تبليغاتX
فکر آزاد
 
فکر آزاد
 
 
مادر سادات زهراست ای بخیل تشنگی قدرت است این قال و قیل مهدی زهرا پناه میر ماست رنگ سبز مرهمی بر درد
 



بزرگ علوي در 13 بهمن 1282 در تهران به دنيا آمد. در سال 1302 براي ادامه‌ي تحصيل به اروپا رفت. پس از بازگشت به ايران با صادق هدايت آشنا شد و از يك سو با او و دوستان ديگرشان در گروهي موسوم به "ربعه" به فعاليت ادبي مي‌پرداخت و از سوي ديگر در گروهي كه به "پنحاه و سه نفر" موسوم شدند فعاليت سياسي داشت. به گفته‌ي خود او «دو فطب مرا در دو جهت مي‌بردند و من بازيچه‌ي اين دو موج ناسازگار شدم كه مرا له و لورده نكرده اما گسترش طبع قلم‌زني مرا سد كردند.» در سال 1316 به زندان افتاد و چهار سال و نيم از عمر خود را در آنجا گذراند. پس از آزادي از زندان تا سال 1331 به تاليف و ترجمه پرداخت و مهم‌ترين اثر خود، رمان «چشم‌هايش» را در 1330 منتشر كرد. او پس از كودتاي 28 مرداد در اروپا ماندگار شد و در 28 بهمن 1375 در برلين درگذشت.

داستان كوتاه "گيله مرد" نوشته‌ي بزرگ علوي يكي از داستان‌هاي زيباي ادبيات معاصر ايران است

 

 

باران هنگامه كرده بود. باد چنگ مي‌انداخت و مي‌خواست زمين را از جا بكند. درختان كهن به جان يكديگر افتاده بودند. از جنگل صداي شيون زني كه زجر مي‌كشيد،‌ مي‌آمد. غرش باد آوازهاي خاموشي را افسار گسيخته كرده بود. رشته‌هاي باران آسمان تيره را به زمين گل‌آلود مي‌دوخت. نهرها طغيان كرده و آبها از هر طرف جاري بود.

دو مامور تفنگ به دست، گيله مرد را به فومن مي‌بردند. او پتوي خاكستري رنگي به گردنش پيچيده و بسته‌اي كه از پشتش آويزان بود، در دست داشت. بي‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهديد كننده و تفنگ و مرگ، پاهاي لختش را به آب مي‌زد و قدمهاي آهسته و كوتاه برمي‌داشت. بازوي چپش آويزان بود، گويي سنگيني مي كرد. زير چشمي به ماموري كه كنار او راه مي‌رفت و سرنيزه اي كه به اندازه‌ي يك كف دست از آرنج بازوي راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب مي‌آمد، تماشا مي‌كرد. آستين نيم تنه‌اش كوتاه بود و آبي كه از پتو جاري مي‌شد به آساني در آن فرو مي‌رفت. گيله‌مرد هر چند وقت يكبار پتو را رها مي‌كرد و دستمال بسته را به دست ديگرش مي‌داد و آب آستين را خالي مي‌كرد و دستي به صورتش مي‌كشيد، مثل اينكه وضو گرفته و آخرين قطرات آب را از صورتش جمع مي كند. فقط وقتي سوي كمرنگ چراغ عابري، صورت پهن استخواني و چشمهاي سفيد و درشت و بيني شكسته‌ي او را روشن مي‌كرد،‌ وحشتي كه در چهره‌ي او نقش بسته بود نمودار مي‌شد.

مامور اولي به اسم محمد ولي وكيل باشي از زنداني دل پري داشت. راحتش نمي‌گذاشت. حرفهاي نيش‌دار به او مي‌زد. فحشش مي‌داد و تمام صدماتي را كه راه دراز و باران و تاريكي و سرماي پاييز به او مي‌رساند، از چشم گيله‌مرد مي‌ديد.
«ماجراجو،‌ بيگانه پرست. تو ديگه مي‌خواستي چي كار كني؟ شلوغ مي‌خواستي بكني! خيال مي‌كني مملكت صاحب نداره...»

«بيگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولي از فرمانده ياد گرفته بود و فرمانده هم از راديو و مطبوعات ملي آموخته بود.

«شش ماهه دولت هي داد مي‌زنه، مي‌گه بياييد حق اربابو بديد، مگه كسي حرف گوش مي‌ده، به مفت‌خوري عادت كردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا زندگي كنه؟ ماليات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكليف ما چيه؟ همين طوري كرديد كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما ديگه حالا دولت قوي شده. بلشويك بازي تموم شد. يك ماهه كه هي مي‌گم تو قهوه خونه. از اين آبادي به آن آبادي مي‌رم: مي‌گم بابا بياييد حق اربابو بديد. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعايا نخوان سهم مالكو بدند «به سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسيله امنيه، كليه بهره‌ي مالكانه‌ي آنها وصول و ايصال شود.» بهشون گفتم كه سركار فرمانده‌ي پادگان كيه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كاره‌اش هستم. بهشون حالي كردم كه وصول و ايصال يعني چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه مي‌گيد: مالك زمين بده،‌ مخارج آبياري رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو ميگيره يا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو مي‌گيره. ما كه هستيم. گردن كلفت‌تر هم شديم. لباس امريكايي، پالتوي امريكايي، كاميون امريكايي، همه چي داريم. مگر كسي گوش مي‌داد. سهم مالك چيه؟ دريغ از يك پياله چاي كه به من بدند. حالا... حالا...»

بعد قهقهه مي‌زد و مي‌گفت: « حالا، ‌خدمتتون مي‌رسند. بگو ببينم تو چه كاره بودي؟ لاور(1) بودي؟ سواد داري...»

گيله مرد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمي‌داد. از تولم تا اينجا بيش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولي وكيل باشي دست بردار نبود. تهديد مي‌كرد، زخم زبان مي‌زد، حساب كهنه پاك مي‌كرد. گيله‌مرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.

اگر از اين سلاحي كه دست وكيل‌باشي است، يكي دست او بود، گيرش نمي‌آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا كسي او را سر زراعت نمي‌‌ديد كه به اين مفتي مامور بيايد و او را ببرد. چه تفنگهاي خوبي دارند! اگر صد تا از اينها دست آدمهاي آگل بود،‌ هيچ‌كس نمي‌توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از اين تفنگها داشت،‌ اصلا خيلي چيزها، اينطوري كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شيرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولماني را تحمل كند كه به او مي‌گفت: «تو مرد نيستي، تو ننه‌ي بچه‌ات هستي.» اگر صد تا از اين تفنگها در دست او و آگل لولماني بود، ديگر كسي اسم بهره‌ي مالكانه نمي‌برد. تفنگ چيه؟ اگر يك چوب كلفت دستي گيرش مي‌آمد، كار اين وكيل‌باشي شيره‌اي را مي‌ساخت. كاش باران بند مي‌آمد و او مي‌توانست تكه چوبي پيدا كند. آن وقت خودش را به زمين مي‌انداخت، با يك جست برمي‌خاست و در يك چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتي بر سرنيزه وارد مي‌كرد كه تفنگ از دست محمدولي بپرد... كار او را مي‌ساخت... اما مامور دومي سه قدم پيشاپيش او حركت مي‌كرد! گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود. او را نمي‌شناخت. هنوز قيافه‌اش را نديده بود، با او يك كلمه هم حرف نزده بود.

كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گيرش مي‌آمد، مي‌دانست كه باش چه كند. با دندانهايش حنجره‌ي او را مي‌دريد. با ناخنهايش چشمهايش را درمي‌آورد... گيله‌مرد لرزيد، نگاه كرد. ديد محمدولي كنار او راه مي‌رود و از سرنيزه‌اش آب مي‌چكد. از جنگل صداي زني كه غش كرده و جيغ مي‌زند، مي‌آيد.

محض خاطر بچه‌اش امروز گير افتاده بود. حرف سر اين است كه تا چه اندازه اينها از وضع او با خبر هستند. تا كجايش را مي‌دانند؟ محمدولي به او گفته بود: «خان‌نايب گفته يك سر بيا تا فومن و برو. مي‌خواهند بدانند كه از آگل خبري داري يا نه.» به حرف اينها نمي‌شود اعتماد كرد و آگل تا آن دقيقه آخر به او مي‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر بچه نبود، ديگر كسي نمي‌توانست او را پيدا كند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده‌ي صدها از اينها بر مي‌آمد. اما آگل لولماني آدم ديگري بود. چشمش را هم مي‌گذاشت و تير در مي‌كرد. مخصوصا از وقتي كه دخترش مرد، خيلي قسي شده بود. او بي‌خودي همين طوري مي‌توانست كسي را بكشد. آگل مي‌توانست با يك تير از پشت سر كلك مامور دومي را كه سه قدم پيشاپيش او پوتينهايش را به آب و گل مي‌زند بكند،‌ اما اين كار از دست او برنمي‌آمد. از او ساخته نيست. محمدولي را ديده بود. او را مي‌شناخت، ‌شنيده بود روزي به كومه‌ي او آمده و گفته بوده است:«اگه فوري پيش نايب به فومن نره،‌ گلوي بچه را مي‌زنم سرنيزه و مي‌برم تا بيايد عقب بچه‌اش.» اين را به مارجان گفته بود.

مامور دومي پيشاپيش آنها حركت مي‌كرد. از آنها بيش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بي خبر از هيچ جا،‌ آمده بود گيلان. برنج اين ولايت بهش نمي‌ساخت. هميشه اسهال داشت،‌ سردش مي‌شد. باران و رطوبت بي‌حالش كرده بود. با دو پتو شب‌ها يخ مي‌كرد. روزهاي اول هر چه كم داشت از كومه‌هاي گيله‌مردان جمع كرد. به آساني مي‌شد اسمي روي آن گذاشت. «اينها اثاثيه‌ايست كه گيله‌مردان قبل از ورود قواي دولتي از خانه‌هاي ملاكين چپاول كرده‌اند.» اما بدبختي اين بود كه در كومه‌ها هيچ‌چيز نبود. در تمام اين صفحات يك تكه شيشه پيدا نشد كه با آن بتواند ريش خود را اصلاح كند، چه برسد به آينه. مامور بلوچ مزه‌ي اين زندگي را چشيده بود. مكرر زندگي خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولايت آنها آدمهاي خان يك مرتبه مثل مور و ملخ مي‌ريختند توي دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه داشتند مي‌بردند. به بچه و پيرزن رحم نمي‌كردند. داغ مي‌كردند،‌ يكي دو مرتبه كه مردم ده بيچاره مي‌شدند، ‌كدخدا را پيش خان همسايه مي‌فرستادند و از او كمك مي‌گرفتند و بدين طريق دهكده‌اي به تصرف خاني در مي‌آمد. اين داستاني بود كه بلوچ از پدرش شنيده بود. خود او هرگز رعيتي نكرده بود. او هميشه از وقتي كه بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و هميشه مزدور خان بوده است. اما در بچگي مزه‌ي غارت و بي‌خانماني را چشيده بود. مامور بلوچ وقتي فكر مي‌كرد كه حالا خود او مامور دولت شده است وحشت مي‌كرد. براي اينكه او بهتر از هركس مي‌دانست كه در زمان تفنگداريش چند نفر امنيه وسرباز كشته است. خودش مي‌گفت: «به اندازه‌ي موهاي سرم.» براي او زندگي جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنيا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشي براي او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌اي كه شايد از آدمكشي متاثر شد، موقعي بود كه با اسب، سرباز جواني را كه شتر ورش داشته بود،‌ در بيابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نياورد،‌ خوابيد،‌ سرباز تفنگش را انداخت زمين و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تير انداخت و نزديكش رفت. تفنگ او را برداشت و مي‌خواست سرش را كه از پشت كوهان شتر ديده مي‌شد،‌ هدف قرار دهد كه سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بي‌آبي مي‌ميري!» بعد فكر كرد پيش خودش و گفت:« يك گلوله هم يك گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «يه ميدان آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمي شتر را يدك كشيده و بعد خواست او را رها كند،‌ چون‌كه بدرد نمي‌خورد. ديد، نمي‌شود سرباز و شتر را همين طور به حال خودشان گذاشت،‌ برگشت و با يك تير كار سرباز را ساخت. اين تنها قتلي است كه گاهي او را ناراحت مي‌كند. خودش هم مي‌دانست كه بالاخره سرنوشت او نيز يك چنين مرگي را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب كسانش نيز با ضرب تير دشمن جان سپرده بودند. وقتي خان‌ها به تهران آمدند و وكيل شدند، او نيز چاره نداشت جز اينكه امنيه شود. اما هيچ انتظار نداشت كه او را از ديار خود آواره كنند و به گيلاني كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهي به گيله‌مرد نداشت و براي او هيچ فرقي نمي‌كرد كه گيله‌مرد فرار كند يا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگريزد با تير كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمينان داشت. مامور بلوچ در اين فكر بود كه هرطوري شده پول و پله‌اي پيدا كند و دومرتبه بگريزد به همان بيابانهاي داغ، بالاخره بيابان آنقدر وسيع است كه امنيه‌ها نمي‌توانند او را پيدا كنند. هر كدام از اين مامورين وقتي خانه كسي را تفتيش مي‌كردند، چيزي گيرشان مي‌آمد. در صورتي كه امروز صبح در كومه‌ي گيله‌مرد، وكيل باشي چهارچشمي مواظب بود كه او چيزي به جيب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولي كه از جيب گيله‌مرد درآورد،‌ صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چيزي كه او توانست به دست آورد، يك تپانچه بود. آن را در كروج، لاي دسته‌هاي برنج پيدا كرد. يك مرتبه فكر تازه‌اي به كله‌ي مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان مي‌ارزد. بيشتر هم مي‌ارزد، پايش بيفتد،‌ كساني هستند كه صد تومان هم مي‌دهند،‌ ساخت ايتالياست. فشنگش كم است... حالا كسي هم اسلحه نمي‌خرد. اين دهاتي ها مال خودشان را هم مي‌اندازند توي دريا. پنجاه تومان مي‌ارزد. به شرط آنكه پول را با خود آورده و به كسي نداده باشد.

باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توي گوش و چشم مامورين و زنداني مي‌زد. مي‌خواست پتو را از گردن گيله‌مرد باز كند و باراني‌هاي مامورين را به يغما ببرد. غرش آب‌هاي غليظ،‌ جيغ مرغابي‌هاي وحشي را خفه مي‌كرد. از جنگل گويي زني كه درد مي‌كشيد، شيون مي‌زند. گاهي در هم شكستن ريشه‌ي يك درخت كهن،‌ زمين را به لرزه درمي‌آورد.

يك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه‌ي وحشيانه‌اي ختم مي‌شد. تا قهوه‌خانه‌اي كه رو به آن در حركت بودند، چند صد ذرع بيشتر فاصله نبود،‌ اما در تاريكي و بارش و باد،‌ سوي كمرنگ چراغ نفتي آن،‌ دور به نظر مي‌آمد.

وقتي به قهوه‌خانه رسيدند، محمدولي از قهوه‌چي پرسيد: « كته داري؟»

- داريمي.(2)

- چاي چطور؟

- چاي هم داريمي.(3)

- چراغ هم داري؟

- ها اي دانه.(4)

- اتاق بالا را زود خالي كن!

- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كوديم.(5)

- زمينش كه خالي است.

- خاليه.

- اينجا پست امنيه نداره؟

- چره، داره.(6)

- كجا؟

- ايذره اوطرف‌تر. شب ايسابيد،‌ بوشوئيدي.(7)

- بيا ما را ببر به اتاق بالا.

«اتاق بالا» رو به ايوان باز مي‌شد. از ايوان كه طارمي چوبي داشت، افق روشن پديدار بود. اما باران هنوز مي‌باريد و در اتاق كاهگلي كه به سقف آن برگهاي توتون و هندوانه و پياز و سير آويزان كرده بودند، بوي نم مي‌آمد. محمدولي گفت:«ياالله،‌ مي‌ري گوشه اتاق،‌ جنب بخوري مي‌زنم.» بعد رو كرد به قهوه چي و پرسيد: «آن طرف كه راه به خارج نداره؟»

قهوه‌چي وقتي گيله‌مرد جوان را در نور كمرنگ چراغ بادي ديد، ‌فهميد كه كار از چه قرار است و در جواب گفت: «راه ناره. سركار، انم از هوشانه كي ماشينا لوختا كوده؟»(8)

- برو مرديكه عقب كارت. بي‌شرف، نگاه به بالا بكني همه بساطتو بهم مي‌زنم. خود تو از اين بدتري.

بعد رو كرد به مامور بلوچ و گفت: «خان،‌ اينجا باش، من پايين كشيك مي‌دم. بعد من مي‌آم بالا، تو برو پايين كشيك بكش و چايي هم بخور.»

گيله‌مرد در اتاق تاريك نيمتنه آستين كوتاه را از تن كند و آب آن را فشار داد، دستي به پاهايش كشيد. آب صورتش را جمع كرد و به زمين ريخت. شلوارش را بالا زد، كمي ساق پا و سر زانو و ران‌هايش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تكاني داد و زير چشمي نگاهي به مامور دومي انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محكم گرفته و در ايوان باريكي كه مابين طارمي و ديوار وجود داشت، ايستاده بود و افق را تماشا مي‌كرد.

در تاريكي جز نفير باد و شرشر باران و گاهي جيغ مرغابي‌هاي وحشي، صدايي شنيده نمي‌شد. گويي در عمق جنگل زني شيون مي‌كشيد، مثل اينكه مي‌خواست دنيا را پر از ناله و فغان كند.

برعكس محمدولي، مامور بلوچ هيچ حرف نميزد. فقط سايه‌ي او در زمينه‌ي ابرهاي خاكستري كه در افق دايما در حركت بود، علامت و نشان اين بود كه راه آزادي و زندگي به روي گيله‌مرد بسته است. باد كومه را تكان مي‌داد و فغاني كه شبيه به شيون زن دردكش بود، خواب را از چشم گيله‌مرد مي‌ربود، بخصوص كه گاه‌گاه، باد ابرهاي حايل قرص ماه را پراكنده مي‌كرد و برق سرنيزه و فلز تفنگ چشم او را خسته مي‌ساخت.

صدايي كه از جنگل مي‌آمد، شبيه ناله‌ي صغرا بود، درست همان موقعي كه گلوله‌اي از بالا خانه‌ي كومه‌ي كدخدا، در تولم به پهلويش خورد.

صغرا بچه را گذاشت زمين و شيون كشيد...

«نمي‌خواهي فرار كني؟»

«نه!»

بي اختيار جواب داد: «نه»، ولي دست و پاي خود را جمع كرد. او تصميم داشت با اين‌ها حرف نزند. چون اين را شنيده بود كه با مامور نبايد زياد حرف زد. اينها از هر كلمه اي كه از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتيجه مي‌گيرند. در استنطاق بايد ساكت بود. چرا بي‌خودي جواب بدهد. امنيه مي‌خواست بفهمد كه او خواب است يا بيدار و از جواب او فهميد، ديگر جواب نمي‌دهد.

«ببين چه مي‌گم!» صداي گرفته و سرماخورده‌ي بلوچ در نفير باد گم شد. طوفان غوغا مي‌كرد، ولي در اتاق سكوت وحشتزايي حكمفرما بود. گيله‌مرد نفسش را گرفته بود.

«نترس!»

گيله مرد مي‌ترسيد. براي اينكه صداي زير بلوچ كه از لاي لب و ريش بيرون مي‌آمد، او را به وحشت مي‌افكند.

«من خودم مثل تو راهزن بودم.»

بلوچ خاموش شد. دل گيله‌مرد هري ريخت پائين، مثل اينكه اينها بويي برده‌اند. «مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ مي‌گويد، ميخواهد از او حرف دربياورد.

هيبت خاموشي امنيه بلوچ را متوحش كرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح كه تو كروج تفتيش مي‌كردم...»

در تاريكي صداي خش و خش آمد، مثل اينكه دستي به دسته‌هاي برگ توتون كه از سقف آويزان بود، خورد.

«تكان نخور مي‌زنم!» صداي بلوچ قاطع و تهديد كننده بود. گيله‌مرد در تاريكي ديد كه امنيه بطرف او قراول رفته است.

«بنشين!»

دهاتي نشست و گوشش را تيز كرد كه با وجود هياهوي سيل و باران و باد، دقيقا كلماتي را كه از دهان امنيه خارج مي‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ مي‌كرد.

«تو كروج -مي‌شنوي؟- وسط يك‌دسته برنج يه تپونچه پيدا كردم. تپونچه رو كه مي‌دوني مال كيه. گزارش ندادم. براي آنكه ممكن بود كه حيف و ميل بشه. همراهم آورده‌ام كه خودم به فرمانده تحويل بدم، مي‌دوني كه اعدام روي شاخته.»

سكوت. مثل اينكه ديگر طوفان نيست و درختان كهن نعره نمي‌كشند و صداي زير بلوچ، تمام اين نعره‌ها و هياهو و غرش و ريزش‌ها را مي‌شكافت.

«گوش ميدي؟ نترس، من خودم رعيت بودم، مي‌دونم تو چه مي‌كشي، ما از دست خان‌هاي خودمان خيلي صدمه ديده‌ايم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آنها بدتر امنيه‌ها هستند. من خودم ياغي بودم، به اندازه‌ي موهاي سرت آدم كشته‌ام، براي اين است كه امنيه شدم، تا از شر امنيه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمي‌آد كه جووني مثل تو فدا بشه، فداي هيچ و پوچ بشه، يك ماهه كه از زن و بچه‌ام خبري ندارم، برايشان خرجي نفرستادم. اگر محض خاطر آنها نبود،‌ حالا اينجا نبودم. مي‌خواهي اين تپونچه را بهت پس بدهم؟»

گيله‌مرد خرخر نفس مي‌كشيد، چيزي گلويش را گرفته بود، دلش مي‌تپيد، عرق روي پيشانيش نشسته بود. صورت مخوفي از امنيه‌ي بلوچ در ذهن خود تصوير كرده و از آن در هراس بود، نمي‌دانست چكار كند. دلش مي‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بكشد.

«تكون نخور! تپونچه دست منه. هفت تيره، هر هفت فشنگ در شونه است، براي تيراندازي حاضر نيست، بخواهي تيراندازي كني،‌ بايد گلنگدن را بكشي، من اين تپونچه را بهت ميدم.»

ديگر گيله‌مرد طاقت نياورد. «نمي‌دي، دروغ ميگي! چرا نمي‌ذاري بخوابم؟ زجرم مي‌دي! مسلمانان به دادم برسيد! چي مي‌خواهي از جونم؟» اما فريادهاي او نمي‌توانست بجايي برسد، براي اينكه طوفان هرگونه صداي ضعيفي را در امواج باد و باران خفه مي‌كرد.

« داد نزن! نترس! بهت ميدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنيه‌ي فومن برسه، كارت ساخته است. مگه نشنيدي كه چند روز پيش يك اتوبوسو توي جاده لخت كردند؟ از آن روز تا حالا هرچي آدم بوده، گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پيغمبر عقيده دارم، خدا را خوش نمي‌آد كه ...»

گيله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خيلي از آنها را گرفته‌اند. از او مي‌خواهند تحقيق كنند.

«چرا داد مي‌زني؟ بهت ميدم! اصلا بهت مي‌فروشم. هفت تير مال توست. اگر من گزارش بدم كه تو خونه‌ي تو پيدا كردم، خودت مي‌دوني كه اعدام رو شاخته، به خودت مي‌فروشم، پنجاه تومن كه مي‌ارزه،‌ تو، تو خودت مي‌دوني با محمدولي، هان؟ نمي‌ارزه؟ پولت پيش خودته. يا دادي به كسي؟»

گيله‌مرد آرام شده بود و ديگر نمي‌لرزيد، دست كرد از زير پتو دستمال بسته‌اي كه همراه داشت باز كرد و پنجاه اسكناس يك توماني را كه خيس و نيمه خمير شده بود حاضر در دست نگه داشت.

«بيا بگير!»

حالا نوبت بلوچ بود كه بترسد.

«نه، اينطور نمي‌شه، بلند مي‌شي واميسي، پشتت را مي‌كني به من. پول را مي‌ندازي توي جيبت، من پول را از جيبت در مي‌آورم، اونوقت هفت تير را مي‌ندازم توي جيبت، دستت را بايد بالا نگهداري. تكون بخوري با قنداق تفنگ مي‌زنم تو سرت. ببين من همه‌ي حقه‌هايي را كه تو بخواهي بزني، بلدم. تمام مدتي كه من كشيك ميدم بايد رو به ديوار پشت به من وايسي،‌ تكان بخوري گلوله توي كمرت است. وقتي من رفتم، خودت مي‌دوني با وكيل‌باشي.»

***

شرشر آب يكنواخت تكرار مي‌شد. اين آهنگ كشنده، جان گيله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازير بود. اين زمزمه نغمه‌ي كوچكي در ميان اين غليان و خروش بود. ولي بيش از هر چيز دل و جگر گيله‌مرد را مي‌خورد. دستهايش را به ديوار تكيه داده بود. گاه باد يكي از بسته هاي سير را به حركت درمي‌آورد و سر انگشتان او را قلقلك مي‌داد. پيراهن كرباس تر، به پشت او مي‌چسبيد. تپانچه در جيبش سنگيني مي‌كرد. گاهي تا يك دقيقه نفسش را نگاه مي‌داشت تا بهتر بتواند صدايي را كه مي‌خواهد بشنود. او منتظر صداي پاي محمد ولي بود كه به پله‌هاي چوبي بخورد. گاهي زوزه‌ي باد خفيف‌تر مي‌شد، زماني در ريزش يك نواخت باران وقفه‌اي حاصل مي‌گرديد و بالنتيجه در آهنگ شرشر ناودان نيز تاثير داشت،‌ ولي صداي پا نمي‌آمد. وقتي امنيه بلوچ داد زد: «آهاي محمد ولي؟ آهاي محمدولي!» نفس راحتي كشيد. اين يك تغييري بود. «آهاي محمدولي...» گيله‌مردگوشش را تيز كرده بود. به محض اينكه صداي پا روي پله هاي چوبي به گوش برسد،‌ بايد خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌اي كه امنيه‌ي بلوچ جاي خود را به محمدولي مي‌دهد، برگردد و از چند ثانيه‌اي كه آنها با هم حرف مي‌زنند و خش خش حركات او را نمي‌شنوند، استفاده كند، هفت تير را از جيبش در آورد و آماده باشد. مثل اينكه از پايين صدايي به آواز بلوچ جواب گفت.

اي‌كاش باران براي چند دقيقه هم شده،‌ بند مي‌آمد، كاش نفير باد خاموش مي‌شد. كاش غرش سيل آسا براي يك دقيقه هم شده است، ‌قطع مي‌شد. زندگي او، همه چيز او بسته به اين چند ثانيه است، چند ثانيه يا كمتر. اگر در اين چند ثانيه شرشر يك نواخت آب ناودان بند مي‌آمد، با گوش تيزي كه دارد، خواهد توانست كوچكترين حركت را درك كند. آنوقت به تمام اين زجرها خاتمه داده مي‌شد. مي‌رود پيش بچه‌اش، بچه را از مارجان مي‌گيرد، با همين تفنگ وكيل باشي ميزند به جنگل و آنجا مي‌داند چه كند.

از پايين صدايي جز هوهوي باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌هاي درختان نمي‌شنيد. گويي زني در جنگل جيغ مي‌كشيد، ولي بلوچ داشت صحبت مي‌كرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قواي بدني او متوجه صدايي بود كه از پايين مي‌رسيد، ولي نفير باد و ريزش باران از نفوذ صداي ديگري جلوگيري مي‌كرد.

«تكون نخور،‌ دستت را بذار به ديوار!»

گيله مرد تكان خورده بود، بي اختيار حركت كرده بود كه بهتر بشنود.

گيله مرد آهسته گفت:« گوش بدن بيدين چي گم.»

بلوچ نشنيد. خيال مي‌كرد،‌ اگر به زبان گيلك بگويد، محرمانه تر خواهد بود. «آهاي برار،‌ من ته را كي كار نارم. وهل و گردم كي وقتي آيه اونا بيدينم.»

باز هم بلوچ نشنيد. صداي پوتين‌هايي كه روي پله‌هاي چوبي مي‌خورد، او را ترسانده و در عين حال به او اميد داد.

«عجب باروني، دست بردار نيست!»

اين صداي محمدولي بود، اين صدا را مي‌شناخت. در يك چشم بهم زدن، گيله مرد تصميم گرفت. برگشت. دست در جيبش برد. دسته‌ي هفت تير را در دست گرفت. فقط لازم بود كه گلنگدن كشيده شود و تپانچه آماده براي تيراندازي شود، اما حالا موقع تيراندازي نبود، براي آنكه در اين صورت مامور بلوچ براي حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تيراندازي كند و از عهده‌ي هر دو آنها نمي‌توانست برآيد. اي كاش مي‌توانست گلنگدن را بكشد تا ديگر در هر زماني كه بخواهد آماده براي حمله باشد. هفت تير را كه خوب مي‌شناخت از جيب درآورد. آن را وزن كرد، مثل اينكه بدين وسيله اطمينان بيشتري پيدا مي‌كرد. در همين لحظه صداي كبريت نقشه‌ي او را برهم زد. خوشبختانه كبريت اول نگرفت.

«مگر باران مي‌ذاره؟ كبريت ته جيب آدم هم خيس شده.»

كبريت دوم هم نگرفت، ولي در همين چند ثانيه گيله مرد راه دفاع را پيدا كرده بود، هفت تير را به جيب گذاشت. پتو را مثل شنلش روي دوشش انداخت و در گوشه‌ي اتاق كز كرد.

«آهاي، چراغو بيار ببينم، كبريت خيس شده.»

بلوچ پرسيد: «چراغ مي‌خواهي چيكار كني؟»

- هست؟ نرفته باشد؟

- كجا مي‌تونه بره؟ بيداره،‌ صداش بكن، جواب مي‌ده.

محمدولي پرسيد: « آي گيله مرد؟... خوابي يا بيدار...»

در همين لحظه كبريت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قيافه‌ي دهاتي را روشن كرد. از تمام صورت او پيشاني بلند و كلاه قيفي بلندش ديده مي‌شد،‌ با همان كبريت سيگاري آتش زد: «مثل اينكه سفر قندهار مي‌خواد بره. پتو هم همراه خودش آورده. كته‌ات را هم كه خوردي؟ اي برار كله ماهي‌خور. حالا بايد چند وقتي تهران بري تا آش گل گيوه خوب حالت بياره. چرا خوابت نمي‌بره.»

محمدولي ترياكش را كشيده، شنگول بود. «چطوري؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودي يا نبودي؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودي؟ ها؟ جواب نميدي؟ ها- ها- ها- ها.»

گيله مرد دلش مي‌خواست اين قهقهه كمي‌بلندتر مي‌شد تا به او فرصت مي‌داد كه گلنگدن را بكشد و همان آتش سيگار را هدف قرار دهد و تيراندازي كند.

«بگو ببينم، آن روزي كه با سرگرد آمديم تولم كه پاسگاه درست كنيم،‌ همين تو نبودي كه علمدار هم شده بودي و گفتي: ما اينجا خودمان داروغه داريم و كسي را نمي‌خواهيم؟ بي شرف‌ها، ‌ما چند نفر را كردند توي خانه و داشتند خانه را آتش مي‌زدند. حيف كه سرگرد آنجا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو مي‌كردم. آن لاور كلفتتون را خودم به درك فرستادم، بگو ببينم، تو هم آنجا بودي؟ راستي آن لاورها كه يك زبون داشتند به اندازه‌ي كف دست، حالا كجاند؟ چرا به دادت نمي‌رسند؟ بعد چندين فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. ديگه كسي جرات نداره جيك بزنه، بلشويك مي‌خواستيد بكنيد؟ آنوقت زناشون! چه زنهاي سليطه‌اي؟ واه،‌ واه، محض خاطر همون‌ها بود كه سرگرد نمي‌ذاشت تيراندازي كنيم. چطور شد كه حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر دست من بود. نمي‌دونم چكارت مي‌كردم؟ چرا گفتند كه تو را صحيح و سالم تحويل بدم؟ حتما تو يكي از آن كلفتاشون هستي. والا همين امروز صبح وقتي ديدمت، كلكت را مي‌كندم. جلو چشمت زنتو... اوهوه،‌ چيكار داري مي‌كني؟ تكون بخوري مي‌زنمت.»

صداي گلنگدن تفنگ، گيله مرد را كه داشت بي‌احتياطي مي‌كرد، سرجاي خود نشاند.

گيله مرد بي اختيار دستش به دسته هفت تير رفت. همان زني كه چند ماه پيش در واقعه تولم تير خورد و بعد مرد،‌ زن او بود، صغرا بود، بچه‌ي شش ماهه داشت و حالا اين بچه هم در كومه‌ي او بود و معلوم نيست كه چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمي نيست كه بچه نگهدارد. اصلا از مارجان اين كار ساخته نيست. ديگر كي به فكر بچه‌ي اوست. گيله مرد گاهي به حرفهاي وكيل باشي گوش نمي‌داد. او در فكر ديگري بود. نكند كه تپانچه اصلا خالي باشد. نكند كه بلوچ و وكيل باشي با او شوخي كرده و هفت تير خالي به او داده باشند. اما فايده‌ي اين شوخي چيست؟ چنين چيزي غيرممكن است. محض خاطر اين بچه اش مجبور است گاهي به تولم برگردد. هفت تير را وزن كرد. دستش را در جيبش نگاهداشت، مثل اينكه از وزن آن مي‌توانست تشخيص بدهد كه شانه با فشنگ در مخزن هست يا نه. همين حركت بود كه محمدولي را متوجه كرد و لوله تفنگ را بطرف او آورد.

نوك سرنيزه بيش از يك ذرع از او فاصله داشت، والا با يك فشار لوله را به زمين مي‌كوفت و تفنگ را از دستش در مي‌آورد: «آهاي، برار، خوابي يا بيدار؟ بگو ببينم. شايد ترا به فومن مي‌برند كه با آگل لولماني رابطه داري؟» چند فحش نثارش كرد. «يك هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده يك اتومبيل را لخت كرد. سبيل اونو هم دود مي‌دند. نوبت اون هم مي‌رسه. بگو بينم، درسته اون زني كه آن روز در تولم تير خورد، دختر اونه؟...»

گاهي طوفان به اندازه‌اي شديد مي‌شد كه شنيدن صداي برنده و با طنين و بي‌گره محمدولي نيز براي گيله‌مرد با تمام توجهي كه به او معطوف مي‌كرد غير ممكن بود، در صورتي كه درست همين مطالب بود كه او مي‌خواست بداند و از گفته هاي وكيل‌باشي مي‌شد حدس زد كه چرا او را به فومن مي‌برند. مامورين (و يا اقلا كسي كه دستور توقيف او را داده بود) مي‌دانستند كه او داماد آگل بوده و هنوز هم مابين آنها رابطه‌اي هست. گيله مرد اين را مي‌دانست كه داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود كه نبايد به اين ويشكاسوقه‌اي اعتماد كرد و شايد اگر محض خاطر اين ويشكاسوقه‌اي نبود،‌ امروز آن حادثه‌ي تولم كه محمدولي خوب از آن باخبر است، اتفاق نمي‌افتاد و شايد صغرا زنده بود و ديگر آگل هم نمي‌زد به جنگل و تمام اين حوادث بعدي اتفاق نمي‌افتاد و امروز جان او در خطر نبود.

يك تكان شديد باد، كومه را لرزاند. شايد هم درخت كهني به زمين افتاد و از نهيب آن كومه تكان خورد. اما محمدولي يكريز حرف مي‌زد، هاهاها مي‌خنديد و تهديد مي‌كرد و از زخم زبان لذت مي‌برد.

چه خوب منظره‌ي داروغه‌ي ويشكاسوقه‌اي در نظر او هست. سال‌ها مردم را غارت كرد و دم پيري باج مي‌گرفت. براي اينكه از شرش راحت شوند، او را داروغه كردند. چون كه در آن سال‌هاي قبل از جنگ، ارباب در تهران همه كاره بود و پاي امنيه‌ها را از ملك خود بريده بود و آن‌ها جرات نمي‌كردند در آن صفحات كيابيايي كنند. همين آگل پدرزن او واسطه شد كه ويشكاسوقه‌اي را داروغه كردند و واقعا هم ديگر جز اموال رقيب هاي خود، مال كس ديگري را نمي‌چاپيد.

محمدولي بار ديگر سيگاري آتش زد. اين دفعه كبريت را لحظه‌اي جلو آورد و صورت گيله مرد را روشن كرد. دود بنفش رنگ بيني گيله مرد را سوزاند.

«... ببين چي مي‌گم. چرا جواب نميدي؟‌ تو همان آدمي هستي كه وقتي ما آمديم در تولم پست داير كنيم،‌ به سرگرد گفتي كه ما بهره‌ي خودمونو داديم و نطق مي‌كردي. چرا حالا ديگر لال شدي؟...»

خوب به خاطر داشت. راست مي‌گفت: وقتي دهاتي ها گفتند كه ما داروغه داريم، گفت: برويد نمايندگانتان را معين كنيد. با آنها صحبت دارم. او هم يكي از نمايندگان بود. سرگرد از آن‌ها پرسيد كه بهره‌ي امسال‌تان را داديد يا نه؟ همه گفتند داديم. بعد پرسيد قبل اينكه لاور داشتيد داديد، يا بعد هم داديد. دهاتي ها گفتند: «هم آن وقت داده بوديم و هم حالا داده‌ايم.» بعد سرگرد رو كرد به گيله مرد و پرسيد: «مثلا تو چه دادي؟» گفت: « من ابريشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سير،‌ غوره، انارترش، پياز، جاروب، چوكول (9)، كلوش(10)، آرد برنج، همه چي دادم.» بعد پرسيد مال امسالت را هم دادي؟ گيله مرد گفت: «امسال ابريشم دادم، برنج هم مي‌دهم.» بعد يك مرتبه گفت:‌« برو قبوضت را بردار و بياور.» بيچاره لطفعلي پيرمرد گفت: «شما كه نماينده‌ي مالك نيستيد!» تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بيخ گوش لطفعلي. آن وقت دهاتي‌ها از اتاق آمدند بيرون و معلوم نشد كي شيپور كشيد كه قريب چندين هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تيراندازي شد و يك تير به پهلوي صغرا خورد و لطفعلي هم جابه‌جا مرد.

دهاتي‌ها شب جمع شدند و همين داروغه‌ي ويشكاسوقه‌اي پيشنهاد كرد كه خانه را آتش بزنند و اگر شب يك جوخه‌ي ديگر سرباز نرسيده بود، اثري از آن‌ها باقي نمي‌ماند...

محمدولي سيگار مي‌كشيد. گيله مرد فكر كرد، همين الان بهترين فرصت است كه او را خلع سلاح كنم. تمام بدنش مي‌لرزيد. تصور مرگ دلخراش صغرا اختيار را از كف او ربوده بود. خودش هم نميدانست كه از سرما مي‌لرزد يا از پريشاني... اما محمدولي دست بردار نبود: «تو خيلي اوستايي. از آن كهنه‌كارها هستي. يك كلمه حرف نمي‌زني، مي‌ترسي كه خودت را لو بدهي. بگو ببينم، كدام يك از آنهايي كه توي اتاق با سرگرد صحبت مي‌كردند، آگل بود؟ من از هيچ كس باكي ندارم. آگل لامذهبه، خودم مي‌خواهم كلكش را بكنم. همقطاران من خودشون به چشم ديده‌اند كه قرآن را آتش زده. دلم مي‌خواهد گير خود من بيفته، كدام يكيشون بودند. حتما آنكه ريش كوسه داشت و بالا دست تو وايساده بود، ها، چرا جواب نمي‌دي، خوابي يا بيدار؟...»

نفير باد نعره‌هاي عجيبي از قعر جنگل بسوي كومه همراه داشت: جيغ زن، غرش گاو، ناله و فرياد اعتراض. هرچه گيله مرد دقيق‌تر گوش مي‌داد، بيشتر مي‌شنيد، مثل اينكه ناله هاي دلخراش صغرا موقعي كه تير به پهلوي او اصابت كرد، نيز در اين هياهو بود. اما شرشر كشنده‌ي آب ناودان بيش از هر چيزي دل گيله مرد را مي‌خراشاند، گويي كسي با نوك ناخن زخمي را ريش ريش مي‌كند. دندان‌هايش به ضرب آهنگ يك نواخت ريزش آب به هم مي‌خورد و داشت بي‌تاب مي‌شد.

آرامشي كه در اتاق حكمفرما بود، ظاهرا محمدولي وكيل باشي را مشكوك كرده بود. او مي‌خواست بداند كه آيا گيله‌مرد خوابيده است يا نه.

- چرا جواب نميدي؟ شما دشمن خدا و پيغمبريد. قتل همه‌تون واجبه. شنيدم آگل گفته كه اگر قاتل دخترش را بكشند، حاضره تسليم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهميت نميدم به اينكه آن زني كه آن روز با تير من به زمين افتاد، دخترش بوده يا نبوده. به من چه؟ من تكليف مذهبي ام را انجام دادم. مي‌گم كه آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنيدي؟ من از هيچ كس باكي ندارم. من كشتم، هر كاري از دستش برمي‌آيد بكند...

- تفنگ را بذار زمين. تكون بخوري مردي...

اين را گيله‌مرد گفت. صداي خفه و گرفته‌اي بود،‌ وكيل‌باشي كبريتي آتش زد و همين براي گيله‌مرد به منزله‌ي آژير بود. در يك چشم بهم زدن تپانچه را از جيبش در آورد و در همان آني كه نور زرد و دود بنفش كمرنگ گوگرد اتاق را روشن كرد، گيله مرد توانست گلنگدن را بكشد و او را هدف قرار دهد. محمدولي براي روشن كردن كبريت پاشنه تفنگ را روي زمين تكيه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامي كه دستش را با كبريت دراز كرد، سرنيزه زير بازوي چپ او قرار داشت.

در نور شعله‌ي كبريت،‌ لوله‌ي هفت تير و يك چشم باز و سفيد گيله‌مرد ديده ميشد. وكيل باشي گيج شد. آتش كبريت دستش را سوزاند و بازويش مثل اينكه بي‌جان شده باشد افتاد و خورد به رانش.

- تفنگ را بذار رو زمين! تكون بخوري مردي!

لوله‌ي هفت تير شقيقه‌ي وكيل باشي را لمس كرد. گيله‌مرد دست انداخت بيخ خرش را گرفت و او را كشيد توي اتاق.

- صبر كن، الان مزدت را مي‌ذارم كف دستت. رجز بخوان. منو ميشناسي؟ چرا نگاه نمي‌كني؟...

باران مي‌باريد، اما افق داشت روشن مي‌شد. ابرهاي تيره كم كم باز مي‌شدند.

- مي‌گفتي از هيچكس باكي نداري! نترس، هنوز نمي‌كشمت، با دست خفه‌ات مي‌كنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو كشتي. تو قاتل صغرا هستي، تو بچه‌ي منو بي‌مادر كردي. نسلتو ور مي‌دارم. بيچارتون مي‌كنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تكون نمي‌خوري؟...

تفنگ را از دستش گرفت. وكيل باشي مثل جرز خيس خورده وارفت. گيله مرد تفنگ را به ديوار تكيه داد. «تو كه گفتي از آگل نمي‌ترسي. آگل منم. بيچاره، آگل لولماني از غصه‌ي دخترش دق مرگ شد. من گفتم كه اگر قاتل صغرا را به من بدهند،‌ تسليم مي‌شه. آره آگل نيست كه تسليم بشه. اتوبوس توي جاده را من زدم. تمام آنهايي كه با من هستند،‌ همشون از آنهاييند كه ديگر بي‌خانمان شده‌اند، همشون از آنهايي هستند كه از سر آب و ملك بيرونشون كرده‌اند. اينها را بهت مي‌گم كه وقتي مي‌ميري، دونسته مرده باشي. هفت تيرم را گذاشتم تو جيبم. مي‌خواهم با دست بكشمت، مي‌خواهم گلويت را گاز بگيرم. آگل منم. دلم داره خنك مي‌شه...»

از فرط درندگي له‌له مي‌زد. نمي‌دانست چطور دشمن را از بين ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هيكل كوفته‌ي وكيل‌باشي تدريجا ديده مي‌شد.

- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. اين پنج ساله ياد گرفتم. خيلي چيزها ياد گرفته‌ام. مي‌گي مملكت هرج و مرج نيست؟ هرج و مرج مگه چيه؟ ما را مي‌چاپيد،‌ از خونه و زندگي آواره‌مون كرديد. ديگر از ما چيزي نمونده، رعيتي ديگه نمونده. چقدر همين خودتو، منو تلكه كردي؟ عمرت دراز بود، اگر مي‌دونستم كه قاتل صغرا تويي،‌ حالا هفت تا كفن هم پوسونده بودي؟ كي لامذهبه؟ شماها كه هزار مرتبه قرآن را مهر كرديد و زير قولتان زديد؟ نيامديد قسم نخورديد كه ديگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بيخودي مي‌گيريد؟ چرا بيخودي مي‌كشيد؟ كي دزدي مي‌كنه؟ جد اندر جد من در اين ملك زندگي كرده‌اند، كدام يك از ارباب‌ها پنجاه سال پيش در گيلون بوده‌اند؟

زبانش تتق مي‌زد، به‌حدي تند مي‌گفت كه بعضي كلمات مفهوم نمي‌شد. وكيل باشي دو زانو پيشانيش را به كف چوبي اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ مي‌كرد. كلاهش از سرش افتاده بود روي كف اتاق: «نترس، اين جوري نمي‌كشمت. بلند شو، مي‌خواهم خونتو بخورم. حيف يك گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستي كه من يك فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بيندازم. بلند شو!»

اما وكيل‌باشي تكان نمي‌خورد. حتي با لگدي هم كه گيله‌مرد به پاي راست او زد، فقط صورتش به زمين چسبيد، عضلات و استخوان‌هاي اوديگر قدرت فرمانبري نداشتند. گيله‌مرد دست انداخت و يقه‌ي پالتوي باراني او را گرفت و نگاهي به صورتش انداخت. در روشنايي خفه‌ي صبح باران خورده، قيافه‌ي وحشتزده‌ي محمدولي آشكار شد. عرق از صورتش مي‌ريخت. چشمهايش سفيدي مي‌زد. بي‌حالت شده بود. از دهنش كف زرد مي‌آمد، خرخر مي‌كرد.

همين كه چشمش به چشم براق و برافروخته‌ي گيله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نكش،‌ امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌هاي من رحم كن. هر كاري بگي مي‌كنم. منو به جووني خودت ببخش. دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تيراندازي مي‌كرد. مسلسل دست من نبود...»

***

گريه مي‌كرد. التماس و عجز و لابه‌ي مامور، مانند آبي كه روي آتش بريزند،‌ التهاب گيله مرد را خاموش كرد. يادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگويد! به ياد بچه‌ي خودش كه در گوشه‌ي كومه بازي مي‌كرد، افتاد. باران بند آمد و در سكوت و صفاي صبح ضعف و بي‌غيرتي محمدولي تنفر او را برانگيخت. روشنايي روز او را به تعجيل واداشت.

گيله‌مرد تف كرد و در عرض چند دقيقه پالتو باراني را از تن وكيل باشي كند و قطار فشنگ را از كمرش باز كرد و پتوي خود را به سر و گردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانيش را بر تن كرد و از اتاق بيرون آمد.

در جنگل هنوز شيون زني كه زجرش مي‌دادند به گوش مي‌رسيد. در همين آن، صداي تيري شنيده شد و گلوله اي به بازوي راست گيله‌مرد اصابت كرد. هنوز برنگشته، گلوله‌ي ديگري به سينه‌ي او خورد و او را از بالاي ايوان سرنگون ساخت.

مامور بلوچ كار خود را كرد.


پي‌نويس:
‌1- لاور= دلاور، رهبر
2- داريم.
3- چاي هم هست.
4- همين يكي را داريم.
5- اتاق بالا توتون خشك كرده‌ايم.
6- چرا دارد.
7- كمي آن طرف تر. سرشب اين جا بودند، رفند.
8- راه ندارد. سركار، اين هم از آن‌هاست كه اتوموبيل را لخت كردند.
9- چوكول= برنج نارس.
10- كلوش- كاه.

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط رضا   | 



صادق هدايت در 28 بهمن 1281 شمسي در تهران به دنيا آمد. اين نابغه‌ي ادبيات معاصر ايران، با آفرينش شاهكاري چون «بوف كور» و داستان‌هاي كوتاه زيبايي چون «زني كه مردش را گم كرد»، «سه قطره خون»، «داش آكل» و «سگ ولگرد»، گزارش‌هاي ساده‌ي جمال‌زاده را تا حد داستان‌هاي روان‌شناختي مدرن ارتقاء داد و عنوان "پدر داستان نويسي نوين ايران" را از آن خود ساخت. او در سن 48 سالگي در شهر پاريس، به وسيله‌ي گاز خودكشي كرد.

داستان «سه قطره خون» يكي از داستان‌هاي شاخص اوست كه در سال 1311 منتشر شده است

 

 

سه قطره خون


صادق هدايت

«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بيحس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست: «سه قطره خون.»

***

« آسمان لاجوردي، باغچه‌ي سبز و گل‌هاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا مي‌آورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نمي‌توانم كيف بكنم، همه اين‌ها براي شاعرها و بچه‌ها و كساني‌كه تا آخر عمرشان بچه مي‌مانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شب‌ها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره‌ي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعت‌هاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده‌ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع مي‌شويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي مي‌كنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گريه‌ها و خنده‌هاي اين آدم‌ها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

***

« هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همه‌ي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدم‌هاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي مي‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي‌ايستاد حسن همه‌ي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه مي‌خواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر مي‌ريختم مي‌دادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي‌ايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده‌ها را كه مي‌بردند تماشا مي‌كردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمي‌زدم تا اينكه محمد علي از آن مي‌چشيد آنوقت مي‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب مي‌پريدم، به خيالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ي اين‌ها چقدر دور و محو شده …! هميشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.

« دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هايش را بيرون كشيده بود با آن‌ها بازي مي كرد. مي‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دست‌هايش را از پشت بسته بودند. فرياد مي‌كشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من مي‌دانم همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم است:

« مردمان اين‌جا همه هم اين‌طور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي‌خواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار مي‌مالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله مي‌داند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه مي‌خواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.

« همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه‌ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌هاي كوچك به شكل وافوري‌ها ته باغ زير درخت كاج قدم مي‌زند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه
مي‌كند، هر كه او را ببيند مي‌گويد چه آدم بي‌آزار بيچاره‌اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را مي‌شناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجره‌اش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.

« ديروز بود دنبال يك گربه‌ي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند مي‌گويد مال مرغ حق است.

« از همه‌ي اينها غريب‌تر رفيق و همسايه‌ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده‌اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر مي‌داند. مي‌گويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.
هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه‌ي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او مي‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي‌خواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده‌اند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :

« دريغا كه بار دگر شام شد،
« سراپاي گيتي سيه فام شد،
« همه خلق را گاه آرام شد،
« مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

« جهان را نباشد خوشي در مزاج،
« بجز مرگ نبود غمم را علاج،
« وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
« چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون »

ديروز بود در باغ قدم مي‌زديم. عباس همين شعر را مي‌خواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي‌آيند. من آن‌ها را ديده بودم و مي‌شناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله‌روي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف مي‌زد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.

***

«تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده‌اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون مي‌رفتيم و با هم بر مي‌گشتيم و درس‌هايمان را با هم مذاكره مي‌كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق مي‌دادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.

«خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هايم را با چند تا جزوه‌ي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برمي‌گشتم از آن بالا در خانه‌ي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :

«سياوش تو هستي؟»

او مرا شناخت و گفت:

«بيا تو كسي خانه مان نيست.»

«صداي تير را شنيدي؟»

« انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:

«تو چرا به ديدن من نيامدي؟»

«من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نمي‌دهد.»

«گمان مي‌كنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند.»

دوباره پرسيدم:

«اين صداي تير را شنيدي؟»

« بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.

« بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:

« من يك گربه‌ي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربه‌هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمي‌گشتم نازي جلو مي‌دويد، ميو ميو مي‌كرد، خودش را به من مي‌ماليد، وقتي كه مي‌نشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه‌اش را به صورتم مي‌زد، با زبان زبرش پيشانيم را مي‌ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه‌ي ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پيش او در مي‌آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز مي‌خواند و از موي گربه پرهيز مي‌كرد، دوري مي‌جست. لابد نازي پيش خودش خيال مي‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ي خوراكي‌هاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

« تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار مي‌شد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش مي‌افتاد و او را به يك جانور درنده تبديل مي‌كرد. چشم‌هاي او درشت‌تر مي‌شد و برق مي‌زد، چنگال‌هايش از توي غلاف در مي‌آمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در مي‌آورد. چون با همه‌ي قوه‌ي تصور خودش كله‌ي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن مي‌زد، براق مي‌شد، خودش را پنهان مي‌كرد، در كمين مي‌نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مي‌نمود. بعد از آنكه از نمايش خسته مي‌شد، كله‌ي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر مي‌خورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن مي‌گشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي‌كرد و نه تملق مي‌گفت.

« در همان حالي كه نازي اظهار دوستي مي‌كرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نمي‌كرد، خانه‌ي ما را مال خودش مي‌دانست، و اگر گربه‌ي غريبه گذارش به آنجا مي‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله‌هاي دنباله‌دار شنيده مي‌شد.

« صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار مي‌داد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌اي كه از گرسنگي مي‌كشيد با فريادهايي كه در كشمكش‌ها مي‌زد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي‌انداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير مي‌كرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله‌ي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي‌كشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه‌هاي نازي از همه چيز پرمعني‌تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان مي‌داد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش مي‌پرسيد: در پس اين كله‌ي پشم‌آلود، پشت اين چشم‌هاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج مي‌زند!

« پارسال بهار بود كه آن پيش‌آمد هولناك رخ داد. مي‌داني در اين موسم همه‌ي جانوران مست مي‌شوند و به تك و دو مي‌افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه‌ي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه اي كه همه‌ي تن او را به تكان مي‌انداخت، ناله‌هاي غم‌انگيز مي‌كشيد. گربه‌هاي نر ناله‌هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازي يكي از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آن‌ها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه‌هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده‌ي خودشان جلوه‌اي ندارند. برعكس گربه‌هاي روي تيغه‌ي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را مي‌دهد طرف توجه ماده‌ي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي‌خواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش مي‌آمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده مي‌شد و ناله هاي شادي مي‌كردند. تا سفيده‌ي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق مي‌شد.

« شب‌ها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار مي‌كردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه مي‌خراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه‌ي ديوار باغ افتاد و مرد.

« تمام خط سير او لكه‌هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشته‌ي او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده‌ي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي‌كرد، مثل اينكه به او مي‌گفت: «بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نمي‌خوري؟ پاشو ، پاشو!» چون نازي مردن سرش نمي‌شد و نمي‌دانست كه عاشقش مرده است.

« فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده‌ي آن ديگري چه شد؟

« يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه‌ي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش مي‌بريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشم‌هايش در تاريكي پيدا بود ناله‌ي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب مي‌آيد و با همان صدا ناله مي‌كشد. آن‌هاي ديگر خوابشان سنگين است نمي‌شنوند. هر چه به آنها مي‌گويم به من ميخندند ولي من مي‌دانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا مي‌روم، هر اطاقي مي‌خوابم، تمام شب اين گربه‌ي بي‌انصاف با حنجره‌ي ترسناكش ناله مي‌كشد و جفت خودش را صدا مي‌زند.

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاييكه گربه هر شب مي‌نشيند و فرياد مي‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هايش در تاريكي مي‌دانستم كه كجا مي‌نشيند. تير كه خالي شد صداي ناله‌ي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟

« در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:

«البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي‌شناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت مي‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده‌اند.

«بله من ديده ام.»

« ولي سياوش جلو آمد قه‌قه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:

« مي‌دانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار مي‌زند و خوب شعر مي‌گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.

« بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

«بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. مي‌دانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله مي‌كشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده‌اند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:

« دريغا كه بار دگر شام شد،
« سراپاي گيتي سيه فام شد،
« همه خلق را گاه آرام شد،
« مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

« جهان را نباشد خوشي در مزاج،
« بجز مرگ نبود غمم را علاج،
« وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
« چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون »

« به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: «اين ديوانه است.» بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه‌قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.

« در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه‌ي پنجره آن‌ها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند.»

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط رضا   | 


محمد علي جمال‌زاده در سال 1309 هجري قمري در اصفهان به دنيا آمد. از دوازده سالگي به بيروت و سپس به فرانسه و سوئيس رفت و ديپلم علم حقوق خود را در فرانسه دريافت كرد. او كه در هفدهم آبان 1376 شمسي در شهر ژنو وفات يافت، از عمر طولاني يكصد و شش ساله‌ي خود تنها سيزده سال را در ايران گذراند. اما در تمام عمر همواره با ياد ايران زيست، هر روز كتاب فارسي ‌خواند و هرچه تاليف و تحقيق كرد به زبان فارسي بود. داستان «فارسي شكر است» نخستين نوشته‌ي داستاني اوست كه آن را سرآغاز داستان نويسي جديد فارسي دانسته‌اند
 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط رضا   | 

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»

گفتم « ماشاءالله عجب سوالي مي‌فرماييد، پس مي‌خواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بوده‌اند، در تمام محله‌ي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نمي‌شود كه پير غلامتان را نشناسد!»

ولي خير، خان ارباب اين حرف‌ها سرش نمي‌شد و معلوم بود كه كار يك شاهي و صد دينار نيست و به آن فراش‌هاي چناني حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكي از آن فراش‌ها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشيري از لاي شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماست‌ها را سخت كيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتي به خرج دهيم ولي ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هيچ كافري را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت مي‌داند كه اين پدر آمرزيده‌ها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزي كه توانستيم از دستشان سالم بيرون بياوريم يكي كلاه فرنگيمان بود و ديگري ايمانمان كه معلوم شد به هيچ كدام احتياجي نداشتند. والا جيب و بغل و سوراخي نماند كه آن را در يك طرفة‌العين خالي نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كما هو حقه به تكاليف ديواني خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرك‌خانه‌ي ساحل انزلي تو يك هولدوني تاريكي انداختند كه شب اول قبر پيشش روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش پرده‌داري داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بين راه تا وقتي كه با كرجي از كشتي به ساحل مي‌آمديم از صحبت مردم و كرجي‌بانها جسته جسته دستگيرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگير و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرين توجه مخصوص نمايند و معلوم شد كه تمام اين گير و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوق‌العاده‌اي هم كه همان روز صبح براي اين كار از رشت رسيده بود محض اظهار حسن خدمت و لياقت و كارداني ديگر تر و خشك را با هم مي‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بي‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بيچاره كرده و زمينه‌ي حكومت انزلي را براي خود حاضر مي‌كرد و شرح خدمات وي ديگر از صبح آن روز يك دقيقه‌ي راحت به سيم تلگراف انزلي به تهران نگذاشته بود.

من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتي اصلا چشمم جايي را نمي‌ديد ولي همين كه رفته رفته به تاريكي اين هولدوني عادت كردم معلوم شد مهمان‌هاي ديگري هم با ما هستند. اول چشمم به يك نفر از آن فرنگي‌مآب‌هاي كذايي افتاد كه ديگر تا قيام قيامت در ايران نمونه و مجسمه‌ي لوسي و لغوي و بي‌سوادي خواهند ماند و يقينا صد سال ديگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانه‌هاي ايران را (گوش شيطان كر) از خنده روده‌بر خواهد كرد. آقاي فرنگي‌مآب ما با يخه‌اي به بلندي لوله‌ي سماوري كه دود خط آهن‌هاي نفتي قفقاز تقريبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالاي طاقچه‌اي نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندي بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشني غرق خواندن كتاب روماني بود. خواستم جلو رفته يك «بن جور موسيويي» قالب زده و به يارو برسانم كه ما هم اهل بخيه‌ايم ولي صداي سوتي كه از گوشه‌اي از گوشه‌هاي محبس به گوشم رسيد نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشي چيزي جلب نظرم را كرد كه در وهله‌ي اول گمان كردم گربه‌ي براق سفيدي است كه بر روي كيسه‌ي خاكه زغالي چنبره زده و خوابيده باشد ولي خير معلوم شد شيخي است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ي براق سفيد هم عمامه‌ي شيفته و شوفته‌ي اوست كه تحت‌الحنكش باز شده و درست شكل دم گربه‌اي را پيدا كرده بود و آن صداي سيت و سوت هم صوت صلوات ايشان بود.

پس معلوم شد مهمان سه نفر است. اين عدد را به فال نيكو گرفتم و مي‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز كنم شايد از درد يكديگر خبردار شده چاره‌اي پيدا كنيم كه دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صداي زيادي جوانك كلاه نمدي بدبختي را پرت كردند توي محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصي كه از رشت آمده بود براي ترساندن چشم اهالي انزلي اين طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پيش در اوايل شلوغي مشروطه و استبداد پيش يك نفر قفقازي نوكر شده بود در حبس انداخته است. ياروي تازه وارد پس از آن كه ديد از آه و ناله و غوره چكاندن دردي شفا نمي‌يابد چشم‌ها را با دامن قباي چركين پاك كرده و در ضمن هم چون فهميده بود قراولي كسي پشت در نيست يك طوماري از آن فحش‌هاي آب نكشيده كه مانند خربزه‌ي گرگاب و تنباكوي هكان مخصوص خاك ايران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) اين و آن كرد و دو سه لگدي هم با پاي برهنه به در و ديوار انداخت و وقتي كه ديد در محبس هرقدر هم پوسيده باشد باز از دل مأمور دولتي سخت‌تر است تف تسليمي به زمين و نگاهي به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها نيست. من كه فرنگي بودم و كاري از من ساخته نبود، از فرنگي‌مآب هم چشمش آبي نمي‌خورد. اين بود كه پابرچين پابرچين به طرف آقا شيخ رفته و پس از آن كه مدتي زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدايي لرزان گفت: «جناب شيخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چيست؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»

به شنيدن اين كلمات منديل جناب شيخ مانند لكه ابري آهسته به حركت آمد و از لاي آن يك جفت چشمي نمودار گرديد كه نگاه ضعيفي به كلاه نمدي انداخته و از منفذ صوتي كه بايستي در زير آن چشم‌ها باشد و درست ديده نمي‌شد با قرائت و طمأنينه‌ي تمام كلمات ذيل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گرديد: ‌«مؤمن! عنان نفس عاصي قاصر را به دست قهر و غضب مده كه الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس...»

كلاه نمدي از شنيدن اين سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمايشات جناب آقا شيخ تنها كلمه‌ي كاظمي دستگيرش شده بود گفت: «نه جناب اسم نوكرتان كاظم نيست رمضان است. مقصودم اين بود كه كاش اقلا مي‌فهميديم براي چه ما را اينجا زنده به گور كرده‌اند.»

اين دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحيه‌ي قدس اين كلمات صادر شد: «جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن اين داعي گرديد. الصبر مفتاح الفرج. ارجو كه عما قريب وجه حبس به وضوح پيوندد و البته الف البته باي نحو كان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسيد. علي‌العجاله در حين انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علي كل حال نعم الاشتغال است».

رمضان مادر مرده كه از فارسي شيرين جناب شيخ يك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان كرده باشد كه آقا شيخ با اجنه و از ما بهتران حرف مي‌زند يا مشغول ذكر اوراد و عزايم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زير لب بسم‌اللهي گفت و يواشكي بناي عقب كشيدن را گذاشت. ولي جناب شيخ كه آرواره‌ي مباركشان معلوم مي‌شد گرم شده است بدون آن كه شخص مخصوصي را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به يك گله ديوار دوخته و با همان قرائت معهود پي خيالات خود را گرفته و مي‌فرمودند: «لعل كه علت توقيف لمصلحة يا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجاي واثق هست كه لولاالبداء عما قريب انتهاء پذيرد و لعل هم كه احقر را كان لم يكن پنداشته و بلارعاية‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدريجي قرار دهند و بناء علي هذا بر ماست كه باي نحو كان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغير كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عاليه استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضي‌المرام مستخلص شده و برائت مابين الاماثل ولاقران كالشمس في وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گرديد...»

رمضان طفلك يكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به اين سر كشانده و مثل غشي‌ها نگاه‌هاي ترسناكي به آقا شيخ انداخته و زيرلبكي هي لعنت بر شيطان مي‌كرد و يك چيز شبيه به آية‌الكرسي هم به عقيده‌ي خود خوانده و دور سرش فوت مي‌كرد و معلوم بود كه خيالش برداشته و تاريكي هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب مي‌شود. خيلي دلم برايش سوخت. جناب شيخ هم كه ديگر مثل اينكه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌هاي مبارك را كه تا مرفق از آستين بيرون افتاده و از حيث پرمويي دور از جناب شما با پاچه‌ي گوسفند بي‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حركاتي غريب و عجيب بدون آن كه نگاه تند و آتشين خود را از آن يك گله ديوار بي‌گناه بردارد گاهي با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذكره را غايبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اينكه بخواهد برايش سرپاكتي بنويسد پشت سر هم القاب و عناويني از قبيل «علقه مضغه»، «مجهول الهويه»، «فاسد العقيده»، «شارب الخمر»، «تارك الصلوة»، «ملعون الوالدين» و «ولدالزنا»‌ و غيره و غيره (كه هركدامش براي مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ي هر مسلماني كافي و از صدش يكي در يادم نمانده) نثار مي‌كرد و زماني با طمأنينه و وقار و دلسوختگي و تحسر به شرح «بي مبالاتي نسبت به اهل علم و خدام شريعت مطهره» و «توهين و تحقيري كه به مرات و به كرات في كل ساعة» بر آن‌ها وارد مي‌آيد و «نتايج سوء دنيوي و اخروي» آن پرداخته و رفته رفته چنان بيانات و فرمايشات موعظه‌آميز ايشان درهم و برهم و غامض مي‌شد كه رمضان كه سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند يك كلمه‌ي آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه قمپز عربي‌داني مي‌كرد و چندين سال از عمر عزيز زيد و عمرو را به جان يكديگر انداخته و به اسم تحصيل از صبح تا شام به اسامي مختلف مصدر ضرب و دعوي و افعال مذمومه‌ي ديگر گرديده و وجود صحيح و سالم را به قول بي‌اصل و اجوف اين و آن و وعده و وعيد اشخاص ناقص‌العقل متصل به اين باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌هاي خفيف شنيده و قسمتي از جواني خود را به ليت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصيل معلوم و مجهول نموده بود، به هيچ نحو از معاني بيانات جناب شيخ چيزي دستگيرم نمي‌شد.

در تمام اين مدت آقاي فرنگي‌مآب در بالاي همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توي نخ خواندن رومان شيرين خود بود و ابدا اعتنايي به اطرافي‌هاي خويش نداشت و فقط گاهي لب و لوچه‌اي تكانده و تُك يكي از دو سبيلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانه‌ي دهان قرار گرفته بود به زير دندان گرفته و مشغول جويدن مي‌شد و گاهي هم ساعتش را درآورده نگاهي مي‌كرد و مثل اين بود كه مي‌خواهد ببيند ساعت شير و قهوه رسيده است يا نه.

رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شيخ خيري نديده بود چاره را منحصر به فرد ديده و دل به دريا زده مثل طفل گرسنه‌اي كه براي طلب نان به نامادري نزديك شود به طرف فرنگي‌مآب رفته و با صدايي نرم و لرزان سلامي كرده و گفت: «آقا شما را به خدا ببخشيد! ما يخه چركين‌ها چيزي سرمان نمي‌شود، آقا شيخ هم كه معلوم است جني و غشي است و اصلا زبان ما هم سرش نمي‌شود عرب است. شما را به خدا آيا مي‌توانيد به من بفرماييد براي چه ما را تو اين زندان مرگ انداخته‌اند؟»

به شنيدن اين كلمات آقاي فرنگي‌مآب از طاقچه پايين پريده و كتاب را دولا كرده و در جيب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و «برادر، برادر» گويان دست دراز كرد كه به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمي عقب كشيد و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بي‌خود به سبيل خود ببرند و محض خالي نبودن عريضه دست ديگر را هم به ميدان آورده و سپس هر دو را روي سينه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستين جليقه جا داده و با هشت رأس انگشت ديگر روي پيش سينه‌ي آهاردار بناي تنبك زدن را گذاشته و با لهجه‌اي نمكين گفت: «اي دوست و هموطن عزيز! چرا ما را اينجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌هاي طولاني هر چه كله‌ي خود را حفر مي‌كنم آبسولومان چيزي نمي‌يابم نه چيز پوزيتيف نه چيز نگاتيف. آبسولومان آيا خيلي كوميك نيست كه من جوان ديپلمه از بهترين فاميل را براي يك... يك كريمينل بگيرند و با من رفتار بكنند مثل با آخرين آمده؟ ولي از دسپوتيسم هزار ساله و بي قاناني و آربيترر كه ميوه‌جات آن است هيج تعجب‌آورنده نيست. يك مملكت كه خود را افتخار مي‌كند كه خودش را كنستيتوسيونل اسم بدهد بايد تريبونال‌هاي قاناني داشته باشد كه هيچ كس رعيت به ظلم نشود. برادر من در بدبختي! آيا شما اينجور پيدا نمي‌كنيد؟»

رمضان بيچاره از كجا ادراك اين خيالات عالي برايش ممكن بود و كلمات فرنگي به جاي خود ديگر از كجا مثلا مي‌توانست بفهمد كه «حفر كردن كله» ترجمه‌ي تحت‌اللفظي اصطلاحي است فرانسوي و به معني فكر و خيال كردن است و به جاي آن در فارسي مي‌گويند «هرچه خودم را مي‌كشم...» يا «هرچه سرم را به ديوار مي‌زنم...» و يا آن كه «رعيت به ظلم» ترجمه‌ي اصطلاح ديگر فرانسوي است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنيدن كلمه‌ي رعيت و ظلم پيش عقل نافص خود خيال كرد كه فرنگي‌مآب او را رعيت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت: «نه آقا، خانه زاد شما رعيت نيست. همين بيست قدمي گمرك خانه شاگرد قهوه‌چي هستم!»

جناب موسيو شانه‌اي بالا انداخته و با هشت انگشت به روي سينه قايم ضربش را گرفته و سوت زنان بناي قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنايي به رمضان بكند دنباله‌ي خيالات خود را گرفته و مي‌گفت: «رولوسيون بدون اولوسيون يك چيزي است كه خيال آن هم نمي‌تواند در كله داخل شود! ما جوان‌ها بايد براي خود يك تكليفي بكنيم در آنچه نگاه مي‌كند راهنمايي به ملت. براي آنچه مرا نگاه مي‌كند در روي اين سوژه يك آرتيكل درازي نوشته‌ام و با روشني كور كننده‌اي ثابت نموده‌ام كه هيچ كس جرأت نمي‌كند روي ديگران حساب كند و هر كس به اندازه‌ي... به اندازه‌ي پوسيبيليته‌اش بايد خدمت بكند وطن را كه هر كس بكند تكليفش را! اين است راه ترقي! والا دكادانس ما را تهديد مي‌كند. ولي بدبختانه حرف‌هاي ما به مردم اثر نمي‌كند. لامارتين در اين خصوص خوب مي‌گويد...» و آقاي فيلسوف بنا كرد به خواندن يك مبلغي شعر فرانسه كه از قضا من هم سابق يكبار شنيده و مي‌دانستم مال شاعر فرانسوي ويكتور هوگو است و دخلي به لامارتين ندارد.

رمضان از شنيدن اين حرف‌هاي بي سر و ته و غريب و عجيب ديگر به كلي خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بناي ناله و فرياد و گريه را گذاشت و به زودي جمعي در پشت در آمده و صداي نتراشيده و نخراشيده‌اي كه صداي شيخ حسن شمر پيش آن لحن نكيسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: «مادر فلان! چه دردت است حيغ و ويغ راه انداخته‌اي. مگر ...ات را مي‌كشند اين چه علم شنگه‌اي است! اگر دست از اين جهود بازي و كولي گري برنداري وامي‌دارم بيايند پوزه بندت بزنند...!» رمضان با صدايي زار و نزار بناي التماس و تضرع را گذاشته و مي‌گفت: «آخر اي مسلمانان گناه من چيست؟ اگر دزدم بدهيد دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگيرند، گوشم را به دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند. چوب لاي انگشتهايم بگذارند، شمع آجينم بكنند ولي آخر براي رضاي خدا و پيغمير مرا از اين هولدوني و از گير اين ديوانه‌ها و جني‌ها خلاص كنيد! به پير، به پيغمبر عقل دارد از سرم مي‌پرد. مرا با سه نفر شريك گور كرده‌ايد كه يكيشان اصلا سرش را بخورد فرنگي است و آدم اگر به صورتش نگاه كند بايد كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ايستاده با چشم‌هايش مي‌خواهد آدم را بخورد. دو تا ديگرشان هم كه يك كلمه زبان آدم سرشان نمي‌شود و هر دو جني‌اند و نمي‌دانم اگر به سرشان بزند و بگيرند من مادر مرده را خفه كنند كي جواب خدا را خواهد داد...؟»

بدبخت رمضان ديگر نتوانست حرف بزند و بغض بيخ گلويش را گرفته و بنا كرد به هق هق گريه كردن و باز همان صداي نفير كذايي از پشت در بلند شد و يك طومار از آن فحش‌هاي دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.

دلم براي رمضان خيلي سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم:‌«پسر جان، من فرنگي كجا بودم. گور پدر هرچه فرنگي هم كرده! من ايراني و برادر ديني توام. چرا زهره‌ات را باخته‌اي؟ مگر چه شد؟ تو براي خودت جواني هستي. چرا اين طور دست و پايت را گم كرده‌اي...؟»

رمضان همين كه ديد خير راستي راستي فارسي سرم مي‌شود و فارسي راستاحسيني باش حرف مي‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كي ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنيا را بش داده‌اند و مدام مي‌گفت: «هي قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائكه‌اي! خدا خودش تو را فرستاده كه جان مرا بخري!» گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائكه كه نيستم هيچ، به آدم بودن خودم هم شك دارم. مرد بايد دل داشته باشد. گريه براي چه؟ اگر هم‌قطارهايت بدانند كه دستت خواهند انداخت و ديگر خر بيار و خجالت بار كن...» گفت: «اي درد و بلات به جان اين ديوانه‌ها بيفتد! به خدا هيچ نمانده بود زهره‌ام بتركد. ديدي چه طور اين ديوانه‌ها يك كلمه حرف سرشان نمي‌شود و همه‌اش زبان جني حرف مي‌زنند؟»

گفتم: «داداش جان اينها نه جني‌اند نه ديوانه، بلكه ايراني و برادر وطني و ديني ما هستند!» رمضان از شنيدن اين حرف مثلي اينكه خيال كرده باشد من هم يك چيزيم مي‌شود نگاهي به من انداخت و قاه قاه بناي خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا ديگر شما مرا دست نيندازيد. اگر اينها ايراني بودند چرا از اين زبان‌ها حرف مي‌زنند كه يك كلمه‌‌اش شبيه به زبان آدم نيست؟» گفتم «رمضان اين هم كه اينها حرف مي‌زنند زبان فارسي است منتهي...» ولي معلوم بود كه رمضان باور نمي‌كرد و بيني و بين‌الله حق هم داشت و هزار سال ديگر هم نمي‌توانست باور كند و من هم ديدم زحمتم هدر است و خواستم از در ديگري صحبت كنم كه يك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلي وارد و گفت «يالله! مشتلق مرا بدهيد و برويد به امان خدا. همه‌تان آزاديد...»

رمضان به شنيدن اين خبر عوض شادي خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و مي‌گفت «والله من مي‌دانم اينها هروقت مي‌خواهند يك بندي را به دست ميرغضب بدهند اين جور مي‌گويند، خدايا خودت به فرياد ما برس!» ولي خير معلوم شد ترس و لرز رمضان بي‌سبب است. مأمور تذكره صبحي عوض شده و به جاي آن يك مأمور تازه‌ي ديگري رسيده كه خيلي جا سنگين و پرافاده است و كباده‌ي حكومت رشت را مي‌كشد و پس از رسيدن به انزلي براي اينكه هرچه مأمور صبح ريسيده بود مأمور عصر چله كرده باشد اول كارش رهايي ما بوده. خدا را شكر كرديم مي‌خواستيم از در محبس بيرون بياييم كه ديديم يك جواني را كه از لهجه و ريخت و تك و پوزش معلوم مي‌شد از اهل خوي و سلماس است همان فراش‌هاي صبحي دارند مي‌آورند به طرف محبس و جوانك هم با يك زبان فارسي مخصوصي كه بعدها فهميدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از «موقعيت خود تعرض» مي‌نمود و از مردم «استرحام» مي‌كرد و «رجا داشت» كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهي به او انداخته و با تعجب تمام گفت «بسم الله الرحمن الرحيم اين هم باز يكي. خدايا امروز ديگر هرچه خل و ديوانه داري اينجا مي‌فرستي! به داده شكر و به نداده‌ات شكر!»

خواستم بش بگويم كه اين هم ايراني و زبانش فارسي است ولي ترسيدم خيال كند دستش انداخته‌ام و دلش بشكند و به روي بزرگواري خودمان نياورديم و رفتيم در پي تدارك يك درشكه براي رفتن به رشت و چند دقيقه بعد كه با جناب شيخ و خان فرنگي‌مآب دانگي درشكه‌اي گرفته و در شرف حركت بوديم ديديم رمضان دوان دوان آمد يك دستمال آجيل به دست من داد و يواشكي در گوشم گفت «ببخشيد زبان درازي مي‌كنم ولي والله به نظرم ديوانگي اينها به شما هم اثر كرده والا چه طور مي‌شود جرات مي‌كنيد با اينها همسفر شويد!» گفتم «رمضان ما مثل تو ترسو نيستيم!» گفت «دست خدا به همراهتان، هر وقتي كه از بي‌همزباني دلتان سر رفت از اين آجيل بخوريد و يادي از نوكرتان بكنيد». شلاق درشكه‌چي بلند شد و راه افتاديم و جاي دوستان خالي خيلي هم خوش گذشت و مخصوصا وقتي كه در بين راه ديديم كه يك مأمور تذكره‌ي تازه‌اي با چاپاري به طرف انزلي مي‌رود كيفي كرده و آنقدر خنديديم كه نزديك بود روده‌بر بشويم

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط رضا   | 

الو مريم. من جان هستم. اگه توي خونه هستي گوشي‌رو بردار. اگه نيستي، پيغام منو گوش كن. من امروز چهل ساله شدم و تصميم گرفتم عليه خودم انقلاب كنم. تولدم‌رو توي خيابون جشن گرفتم. تنهاي تنها. چهل تا شمع روشن كردم و يك ساعته در پي دو نوازندة دوره‌گردي هستم كه منو به ياد پدر و مادرم مي‌اندازند.

***

ـ سلام. خوبي؟
ـ تشكر.
ـ من امروز جشن دارم.
ـ مبارك باشه.
ـ آواز مي‌خوونين.
ـ با جان و دل.
ـ شهررو دور مي‌زنيم.
ـ باشه.
ـ چقدر پول مي‌گيرين؟
ـ بيا اينجا.
ـ هر چقدر مي‌دين.
ـ از صميم قلب مي‌خوونين.
ـ البته.
ـ سوار شين. نشستين؟
ـ نشستيم.
ـ برو بريم.

***

ـ موسيقي‌رو مي‌شنوي مريم؟ البته مي‌شنوي وقتي كه بيدار شوي. راستي! ساعت‌ 2 به سالن رقص بيا. دو ساعت قبل از اون كه دخترهاي ديگه بيان. فراموش نكن با رُز سُرخت بياي. با عشق آسموني‌ات. كليد سالن رقص مثل هميشه داخل درخته. بيا برات يه سورپريز دارم. فعلاً اين موسيقي‌رو گوش كن براي احساس لطيفت.

***

ـ الو فرزانه. منم جان. امروز تولدمه. مي‌خوام ساعت 2 به سالن رقص بياي. لطفاً لطفاً سگتو نيار. كليد مثل هميشه داخل درخته. اگه كليد نبود، به سالن رقص بيا. در بازه. اونجا منتظرت هستم. پيش من بيا، اما بدون غم و گريه. من مي‌خوام فرزانه شادرو ببينم. بيا برات يه سورپريز دارم.
ـ جان! من آمدم. الو، جان. من آمدم.

***

ـ سلام. منم جان. تهمينه مي‌شه ساعت 2 به سالن رقص بياي؟ ساعت چهار نه. اگه ساعت 2 بياي برات يه سورپريز دارم. نه، ملاقاتمون به روز تولدم ربطي نداره. يه چيز ديگه است. يه چيز پيش افتاده، اما ترا به حيرت مي‌اندازه. مي‌خوام كه حقيقت‌رو به چشم خودت ببيني. من دارم عليه خودم انقلاب مي‌كنم.
ـ جان! كجايي؟

***

ـ الو ملاحت! منم جان. چطوري؟ بهتر شدي؟
اميدوارم كه حالت بهتر شده باشه. خوب مي‌شد اگه امروز به سالن رقص مي‌اومدي. ساعت 2. شراب دوست داشتني مو‌نو فراموش نكن. برات يه سورپريز دارم.
ـ جان. جان.

***

ـ همزمان با چهار دوست دختر؟ اين عشقه؟
ـ اين جستجوست مريم. با هر يك از شما من پاره‌اي از قلب خودمو يافتم. مي‌دونم كه اين پاپان ماست اما مي‌خوام با يكي يكي‌تون گفتگو كنم. اجازه بدين از كسي گفتگو رو شروع كنم كه عشق اولم با اون شروع شد. حالا برمي‌گردين سر تمرين رقص؟
ـ باورم نمي‌شه كه اين آخرين باريه كه با تو مي‌رقصم. تقدير نبوده كه من و تو با هم باشيم. تو و رقص‌رو براي هميشه ترك مي‌كنم.
ـ اولين باري كه همديگرو ديديم يادت هست؟

***

ـ Wellcome
ـ تو گفتي خوش آمدي. يادت هست؟ اون روز مي‌خنديدي و دست‌هاتو تكون مي‌دادي. براي چي؟
ـ اين اولين بار بود كه هواپيماي من با يك مسافر مي‌پريد.
***

ـ مسافرين محترم كمربندهاي مخصوص پرواز را ببندين. خانم‌ها آقايان در هنگام لزوم ماسك اكسيژن بطور اتوماتيك از بالاي سر شما آويخته مي‌شود. درهاي خروج ...
ـ خانم‌ها آقايان در هنگام خروج اضطراري دو در در انتهاي هواپيما و دو در در ميان هواپيما وجود دارد. مسافرين محترم براي پرواز آماده باشين.
ـ يادت مي‌آد گفتي مدت پرواز يك ساعته و از مسافرين با انواع نوشيدني‌هاي سرد و گرم پذيرايي مي‌شه؟ يادت مي‌آد؟
ـ من نگفتم. صدام از يك نوار ضبط شده پخش مي‌شد.
ـ خانم‌ها و آقايان مدت پرواز يك ساعت است و از مسافرين با نوشيدني‌هاي سرد و گرم پذيرايي مي‌شود. چايي مي‌خورين؟
ـ يادت مي‌آد پرسيدم چايي مي‌خوري و تو گفتي نه.
ـ يادت مي‌آد گفتم اگه چايي بخورم تپش قلب مي‌گيرم، و باز احساس مي‌كنم عاشق شدم.
ـ يادت مي‌آد پرسيدم پس چي مي‌خوري؟
ـ يادت مي‌آد گفتم عشق تو شنيدي قهوه.
ـ قهوة گرم لطفاً.
ـ مي‌دوني مادرم توي بچگي چي به من داد؟ گفت دو چيزرو نپذير. اول نگاه سرد، دوم قهوة سرد. نظر شما در اين باره چيه؟
ـ قهوه‌ تون سرد بود؟
ـ قهوه‌ام سرد بود.
ـ برات قهوه گرم آوردم.
ـ جان. تو كي با من حرف مي‌زني؟
ـ البته كه با تو حرف مي‌زنم. برو برقص. من تپش قلب گرفتم نفسم بند اومده بود.
ـ يادت مي‌آد؟
ـ حالتون چطوره؟
ـ هوا را از من بگير، خنده‌ات را نه.
ـ يادته ازت پرسيدم چرا من تنها مسافر هواپيمام؟ يادته جواب دادي بعد از حمله تروريست‌ها مسافرها مي‌ترسيدند پرواز كنند.

***

ـ خب! مي‌خواستي بفهمم كه غير از من سه تا دوست دختر ديگه هم داري؟ خب فهميدم. اما غير از من همه شاگردام فهميدند.
ـ يك مرد و يك زن، تنها روي آسمون. مثل آدم و حوا. و نخستين ملاقات آن‌ها در بهشت. تا حالا همة عشق‌ها زميني بودند، اما الان احساس يك عشق آسموني‌رو دارم. حالا ممكنه بگين دوستم دارين.
ـ من يك مهماندارم و بايد به وظايفم برسم. به ما ياد دادند اونقدر به مهمون‌ها نزديك بشيم كه احساس كنند توي خونه خودشون هستند، اما بي‌هيچ نوع رابطة نزديكي.

***

ـ شنيدم.
ـ يك قهوة سرد با يك نگاه سرد لطفاً.
ـ چي مي‌خواي.
ـ مي‌توونم يك قهوه سرد با يك نگاه سرد داشته باشم، لطفاً.
ـ منظورتون چيه؟
ـ نگاه سرد لطفاً.
ـ قهوه مريم گرم بود؟
ـ آره باهاش قرار ملاقات گذاشتم.
ـ هر وقت عاشق شدم از يك درخت خشك يك مجسمه ساختم.
ـ اينو براي من ساختي؟
ـ اون يكي رو براي تو تراشيدم.
ـ مي‌دوني من كليد خونه‌مو هربار مثل يك راز پيدا مي‌كنم.
ـ اين چيه؟ ساعت؟
ـ اين كورنومتره.
ـ براي چي.
ـ لحظات خوش زندگي‌مو باهاش اندازه مي‌گيرم.
ـ تا حالا چقدر شده؟

***

ـ يادم مي‌آد گفتي 19 ساعت و اگه 21 ساعت ديگه اضافه بشه، مي‌شه 40 ساعت عاشقي. اونوقت سالي يك ساعت خوشبخت بودم. راستي امروز 40 ساله شدي! تولدت مبارك!
ـ تشكر. چهل سالمه، اما چهل ساعت بيشتر زندگي نكردم. يادم مي‌آد پرسيدي براي چي با كورنومتر تايم مي‌گيرم. يادم مي‌آد بهت گفتم عمر مفيدم‌رو اندازه مي‌گيرم.

***

ـ يافتي؟
ـ هنوز نه. مي‌دوني عمر پروانه‌ها فقط يه روزه. توي همون يه روز به دنيا مي‌آن، عاشق مي‌شن، بچه‌دار مي‌شن، به هيچ چيز فكر نمي‌كنند تنها پرواز مي‌كنند و گل‌هاي خود را بوسه مي‌زنند. پروانه‌ها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند. من در اين چهل سال حتي به اندازة عمر يك روزة يك پروانه نزيستم. تو چي؟
ـ من؟
ـ منظورم اينه كه حجم زماني خاطرات عاشقانه‌ تو چقدره؟
ـ كورنومتر را پيدا كردي؟ توي دستت بود.
ـ هنوز نه. هيچ وقت عاشق شدي؟
ـ نه.
ـ شايد به خاطر اين كه در هواپيما طبق مقررات مهماندارها بايد قلبشون از سنگ باشه.
ـ راستش فقط يك بار عاشق شدم. اوندفعه‌رم خودم نفهميدم. مادرم فهميد. يادم مي‌آد بچگي‌ام وقتي مي‌رفتم به كوچه يه پسري‌رو مي‌ديدم اون هميشه منو نگاه مي‌كرد، همچون گربه‌اي كه بخواد كبوتري رو بگيره. من ازش مي‌ترسيدم و قلبم تاپ تاپ مي‌كرد. از اون خيلي مي‌ترسيدم. به مادرم گفتم من از اين پسر مي‌ترسم، هروقت اونو مي‌بينم قلبم تاپ تاپ مي‌كنه. مادرم گفت تاپ تاپ قلب علامت ترس نيست، علامت عشقه. تو عاشق شدي دختركم!

***

ـ حالا قلبت تاپ تاپ مي‌كنه؟مي‌خوام ترا در آغوش بگيرم.
ـ چرا مردها همه‌اش مي‌خوان جسم زن‌رو تسخير كنند؟
ـ براي اين كه مي‌خوام عشقمو ثابت كنم.
ـ تصاحب تن، عشقه؟

***

ـ من عشقبازي مي‌كنم، پس هستم. فلسفة من اينه.
ـ من دوست داشته مي‌شوم، پس هستم. فلسفة منم اينه.
ـ مي‌خواستم در آغوش‌ات بگيرم، اما تو ...
ـ جسم من مال كسي است كه روحم‌رو تسخير كرده باشه.
ـ دخترها تمرين. دست‌ها بالا. يك، دو، سه، چهار. يك، دو، سه، چهار. چرخش. مثل يخ بي‌حركت. يك، دو، سه، چهار. يك، دو، سه، چهار.
ـ مريم! همة عشق‌ها معلول چند حادثة پيش پا افتاده است. اگه من با اون هواپيما پرواز نمي‌كردم و يا اگه تو در اون هواپيما مهماندار نبودي. اصلاً عشقي اتفاق نمي‌افتاد. يا الان دو كس ديگه درحال جدايي از هم بودند.
ـ وايسا. گوش كن. من به دنبال يه عشق زميني، توي آسمون مي‌گشتم. اما تو روي زمين هم عشق‌ات آسموني موند. تو حتي نگذاشتي من تو را ببوسم. مي‌دوني لحظات خوش من با تو چقدر بوده. دو ساعت و بيست دقيقه.
گوش كن. من با چهل سال عمر، اندازه عمر يك پروانه نزيستم. وايسا. اين كورنومتر رو براي يادگاري ببر. از مادرت بپرس در كودكي‌ات چند دقيقه قلبت براي اون پسر به تپش افتاده. اونو در كورنومتر ثبت كن. از اين به بعد هم لحظات خوش زندگي‌تو ثبت كن، ببين در طول زندگي‌ات قلبت چقدر به تپش مي‌افته. بگذار اقلاً سالي يك دقيقه قلبت به تپش بيفته وگرنه اين كورنومتر از بي‌كاري از كار مي‌افته. راهِ سپيد.

***

ـ جان، چرا اينكار رو كردي؟ من فكر كردم تو فقط با من اين‌جوري شراب مي‌نوشي. حالا فهميدم تو با همه يكجور بودي. اين كورنومترو بگير، اين سه ساعت و سيزده دقيقه‌اي كه خاطرات شيرين زندگي من بوده، حالا خاطرات تلخ منه.
ـ برو برقص. دخترها. رقص نو.
ـ تو به من رقص ياد نده. من از تو رقص‌رو بهتر بلدم.
ـ اين رقص‌رو من از راه رفتن تو الهام گرفتم. اون شب مهمان من يك شاعر بود. يك شاعر معروف.

***

ـ پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي‌برد.
اين جام‌ها كه در پي هم گشته‌اند تهي.
درياي آتشند كه ريزم به كام خويش
گرداب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد.
ـ تشكر. چه نوع شرابي دوست دارين استاد؟
ـ ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد.
پر كن پياله را.
ـ سلام استاد. به شهر ما خوش آمدين.
ـ زنده باشين.
ـ يك امضاء لطفاً.
ـ باشه.

***

ـ جوان‌ها اون شاعرو شناختند و مي‌خواستند با اون همراه باشند، اما شاعر از آن‌ها مي‌گريخت.
ـ قصة شاعر به من چه ربطي داره؟
ـ چطور به تو مربوط نيست؟ تو بايد بدوني قبل از اون كه من ترا ببينم چه اتفاقاتي افتاد. من به اون شاعر گفتم براي چي به هوادارانت توجه نمي‌كني؟

***

ـ استاد اين سه جوان دوستدار شما هستند. پنج دقيقه به آن‌ها وقت بدين.
ـ جان، اين‌ها دوستداران شعر من و قاتلين وقت من هستند. تمام عمر من با اين 5 دقيقه‌ها به هدر رفت. دقيقه‌ها اسمشون وقته ولي ماهيتشون عمره. عمر كوتاهه و براي حفظ عمر نبايد شرم كرد.
ـ ببخشيد استاد.
ـ جان نرو. رنگ خطره.
ـ دقيقه‌ها اسمشون وقت است ...
ـ بهترين شعر عمرتان كدام است استاد؟
ـ بهترين شعر؟ همين شعري كه حالا سروده مي‌شود.

***

ـ به نام عشق.
ـ به نام عاشقان.
ـ صبر كن. اجازه مي‌دي به روسي حرف بزنم؟ يك رسمي هست كه براي عاشقانه نوشيدن، نه اين كه فقط گيلاس‌هارو به جنگ هم بندازيم، بلكه هر كي عاشق‌تره بايد گيلاسش‌رو پائين‌تر ببره.
ـ يك لحظه. منم مي‌خوام يه چيزي‌رو به تو ياد بدم. خواب شيرين.
ـ تو چرا نمي‌خوابي؟
ـ نمي‌دونم. تو قلب داري؟
ـ هان. دارم.
ـ براي من روسي حرف زدن آسونتره. تو مي‌تووني به روسي حرف بزني؟
ـ اوهون.
ـ قلبت كجاست؟ مي‌خوام صداشو بشنوم.
ـ اينجاست. بيا گوش كن.
ـ اين چه قلبيه كه نمي‌تپه. مگه مرده؟
ـ نه.
ـ تو صداي قلب منو گوش كن ببين از عشق تو چگونه به تپش افتاده. گوش كن.
ـ اين صداي قلب نيست. اين صداي كورنومتره. تو براي چي همراهت كورنومتر داري؟
ـ تايم خوشي‌هامو اندازه مي‌گيرم. هيچ وقت عاشق بودي؟
ـ نه، بقيه عاشق من مي‌شدند.
ـ از كجا مي‌فهميدي كه عاشق‌ات شدند؟
ـ من تپش قلب اونها رو از پشت اين پرده مي‌شنيدم.
ـ بعد؟
ـ وقتي به اين ور پرده مي‌اومدند، قلبشون از تپش مي‌افتاد. مي‌شنوي قلب تو سخت مي‌تپه. دارم صداشو مي‌شنوم. بيا اينور.

***

ـ اينجا كجاست؟
ـ كلاس رقص. منم معلم رقصم. رقص بلدي؟
ـ من شرم مي‌كنم.
ـ اين رقص نيست. راه رفتن تو خودش رقصه. برو بشين تماشا كن اين رقص توئه.
ـ تو به دنبال اين رنگ آمدي يا به دنبال اين رنگ.
ـ من اغواي راه رفتن تو شدم. زنانگي راه رفتن‌ات. ديوانگي‌ راه رفتن‌ات. اين مرا به دنبال خود برد. راه برو.
ـ پشت اين در چيه؟
ـ پشت اون در يه رازه.
ـ چه رازي؟
ـ هر وقت تو رازتو گشودي منم رازم رو مي‌گشايم.
ـ من رازي ندارم.
ـ براي چي كفش‌هات رنگارنگه.
ـ سرخشو بو كن.
ـ تو گريه كردن رو دوست داري؟
ـ نه. گريه كردن رو دوست ندارم. چون آرايشم پاك مي‌شه، زشت مي‌شم.
ـ داره قلبت تاپ تاپ مي‌كنه. تو يكباره عاشق شدي.
ـ نه من عشق‌رو دوست ندارم. وقتي مردها با منند، دوستشون ندارم. وقتي تركم مي‌كنند، عاشقشون مي‌شم.
ـ پس من رفتم.

***

ـ تو با اين كفش‌ها خوب راه نمي‌ري.
ـ فراموش كردي كه تو عاشق راه رفتن من بودي، به خصوص با همين كفش‌ها.
ـ نه فقط اين كفش‌ها. همه عشق‌ها از حوادث پيش پا افتاده شروع مي‌شن. اگه من اون شب تحت تأثير حرف‌هاي اون شاعر نبودم كه نبايد عمررو بيهوده هدر داد. شايد صداي كفش‌هاي تو اون‌ شب مرا اغوا نمي‌كرد. اگه تو با دوست پسرت قهر نكرده بودي شايد اصلاً به من توجه نمي‌كردي. پس اين عشق نبود، اين يك شرايط عاشقانه بود. و شرايط عاشقانه فقط تا شرايط عاشقانه بعدي ادامه پيدا مي‌كنه.
ـ فراموش نكن كه تو به خاطر همين كفش عاشق من شدي؟ تو بودي كه مي‌گفتي كفش‌هاتو دوست دارم.

***

ـ من ترا دوست دارم.
ـ به زبان تاجيكي بگو.
ـ من ترا دوست دارم. اين ترجمه نمي‌شه.
ـ من كلمه تاجيكي عشق‌رو دوست دارم. من كلمه روسي عشق‌رو احساس نمي‌كنم. ـ من تا ابد تورو دوست دارم.
ـ چقدر؟ فقط يك ماه.
ـ تا ابد.
ـ هر مردي به من گفت تا ابد، يك ماه بيشتر با من نموند.
جان وايسا. چتر را بگير. تر مي‌شي. وايسا.

***

ـ تشكر.
ـ حق با تو بود. هيچ چيز ابدي نيست. حتي تپش عاشق‌ترين مرد، براي زيباترين زن. تو كجا مي‌ري؟

***

ـ وايسا. شما منو دوست داشتين، چون من هم شمارو دوست داشتم پس اين عشق نبود، يك معامله بود.

***

ـ صبر كن من تورو مي‌رسونم. بشين.
ـ نه. تايم عشق ما به پايان رسيده.
ـ وايسا. نه به عنوان يك عاشق. به عنوان يك راننده تاكسي. كجا مي‌رين خانوم.
ـ به زمان گذشته. به يك سال قبل. وقتي كه خوشبخت بودم.
ـ تو روز تولد منو ياد داري. وقتي كه براي 39 سالگي من 39 شمع هديه آوردي.

***

ـ حراج. حراج. پرترة لنين.
ـ چطوري آقاي ولاديمير.
ـ خوبم.
ـ چي دارين؟
ـ پرترة لنين كه وقت زنده بودنش كشيده شده.
ـ من پرترة لنين خودمو فروختم پرترة مسيح رو ازت خريدم. يادت مي‌آد پرترة مسيح‌ رو به خودت پس دادم و به جاش كورنومتر گرفتم؟
ـ يادمه. بفرمائين. توي اين مغازه همه چيز پيدا مي‌شه. كورنومتر مي‌خواين؟ ايناهاش. كورنومتره نوة تولستوي. ببينيد. اين كورنومتر چخوف.
ـ راست مي‌گي؟ خود چخوف؟! چخوف رو خوش‌ات مي‌آد يا تولستوي؟
ـ اين.
ـ اين مال كيه؟
ـ مال نوة ... نه! مال پسر استالينه.
ـ پسر استالين؟ نوة تولستوي. خود چخوف. خوش‌ات مي‌آد؟
ـ آره.
ـ خب.
ـ مي‌خرين؟
ـ مي‌خريم.

***

ـ تو مي‌دوني تايم خوشي‌هاي ما چقدر بوده؟ تو مي‌دوني تايم خوشي‌هاي ما چقدر بوده؟
ـ الو
ـ الو. منم جان.
ـ تهمينه هستم.
ـ تو مي‌دوني تايم خوشي‌هاي ما چقدر بوده؟
ـ نه نمي‌دونم. پاكش كردم.
ـ صدامو مي‌شنوي؟ مي‌شنوي؟

***

ـ همه عشق‌ها معلول چند حادثه پيش پا افتاده‌اند. اگه من اسهال نگرفته بودم تا سر از بيمارستاني كه تو توش دكتر بودي دربيارم و اگه تو از من نپرسيده بودي كه شغلم چيه و اگه من نگفته بودم كه شاعرم و اگه تو نگفته بودي كه به شعر علاقه داري، الان بين من و تو جدايي صورت نمي‌گرفت. تو خودت گفتي عشق‌ها جز اون كه اتفاق مي‌افتند هيچ معنايي ندارند. نه دل بستن دو دلداده چيزي‌رو در جهان عوض مي‌كنه. نه جدايي دو دلداده چيزي رو از جهان مي‌كاهه. اين‌ها حوادث پيش پا افتادة بشريه. همه عشق‌هاي تاريخ جهان به اندازة سوارخ شدن لايه ازون بر زمين اثر نگذاشته. پس از عشق، يك ايدئولوژي نساز. عاشقي به عشق بايد دوام داشته باشه نه به وفاداري. صداي منو مي‌شنوي؟

***

ـ غذا چي مي‌خورين؟
ـ شير.
ـ شكمتون چند بار كار كرده؟
ـ يك بار.
ـ يك بار؟ اين كه طبيعيه.
ـ يك بار. اما از صبح تا شب.
ـ كجاي شما درد مي‌كنه؟
ـ شكمم.
ـ خيلي زياد؟ شغلتون چيه؟
ـ شاعر.
ـ شاعر. مگه شاعري هم شغله؟ منم شعررو دوست دارم، گاهي هم شعر مي‌گم، اما شغلم پزشكيه. حالا شغل شما چيه؟
ـ فعلاً كه مريضم. عادتاً وقتي كه سالمم شغلم عشقه.
ـ عشق؟ مگه عشقم شغله؟
ـ بهترين شغل دنياست. اما بيزينس خوبي نيست. تا حالا شما سوژة عشق يك مرد بودين؟
ـ زياد. بعضي از مريض‌هام هنوزم عاشقم هستند. مي‌گن اين بيمارستان ويروس عشق داره.
ـ پس اجازه بدين يه بيمار مبتلا به اين ويروس شمارو به زير بالكن شاعر دعوت كنه كه همة عاشقان‌رو جمع مي‌كنه و با آخرين شعري كه سروده، فال عشقشون رومي‌گيره. الان وقت دارين؟
ـ اول سلامت شو.

***

ـ ديگر كسي به عشق نينديشيد
و هيچ كس ديگر به هيچ چيز نينديشيد
در خيابان‌هاي سرد شهر جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست.

***

ـ الو
ـ جان. منم.
ـ پس چرا رفتي؟! من بايد با تو صحبت مي‌كردم.
ـ موندن توي سالن رقص ديگه برام معنايي نداشت. تو مي‌آي پيش من؟
ـ الان مي‌آم.
ـ نه. مثل هميشه ساعت دوازده شب بيا. مي‌آي؟
ـ باشه.

***

ـ تشكر. اجازه بدين جان‌رو معرفي كنم. امروز تولدشه. او چهل ساله شد.
ـ تولدت مبارك.
ـ بشينين. مي‌بخشيد. من اين‌هارو به هم معرفي نكردم تا تو هم بياي. اين صفر. لطف‌الله. نيك. ملاقات امروز ما مديون صداقت جانه. من در زندگي از او بسيار آموختم. و مي‌خوام ... مي‌خواين چيزي بنوشين. بايد بگم ... اينو بگير شمع‌هاي تولدت رو خودت روشن كن. مي‌بخشيد ... من اعلام مي‌كنم كه عليه خودم انقلاب كردم ... ملاقات ما مديون صداقت جانه... چه جوري بگم ... الان مي‌گم ... من ... تصميم گرفتم كه عليه خودم انقلاب كنم و چيزي رو مي‌گم كه فكرشم نمي‌كردين. خلاصه كلام ... هر چهار نفر شما دوست پسر من بودين. من تورو دوست دارم صفر. تورو دوست دارم جان. تورو دوست دارم لطف‌الله. و تورو نيك.
ـ فاحشه.
ـ صفر ... صفر.
ـ شما در اين باره چي فكر مي‌كنين؟
ـ در بارة چي؟
ـ در بارة عشق. وفاداري؟ من فكر مي‌كنم عشق كه به پايان رسيد، كسالت بار مي‌شه. من از حضور دائمي زن‌ها و عشق مي‌ترسم. يك بار دوستي از من پرسيد وفاداري چيه؟ مي‌دوني چي جواب دادم؟ گفتم اول عشق گرمه و آخرش سرد. عشق معجزه يك لحظه است. هيچ معجزه‌اي اگه خودش دوام نيابد با هيچ قراردادي دوام نمي‌يابد. چرا ساكت هستين؟
ـ چي بگم؟!
ـ شما خيلي جدي به نظر مي‌آئين.
ـ ممكنه به روسي حرف بزنم.
ـ خواهش مي‌كنم.
ـ همه چيزهاي جدي جهان براي من مضحكه. همة حرف‌هاي مهم يا فلسفه‌هاي مهم سفسطه است. ما تنها هستيم و تنهايي ما تقدير ماست. ما تنهائيم.
ـ اما دربارة وفاداري چيزي نگفتين.
ـ ما ناتوانيم از عشق دائمي. هر عشق تنها شعله‌اي است كوتاه كه از حوادث پيش پا افتاده شكل مي‌گيره. درواقع عشق ابدي وجود نداره.
ـ عشق چيه؟ كنار ديگري بودن؟ يا تا مرگ كنار ديگري بودن؟
ـ نمي‌دونم. اما هر معشوقه‌اي جزئي ناشناخته از راز عشق‌رو براي من گشوده. هر چند احساس مي‌كنم در جهان معاصر عشق واقعي زير خطره. ما چه مي‌دانيم. شايد عشق واقعي روي زمين داره مي‌ميره. همه عمر عشق‌رو جستجو كردم اما تنهايي رو يافتم. پس بگذار هر كس شمع تنهايي خودش رو روشن كنه.

***

ـ الو.
ـ الو. منم.
ـ كجايي؟
ـ نزديك تو. خيلي نزديك. جان. من از تو خيلي آموختم. آموختم كه عشق‌بازي فراموشي رنج‌هاي بودنه. جان. مي‌توونم تورو ببوسم؟
ـ مي‌دوني چه فكري به سرم زد؟ فكر كردم اگه به جاي چهل سال، هزار سال عمر كرده بودم، الان توي هزار سالگي عشق ما، بوسه برام چه مزه‌اي داشت؟ قصة ليلي و مجنون و رومئو و ژوليت متعلق به گذشته است. ما به اين قصه‌ها ديگه نمي‌توونيم اتكا كنيم. ما به آزادي رسيديم. آزادي در سكس. ولي وحشتناك اينه كه محروميم از عشق. الو.
ـ سلام ... باز به هم رسيديم. بشينين. بشينين. امروز روز تولد تنهايي منه. سرود مي‌خوونين؟
ـ البته.
ـ برو بريم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط رضا   | 

*يكي از دلايل مطرح شده عليه سوسياليسم اين است كه سوسياليسم مخالف طبيعت بشر است.....اما آنچه معمولا به عنوان "طبيعت بشر" به آن اشاره ميشود طي تاريخ طولاني جامعه بشري بسيار تغيير كرده است. با تغيير نظامهاي اجتماعي، مردم خود را با ساختار اجتماعي جديد سازش داده و بسياري از عادات و ويژگيهاي رفتاري خود را تغيير داده اند.* كالاها، اختراعات، نظريه هاي جديد و پيشرفتهاي تكنولوژيكي كه سرمايه داري در شرايط سياسي متنوع اش به وجود آورده است از تمام آنچه در طول تاريخ ماقبل آن به وجود آمد بيشتر بوده است

نوشته: هري مگداف، فرد مگداف
برگردان: مرتضي محيط
مانتلي ريويو: جولاي 2005
شهروند

ره يافتن به سوسياليسم



-آيا طبيعت انسان ميتواند تغيير كند؟

يكي از دلايل مطرح شده عليه سوسياليسم اين است كه سوسياليسم مخالف طبيعت بشر است. ترجيع بندي كه مكرر ميشنويم اين است كه: "طبيعت بشر را نميشود تغيير داد". اين استدلال ممكن است در مورد غرائز بنياني انسان مانند نياز مبرم براي به دست آوردن غذا، توليد مثل، جستجوي سر پناه و لباس براي محافظت او درست باشد. اما آنچه معمولا به عنوان "طبيعت بشر" به آن اشاره ميشود طي تاريخ طولاني جامعه بشري بسيار تغيير كرده است. با تغيير نظامهاي اجتماعي، مردم خود را با ساختار اجتماعي جديد سازش داده و بسياري از عادات و ويژگيهاي رفتاري خود را تغيير داده اند. انسانهاي از جهت جسمي مدرن حدود 150000 تا 200000 سال پيش ظاهر شدند. طي دهها هزار سال از آن موقع تاكنون انواع متفاوت و پرشمار سازمانيابي اجتماعي و جماعات مختلف به وجود آمده اند. در ابتدا اين جوامع اكثرا برپايه شكار و جمع آوري مواد خوراكي از طبيعت زندگي ميكردند و تنها در هفت هزار سال اخير پايه در كشاورزي داشته اند. سازمانيابي اين جوامع به صورت عشيره، روستا، قبيله، دولت ــ شهر، كشور و يا امپراتوري بوده است.

مردم شناساني كه جوامع "اوليه" را مطالعه كرده اند روابط و "طبيعت بشر" بسيار متفاوتي از روابط شديدا رقابتي هركس به فكر خويش (افتادن گرگها به جان هم) و خودخواهانه كه ويژگي جوامع در دوران سرمايه داري است يافته اند. روابط مردم در جوامع اوليه ماقبل سرمايه داري اغلب به شكل كمك متقابل و توزيع ثروت بوده است. تجارت نيز مسلما وجود داشت اما هدف تجارت ميان قبايل سود شخصي نبود. زمينهاي كشاورزي نه در مالكيت خصوصي بود و نه ميتوانست خريد و فروش شود بلكه عموما توسط كدخداي ده تقسيم و توزيع مجدد ميشد. بيشتر مواد خوراكي كه توسط رئيس ده جمع آوري ميشد ضمن جشنهاي مرسوم ميان مردم توزيع ميشد. جنگ و سلطه گري توسط مستبدين محلي هم وجود داشت (اين جوامع به هيچ رو جوامعي بي نقص نبودند) اما ارزشها، آداب و رسوم اجتماعي و "طبيعت بشر" متفاوتي ]نسبت به ما[ داشتند. به قول كارل پولانيي ( ــ در كتاب "دگرگوني بزرگ ــ 1944): "كشف بزرگ پژوهشهاي مردم شناسي و تاريخي سالهاي اخير اين است كه اقتصاد جوامع انساني علي الاصول تابع روابط اجتماعي آنها بوده است. نحوه رفتار انسانها طوري نبوده است كه منافع فردي خود را به صورت تصاحب اموال مادي حفظ كنند؛ شيوه عمل او چنان بود كه مقام اجتماعي، خواسته ي اجتماعي و مواهب اجتماعي خود را حفظ كند."

در چنين جوامعي اقتصاد يكي از وظايف روابط اجتماعي به شمار ميآمد و مردم مجاز نبودند از داد و ستد تجاري سود ببرند. تنوع ساختار و سازمانيابي تمدنهاي گذشته به راستي چشمگير است. هنوز ديري از زماني نگذشته است كه مردم بومي آمريكاي شمالي و جنوبي آگاهي و شيوه تفكر كاملا متفاوتي از آنچه داشتند كه بعدها توسط هجوم و تسخير سرزمين شان توسط ارتش ها و مهاجران اروپايي به آنان تحميل شد. به طوري كه كريستف كلمب پس از مسافرت اولش به آمريكا مينويسد: "نتوانسته ام دريابم كه ملك و مال شخصي داشته باشند چرا كه اين طور به نظر ميرسد كه هر چه يك نفر داشته با ديگران تقسيم ميكند . . . ]بوميان[ افرادي بي آلايش اند و در مورد هر آنچه دارند چنان آزاد منش اند كه اگر نديده باشيم برايمان باورنكردني خواهد بود . . . اگر چيزي داشته باشند و از آنها تقاضاي گرفتنش را بكني هرگز نه نميگويند. به عكس از شما دعوت ميكنند كه در استفاده از آن با او شراكت كني و در اين كار چنان عشق و علاقه اي نشان ميدهند كه گويي قلب آنها با توست."

به قول ويليام براندون مورخ برجسته بوميان آمريكا: "بسياري از مسافران درون آمريكا، آنان كه دنياي واقعي بوميان آمريكا را با چشم خود ديده اند، سالهاي سال و نسل اندر نسل از وجود چنين احساساتي سخن گفته اند و در ميان اين پژوهشگران افراد بسيار مسئولي مثل دوتر را مشاهده ميكنيم كه در سال 1650 درباره بوميان منطقه كارائيب مينويسد: "همه با هم برابرند، هيچ كس نسبت به ديگري احساس برتري يا بندگي نميكند. . . هيچ كس از ديگري ثروتمندتر يا فقيرتر نيست و همگي خواستهاي خود را به آنچه محدود ميكنند كه به راستي مفيد و لازم باشد و هر چيز ديگر را كه اضافي باشد با تحقير نگاه ميكنند و شايسته داشتن نميدانند." مونتاني پژوهشگر ديگر، سه نفر بومياني را كه در اواخر قرن 16 در فرانسه بوده اند ديده است. آنها آداب و رسوم ميان اقوام بومي را برايش توضيح داده اند كه مردم چگونه بر پايه اينكه وظيفه مذهبي و يا مديريت به عهده داشتند به گروههاي مختلف تقسيم ميشدند ــ مانند گروههاي تابستاني و زمستاني قبايل آمريكاي شمالي. اين سه از وجود گروههاي مخالف و رويارو با هم در جامعه فرانسه سخت در تعجب بودند: "آنها دريافته بودند كه در ميان ما (فرانسويان) كساني هستند مالامال از انواع كالاها و اشيا و ديگراني كه از گرسنگي در حال مرگ اند و به دليل احتياج شديد و فقر دم در منازل گدايي ميكنند و از اين مسئله در تعجب بودند كه اين فقرا چرا چنين چيزي را تحمل ميكنند و گلوي گروه اول را نميفشارند و يا خانه هاشان را به آتش نميكشند." (1)

اروپاييان مستعمره نشين در سيزده ايالت اوليه ــ كه بعدا به ايالات متحده تبديل شد ــ در برتري خود از هر جهت نسبت به بوميان "وحشي" ترديد نداشتند. ولي اجازه دهيد نگاهي به قبيله ايروكواز بياندازيم. در اين قبيله دمكراسي وجود داشت اما نه از نوع احزاب سياسي بلكه به صورت مشاركت مردم در تصميم گيري ها و برداشتن مقامات نالايق. زنان به همراه مردان در اين راي گيريها شركت ميكردند و مسئوليتهاي ويژه اي در فعاليتهاي مختلف اجتماعي داشتند. در حالي كه همان موقع مستعمره نشينان سفيدپوست و "متمدن" از خدمتگزاران سفيدپوست و بردگان افريقايي تبار استفاده ميكردند و حقوق زنان نيز به شدت محدود بود. سه قرن و نيم از ورود مهاجران اروپايي گذشت تا تازه بردگان "آزاد" شدند و چهار قرن مي بايست سپري ميشد تا به زنان حق راي داده شود!

قبلا به طور مختصر به جوامعي اشاره كرديم كه در آن اقتصاد تابع روابط اجتماعي بود. با تكامل سرمايه داري و مسلط شدن مالكيت خصوصي، پول و تجارت با هدف سود شخصي اين وضع به طرز شگرفي تغيير كرد و روابط اجتماعي صرفا به تابعي از نيروهاي مسلط در اقتصاد سرمايه داري تبديل شد. ارسطو خطرات آينده را پيش بيني كرده بود و چون برخي وجوه آنچه بعدها به سرمايه داري تبديل شد در عصر كهن نيز وجود داشت، در كتاب "سياست" مينويسد:

"همانطور كه اشاره كردم دو نوع كسب ثروت وجود دارد، يكي بخشي از مديريت خانواده است كه لازم و شرافتمندانه است در حالي كه ديگري كه نتيجه داد و ستد است به درستي محكوم شده است چرا كه غير طبيعي است زيرا كه شيوه سود بردن يكي از ديگري است. منفورترين نوع از اين كسب ثروت آشكارا نزولخواري است چون درآمدش از خود پول است و نه هدف طبيعي آن.

هدف پول عبارت از مبادله ]كالا[ بوده است و نه افزايش آن از طريق كسب ربح. و اين اصطلاح ربح كه معنايش زايش پول از پول است از آن رو به كار برده ميشود كه مولودش شبيه والدين آن است."

ارسطو اگرچه از برده داري حمايت ميكرد چون ظاهرا آن را طبيعي ميديد، اما سود بردن از طريق فروش يا پول قرض دادن را غيرطبيعي ميديد. امروزه اوضاع به عكس شده است. اكثر مردم اكنون برده داري را غيرطبيعي ميدانند در حالي كه فروش با هدف سود بردن و قرض دادن با هدف ربح گرفتن را از طبيعي ترين فعاليتهاي انسان به شمار ميآورند.

اينكه مفهوم "طبيعت بشر" اصلا معنايي دارد مسلما زير سئوال است. زيرا آگاهي، رفتار، عادات و ارزشهاي انسان ميتواند بسيار متغير باشد و زير تاثير تحولات تاريخي و فرهنگي هر جامعه قرار گيرد. نه تنها به اصطلاح طبيعت بشر تغيير كرده است، بلكه ايدئولوژي ها كه بر اجزايي مختلف طبيعت بشر احاطه دارند نيز به طور شگرفي تغيير كرده است. شكوهمند جلوه دادن پول سازي و تاييد همه فعاليتهايي كه براي اين كار لازم است و نيز تشويق خلقيات لازم براي اين كار ــ خصوصياتي كه از نظر ارسطو "غيرطبيعي" و نفرت آور بود ــ اكنون جزو هنجارهاي پذيرفته شده در جامعه سرمايه داري است.

طي تحول جامعه سرمايه داري ــ از جمله درگذشته نه چندان دور ــ تلقي بسياري نظريه پردازان از برخي خصوصيات به عنوان ويژگيهاي آشكار طبيعت بشر پوچ و بي معنا از آب درآمده است. به طور مثال زماني اعتقاد بر اين بود كه بخشي از طبيعت بشر اين است كه زنان به هيچ رو قادر به انجام برخي وظايف نيستند. مثلا براي زنان بسيار غيرعادي بود كه پزشك شوند چون باور بر اين بود كه زنان توان فراگيري مهارتهاي لازم و كاربرد آنها را ندارند. اكنون ديدن پزشكان زن كاملا عادي است و بسياري از مواقع زنان بيش از نيمي از دانشجويان پزشكي را تشكيل ميدهند. گفته هاي ابلهانه اخير رئيس دانشگاه هاروارد (لارنس سامرز) مبني بر اينكه زنان نميتوانند در رشته رياضيات و علوم كار برجسته اي بكنند و اين شايد بخشي از طبيعت بشر باشد نشان دهنده آن است كه هنوز تعصب ايدئولوژيك درباره طبيعت بشر شديدا وجود دارد. اكنون قرار است به اين گرايش از طريق تفاوتهاي ژنتيك ــ حتي در زمينه هايي كه اصلا اثبات نشده است ــ جنبه به اصطلاح علمي داده شود. آشكار است كه آنچه را خيلي ها طبيعت بشر فرض ميكنند در واقع نتيجه سلسله ديدگاه ها و تعصباتي است كه از فرهنگ جامعه ي معيني سرچشمه ميگيرد.

نظام سرمايه داري 500 سال است كه وجود داشته است ــ 250 سال سرمايه داري تجاري و 250 سال اخير سرمايه داري صنعتي ــ و اين در مجموع فقط 4/0 درصد عمر جامعه بشري را تشكيل ميدهد (در بخشهاي وسيعي از جهان نيز پس از گسترش نظام (از اروپا) ظاهر شد و در نتيجه عمر خيلي كمتري داشته است). در اين دوره ي كوتاه از تاريخ بشر، طبيعت تعاوني، نوع دوستانه و مشاركتي انسان كه از ويژگي هاي اوست، تحقير شده در حالي كه به خاطر ادامه حيات و رشد در جامعه اي كه بر پايه انباشت سرمايه قرار دارد به رقابت تهاجمي دامن زده شده است. بدين سان پا به پاي رشد سرمايه داري، نوعي فرهنگ رشد كرده است كه در آزمندي، فردگرايي (هر كس به فكر خويش)، استثمار انسان از انسان و رقابت خلاصه ميشود. رقابت هم در ميان بخشهاي مختلف هر شركت صورت ميگيرد، هم از آن بيشتر ميان شركتها و كشورهاي مختلف و هم ميان كارگران براي گير آوردن كار و در نتيجه اين فرهنگ تا اعماق وجود افراد نفوذ ميكند. جنبه ديگر فرهنگ سرمايه داري عبارت از مصرف گرايي است ــ انگيزه شديد به خريد هر چه بيشتر كالاهايي كه رابطه ي مستقيمي با نياز يا خوشبختي انسان ندارند. جوزف شوپيتر چند دهه پيش مسئله را اين طور توضيح داده است: ". . . اكثريت بزرگ تغييراتي كه در كالاها داده ميشود توسط توليدكنندگان به مصرف كنندگاني تحميل شده است كه اغلب در برابر آن (تغيير) مقاومت كرده اند و مي بايست با شگردهاي روانشناسي و تبليغاتي ظريف به آنان آموزش داده شود" (چرخه هاي اقتصادي ــ جلد دوم ــ 1936 ــ صفحه 73)

اگر طبيعت انسان و روابط و ارزشهاي او در گذشته تغيير كرده اند، ناگفته پيداست كه باز هم ميتوانند تغيير كنند. در واقع اين برداشت كه طبيعت انسان در جايي ثابت و منجمد شده است صرفا وسيله ي ديگري در دست طرفداران نظام موجود است كه كوشش دارند به ما بقبولانند اين نظام هم قابل تغيير نيست. جان ديوئي در مقاله اي زير عنوان "طبيعت انسان" كه براي دائره المعارف علوم اجتماعي در سال 1932 نوشته شده مينويسد:

"بحث و جدل هاي كنوني ميان آنها كه مدعي ثبات بنياني طبيعت بشراند با آنها كه باور به قابليت تغيير عميق آن دارند، در اساس بر محور آينده جنگ و آينده سيستم اقتصاد رقابتي با انگيزه سود فردي ميگردد. به حق و بدون تعصب ميتوان گفت كه هم علم مردم شناسي و هم تاريخ به نفع آنهايي قضاوت ميكند كه خواهان تغيير اين نهادها (جنگ و سيستم رقابتي با انگيزه سود فردي) هستند. ميتوان اثبات كرد كه بسياري از موانع موجود بر سر راه تغيير اوضاع كه به طبيعت انسان نسبت داده شده است در واقع در اثر بي عملي نهادها و اراده دلبخواه طبقات قدرتمندي است كه ميخواهند وضع موجود را حفظ كنند."

-چرا سرمايه داري نباشد؟

پرونده عليه سرمايه داري جنبه هاي چندي دارد. نخست آنكه سرمايه داري نظامي است كه بايد گسترش يابد و اين منجر به جنگهاي استعماري و امپرياليستي و سلطه ي اقتصادي بر كشورهاي فقيرتر ميشود. عملكرد اين نظام چه در سطح ملي و چه بين المللي به طور همزمان هم ثروتهاي عظيم و هم فقر گسترده به وجود ميآورد. يكي از پيامدهاي سلطه ي نظام اين است كه بخش بزرگي از بشريت محكوم به شرايط زير سلطه و اكثريت مردم محكوم به زندگي ناامن و فلاكت باري هستند. سرمايه داري با گسترش خود طبيعت را نيز به خرابي ميكشد زيرا در اين نظام هيچ هدفي جز انباشت سرمايه ــ انگيزه محركه و اصلي آن ــ وجود ندارد. گرايش اين نظام به سوي اتمام منابع تجديد پذير و تجديد ناپذير طبيعت بدون توجه به محدوديت اين منابع است. و در حالي كه بدترين پيامدهاي سرمايه داري گاه ميتواند كاهش داده شود، هر گاه سرمايه داران اين فعاليتهاي تخفيف دهنده را مانعي بر سر راه انباشت سرمايه تشخيص دهند و قدرت وضع قوانيني براي برگشت به سرمايه داري مهار ناپذير به دست آورند اصلاحات فوق را از ميان برميدارند.

الف: گسترش، ذاتي سرمايه داري است
تجارت با هدف سود و استخراج فلزات بهادار از آغاز دوران سرمايه داري تجاري به انگيزه اصلي در مراكز سرمايه داري تجاري نوظهور تبديل شد و منجر به انباشت سرمايه توسط تجار و بانكداران كشورهاي قدرتمند گرديد. اين پديده موجب مبارزه ميان گروههاي اجتماعي و جنگ ميان كشورها براي دستيابي به قدرت و ثروت و اموال بيشتر گرديد. آنچه تجارت اروپاييان با ديگر كشورهاي جهان را محدود ميكرد وجود اقيانوس ها بود چون بازرگاني تا اواخر قرن پانزدهم در اساس محدود به راههاي زميني بود. دستيابي به توپخانه سنگين، ابزار دريانوردي و كشتيهاي بزرگ اقيانوس پيما كه ميتوانست شمار زيادي سرباز و توپ حمل كند توسط كشورهاي اروپايي، كاوش اقيانوس ها را براي آنها ممكن ميساخت. به قول سي پولا: "اروپاييان ]تكنولوژي نظامي، توپخانه دريايي و كشتي هاي اقيانوس پيماي خود را[ سريعا، پيش از آنكه غير اروپاييان بتوانند به آنها دست يابند پيشرفت دادند. بدين ترتيب عدم تعادل به طور فزاينده اي (ميان اروپا و ديگر بخشهاي جهان) افزايش يافت." (2)

انگيزه اوليه سفرهاي اكتشافي و تسخير سرزمين هاي خارجي توسط اروپاييان معمولا تجارت سوداگرانه ي محصولات پر ارزش مانند ادويه و مواد معدني بهادار بود. چند دهه اي بيش نگذشت كه كشورهاي اروپايي بر اقيانوس ها تسلط يافته و به بسياري كشورهاي جهان دست يافته و وارد شوند. آنان شروع به استقرار پايگاههاي كوچكي كردند كه بعضي از آنها ميتوانست سريعا گسترش يابد چرا كه با آلوده كردن سرزمينهاي تسخير شده با ميكرب هاي آسيايي ــ اروپايي كه مردم آنجا در برابرش هيچ مقاومتي نداشتند، بوميان آنجا را وسيعا نابود كردند. هجوم اروپاييان به سرزمينهاي ديگر گرچه از اواخر قرن 15 آغاز شد اما به دليل تسهيل بحث علي العموم سال 1500 به عنوان آغاز دوران مركانتيليسم (سوداگري) به كار ميرود. سرمايه داري تجاري، بازار جهاني، تمركز عظيم ثروت (عمدتا برپايه تجارت عمومي و طلا و نقره ي چپاول شده از قاره آمريكا) و آغاز دوران استعمار را به وجود آورد كه بخشهاي عظيمي از جهان ماورا و درياها را در برميگرفت و بر آنها اثر ميگذاشت. مردم بومي اين مناطق را يا با كشتار يا با به بردگي كشيدن و يا با بيماريهاي واگير نابود كردند و يا منزوي ساخته و به گوشه اي راندند. رابطه اروپاييان با افريقا قرنها برپايه تجارت برده بود كه سود آن عمدتا نصيب بريتانيا ميشد.

سرمايه داري تجاري باعث آغاز بازار جهاني شد و به انباشت سرمايه كمك كرد كه آن هم موجب انقلاب صنعتي در اواسط قرن 18 گرديد. بدين ترتيب حدود دو قرن و نيم پيش جامعه اي از نوع جديد در اروپا به وجود آمد ــ جامعه سرمايه داري صنعتي ــ كه از آن پس تقريبا به اقصي نقاط جهان گسترش يافته است. آنچه در تاروپود سرمايه داري مدرن و صنعتي عجين است نياز به گسترش نفوذ خود و كنترل سرزمين هاي ديگر است ــ و محتواي امپرياليسم هم همين است.

در دورانهاي مختلف شماري نيروهاي پراهميت وجود داشته اند كه انگيزه گسترش را به وجود آورده اند و در هر دوران يكي از اين نيروها غلبه داشته است اما عموما اين نيروها از هم جدا نبوده و همه ناشي از شيوه ي عملكرد سرمايه داري است.

كنترل منابع طبيعي كشورهاي ديگر (در رقابت با سرمايه داران و يا كشورهاي ديگر) براي تامين منابع مواد اساسي و لازم براي توليد ــ از پنبه و بوكسيت گرفته تا نفت و مس و غيره ــ ضروري است. جنگ آمريكا عليه عراق و كوشش در اعمال نفوذ بر سياست و اقتصاد آن كشور و كل منطقه خاورميانه بدون توجه به استراتژي كنترل نفت خاور ميانه ــكه 65 درصد از منابع انرژي جهان را دارد ــ قابل درك نخواهد بود. ايالات متحده در حال حاضر بيش از نيمي از نفت و 100 درصد 17 ماده معدني ديگر مورد نياز خود را وارد ميكند و براي تعداد بسيار زيادتري از اين مواد متكي به كشورهاي ديگر است.

كوشش دائم براي سرمايه گذاري سودهاي به دست آمده با هدف انباشت هر چه بيشتر سرمايه ــ كه انگيزه اصلي سرمايه هاي صنعتي است ــ و توليد بيشتر در رقابت با شركتهاي ديگر براي تصرف سهم بزرگتري از بازار موجب گرديد كه سرمايه داران كالاهاي جديدي توليد كنند و بازار داخلي خود را گسترش دهند. وقتي بازارهاي داخلي اشباع شد و يا نزديك به اشباع شدن بود، سرمايه داران براي جلوگيري از ركود اقتصادي ناشي از آن به دنبال بازارهاي خارجي و فرصتهاي سودآور در آن بازارها ميگردند. پيشي گرفتن دائم سرمايه گذاري و توليد نسبت به تقاضاي موثر كه علت اصلي گرايش اقتصاد سرمايه داري به ركود است، توسط ماركس به عنوان ويژگي اين نظام تشخيص داده شده است. او مينويسد: "اگر كار انداختن اين انباشت جديد به علت نبود جايي براي سرمايه گذاري، به دليل مازاد توليد در آن رشته ها و عرضه بيش از اندازه وام با مشكل روبرو شود، وجود همين سرمايه هاي فراوان و وام پذير، نشان دهنده محدوديت در توليد سرمايه داري است . . . در قوانين گسترش سرمايه به راستي مانعي ذاتي وجود دارد. يعني در تحقق سرمايه به مثابه سرمايه محدوديت وجود دارد." (كاپيتال، جلد سوم ــ صفحه 507)

سرمايه گذاري در خارج فرصت استفاده از كار ارزان و محدوديتهاي كمتر بر سر راه حفظ محيط زيست و در نتيجه توليد با سودآوري بيشتر براي بازارهاي داخل و خارج را به وجود ميآورد. سرمايه گذاري هاي خارجي متعدد به شركتها اين فرصت را ميدهد كه با تخصيص مناسب درآمدها و مخارج خود در شعباتشان در سراسر جهان ميزان پرداخت ماليات خود را به حداقل برسانند.

در مرحله سرمايه داري انحصاري كه از قرن بيستم آغاز شد، مبارزه ميان انحصارات بزرگ در جهت دستيابي به سهم بيشتري از بازار در داخل و خارج، عامل ديگري بود كه به انگيزه گسترش كمك كرد. شركتها براي پيشبرد چنين كاري نياز به تامين مالي از بيرون شركت دارند. بخش بزرگي از سرمايه هاي مازاد توليد شده صرف فعاليتهاي غيرمولد مانند تبليغات و حقوق سرسام آور مديران سطح بالاي شركت ميشود. به طور مثال درآمد دو هفته مدير شركت وال مارت مساوي با درآمد تمام عمر يك كارگر معمولي اين شركت است (پال كروگمان ــ نيويورك تايمز ــ 13 مه 2005). بنابر اين گرچه شركتها قادر به توليد سرمايه از درون هستند اما براي گسترش توليد و بلعيدن شركتهاي ديگر اغلب نياز به دسترسي به سرمايه از بيرون دارند. براي جلب نظر بانكها و سرمايه گذاران بورس سهام اين شركتها بايد نشان دهند كه توان گسترش دارند.

و بالاخره هجوم بانكهاي كشورهاي اصلي سرمايه داري به كشورهاي محيطي، به سرمايه گذاري خارجي و سرمايه داران آن كشورها و متحدان شان در هيئت حاكمه محلي و انتقال سودهاشان به كشور "مادر" كمك ميكند. بانكهاي كشورهاي مركزي همچنين از دادن وام به نهادهاي عمومي و خصوصي كشورهاي محيطي سود ميبرند و به افزايش وامهاي اين كشورها و توسعه وابستگي شان به كشورهاي مركزي كمك ميكنند. بهره اين وام ها (و بخشي از اصل وام) كه معادل وام اوليه است سريعا به كشور مركزي برگشته و از آن پس كشور قرباني را مجبور به پرداخت بهره در درازمدت ميكنند.

شيوه اي كه مراكز سرمايه داري نوظهور براي تضمين سلطه خود بر منابع خارجي و بازارهاي آن به كار گرفتند كنترل استعماري بود. گسترش قدرتهاي پيشرفته صنعتي و نظامي منجر به سلطه عريان بر بيشتر جهان گرديد. به سال 1914 كه ميرسيم مستعمرات كشورهاي ثروتمند صنعتي حدود 85 درصد از كره زمين را دربرميگرفت. (و امروزه بعضي ها از "جهاني شدن" طوري صحبت ميكنند كه گويي پديده ي جديدي است و نه شكل جديد هجوم امپرياليستي!). دو جنگ جهاني قرن بيستم در درجه اول بر سر تقسيم مجدد جهان بين قدرتهاي بزرگ بود. مبارزات سخت و جنگهاي مردم كشورهاي مستعمره بعد از جنگ دوم جهاني قدرتهاي استعمارگر را وادار به دست برداشتن از استعمار مستقيم كرد. اما پس از "استعمار زدايي"، كشورهاي ثروتمند مراكز سرمايه داري به سلطه ي اقتصادي خود بر بخشهاي وسيع و عقب مانده جهان ادامه دادند. وجه مشترك دوران استعمار و دوراني كه مستعمرات استقلال سياسي به دست آوردند عبارت از وابستگي اقتصادي كشورهاي فقير به كشورهاي مركز و تابعيت آنها از نيازها و خواستهاي سرمايه هاي كشورهاي ثروتمند بود. گذشته سلطه ي استعماري و امپرياليستي، اقتصاد كشورهاي محيطي را طوري به انحراف كشاند كه از رشد خودجوش و مستقل آنها جلوگيري كرد. عامل اصلي اين وابستگي كشورهاي فقير ــ بيرون كشيدن ثروت براي كمك به انباشت سرمايه در كشورهاي قدرتمند مركزي ــ تا به امروز هم ادامه دارد. به دنبال استعمارزدايي وسايل جديدي براي تسلط بر كشورهاي فقير و ادامه ي وابستگي آنها لازم بود. صندوق بين المللي پول و بانك جهاني اكنون همان وظيفه ي اعمال زوري را انجام ميدهند كه زماني توسط نيروهاي نظامي اشغالگر استعماري انجام ميشد. البته هنوز هم از نيروهاي نظامي براي تحميل اراده ي امپرياليستي استفاده ميشود.

اهميت رخنه سرمايه به سراسر جهان براي موفقيت كل سيستم سرمايه داري توسط جون رابينسون به سادگي بيان شده است:

كمتر كسي است انكار كند كه گسترش سرمايه داري به مناطق تازه جهان سرچشمه شكوفايي عظيم مادي دويست سال اخير بوده است." (3)

اما اين نوع گسترش كه ذاتي سرمايه داري است موجب جنگ تقريبا دائمي و تابع ساختن اقتصاد كشورهاي محيطي به خواستهاي انحصارات كشورهاي مركزي ميگردد. اين وضع باعث ميشود كه بخش بزرگي از مردم جهان در شرايط به غايت سختي زندگي كنند.

ب ــ سرمايه داري و وضعيت بشر

كالاها، اختراعات، نظريه هاي جديد و پيشرفتهاي تكنولوژيكي كه سرمايه داري در شرايط سياسي متنوع اش به وجود آورده است از تمام آنچه در طول تاريخ ماقبل آن به وجود آمد بيشتر بوده است. طي نزديك به دو قرن و نيم سرمايه داري صنعتي ــ به جز موارد استثنايي و مهم ركود اقتصادي شديد، بحران و جنگ ــ كشورهاي اصلي سرمايه داري تقريبا دائم در حال توسعه بوده اند. اما دست آورد اين پيشرفت و توسعه ي عظيم قدرت توليدي از جهت شرايط زيستي و روابط مردم كره زمين چه بوده است؟ از يك سو حدود 20 درصد از جمعيت كره زمين را داريم كه بخش قابل توجهي از آن راحت زندگي ميكنند و فرصتهاي زيادي براي دسترسي به آموزش، مسكن و خريد انواع كالاهايي كه بخواهد دارد. اما در ميان همين اقليت مرفه نيز توزيع ثروت بسيار نابرابر است به طوري كه ثروتمندترين قشر بالا، صاحب بخش عظيمي از دارايي هاي جامعه است. ثروت 691 نفر ثروتمندترين افراد جهان 2/2 تريليون دلار است كه معادل مجموع توليد ناخالص داخلي 145 كشور يعني بيش از مجموعه كشورهاي آفريقايي و آمريكاي لاتين است! 7/7 ميليون نفر ثروتمندترين مردم جهان (حدود 1/0 درصد جمعيت جهان) با ثروت بيش از يك ميليون دلار، 8/28 تريليون دلار ثروت يعني 80 درصد توليد ناخالص داخلي تمام كشورهاي جهان را زير كنترل خود دارند. اين ثروت بيش از مجموع توليد ناخالص داخلي همه ي كشورهاي جهان منهاي ايالات متحده آمريكاست (در واقع شامل 40 درصد از توليد ناخالص داخلي آمريكا هم ميشود).

به رغم توليد اين ثروت عظيم و انباشت آن در دست عده اي بسيار كوچك، شرح اينكه بخش عظيمي از بشريت در چه شرايط زندگي ميكنند يعني شمار دوزخيان روي زمين و وضع زندگي شان چيست هم تكان دهنده و هم هولناك است. از حدود 3/6 ميليارد نفر مردم روي زمين:
ــ نزديك به نيمي (سه ميليارد انسان) دچار سوءتغذيه و دائما دچار كمبود كالري، پروتئين، ويتامين و املاح ضروري هستند. (4) شمار بيشتري نيز دچار "عدم امنيت غذايي" هستند يعني نميدانند وعده غذاي بعدي آنها از كجا خواهد آمد. طبق تخمين سازمان ملل متحد "فقط" 840 ميليون انسان (از جمله 10 ميليون نفر در كشورهاي سرمايه داري پيشرفته) دچار كم غذايي اند اما اين تخمين سازمان ملل بسيار پايين تر از آمار ديگر پژوهشگران است.
ــ نزديك به نيمي از بشريت با روزي كمتر از دو دلار قدرت خريد در آمريكا زندگي ميكنند.
ــ يك ميليارد نفر در حلبي آبادها (Slum) زندگي ميكنند.
ــ يك ميليارد انسان به آب سالم دسترسي ندارند.
ــ دو ميليارد انسان برق ندارند.
ــ دو ميليارد و نيم انسان از وسايل بهداشتي محروم اند.
ــ يك ميليارد كودك يعني نيمي از كودكان جهان به دليل فقر، جنگ و بيماري (از جمله ايدز) از محروميت شديد رنج ميبرند.
ــ حتي در كشورهاي مركزي و ثروتمند سرمايه داري بخش بزرگي از مردم زندگي ناامني را سپري ميكنند. مثلا در ايالات متحده 12 ميليون خانواده از نظر تغذيه امنيت ندارند و چهار ميليون خانواده (شامل 9 ميليون نفر) دائم از يك يا دو وعده غذا در روز ميگذرند تا بقيه خانواده غذا داشته باشند. (5)
جنبه ديگر شرايط زيست بشر، طي دو قرن و نيم سرمايه داري صنعتي، وجود جنگ تقريبا به طور بي وقفه به بهاي جان صدها ميليون انسان بوده است.
اشغالگري، بردگي، قوم كشي، جنگ و بهره كشي بخش جدايي ناپذيري از تاريخ سرمايه داري بوده است.
جنگ ها نتيجه درگيري ميان كشورهاي سرمايه داري براي سلطه بر بازارهاي جهاني يا سيطره بر مستعمرات و يا به دليل اختلافات مذهبي و قومي ميان مردم مختلف بوده است كه اغلب اشغال استعماري و دخالت امپرياليستي در آن نقش داشته است. نيروي محركه اصلي سرمايه داري يعني انباشت سرمايه، كشورهاي سرمايه داري را بر آن ميدارد كه به بازارهاي خارجي رخنه كنند و سهم خود از آن بازارها را افزايش دهند. اما جدا كردن انگيزه هاي اقتصادي كشورهاي امپرياليستي اصلي براي سرمايه گذاري و فروش كالا در خارج، از خط مشي سياسي و نظامي آنها غيرممكن است. تمام اين منافع در مجموعه اي بسيار خطرناك و درهم پيچيده عمل ميكند. جنگ طلبي در دوران بعد از جنگ سرد ادامه يافته است. ايالات متحده به شدت درصدد نشان دادن قدرت نظامي خودش است و در نتيجه بدبختي هاي باز هم بيشتري به بار خواهد آورد. اينكه حمله آمريكا به عراق موجب كشته شدن بيش از 100 هزار نفر از مردم آن كشور شده است نشان دهنده ابعاد فاجعه اي است كه بر سر آن ملت آورده اند.

ج ــ رابطه ي ميان ثروت و فقر
ميان دست آوردهاي سرمايه داري و واماندگي هايش پيوندي منطقي وجود دارد. فقر و فلاكت بخش عظيمي از جمعيت جهان تصادفي يا محصول فرعي و ناخواسته ي نظام نيست كه با دستكاري هاي جزيي در اينجا و آنجا بتوان آن را از ميان برداشت. انباشت ثروتهاي افسانه اي ــ به عنوان پيامد مستقيم شيوه عملكرد سرمايه داري چه در سطح ملي، چه بين المللي ــ به طور همزمان باعث به وجود آمدن گرسنگي، سوءتغذيه، بيماري، كمبود آب، نبود بهداشت و فلاكت عمومي براي بخشهاي وسيعي از مردم جهان ميگردد.
وضع بسيار مشكل اكثر مردم جهان بخشي به دليل نظام اقتصادي است كه اشتغال كامل به وجود نميآورد. در عوض سرمايه داري آنچه را به وجود ميآورد كه ماركس ارتش ذخيره كار ميخواند ــ بخش بزرگي از جمعيت جهان كه در شرايطي ناامن و پر خطر زندگي ميكند؛ گاه كار گير ميآورد و گاه بيكار است. هنگامي كه شكوفايي موقت اقتصادي وجود دارد به اين كارگران به طور فصلي و نامنظم نياز هست. گاه نيز براي كارهاي نظامي از آنان استفاده ميشود و گاه نيز هيچ كاري برايشان نيست. ارتش ذخيره كار در كشورهاي ثروتمند، علي العموم فقيرترين قشر جامعه را تشكيل ميدهند كه شرايط زندگي شان بسيار سخت و گاه بي خانمان هستند. وجود اين ارتش ذخيره دائم، روي سطح دستمزد كارگران شاغل فشار ميآورد و باعث پايين نگه داشتن آن ميشود. (6)
در كشورهاي بخش پيراموني سرمايه داري چند عامل وجود دارد كه شمار عظيمي از مردم را در شرايط فلاكت باري نگه ميدارد. عامل اول بيرون كشيدن ثروت از كشورهاي محيطي در هنگامي است كه سودهاي برگشته به كشور "مادر" بيش از ميزان سرمايه گذاري در آن جاها ميشود. علاوه بر آن از منابع طبيعي اين كشورها به نفع كشورهاي ثروتمند مركز بهره كشي ميكنند. بانكها نيز وام به اين كشورها تحميل ميكنند و با وابسته كردن مالي بخش محيطي به اين بانكها ثروت باز هم بيشتري از آنها به بيرون مكيده ميشود. مردم كشورهاي محيطي به طور فزاينده اي نقش ارتش ذخيره كار سرمايه هاي خارجي و سرمايه داران داخل را بازي ميكنند. در بسياري از مستعمرات سابق نيروي كار را قصدا و از طريق متلاشي كردن بافت اجتماعي و شيوه زندگي اين كشورها به وجود آوردند. يكي از راههاي اين كار وادار كردن دهقانان اين كشورها به پرداخت ماليات بود و بدين وسيله آنها را وابسته به اقتصاد پولي كردند. وسيله ديگري كه استعمارگران براي زير و رو كردن وضعيت جوامع دهقاني به كار بردند عبارت از تبديل زمينداري سنتي به مالكيت خصوصي زمين بود. بدين ترتيب جمعيت عظيمي از اين دهقانان با از دست دادن هرگونه حق نسق بر زمين به شهرها رانده شدند و در شهرها نيز كار به اندازه كافي براي جذب آنها نيست و بدين سان بحران انساني بزرگي به وجود ميآيد. (7) علاوه بر آن قدرت به وجود آمده توسط اين ثروتها توان آن را دارد كه سيستم سياسي و حقوقي كشورهاي محيطي را به نفع تداوم انباشت هر چه بيشتر اين سرمايه و به ضرر تقسيم و توزيع مجدد آن كه ميتوانست در جوامع "ابتدايي تر" صورت گيرد عمل كند.
ثروت كشورهاي ثروتمند در مركز نظام سرمايه داري، تا به امروز شديدا وابسته به مكيدن منابع و ثروتهاي كشورهاي محيطي بوده است. سرمايه داران عمده و مهم در سطح جهاني، در كشورهاي صنعتي ثروتمند مستقراند اما انباشت سرمايه آنها بر پايه بهره كشي از تمام جهان قرار دارد. عنوان كتاب معروف سمير امين "انباشت در مقياس جهاني" ــ بيانگر اين پديده است. كشورهاي مركزي جاي آنكه به كشورهاي محيطي اجازه دهند مازاد اقتصادي خود را صرف پيشبرد منافع داخلي كشور خود كنند، بخش بزرگي از اين مازاد را بيرون كشيده و صرف رخنه در ساير جاهاي جهان ميكنند و براي اين كار هم از هيئت حاكمه كشور مربوطه و در غير آن صورت از ارتش آمريكا يا ناتو كمك ميگيرند. نتيجه آنكه كشورهاي فقير قادر نيستند مازاد بالقوه اقتصادي خود را در جهت برآوردن نيازهاي اجتماعي كشورشان به كار گيرند. در عوض اين مازاد به جيب هيئت هاي حاكمه كشورهاي ثروتمند سرازير ميشود و بخشي از آن نيز صرف كالاهاي تجملي سردمداران وابسته (بورژوازي كمپرادور) ميشود كه منافعشان با منافع سرمايه هاي خارجي گره خورده است.
در سالهاي آغازين سرمايه داري صنعتي انباشت سرمايه از كشورهاي محيطي به صورت چپاول عريان فلزات گرانبها صورت ميگرفت و بعد هم نتيجه ي تصرف محصولات كشاورزي توليد شده با كار بردگي بود. منبع ديگر درآمد آنها خريد و فروش بردگان بود كه خود كسب و كار با سود فراوان ميتوانست باشد. در مرحله بعد، دادن وام و سرمايه گذاري موجب بيرون كشيدن سود به شكل پول رايج شد ــ در عين حال كه غارت منابع طبيعي چون نفت و بوكسيت ادامه پيدا كرد ــ و اين خود موجب بحران دائم وامها براي بسياري كشورها گرديد. در اوايل دوران سرمايه داري صنعتي، "كشورهاي مادر" مركزي تمام تلاش خود را به كار انداختند تا هرگونه توليد و كسب و كار در كشورهاي محيطي را كه ممكن بود روزي با آنها رقابت كند از بين ببرند. در اين راستا بود كه انگليسي ها صنعت پارچه بافي هند را نابود كردند تا مردم هند را وادار كنند پارچه هاي ساخت انگليس را بخرند. از سوي ديگر در همين دوران كشورهاي مركزي از صنايع و ديگر كسب و كارهاي خود در برابر رقابت كشورهاي خارجي محافظت كردند. حال قدرت عظيم اين صنايع و كسب و كارهاي پيشرفته و نياز آنها به رخنه ي موثرتر در كشورهاي محيطي موجب گرديده است كه سرمايه داران كشورهاي مركزي، دولتهاي آنها و سازمانهاي "بين المللي" حافظ منافع آنها همگي دست در دست هم "تجارت آزاد" را پيشنهاد كنند ــ در حالي كه با رياكاري هر چه تمام تر هنوز از منافع ويژه صنايع "كشور مادر" چه از نظر داخلي و چه در دادوستدهاشان با ديگر كشورهاي جهان حمايت ميكنند. در موج جديد گسترش جهاني نظام سرمايه داري كه در آن سرمايه ها به ميزانِ زيادي آزادي حركت به دست آورده اند، كالاهايي كه روزي در كشورهاي مركزي توليد ميشد به طور فزاينده اي در كشورهاي با سطح دستمزد پايين توليد ميشوند. اين پديده در خدمت دو هدف است: علاوه بر به وجود آوردن امكان عرضه كالاها با قيمتي پايين تر از رقبايي كه هنوز در كشورهاي مركزي توليد ميكنند، راه ورود اين كالاها به بازار داخلي كشور مربوطه و منطقه اطراف آن را ــ كه حال صاحب قشري با قدرت خريد بالا شده است ــ نيز به وجود ميآورد. وارد كردن كالاهاي ارزان از خارج با بهره كشي شديد از كار ارزان كشورهاي محيطي، راه ديگر تضمين انباشت ثروت و باز توليد آن براي كشورهاي مركزي است. نظام سرمايه داري از طريق ساز و كارهاي مختلف ــ از چپاول عريان و سلطه استعماري در سالهاي اوايل سرمايه داري گرفته تا روابط امپرياليستي در دوران بلوغ بعدي اش ــ به بازتوليد ثروت در كشورهاي مركزي و تداوم عقب ماندگي كشورهاي محيطي ادامه داده است. اين نظام هم چنين به توليد و بازتوليد ساختار طبقاتي در كشورهاي مختلف ــ از جمله توليد هيئت حاكمه ي نوكرصفت در كشورهاي محيطي با حسابهاي بانكي در خارج و ايمان به قدرت نظامي آمريكا ــ كمك ميكند.
توليد و بازتوليد دائم چنين ساختار طبقاتي همراه با ارتش ذخيره كار هميشه موجود به اين معناست كه در نظام سرمايه داري هميشه بي عدالتي شديدي وجود خواهد داشت. وجود سلسله مراتب و طبقات به اين معناست كه اختلاف در تمام سطوح حاكم بوده و اكثريت عظيم مردم از داشتن هرگونه قدرت موثري محروم اند. توزيع ثروت در ايالات متحده نشانه ي بارزي از اين بي عدالتي است. هشتاد درصد پايين جامعه آمريكا تنها صاحب كمتر از نيمي از ثروت يك درصد بالاي جامعه آمريكا است و چهل درصد پايين خانوارهاي آمريكايي فقط صاحب 3/0 درصد كل ثروت جامعه اند. (جدول ۱)

جدول 1ــ توزيع ثروت خالص در خانوارهاي آمريكايي (سال 2001)
درصد خانواده ها درصد ثروت
یک درصد بالا 4/33 درصد
پنج درصد بالا 2/59 درصد
ده درصد بالا 5/71 درصد
بیست درصد بالا 4/84 درصد
هشتاد درصد پايين 5/15 درصد
چهل درصد پايين 3/0 درصد

منبع: 8

تفاوت در مناطق مختلف كشورها و بين گروههاي قومي نيز ادامه دارد. به طور مثال در سال 2000 متوسط ثروت خالص خانوارهاي سفيد پوست 88000 دلار بود كه یازده برابر بزرگتر از خانوارهاي لاتيني و شانزده برابر بيشتر از خانوارهاي آفريقايي تبار بود. (9)
در حالي كه فقط سیزده درصد از خانوارهاي سفيدپوست فاقد هر گونه ثروت خالص اند، اين وضع نزديك به يك سوم از خانوارهاي آفريقايي تبار و لاتيني ها را در برميگيرد. درآمد متوسط خانواده هاي آفريقايي تبار و لاتيني در سال 2000 تقريبا نيمي از درآمد متوسط سفيدپوستان بوده و شمار مردان آفريقايي تبار كه جذب نيروي كار شده اند بسيار پايين تر از سفيدپوستان است ــ 67 درصد در برابر 76 درصد. (10)
نياز چنداني به يادآوري تفاوت شگرف ميان ثروت ملي كشورهاي سرمايه داري بسيار پيشرفته و كشورهاي پيراموني نيست. در حالي كه متوسط توليد ناخالص سرانه كشورهاي پيشرفته تقريبا 30000 دلار است، تخمين زده ميشود كه در آمريكاي لاتين و منطقه كارائيب 6000 دلار، در آفريقاي شمالي 4000 دلار و در بخش جنوبي آفريقا 2000 دلار است. اما اين اعداد و ارقام بدترين مشكل را پنهان نگه ميدارند چرا كه توليد ناخالص در هائيتي 1600 دلار، در اتيوپي 700 دلار و در شش كشور جنوب آفريقا درآمد سرانه سالانه 600 دلار يا كمتر است. كشورهاي ثروتمند با 15 درصد جمعيت جهان 80 درصد توليد ناخالص ملي جهان را به خود اختصاص ميدهند. از سوي ديگر فقيرترين كشورها با 60 درصد از جمعيت جهان تنها 3 درصد از ثروت جهان را دارند.

د ــ ضايع كردن محيط زيست
ضايع شدن محيط زيست در شمار زيادي از جوامع ماقبل سرمايه داري اتفاق افتاده است. اما در نظام سرمايه داري حتي با وجود آنكه درك بهتري از اينكه فعاليت انسانها چه ضايعاتي ميتواند به بار آورد داريم، اين مسئله ابعاد تازه اي به خود گرفته است. انگيزه سود و انباشت سرمايه به مثابه هدف اصلي فعاليت اقتصادي و كنترلي كه منافع اقتصادي بر حيات سياسي تحميل ميكند و نيز توسعه تكنولوژي هاي متعدد در جوامع سرمايه داري كه به افراد اجازه ميدهد محيط اطراف خود را سريعا تغيير دهند ــ چه محيط اطراف و چه دور دست، چه خواسته و چه ناخواسته ــ به معناي آن است كه وارد شدن اثرات زيانبار بر محيط زيست اجتناب ناپذير است. آلودگي آب، هوا و خاك محصول طبيعي سيستم هاي توليدي است كه هدف آن فقط يك چيز و آن هم كسب سود است.
طبق منطق توليد و مبادله سرمايه داري هيچ مكانيسم دروني در اين نظام وجود ندارد كه صنايع را ترغيب كند يا وا دارد درصدد پيدا كردن روشهايي باشند كه كمترين زيان را به محيط زيست ميرساند. به طور مثال مواد شيميايي جديدي كه براي ساختن كالاهاي صنعتي مفيد به نظر ميرسند، بدون ارزيابي كافي از اينكه آيا اين مواد براي انسانها و ديگر انواع موجودات زنده زيان بارند يا نه، دائم در محيط زيست ريخته ميشوند. جيوه اي كه از نيروگاههاي با سوخت ذغال سنگ در فضا ريخته ميشود درياچه ها و اقيانوس هايي را كه صدها مايل از كارخانه ها فاصله دارند آلوده ميكند. سوءاستفاده دائم از آنتي بيوتيك يا افزودن بعضي مواد به غذاي حيواناتي كه در فضاي بسيار تنگ و ناسالم مزارع صنعتي نگهداري ميشوند موجب پيدايش ميكربهاي بيماري زايي گرديده است كه در برابر آنتي بيوتيك مقاوم اند. كاربرد چنين تكنيك هايي براي پرورش حيوانات از نظر حفظ محيط زيست به هيچ رو منطقي نيست اما از نظر سرمايه بسيار مهم و سودآور است. به علاوه توسعه جامعه اي چون آمريكا بر پايه اتومبيل، پيامدهاي عظيم و زيانباري براي محيط زيست داشته است و موجب به وجود آمدن مناطق وسيع مسكوني در حومه شهرها شده و "بزرگ شهرهايي" به وجود آورده كه حد فاصل ميان مناطق مسكوني را از ميان برده است. ضايع كردن سوخت براي رفت و آمد به محل كار فقط بخشي از مشكل اين نوع زندگي است چون كه بعضي در شهر كار ميكنند و برخي در حومه شهر. خريد در مراكز بزرگ فروشگاهي در بيرون شهر (Mall) كه فقط با اتومبيل قابل دسترسي است و رفت و برگشت كودكان به مدرسه و محل بازي و ورزش نيز نياز به راندن اتومبيل به فواصل دور دارد.
يكي ديگر از پيامدهاي بهره كشي بي حد از منابع طبيعي، تغيير آب و هوا در اثر بالا گرفتن گرماي فضاي اطراف زمين است كه گرچه كاملا قابل پيش بيني نيست اما پيامدهاي كاملا زيان باري دارد. از آنجا كه كارخانجات، نيروگاههاي برق و اتومبيل ها و كاميونها مقادير عظيمي سوخت فسيلي (نفت و گاز) ميسوزانند، ميزان اكسيد دو كربن فضاي اطراف زمين افزايش يافته است. اين نگراني وجود دارد كه گرم شدن تدريجي فضا منجر به دگرگوني هاي نسبتا سريعي شود. از جمله آب شدن يخ هاي قطبي، تغيير در ميزان ريزش باران و برف و جريان رودخانه ها و قطع حركت آب گرم اقيانوس ها (كه گلف استريم بخشي از آن است). حركت آب گرم به شمال اقيانوس اطلس به گرم نگه داشتن شمال اروپا و آمريكا كمك ميكند. (11)
بعد ديگر خطري كه سرمايه داري براي محيط زيست دارد وجود رگه قدرتمندي از اين شيوه تفكر در غرب است كه طبق آن خداوند كره زمين را براي بهره كشي به مردم آن اعطا كرده است. منشا اين تفكر در انجيل و در فصل آفرينش (28: 1 Genesis) است كه در آن ميخوانيم:
"خداوند به آنها (آدم و حوا) رستگاري داد و به آنها گفت پرثمر باشيد، زاد و ولد كنيد، زمين را (از فرزندان خود) پر كنيد و آن را زير فرمان خود درآوريد: بر ماهيان دريا، پرندگان هوا و هر موجود زنده اي كه روي زمين حركت ميكند غلبه كنيد."
در اين اواخر شاهد رگه ي زهرآگيني از دشمني با طرفداران محيط زيست در پروتستانهاي افراطي (اوانجليست ها) ايالات متحده هستيم. اينان معتقدند كه روز قيامت نزديك است بنابر اين فرقي نميكند كه چه بر سر منابع طبيعي و يا سيستمهاي محافظت از حيات روي كره زمين بيايد. (12)

محدوديت منابع طبيعي
نظامي كه بنابه سرشت اش بايد گسترش يابد و رشد كند سرانجام با اين واقعيت روبرو خواهد شد كه منابع طبيعي كره زمين محدود است. آب و هوا و خاك كره زمين تا زماني ميتوانند به طور سالم و مفيد به نفع موجودات زنده عمل كنند كه ميزان آلودگي محيط زيست از قدرت جذب و خنثي سازي مواد آلوده كننده توسط آنها فراتر نرود. علاوه بر آن منابع طبيعي چون سوخت (نفت و گاز)، آب (در صنعت كشاورزي)، درختها براي چوب و كاغذ، و انواع مواد معدني مثل سنگ آهن و بوكسيت و غيره در فرايند توليد مصرف ميشوند. وسعت برخي منابع چون جنگلها و مناطق ماهيگيري محدود است. اما اگر استفاده از آنها طبق برنامه، يعني طوري باشد كه با تغيير شرايط به اندازه كافي انعطاف پذير باشد، اين منابع قابل بازسازي اند. استفاده از بقيه منابع ــ از نفت و گاز گرفته تا مواد معدني و منابع آب زيرزميني در برخي مناطق بياباني (ذخيره شده از دوره هاي ماقبل تاريخ) پس از اين محدود به منابع باقي مانده كنوني خواهد بود.
سرمايه داران در فعاليتهاي خود علي العموم فقط آينده كوتاه مدت را مد نظر دارند ــ حداكثر سه تا پنج سال آينده. آنان به دليل شرايط غيرقابل پيش بيني كسب و كار (مراحل مختلف چرخه اقتصادي، رقابت با ديگر شركتها، قيمت مواد مورد نياز و غيره) و فشار بورس بازهايي كه دنبال سودهاي بادآورده و سريع هستند، بايد چنين عمل كنند. بنابر اين سرمايه داران بدون توجه به اين كه محدوديتهاي طبيعي بر سر راه فعاليتهايشان وجود داردــ گويي كه منابع طبيعي پايان ناپذيري براي بهره كشي وجود داردــ عمل ميكنند. وقتي كه هر يك از سرمايه داران با هدف سود بردن و انباشت سرمايه تصميم گيري هايي ميكند، مجموعه اين تصميم گيري ها به كل جامعه زيان ميرساند. شاهد مثال كاملا مستند و موجود كاهش شديد ــ و نزديك به نابوديِ ــ بسياري از انواع ماهي هاي اقيانوس ها است. منافع كوتاه مدت تك تك صاحبان كشتيهاي ماهيگيري ــ كه برخي مثل كارخانه عمل ميكنند و پس از صيد ماهي آن را عمل آورده و منجمد ميكنند ــ در اين است كه صيد خود را به حداكثر رسانند. گرچه بر طمع انسان محدوديت طبيعي وجود ندارد اما بسياري از منابع از جمله باز توليد درياها محدود است.
مصرف آب براي كشاورزي فعاليتي است كه از ديرباز وجود داشته است، فقط در 50 سال اخير است كه دارد به مرزهاي نهايي و طبيعي اش ميرسد. ظرفيت بعضي آب ريزها و رودخانه ها اكنون تا سر حد ممكن مورد بهره برداري قرار ميگيرد. به طور مثال در چين از رودخانه زرد آنقدر برداشته ميشود كه اغلب سالها چيزي از آن به دريا نميريزد. استفاده از تلمبه هاي هر چه قدرتمندتر براي بيرون كشيدن آب از منابع زيرزميني به جايي رسيده است كه ميزان بيرون كشيدن آب سريع تر از جايگزيني آن توسط ريزش باران و نشت آن به درون خاك است. نخستين كساني كه هشدار دادند ميزان بيرون كشيدن آب از منابع عظيم زيرزميني اوگلالا (Oglala) ــ كه از داكوتاي جنوبي تا باريكه تكزاس ادامه دارد ــ بيش از مقداري است كه جايگزين آن ميشود و اين كار نميتواند ادامه يابد مگر آنكه چاه هاي عميق تري حفر شود تا آنكه ادامه اين كار ناممكن شود، متهم شدند كه كمونيست اند! اين خود يكي از شواهد است كه فكر كردن درباره امكان اينكه بر سر راه فعاليت اقتصادي محدوديت وجود دارد چقدر غيرسرمايه دارانه (Uncapitalistic) است.
اينكه چقدر طول خواهد كشيد تا منابع تجديد ناپذير به پايان رسند، بستگي به بزرگي اين منابع و شدت استخراج از آنها دارد. گرچه اتمام برخي منابع ممكن است صدها سال طول بكشد. (با اين فرض كه شدت رشد استخراج در سطح كنوني بماند) رسيدن به مرزهاي نهايي برخي منابع پر اهميت چون نفت و برخي مواد معدني آنقدر دور نيست. مثلا تخمين زده ميشود كه با استفاده از نفت به ميزان فعلي، منابع شناخته شده در عرض 50 سال آينده تحليل خواهد رفت ــ نسبت ذخيره منابع به استخراج سالانه در سال 2003 چهل و يكسال است، اين نسبت در سال 1989 چهل و چهار سال بود. (13) استخراج سنگ آهن ــ ماده اصلي براي توليد آهن و فولاد مصرفي ــ از سال 2003 تا 2004، 16 درصد افزايش يافت. اگر استخراج اين ماده از حالا به بعد سالانه 7 درصد افزايش يابد، منابع شناخته شده آهن تا حدود 60 سال ديگر تمام خواهد شد. مصرف مس اگر سريعا افزايش يابد همه ي منابع شناخته شده آن در شصت سال آينده به اتمام خواهد رسيد.
با در نظر گرفتن محدوديت منابع طبيعي، در نظام سرمايه داري، كه در آن بازار ــ يعني قدرت ثروتمندان در بازار ــ تعيين ميكند كه كالاها چگونه تخصيص يابند، هيچ شيوه منطقي براي تعيين اولويت ها در رويارويي با اين محدوديتها وجود ندارد. هنگامي كه در آينده اي نه چندان دور استخراج منابع طبيعي چون نفت رو به كاهش گذارد، افزايش قيمت ها روي آنهايي كه تا همين اواخر مايه افتخار سرمايه داري جهاني بود، يعني به اصطلاح كارگران طبقه متوسط كشورهاي مركزي فشار فزاينده اي خواهد گذاشت.

سرمايه داري با چهره انساني؟ اصلاحات و ضد اصلاحات

براي ملايم كردن اثرات مخرب عملكرد عريان نظام سرمايه داري بر جامعه و محيط زيست ميتوان دست به اصلاحاتي زد. البته بسياري از اين اصلاحات از جمله اقداماتي كه منجر به بهبود وضع كارگران در كشورهاي سرمايه داري مركزي گرديد مثل كم شدن ساعات كار روزانه و هفتگي، حق تشكيل اتحاديه، بيمه اجتماعي و صندوق بازنشستگي دولتي، افزايش درآمدها و قوانين ايمني در محل كار صورت گرفت. نگراني در مورد محيط زيست منجر به وضع قوانيني شد كه شرايط اسف بار كيفيت هوا و آب در بيشتر كشورهاي پيشرفته سرمايه داري را بهبود بخشيد. اما همانطور كه اكنون شاهد اوضاع در كشورهاي مركزي هستيم، براي سرمايه اين امكان وجود دارد‌كه دست آوردهاي نامبرده را، دست آوردهايي كه نتيجه ي مبارزات سخت طبقه كارگر بوده اند از ميان بردارد. در حين دوره هاي اوج و نزول مبارزه طبقاتي، هنگامي كه شرايط آشكارا به نفع سرمايه است، كوشش خواهد شد كه نه تنها دستاوردهاي بالا از ميان برداشته شود بلكه شرايط را به وضعي برگردانند ‌كه سرمايه با كمترين منافع روبرو بود و بيشترين قدرت مانور را داشت.
در پايان جنگ دوم جهاني، سرمايه از ترس انقلاب كه ميتوانست تمام سيستم را از ميان برد، و از آنجا كه براي ترميم كشورهاي جنگ زده نياز به همكاري كارگران داشت، بر‌آن شد كه در بخش بزرگي از اروپا دولت رفاه برپا كند ــ تعطيلات با حقوق و دستمزدهاي بالا. دولت آلمان حتي كارگران را در هيئت مديره شركتها راه داد. در ايالات متحده دولت رفاه با نيوديل روزولت آغاز شد و در سراسر دهه ي شصت برنامه هاي جديدي به آن اضافه شد.
به دنبال جنگ دوم جهاني وقتي كه اقتصاد كشورها سريعا در حال بازسازي بود و "انقلاب" اتوموبيل و گسترش حومه شهرها با تمام پيامدهايش نيز اين اقتصادها را به پيش ميراند، مقادير زيادي پول وجود داشت كه نه تنها ميتوانست بودجه برنامه هاي دولت را تامين كند بلكه دستمزد كارگران را نيز افزايش دهد، در عين حال كه سود فراواني هم نصيب سرمايه داري ميشد. هنگامي كه اقتصاد سريعا رشد ميكند ميزان مالياتها (بدون صرف كوشش زياد) بالا ميرود و در نتيجه ميتوان براي برنامه هاي جديد‌ بودجه تامين كرد. دل نگراني براي ثبات اجتماعي در دهه شصت و كوشش در جلب پشتيباني مردم در جنگ سرد بويژه در ايالات متحده دليل ديگر افزايش برنامه هاي اجتماعي بود. آنچه در عمل اتفاق افتاد به روحيه مبارزاتي اتحاديه ها و ديگر اشكال مبارزه طبقاتي مانند جنبش سياهان براي كسب حقوق مدني و اقتصاد نيز وابستگي داشت. اما با رشد فزاينده ي انحصارات، رقابت ميان كشورها شديدتر شد و نيروي جديدي براي تحرك بخشيدن به اقتصاد و رشد سريع اش آن طور كه پس از جنگ دوم جهاني تا اواخر دهه ي شصت صورت گرفته بود، وجود نداشت.
وقتي كه در دهه هفتاد ركود اقتصادي آغاز شد، سرمايه به چند طريق واكنش نشان داد. براي بالا نگه داشتن سود، استراتژي هاي سرمايه گذاري تغيير كرد ــ از سرمايه گذاري در توليد كالاهاي مادي به سرمايه گذاري در بخش خدمات و سفته بازي در بازار مالي (با ايجاد و فروش "فرآورده هاي" مالي مختلف). جوامع سرمايه داري با آغاز دوران ركود اقتصادي مانند تمام تاريخ خود در دورانهاي بحران، بار سنگين ركود، ميليتاريسم و جنگ را به دوش طبقه كارگر (و مردم مستعمرات) انداختند. بالاترين قشر جامعه از همان آغاز دهه هشتاد جنگ طبقاتي پيگيري با هدف كاهش ماليات انحصارات و افراد ثروتمند به راه انداخت. به طور همزمان ــ و با شدتي مضاعف در سالهاي اخير ــ اقشار صاحب امتياز و سرمايه دار، پيكاري براي از ميان بردن بسياري از حقوق كارگران به راه انداختند (از جمله حقوق نيروهاي ذخيره ارتش): حمله به برنامه هاي رفاهي، دشوار كردن هر چه بيشتر پيوستن به اتحاديه هاي كارگري و آسان تر كردن اخراج كارگران؛ كم كردن حقوق بازنشستگي، خصوصي كردن خدمات اوليه (از جمله مدارس) و كوشش در خصوصي كردن بيمه اجتماعي كارگران. نيروهاي محافظه كار در ايالات متحده هيچگاه برنامه هاي اجتماعي دولت را نپذيرفته بودند. هدف آنها از ميان بردن هر آنچه بود كه با نيوويل فرانكلين روزولت و "جامعه بزرگ" دهه ي شصت آغاز شده بود و برگرداندن وضعيت به دوراني بود كه دولت نقش عمده اي در حمايت از حقوق كارگران نداشت. در اروپا نيز تلاش مشابهي از سوي سرمايه براي كاهش پشتيباني از حقوق كارگران وجود دارد به اين بهانه كه چنين كاري براي رقابت در بازار جهاني ضرورت دارد. آزمندي، فردگرايي و رقابت يعني ويژگي هايي كه توسط سرمايه داري رشد داده ميشود، توجيه كننده از ميان بردن برنامه هايي است كه به كارگران و فقرا كمك ميكند. بنابر اين سرمايه داري ممكن است فقط در دوره هاي كوتاهي "چهره انساني" داشته باشد. اما روي اصلاحاتي كه دست آوردهاي ناچيزي دارند هيچگاه نميتوان حساب كرد كه جامعه اي به راستي انساني به وجود آورند. همانگونه كه اكنون شاهديم با قدرت گيري هر چه بيشتر سرمايه در برابر كار حركت ضد اصلاحات اتفاق افتاده و جنگ طبقاتي يك طرفه از بالا شكل عادي به خود گرفته است. نكته مهمتر آنكه پليدي هاي بي عدالتي، فقر و فلاكت، نابودي محيط زيست و مصرف منابع طبيعي با سرعتي بيش از امكان جايگزيني آن ــ و نيز رخنه اقتصادي، سياسي، و نظامي كشورهاي امپرياليستي مركزي در كشورهاي محيطي ــ همه ناشي از ماهيت و سرشت سرمايه داري است. اين پليدي ها بخشي از ژنهاي نظام سرمايه داري است و از اين رو جامعه اي نوين لازم است. دوري جستن از سرمايه داري واقعا يك انتخاب دلبخواه نيست؛ محدوديت محيط زيست و گسترش فقر و فلاكت تغيير جامعه را به ما تحميل خواهد كرد. آينده، امكانات معدودي را پيش روي ما ميگذارد ــ يا رفتن به سوي فاشيسم (بربريت) يا برپايي جامعه اي جمعي و تعاوني كه بتواند نيازهاي بنياني همه ي بشريت را فراهم كند.

3- درسهاي شكست جوامع مابعد انقلابي "سوسياليستي"

با توجه به ميزان فلاكت مردم جهان و خطر فاجعه باري كه نظام سرمايه متوجه محيط زيست ميكند، چه بايد‌ كرد؟ نورا كاستاندا بنيانگذار بانك زنان در ونزوئلا اخيرا پاسخ ساده اي به اين پرسش داده است: "ما در حال ايجاد اقتصادي هستيم كه در خدمت انسانهاست، نه آنكه انسانها در خدمت آن باشند."
اين توضيح ميتواند بيانگر هدف اساسي سوسياليسم و منعكس كننده اميد ميلياردها انسان باشد. اما تحولاتي كه به دنبال دو انقلاب بزرگ سوسياليستي ــ در شوروي و چين ــ صورت گرفت بسياري از نيروهاي چپ را در مورد آينده سوسياليسم دچار يأس و دلسردي كرده است.
بسياري از ماها متاسفانه ديدي ساده انگارانه نسبت به تاريخ داريم و تضادهايي را كه بر سر راه رسيدن به نظم اجتماعي جديد‌ وجود دارد ناديده ميگيريم. جوامع مابعد انقلابي دست آوردهاي بزرگي داشتند: اشتغال كامل، آموزش همگاني، خدمات پزشكي همگاني، صنعتي شدن، افزايش طول عمر، كاهش شديد مرگ و مير اطفال و خيلي چيزهاي ديگر. اين انقلابات راه پيشرفت به سوي سوسياليسم را نشان دادند اما پس از مدت نسبتا كوتاهي به سوي نظامهاي اجتماعي انحراف پيدا كردند كه نه سرمايه داري بود نه سوسياليستي. سرانجام هر دو كشور قطعا راه سرمايه داري را در پيش گرفتند. سئوال اين است كه چه شد اين انقلاب ها به انحراف كشيده شدند و آيا در كوششهاي آينده براي در پيش گرفتن راهي راديكال، يعني راه سوسياليسم، درسهايي براي ياد گرفتن از اين رويدادها هست؟ پيدا كردن پاسخ هاي محكم، مشكل است و ما هم ادعاي دانستن همه ي پاسخها را نداريم. اما ميخواهيم خطوط كلي مطالعه و تحليلي را نشان دهيم كه ميتواند به درك علل اين شكستها كمك كند.
به نظر ما، مهمترين موضوع اين است كه انحراف از راه سوسياليسم اجتناب ناپذير نبود، بلكه محصول شرايط تاريخي مشخصي بود ــ تا حد زيادي به دليل استقامت گروههاي اجتماعي كهن و شيوه تفكر قديمي. ايدئولوژي سرمايه داري پا برجا ماند و در خدمت گروههاي حاكمه جديدي قرار گرفت كه بسياري شان، در عين حال كه اخلاقيات هيئت حاكمه برافتاده را حفظ كرده بودند، در پي منافع شخصي خود و دستيابي به مقامي بالاتر در سلسله مراتب حكومت جديد بودند. هدف اعلام شده ي دمكراسي واقعي يعني درگير بودن عميق مردم و مشاركت آنها در تعيين سياستها و فعاليتهاي جامعه نوين، بيشتر در حرف بود تا عمل. شايد يكي از درسها ــ اگر نگوييم مهمترين درس ــ در مورد جوامع مابعد انقلابي اثبات اين مسئله است كه سوسياليسم يك شبه پياده شدني نيست و براي چنين دگرگوني در ساختار اجتماعي و آگاهي توده مردم راهي به راستي طولاني در پيش است. اين راه پر از تله ها و دامها هم هست. مائوتسه تونگ مسئله را ساده و روشن اين طور توضيح ميدهد:
"ماركسيسم ــ لنينيسم و تجربه اتحاد شوروي، چين و ديگر كشورهاي سوسياليستي همه به ما ميآموزد كه جامعه سوسياليستي دوره ي تاريخي بسيار بسيار طولاني را دربرميگيرد. در سراسر اين دوره مبارزه طبقاتي ميان بورژوازي و پرولتاريا ادامه مييابد و مسئله ي اين كه انتخاب ميان راه سرمايه داري و سوسياليسم كدام برنده خواهد شد بر جاي ميماند به همانگونه كه خطر برگشت به سرمايه داري، بر جاي خواهد ماند." (14)
دوران گذار طولاني به سوسياليسم تكامل يافته نياز به فرهنگي به راستي نوين دارد كه سرشار از جهان بيني جديد ميباشد. اما جهان بيني (ايدئولوژي)، ارزش ها، اصول اخلاقي و اعتقادات غالب در سرمايه داري، قدرتمنداند و نميتوانند يك شبه به چيز ديگري تغيير كنند. ما در جامعه اي زندگي ميكنيم كه نه تنها خودخواهي، طمع، فردگرايي و روحيه افتادن گرگها به جان هم را ترغيب ميكند بلكه اغلب به چنين فرهنگي نياز دارد. در حالي كه جامعه سوسياليستي به ايدئولوژي جمعي و اشتراكي كه با عملكرد‌ اجتماعي عميقا متفاوتي خوانايي دارد نياز داشته و به ايجاد آن كمك ميكند؛ جامعه اي كه هدف محوري آن كمك به همه ي مردم، ممنوع ساختن سلسله مراتب، غلبه بر اختلاف مقام و حركت به سوي برابري اجتماعي است. ماركس مسئله دشوار مربوط به چنين تغييراتي را از نظر فلسفي اين طور مطرح ميكند:
"آئين ماترياليستي اي كه انسان را محصول شرايط و تربيت و در نتيجه تغيير انسان را نتيجه ي تغيير شرايط و تربيت او ميداند از ياد ميبرد كه اين انسانها هستند كه شرايط را تغيير ميدهند و آموزش دهنده، خود بايد آموزش داده شود. بنابرين، اين آئين ناگزير جامعه را به دو بخش تقسيم ميكند كه يكي از آنها بر جامعه برتري دارد. تقارن دگرگون سازي شرايط و فعاليتهاي انساني يا دگرگوني خود، تنها ميتواند در عمل انقلابي درك و به طور عقلاني فهم شود." (15)
جمله تعيين كننده در نقل قول بالا "عمل انقلابي" است. و اين، درجه بالايي از شركت مردم در فرايند انقلابي براي برپا ساختن جامعه نوين را ميطلبد. اين، به نوبه خود لااقل نياز به آزادي كامل توده هاي مردم و تشويق آنها به انتقاد از رهبران و مورد سئوال قرار دادن سياستهاي آنها دارد.

الف: تجربه ي اتحاد شوروي

شكست تجربه ي برقراري جامعه سوسياليستي در اتحاد شوروي به عوامل چندي مربوط است. برغم بهبود اساسي از نظر رفاه اجتماعي و پيشرفت صنعتي چشمگير، هيچگاه خط مشي سوسياليستي روشن و استواري در آنجا برقرار نشد ــ قطعا آن سوسياليسمي كه مورد نظر ماركس بود. شوروي گرچه كشوري سرمايه داري نبود اما سوسياليستي هم نبود. ما قبلا در صفحات اين مجله (مانتلي ريويو) برخي از برداشتهاي خود را درباره ي مشكلات اقتصادي و اجتماعي موجود در شوروي به طور مفصل مطرح كرده ايم. (16) در اينجا همه ي آن بحث را تكرار نخواهيم كرد بلكه خلاصه اي از موضوعات كليدي را با استفاده از گزيده هايي از مقالات منتشر شده قبلي مطرح خواهيم كرد.
انقلاب 1917 در حالي كه به راستي دنيا را تكان داد اما جامعه مابعد انقلابي آن با خطرات متعددي روبرو بود. چهار سال جنگ داخلي جامعه شوروي را از هم گسست، بخش بزرگي از زير ساخت جامعه را نابود كرد و مرگ و نابودي فراواني به بار آورد. جامعه انقلابي نوين با خطر تصميم قدرتهاي بزرگ ــ‌ايالات متحده، بريتانيا، فرانسه و غيره ــ به خرد كردن انقلاب بلشويكي در نطفه روبرو بود. با اين همه و با وجود مشكلات وخيم، اتحاد شوروي به محضي كه توانست نفس تازه كند با سرعتي پيگير كوشش كرد امكان دسترسي عادلانه به مسكن، آموزش، خدمات پزشكي و نگهداري از سالمندان و معلولين را براي مردم فراهم كند. نكته ي به راستي چشمگير و حتي هيجان انگيز، دستيابي به اشتغال كامل و تداوم آن هم زمان با موقعي بود كه غرب در ورطه ي بحران بزرگ فرو رفته بود. در آن سالها حتي در ثروتمندترين كشورهاي سرمايه داري به طور معمول 20 تا 30 درصد بيكاري وجود داشت.
حين جنگ دوم جهاني، هري مگداف به منظور آماده كردن برنامه اي براي شركتهاي توليد كننده ابزار ماشيني، از اين صنايع بازديد ميكرد. صاحبان اين صنايع بارها به او ميگفتند كه ادامه بقاي شركت آنها در اوج بحران اقتصادي وابسته به سيل سفارشاتي بود كه از شوروي براي برنامه پنج ساله دريافت ميكردند. علاوه بر آن شوروي با تكيه بر توان خود، كشوري عقب افتاده از نظر صنعتي را به كشور پيشرفته صنعتي تبديل كرد ــ كشوري كه توانست ارتش و نيروي هوايي تجهيز كند كه نه تنها در جنگ دوم جهاني در برابر تجاوز آلمان ايستاد بلكه در شكست نهايي ارتش آلمان نقش عمده اي بازي كرد. با اين همه هدف نهايي سوسياليسم از همان سالهاي اول بعد از انقلاب عمدتا به دليل رشد يك بوروكراسي نخبه گرا و ديوانسالار همراه با ناسيوناليسم انحرافي تا حد زيادي به بيراهه كشانده شد.

ديوانسالاري و ناسيوناليسم

جامعه مابعد انقلابي روسيه از جامعه ايده آل سوسياليستي كه توسط‌ ماركس و انگلس پيشنهاد شده بود سخت به دور افتاد. ماركس و انگلس هيچ‌ نسخه اي براي جامعه جديد‌ نپيچيده بودند. گرفتاريها و دردسرهاي مبارزه در راه سوسياليسم از جمله امكان شكستها يا پيروزيهاي متناوب و برد و باخت در نبردها تا انتقال قدرت از طبقات بالا به طبقات پايين و استقرار كامل آن را نيز به دقت پيش بيني نكرده بودند اما با آموختن از سير حوادث زمان خود و تاييد اصول جمهوري مردمي، در باور خود به پيروزي نهايي سوسياليسم هيچگاه تزلزل نشان ندادند. بنابر اين آنها نه تنها از كمون پاريس استقبال كردند بلكه آن را مورد مطالعه قرار دادند ــ از جمله در رساله "جنگ داخلي در فرانسه" به قلم ماركس. انگلس در پيشگفتار خود بر اين رساله مشخصا به سياستهاي سوسياليستي كمون اشاره ميكند. به نظر او آنچه اهميت حياتي داشت، كوشش كمون در برقراري تدابير حفاظتي در برابر تشكيل نوعي رهبري بود كه بعدا به ارباب جديدي بدل شود:
"كمون از همان آ‌غاز مجبور به تشخيص اين مسئله شد كه وقتي طبقه كارگر به قدرت رسيد نميتواند با ماشين دولتي سابق كشور را اداره كند و براي اينكه برتري تازه فتح شده اش را دوباره از دست ندهد از يكسو بايد تمامي ماشين سركوبگر قديم را كه قبلا عليه خودش از آن استفاده ميشد از ميان بردارد و از سوي ديگر خود را در برابر نمايندگان و مقامات منتخب خودش محافظت كند. . . براي جلوگيري از تبديل دولت و ارگانهاي آن از خدمتگزار جامعه به اربابان جامعه ــ تغيير اجتناب ناپذير در تمام دولتهاي پيشين ــ كمون از دو وسيله خطاناپذير استفاده كرد. نخست آنكه تمام مقامات اداري و قضايي و آموزشي را بر پايه انتخابات همگاني به شرط حق فراخواني بي قيد و شرط آنها توسط‌ همان راي دهندگان برگزيد. دوم آ‌نكه حقوق همه ي مقامات از بالا تا پايين به اندازه حقوق ديگر كارگران تعيين شد . . . از اين طريق مانع موثري در برابر مقام جويي و جاه طلبي به وجود آمد. و اين علاوه بر احكام الزامي بود كه به نمايندگان نهادهاي انتخابي اعلام شده بود."
انقلاب شوروي برعكس با شرايط ويژه اي روبرو بود كه منجر به رشد بوروكراسي شد و بعدا بر جامعه شوروي مسلط گرديد. مشاهدات تروتسكي در پايان جنگ داخلي ارزش ذكر كردن دارد:
"مرخص كردن ارتش سرخ 5 ميليوني در به وجود آوردن ديوانسالاري نقش كوچكي نداشت. فرماندهان فاتح، مقامات بالايي در شوراي محلي، اقتصاد و بخش آموزشي به دست آوردند و پيگيرانه در همه جا رژيمي درست كردند كه پيروزي در جنگ داخلي را تضمين كرده بود. بدين ترتيب توده هاي مردم به تدريج در همه جا از مشاركت در رهبري كشور دور نگهداشته شدند." ("خيانت به انقلاب"، نوشته تروتسكي)طي دوران سخت و پرمشقت بازسازي بعد از جنگ اول جهاني و جنگ داخلي متعاقب آن ديوانسالاري مثل سرطان رشد كرد. ديري نگذشت كه كنترل اقتصاد و جامعه در دست دولتي متمركز گرديد كه اقليت كوچكي بر آن حاكم بودند؛ اقليتي كه تسلط شديد ‌بر قدرت دولتي داشتند. به موازات آن بخش نخبه اي از مردم ــ رهبران حزبي، روساي صنايع، مقامات دولتي، افسران ارتش، روشنفكران و هنرمندان ــ تبديل به قشري صاحب امتياز شدند. قشربندي جامعه و سلسله مراتب، بعد از مدتي جا افتاد و بر ساخت و الگوي انباشت (ثروت) اثر گذاشت و در بازسازي و شكل بندي اجتماعي جديد نقش بازي كرد. اين قشربندي منافعي نصيب اقشار صاحب امتياز ميكرد: نه تنها از جهت درآمد بلكه از آن مهمتر از جهت اختلاف در كيفيت مراقبتهاي پزشكي، آموزشي، محل سكونت (خانه هاي ييلاقي به علاوه آپارتمانهاي بزرگ در شهرها)، تفريحگاههاي دوره تعطيلي، كلبه هاي مخصوص شكار، اتومبيل و دسترسي به مواد غذايي كه در بازار پيدا نميشد. طبيعتا به همان اندازه كه مصرف اين قشر بالا افزايش مي يافت، كمتر در دسترس بقيه مردم قرار ميگرفت. امتيازات و قدرت افراد قشر بالا به اولاد آنها نيز ميرسيد. اما وجه امتياز اين وضع نسبت به سرمايه داري اين بود كه مالكيت خصوصي بر وسايل توليد به ارث نميرسيد.

سيستم فرماندهي از بالا و سلسله مراتبي با قدرت هر چه تمامتر بر اكثر جنبه هاي زندگي مدني و كل اقتصاد كشور حاكم بود. وجوه برجسته ديوانسالاري گسترده عبارت بود از انعطاف پذيري (تصلب) و احساس عدم امنيت دائم در ميان بخش صاحب امتياز ــ نياز به محافظت از منافع خود، احتراز از از دست دادن موقعيت ممتاز و حتي ترس از زندان. ديوانسالاري عموما در همه نهادها، موسسات دولتي و سنديكاهاي صنعتي نفوذ گسترده داشت. بدين ترتيب سيستم حاكم بر شوروي تضادهاي مخصوص به خود را به وجود آورد: ساختاري ديوانسالار كه كاملا جدا از مردم عمل ميكرد و چنان انعطاف ناپذير شده و محكم جا خوش كرده بود كه قادر بود هرگونه اصلاحات سياسي و اقتصادي در جهت بهبود كارآيي در توليد و توزيع را خنثي كند. پا به پاي اين تحولات اختلاف در شرايط زندگي ميان بخشهاي مختلف مردم، ميان جمهوري و مناطق به وجود آمده، در هر يك از جمهوري ها اقشار بالا و متوسط با جديت دنبال رسيدن به مقام بالاتر و شيوه زندگي بهتر از نوع طبقات بالا و متوسط غرب افتادند. دومين نوع انحراف از اصول سوسياليستي در مورد مسئله ملي اتفاق افتاد. تزارهاي روس با انرژي هر چه تمامتر بر مناطق وسيعي مركب از ملتهاي مختلف با اقوام متفاوت دست يافتند. تزارها و اشرافيت روس يك امپراتوري به وجود آوردند. پس از سرنگوني تزار بر سر اينكه با اين وضع چگونه بايد رفتار كرد ميان رهبران حزب كمونيست اختلاف وجود داشت. در اين موقعيت به عنوان سوسياليست چه بايد كرد؟ لنين موضع گيري استواري داشت: تشكيل فدراسيوني از ايالات مختلف كه هر يك حق جدا شدن داشته باشند. علاوه بر آن قانون اساسي بايد طوري باشد كه روساي جمهور اتحاد شوروي ميان مليتهاي مختلف بچرخد. استالين پيشنهادات لنين را به عنوان اينكه رمانتيك اند تمسخر ميكرد. ماحصل كار تشكيل فدراسيوني بود كه روسيه در مركز آن قرار گرفته و روسي كردن (ايالات) قانون حاكم شد. (17)
برنامه توسعه اقتصادي كه به دنبال آمد بازتابي از موقعيت برتر روسيه (نسبت به جمهوريهاي ديگر) بود. اين واقعيت دارد كه جمهوري هاي خاورميانه اي و آسيايي شوروي بعد از انقلاب از جهات چندي به طور چشمگيري پيشرفت كردند. به طور مثال سطح زندگي، آموزش و تسهيلات فرهنگي جمهوريهاي خاورميانه اي خيلي بالاتر از اقوام مشابه در آن سوي مرزهاشان بود. پيشرفت به جمهوري هاي آسيايي شوروي نيز گسترش يافت. با اين همه اختلافات عمده ميان مركز و بخشهاي پيراموني بر جاي ماند. كتابچه آمار رسمي اتحاد شوروي منتشره در سال 1987 ــ هفتاد سال پس از انقلاب ــ گزارش ميدهد: "در كل كشور 21 درصد از دانش آموزان . . . در مدارسي هستند كه گرماي مركزي ندارند؛ 30 درصد آب لوله كشي ندارند؛ 40 درصد فاضلاب ندارند" (18) ما بر اين باوريم كه اين كمبودها نشان دهنده اولويتهايي است كه در مركز (روسيه) اتخاذ شده بود. از اين رو به طور مثال در تركمنستان شصت درصد زايشگاهها، بخشهاي پزشكي و بيمارستانهاي كودكان فاقد آب جاري بود و نزديك به دو سوم بيمارستانها لوله كشي داخلي نداشت (19) انقلاب منافع چشمگيري نصيب مستعمرات سابق روسيه كرد اما اختلاف عمده ميان مركز و پيرامون بر جاي ماند. تصوير كلي مقايسه توليد‌ ناخالص داخلي سرانه روسيه با چند جمهوري آسيايي پس از هفتاد سال حكومت شوروي در جدول 2 نشان داده شده است.

توليد‌ ناخالص داخلي سرانه (1990) ــ جمهوريهاي مختلف نسبت به جمهوري روسيه
جمهوري روسيه 100
آذربايجان 60
قرقيزستان 46
تاجيكستان 39
تركمنستان 47
ازبكستان 55

20 - جدول شماره 2
علاوه بر تفاوت ميان روسيه و مستعمرات قبلي تزاري تفاوت عمده اي ميان بخشهاي مختلف خود روسيه ــ ميان مسكو و مناطق عقب افتاده آن ــ از جهت سطح زندگي و كيفيت زندگي بر جاي ماند.

برنامه ريزي و اقتصاد شوروي بيشتر مشكلاتي كه منجر به بحران در اتحاد شوروي در اواخر قرن بيستم گرديد به اقتصاد آن كشور و شيوه سازماندهي آن در سالهاي اول انقلاب مربوط اند. معمولا گناه مشكلات اتحاد شوروي به گردن استفاده از برنامه ريزي مركزي گذاشته ميشود. حتي كساني هستند كه ادعا ميكنند كه داشتن اقتصاد با برنامه در كشوري بزرگ و پيچيده غيرممكن است. بعضي هم "سوسياليسم بازار" را به عنوان آلترناتيو پيشنهاد ميكنند. اما ناكامي اقتصاد شوروي تنها به دليل برنامه ريزي نبود بلكه ريشه در ويژگيهاي خاص نوع برنامه ريزي داشت ــ سيستمي كه در شرايط منحصر به فرد تحول يافته و مسيري پيدا كرد كه با آنچه انقلابيون اوليه تصور ميكردند بسيار تفاوت داشت. در اساس آنچه در اتحاد شوروي اتفاق افتاد برنامه ريزي بدون داشتن برنامه اي واقع بينانه بود. اتحاد شوروي مجبور نبود به برنامه اي بلند پروازانه با برنامه ريزي مركزي و صنعتي سازي عظيم ــ آنچنان كه در سالهاي آخر دهه 1920 ديديم ــ دست زند. بخش مهمي از رهبران و در راس آن بوخارين، طرفدار در پيش گرفتن مسيري آهسته تر و تدريجي تر بود. اما وقتي تصميم گرفته شد تحت آن شرايط به غايت سخت، هدف اوليه سرعت بخشيدن باور نكردني به رشد اقتصادي باشد برخي پيامدها نيز ناگزير به دنبال ميآمد: افزايش عظيم نقش دولت در اقتصاد، تمركز شديد تصميم گيري و اعمال سخت گيري و انضباط شديد بر مردم. برنامه پنجساله اول صحنه را براي بيشتر آنچه مي بايست از نظر اقتصادي، اجتماعي و سياسي در اتحاد شوروي اتفاق افتد آماده كرد. اهداف دوگانه صنعتي كردن سريع كشور و ايجاد توانايي دفاعي قدرتمند ــ كه هر دو در شرايط موجود جهان آن روز پر اهميت بود ــ با آغاز اولين برنامه پنجساله در 1928 به فكر و ذكر مسلط در شوروي تبديل شد. تلاش براي پياده كردن برنامه اي بي اندازه بلند پروازانه با توجه به منابع طبيعي و انساني موجود ــ و بدون مشاركت وسيع توده مردم در برنامه ريزي آن ــ منجر به استفاده مكرر از تهديد‌ و اعمال فشار گرديد.
تا زماني كه اقتصاد ميتوانست به رشد سريع خود ادامه دهد، جاي مانور دادن براي جلوگيري از رسيدن تضادها به نقطه بحراني و انفجار آن وجود‌ داشت. اما هنگامي كه نرخ رشد اقتصادي افت كرد و بالاخره در سالهاي ميان دهه ي 1960 و 1980 اقتصاد دچار ركود گرديد، صحنه براي بحراني عميق آماده شد؛ بحراني كه در نهايت منجر به برقراري مجدد نوعي سرمايه داري حرامزاده شد. اما سئوال اين است كه اقتصادي با فرماندهي از بالا و كنترل سلسله مراتبي با اعمال زور ــ كه فقط يكي از راههاي موجود پيشبرد كار از سال 1928 به بعد بود و با اين همه در سالهاي دهه ي 1930، 1940 خوب عمل كرد ــ چرا در سالهاي بعد به ركود‌ گراييد؟ در سالهاي اول مقادير فراواني نيروي كار در شهرها وجود داشت و مقادير بيشتري نيز از مناطق روستايي ميتوانست تامين گردد. نعمت منابع طبيعي وافر نيز موجود بود. بنابر اين سازماندهي كارخانجات با كنترل شديد‌ دولت براي هماهنگ سازي استفاده از منابع انساني و طبيعي كه منجر به رشد سريع اشتغال و توليد ‌گرديد، امكان پذير بود. توسل به حس ميهن پرستي و آرمانهاي انقلاب در الهام بخشيدن به اين پيشرفتها بويژه در هنگامي كه كشور با تهديد جنگ و سپس با واقعيت آن روبرو بود نقش بازي ميكرد.
اما پس از آنكه بازسازي بعد از جنگ به اتمام رسيد، استفاده از اقتصاد متمركز و فرماندهي از بالا كه كوشش داشت تقريبا همه ي تصميم گيريهاي اقتصادي را زير كنترل خود داشته باشد، دستيابي مجدد به نرخ رشدي سريع را با موانع چندي روبرو كرد. در شرايط جديد روال كاري كه قبلا از آن استفاده ميشد به عامل مخربي تبديل شد: نخست آنكه رشد جمعيت فعال رو به كاهش گذاشت (به دليل تلفات عظيم افراد سنين زاد و ولد در جنگ و كاهش عمومي ميزان بچه دار شدن). دوم آنكه با اتمام معادني كه استخراج از آنها آسان بود تهيه مواد‌خام با مشكل فزاينده اي روبرو شد. در سال 1974 پيش از آنكه بسياري ها متوجه بحران اقتصادي و اجتماعي اتحاد شوروي شوند، موشه لوين نوشت:
"در ساز و كارهاي اقتصادي كه در اوايل دهه ي 1960 پديد آمده بودند، جنبه هاي محكوم به شكستي وجود داشت كه مدتها از ديد‌ مقامات رسمي پنهان مانده بودند. طنز روزگار در اين بود كه هر چه وسايل بيشتري صرف انباشت و سرمايه گذاري ميشد بهره به دست آمده از اين سرمايه گذاري ها رو به كاهش رفته و نرخ رشد، پايين تر ميرفت. . . تحقيقات نشان ميداد كه افزايش هزينه هاي گرداندن اقتصاد، كل فرايند توليد را آهسته كرده و استراتژيهاي به كار گرفته شده به ضد خود تبديل ميگرديد و به طور اضطراري به تجديدنظر نياز داشت. پايبندي يك جانبه به اولويت دادن به سرمايه گذاري در صنايع سنگين كه به قرار راز اصلي موفقيت ميتوانست باشد همراه با تخصيص مقادير عظيم نيروي كار در اين راه همراه با اعمال فشار و سركوب سياسي به نظر ميرسيد كه عوامل موثر در اين ركود اقتصادي باشد. اما تعصب و كوشش موجود در پشت اين رويدادها پيگير و سرسختانه بود. صنايع سنگين هنوز با دست و دلبازي هر چه تمامتر به قيمت بي توجهي به كالاهاي مصرفي مورد توجه قرار ميگرفت و توليدات بالنسبه بيشتري در خدمت صنايع سنگين قرار ميگرفت تا كالاهاي مصرفي. آنچه وضعيت اقتصاد شوروي را به راستي ميتواند بيان كند "توليد به خاطر توليد" بود و اين كار نه سطح زندگي مردم را بهتر ميكرد و نه درآمد ملي به اندازه كافي از آن بهره مند ميشد." (21) اقتصاد كه توسعه پيدا ميكند براي بالا بردن بارآوري كار و قدرت توليد،‌ ماشين هاي بهتر و جديدي جاي وسايل كهنه و مستهلك گذاشته ميشود و اين كار نياز به سرمايه گذاري دارد. اما در شوروي، تاكيد بر ساختن و مجهز كردن كارخانجات جديد به عنوان روش ادامه رشد منجر به بي توجهي به كارخانجات قديمي تر شد. كارگران مجبور ميشدند با وسايل و ابزار كهنه و فاقد كارايي كار كنند و در نتيجه به دليل از كار افتادن وسايل، كارخانه ها مكررا ميخوابيد. كمبود مواد اوليه نيز موجب گرديد كه ساختمان كارخانجات جديد بسيار آهسته تر از آنچه انتظار ميرفت پيشرفت كند.
در اقتصاد شوروي كارآيي آن طور كه انتظار ميرفت پيشرفت نميكرد چرا كه انرژي ها در جهات مختلف به هدر ميرفت. ارزيابي روساي كارخانجات بر اين پايه بود كه چند كارخانه ديگر ميتوانند بسازند نه اينكه كارخانجات موجود چقدر كارآيي دارند. بنابر اين به سرمايه گذاري در كارخانجات جديد‌ اولويت داده ميشد بي آنكه اكثرا منابع لازم را براي اتمام كار داشته باشند. برنامه ريزان و مديران سنديكاها به شكل منطقي تعيين نميكردند نياز به توليد چه چيزهايي و براي چه كساني وجود دارد‌ تا بهترين راه انجام آن را پيدا كنند. در عوض ساختن كارخانه هاي جديد خود تبديل به يك ايدئولوژي شده بود.
شيوه كار كارخانه ها علي العموم بر پايه اصول عملكرد قديمي كارخانجات فورد بود كه طبق آن هر سنديكايي همه ي قطعات مختلف لازم براي فرآورده هايش را توليد ميكرد ــ از شيشه و بلبرينگ گرفته تا فولاد و غيره. اين نوع سازماندهي توليد، بخش زيادي از كارآيي را به هدر ميداد زيرا به دليل نبود عرضه كنندگان متعدد و بالقوه قطعات، ايجاد مشكل در هر بخش از توليد ميتوانست كل سنديكا را به خاطر نبود قطعه ي لازم از كار بياندازد. ناكارآيي هاي بسيار بدتري نيز در اقتصاد شوروي وجود داشت. در مناطق روستايي، سيلوي كافي براي انبار كردن غله وجود نداشت و در نتيجه محصولات فراواني ضايع ميشد. نبود جاده هاي خوب ميان شهر و ده، حمل و نقل كالاها را با وقفه روبرو ميكرد.
قدر مسلم آن است كه بحران اقتصادي موجود قبل از روي كار آمدن گرباچف پديده اي اتفاقي نبود. اقتصاد شوروي طوري سازمان يافته بود كه تا زماني ميتوانست رشد كند كه منابع عظيمي در خدمت آن بسيج شود. اما با ته كشيدن منابع، معجزه اقتصاد با فرماندهي از بالا دود هوا شد. واماندگي در جابه جايي از سيستم انتخاب شده در مرحله ي نخست توسعه در شوروي ــ‌ سيستمي كه به نوعي فرماندهي و كنترل از بالا بر پايه رشد بي وقفه صنايع همراه با رشد بي وقفه ديوانسالاري بزرگ و چسبيده به قدرت با امتيازات متعدد و پاداش هاي فراوان تبديل شده بود ــ به اين معنا بود كه ديگر راه گريزي وجود نداشت.
پس از مرگ استالين راه حلهاي چندي مورد‌بحث قرار گرفت و آزمايش شد، اما آنچه مورد نياز بود تجديد نظر در كل سيستم از طريق عمل انقلابي به شيوه اي بود كه ماركس درباره اش نوشته بود. در اصلاحات مورد آزمايش و پيش بيني شده خرابكاري ميشد زيرا مشاغل و مقامات مديران صنايع و ديگر بخشهاي صاحب امتياز جامعه را به خطر ميانداخت. گمان ما بر آن است كه در ميان بالاترين قشر رهبري علاقه فزاينده اي به خصوصي سازي وسايل توليد به عنوان وسيله ي رسيدن به ثروت و امنيت مالي براي خود و فرزندانشان وجود داشت.
تجربه چين هنگامي كه ارتش سرخ به رهبري حزب كمونيست چين در سال 1949 وارد پكن شد مقدار كار لازم براي هموار كردن راه ورود به سوسياليسم از توان هركول هم افزون تر بود. گرسنگي بيداد ميكرد. فقر در آن كشور چنان بود كه اين گفته گاندي در موردش صدق ميكرد. "فقر بدترين نوع خشونت است." در حالي كه انواع بيماريها در سراسر چين گسترده بود هيچ سيستم خدمات پزشكي در آنجا وجود نداشت. توده هاي عظيم مردم بي سواد بودند. آموزش در حد بسيار محدودي وجود داشت. همه ي اين شرايط بسيار بد دست به دست هم داده بود تا اين واقعيت حيرت انگيز را به وجود آورد كه: متوسط طول عمر مردم چين در آن موقع 35 سال باشد!
رژيم جديد با انجام يك عمل، جامعه ي قديم را زير و رو كرد: رفع نياز اوليه مردم اولويت درجه اول به خود گرفت. سيستم خدمات پزشكي در سراسر كشور برپا شد و پيكاري همگاني عليه بيماريهاي واگير آغاز گرديد كه موجب كاهش شديد يا از بين رفتن كامل بيماريهاي شايع شد. تسهيلات آموزشي وسيعا گسترش يافت و تلاش همه جانبه براي سوادآموزي، ميزان با سوادي را در سراسر چين گسترش داد. اصل "كاسه آهنين برنج" ــ سيستمي كه شغل تمام عمر با حقوق بازنشستگي مطمئن در موسسات دولتي را تامين ميكرد ــ پياده شد. در اوايل دهه ي 1950 به هر دهقان سهمي از آن چيزي كه به قول ويليام هينتون "ارزشمندترين وسيله بنياني توليد يعني زمين" است رسيد. نتيجه چشمگير همه ي اين كوششها براي بهبود زندگي مردم اين بود كه عمر متوسط مردم چين در سال 1980 به 65 سال رسيد!
اما اين همه دست آوردهاي اجتماعي بنيادي در شرايط فقدان دمكراسي، راه را براي رشد و نفوذ ديوانسالاري باز كرد. مائوتسه تونگ در همه نوشته هايش در آن سالها عليه بوروكراسي جديدي كه نه تنها به صورت فرماندهان در برابر زيردستان عمل ميكند بلكه امتيازات ويژه اي براي خود به دست آورده است زبان به شكايت ميگشايد. مائو بارها خطر بوروكراسي را توضيح داده بود. چوئن لاي يار نزديك مائوتسه تونگ خطر را اين طور توضيح ميدهد:
"طبقه ملاكين، بورژوازي و ديگر طبقات استثمارگر مدتي طولاني پس از سرنگوني شان، در جامعه سوسياليستي، قدرتمند باقي خواهند ماند. ما به هيچ رو آنها را نبايد دست كم بگيريم. به طور همزمان عناصر جديد بورژوا و روشنفكران بورژواي جديد و استثمارگران جديدي بي وقفه در جامعه، در حزب و ارگانهاي دولتي، در سازمانهاي اقتصادي و مراكز فرهنگي و آموزشي به وجود خواهند آمد. اين عناصر بورژوا، و ديگر استثمارگران بدون استثنا كوشش خواهند كرد‌ پشتيبانان و عواملي در نهادهاي سطح بالاي رهبري براي خود پيدا كنند. عناصر بورژوازي قديم و جديد و ديگر استثمارگران خواهند‌ كوشيد دست اتحاد به هم داده و به مخالفت با سوسياليسم و پيشبرد سرمايه داري دست زنند." (22)
همانطور كه مائوتسه تونگ اشاره ميكند، حتي برخي از مقامات بالاي حزب كمونيست قلبا خواهان در پيش گرفتن "راه سرمايه داري‌" بودند. هدف مائو از شروع انقلاب فرهنگي (76ــ1966) بسيج و درگير كردن ميليونها نفر از سطوح مختلف جامعه ــ ‌كارگران، دهقانان، دانشجويان و روشنفكران ــ در مبارزه عليه نيروهاي درون حزب بود كه از احياي سرمايه داري دفاع ميكردند. بسياري از روشنفكران چين و ايالات متحده انقلاب فرهنگي را به عنوان نوعي آشوب غيرانساني در نظر ميگيرند. درست است كه در همين انقلاب فرهنگي آشفتگي وجود داشت و در ميان گاردهاي سرخ گروههاي مختلفي بود (كه بعضي نيز گارد سرخ هاي دروغين بودند كه احتمالا توسط افراد مورد حمله به وجود آ‌مده بودند تا سردرگمي به وجود آورند) و موارد‌ بسياري از رفتار سخت و غيرانساني از جمله كشتن افراد ديده شد، اما از سوي ديگر در مناطق روستايي به اين دوره علي العموم با ديد مثبت تري نگاه ميكنند ــ به عنوان دوره اي كه زيرساخت اقتصادي فراواني ساخته شد و به مشكلات توده هاي عظيم منطقه دهقاني توجه شد.
دو سال پس از مرگ مائوتسه تونگ هنگامي كه بالاترين مقامات حزبي چين دست به اصلاحات عمده اي زدند و اهداف اساسي انقلاب را رها كردند، تغييري بزرگ ــ در واقع عقب گردي كامل ــ در سمت گيري تحولات اجتماعي و اقتصادي چين از سال 1978 به بعد آغاز گرديد. (23)
ما نه ميتوانيم و نه ميخواهيم هدفهاي رواني و شخصي طراحان سمت گيري جديد را تشخيص دهيم. در سطور پيشين هم كوشش نكرديم خطوط كلي پيچ و تاب هايي را كه انقلاب چين پس از سال 1949 پشت سر گذاشته است توضيح دهيم. اما آنچه تاكنون آشكار شده اين است كه مدتهاي طولاني در ميان رهبران درباره ساختار جامعه چين و استراتژي تحولات آينده اش اختلافات عميقي وجود داشته است. در يك سو كساني وجود داشتند كه ميخواستند:
1ــ‌ با امپرياليسم خارجي (كه كناره هاي شرقي كشور را عملا در كنترل داشته و در آنجا سرمايه گذاري كرده بود) مبارزه كنند؛
2ــ ‌كشور را از فرهنگ فئودالي قديم برهانند؛
3ــ كمك به دهقانان را در اولويت قرار دهند؛ واز سوي ديگر كساني بودند كه ميخواستند با دادن اولويت درجه اول به صنعتي كردن كشور و سرعت بخشيدن به پيشرفت آن، چين را به قدرت بزرگي تبديل كنند.
4ــ بر ناسيوناليسم افراطي هان غلبه كرده و توجه زيادي به اقليتهاي ملي معطوف دارند.
ما اين مطالب را به عنوان متخصص امور چين نمي نويسيم. توضيحات بالا تفسير ما از تاريخ متاخر چين بويژه هدف اعلام شده توسط رهبران اصلاحاتي است كه آن را "سوسياليسم با چهره چيني" (كه گاه اقتصاد "سوسياليسم بازار" نيز خوانده ميشود) ناميده اند. به تدريج‌ اطلاعات بيشتري درباره جنبه هاي پر اهميت اين عقب گرد بيرون ميآيد. هدف عمده ي انقلاب به وجود آوردن جامعه اي برابري طلب بود. سمت گيري جامعه چين در سي سال اول انقلاب هم در واقع چنين بود. "سوسياليسم با چهره چيني" كه در آن به گفته تنگ شيائو پينگ "ثروتمند شدن شكوهمند‌ است" به سرعت "راه سرمايه داري" را در پيش گرفت و تمام پيامدهاي منفي ناشي از آن چه از نظر اجتماعي و چه محيط زيست (كه قبلا شرح داده شد) با شدت هر چه تمامتر پديدار شد.
خط مشي جديد چين به راستي موجب رشد بسيار سريع توليد و درآمد ملي شده است. گرچه اين نرخ رشد بالاي اقتصادي بسياري ها را سخت حيرت زده كرده است اما بايد به خاطر داشت كه زير ساخت اقتصادي به وجود آمده حين دوران انقلابي و قبل از "اصلاحات"، بخش بزرگي از اين رشد اقتصادي را ممكن ساخته است. دليل ديگر، آن افزايش عظيم صادرات چين (از 6/0 تريليون دلار در سال 1990 به 3/4 تريليون دلار در 2003) است و بخش عمده ي آن نتيجه سرمايه گذاري هاي خارجي است كه بر پايه مزدهاي بسيار پايين كارگران چين، مافوق سود ميبرند.
با در پيش گرفتن استراتژي سرمايه گذاري در توليد نوع سرمايه بر و دستگاههاي با صرفه جويي كار "بيش از 90 درصد از رشد متوسط سالانه 2/11 درصد‌ ارزش افزوده در صنايع ميان سالهاي 1993 تا 2004 به شكل رشد در بهره وري كار بوده است نه رشد‌ اشتغال." (24)
با تمركز دادن رشد بسيار بالاي اقتصاد در كارخانجات خودكار (اتوماتيك) در جهت صادرات و در موقعيتي كه كارگران قادر به سازماندهي اتحاديه هاي مبارز و هدفمند نيستند، ثروت ايجاد شده به سوي كارگران سرازير نشده است. اين وضع به جاي نظم برابري طلب قبلي قشر كوچك ثروتمند و طبقه متوسط مرفهي را به وجود آورده، در حالي كه بقيه مردم دست به گريبان فقر، عدم امنيت، بيكاري، تنزل سطح آموزش و خدمات پزشكي اند. اثرات منفي اين عقب گرد بر توده عظيم فقرا سرانجام از سوي محافل رسمي هم پذيرفته شده است. اداره سياسي وزارت دارايي چين گزارشي در اين مورد منتشر كرده است. روزنامه مردم ان لاين روز 19 ژوئن 2003 مقاله اي منتشر كرد كه عين سند در آن منعكس شده بود. مقاله با بيان اين مطلب آغاز ميشد كه گزارش فوق از جمله واقعيات زير را آشكار ساخته است:
1ــ "وسعت گيري دائم شكاف در توزيع درآمدها و شدت گيري شكاف ميان ثروتمندان و فقرا"؛
2ــ تمركز هر چه بيشتر انباشت ثروت و افزايش هر چه بيشتر اختلاف در ثروت خانواده ها".
گسترش سريع نابرابري اكنون به نقطه اي رسيده است كه نابرابري توزيع ثروت در چين تقريبا مثل آمريكا شده است (جدول 3) علاوه بر اين نابرابري درآمدها در مناطق مختلف نيز وجود دارد (جدول 4). و بيشتر رشد اقتصادي در كناره هاي شرقي كشور متمركز است).
جدول 3 ــ‌ مقايسه توزيع درآمدها در چين و آمريكا برحسب يك پنجم جمعيت (1998)
يك و پنجم جمعيت ----- چين ----- ايالات متحده
درصد كل درآمد ملي
پايين ترين ----- 9/5 ----- 6/3
دومين ----- 2/10 ----- 9
سومي ----- 2/15 ----- 15
چهارمي ----- 2/22 ----- 2/23
بالاترين ----- 6/46 ----- 2/49

جدول 4 ــ ضريب درآمد سرانه (نسبت به پكن) 1995
پكن ----- 00/1
گواندونگ ----- 40/1
ليونينگ ----- 56/0
جيانگ سو ----- 79/0
شانسي ----- 30/0
هوبي ----- 41/0
هنان ----- 34/0
گان سو ----- 28/0
آن هويي ----- 35/0
يونان ----- 28/0
(26)
به نظر ما يكي از مهمترين درسهايي كه از عقب گرد چين (از اهداف انقلابي اش) ميتوان فرا گرفت، اين است كه به اصطلاح "سوسياليسم بازار" منطق دروني خود را دارد. هر قدم منجر به برداشتن قدم بعدي در سرازيري لغزنده به سوي سرمايه داري ميشود. طرفداران اين عقب گرد به اين واقعيت اشاره ميكنند كه دولت هنوز صاحب شركتهاي ملي شده باقي مانده است. اما همين نيز در حال تغيير است. در ماه فوريه 2005 شوراي وزيران چين گزارش داد كه اكنون "شركتهاي خصوصي از نظر قانوني مجازند به اكتشاف نفت، تشكيل بانك در مقياس معين، عرضه خدمات ارتباطي راه دور و ايجاد خطوط هوايي بپردازند. ديگر بخش هايي كه سرمايه گذاري خصوصي اكنون در آنها مجاز است عبارتند از رشته بهداشت، آموزش و امور دفاعي" (وال استرايت جورنال 28 فوريه 2005) تيتر درشت روزنامه فاينانشيال تايمز اول ماه مي 2005 نيز اعلام ميكند: "دولت چين اجازه فروش اموال دولتي را داده است" اين فرايند هم اكنون آغاز شده است. فروش سهام چهار شركت زير كنترل دولت نشانه بارز اين پديده است. اين كار ابتدا با فروش گروه "شركتهاي ژي جيانگ شانگهاي سازنده وسايل بسته بندي آغاز شده و با فروش شركت صنايع سنگين ساني توليدكننده وسايل ماشيني، شركت كامپيوترسازي تسينگ هوا تونگ فانگ و شركت منابع انرژي هبي جي نيو كه يك شركت ذغال است" ادامه يافته. (هرالد تريبون 9 مي 2005)

ادامه دارد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط رضا   | 

ايستاد. به  شماره  اتاق  آخر خيره  شد. به  اطراف  نگاه  كرد. برگشت . طول  راهرو را قدم  زد. تا به  انتهاي  راهرو برسد، شماره  اتاق ها توي  سرش  چرخ  زدند. به  دري  سربي  رنگ  خيره  ماند.

  انگار دفعه  قبل  خواب  بودم . بي فايده  است . آن  اتاق  لعنتي  را پيدا نمي كنم . كاش  شماره  اتاق  را نوشته  بودم ! كدام  در بود؟! چه  شماره اي ؟

  راه  افتاد. به  ميانه  راهرو كه  رسيد، قدمهايش  را كُند كرد. به  دريچه  قرمز شيلنگ  آتش نشاني  تكيه  داد و به  شماره هاي  دو اتاق  روبه  رو نگاه كرد. شماره ها بي هيچ  نتيجه  روشني  توي  ذهنش  تكرار شدند.

  نبايد اشتباه  بكنم ! اگر بار پيش  اشتباه  نكرده  بودم ، دست  خالي  برنمي گشتم . دستِخالي . مادر هميشه  مي گفت : "تُف  توي  دست  پتي !"
 من  گُه  شانس  هم  دستم  هميشه  خالي  است ، اماذهنم  شلوغ  و چشمم  خواب  آلود. كدام  اتاق  بود؟ انگار همين جا. نزديك  اين  دريچه  آتش نشاني . شايد وقتي  از اتاق  بيرون  آمدم ، چشمم  به  اين  دريچه  لعنتي  افتاد. اصلاً شايد اين  طبقه  نبود. نه . همين  طبقه  بود. طبقه  دهم . يادم  مانده ، نمره  ثلث  دوم  مريم . چقدر خسته ام ! هر روز اين  وقت  خوابم .

 شك  كلافه اش  كرد. خواست  برگردد و به  سرعت  پله ها را پايين  برود.

  منتطرآسانسور نمي مانم . پله ها را مي دوم . برگردم  كه  چي ؟ جواب  حسين  دادا را كي  مي دهد؟ امشب  باز بعد از"دولو"بازي  گيرِسه پيچ  مي دهد. چكار كردي  دادا؟ جواب  گرفتي ؟ رحيم  لوله كش  هم  فوري  دنباله  حرفش  را مي گيرد: «شَرَف  عُمرِت  باشه ! دادا راس  مي گه .» حالا مرد مي خواهد، جواب  نه  به  حسين  بدهد. مگر ول  مي كند. يك  ريز غر مي زند. گُل  صبح  هم  راه  مي افتد و به  زور تا اين  جا مي كشاندم . بوي  گوگرد و كف  صابون  توي  سرم  مي چرخد. حالم  به  هم  مي خورد، از چرخيدن  تند دنيا. از كي  چرخيد؟ چطوري ؟ انگار نبودم  كه  پرگار جهان  چرخيد. پدر سگ  با چه  سرعتي  هم  چرخيد! چرخ ، چرخ ، چرخ  چنان  بچرخ  كه  از كاربيفتي . سر من  هم  براي  خودش  مي چرخد. مي چرخد كه  من  به  كوچه هاي  تاريك  پشت  سرم  نگاه  كنم . كوچه هاي  خوابزده . آدم هاي  خوابزده . دنياي  بدبخت  خواب  آلود. بي  محور و بي  شماره ! بگذار بچرخد براي  خودش  اين  چرخ  زنگ  زده . عجوزه  چه  عشوه اي  هم  دارد!! مثل  غمزه  رعنا. لابد مي خواهد، برايش  شعر بگويم . براي  رعنا شعر مي گفتم . چقدر شعر! آن  دفتركه  سوخت ، شاعري  آتش  گرفت . شاعري  كه  سوخت  دنياپركابوس  شد. همه  شماره ها بوي  شاش  و شوره  مي دهند. چنان  اسير بوهاي  ناجورم  كه  يك  شماره  دو رقمي  را هم  به  ياد نمي آورم . توي  گوگرد و كف  صابون  دست  و پا مي زنم . از من  بيچاره تر هيچكس  نيست . اما بي  خودي  به  شماره اي  و نامه اي  بسته  شدم . نامه اي  كه  نمي دانم  در كدام  اتاق ، چه  كسي  بايد بنويسد. چي  بنويسد؟ اصلاً چرا بنويسد؟ كار دنيا سرسري  است . كار من  سرسري  تر. چكار مي توانم  بكنم ؟ اين هم  يك  در طوسي  رنگ  ديگر. بسته ، مثل  درِدنيا. اگر آن را باز كنم ، لابد كسي  پشت  آن  شكلك  درمي آورد. چرا پشت  اين  درِبسته  مانده ام . انگارعادت  كرده ام .

  دستگيره  را گرفت . در را باز كرد. مردد جلوي  در ايستاد و به  تابلوي  بزرگي  كه  كشتي  سفيدي  را در ميان  امواج  برفكي  دريانشان  مي داد، خيره  شد.

  يعني  آنقدر زود آمدم  كه  هنوز هيچ  كارمندي  نيامده ؟ آفرين  به  خودم ! چه  سحر خيز شده ام ! پس  همه  چيز مرتب  است . اما همين  چيزهاي  مرتب  هم  بوي  شوره  و كف  صابون  مي دهند. نبايد اين  همه  زود مي آمدم . نبايد به  حرفهاي  آدمي  كه  از روزهاي  خوش  زندگي ، يك  آلبوم  عكس  يادگاري  دارد، گوش  مي دادم . اصلاً نبايد مي آمدم . بيخودي  خودم  راگول  زدم .

  تصميم  گرفت ، برگردد. دري  باز شد. زني  با لباس  سياه  بيرون  آمد و جيغ  كشيد.

  چرا اين  در را نديدم ؟ چرا جيغ  مي كشد؟!

  ايستاد. زن  به  طرف  در رفت . پشت  به  بيرون  دستهايش  را به  چار چوب  گرفت  و كلماتي  نامفهوم  را تكرار كرد. مرد چرخيد و به  كشتي  كه  در ميان  برفك هاي  موج  شانه  خم  كرده  بود، خيره  ماند.

  چرا نعره  مي كشد، اين  بد تركيب ! داد نزن  زن ! انگار دندانت  را مي كشند. نخير ول  كن  نيست . داد بزن !

 سر و صداي  زن  و تكرار نامفهوم  كلماتي  مشابه ، باعث  شد كه  دو مرد و يك  زن  ديگر از همان  درِسبز بيرون  بيايند.

  اين ها كجا بودند؟! آن  پشت  چكار مي كردند؟! چرااين جور نگاهم  مي كنند؟!

  تلاش  كرد از لابه لاي  كلمات  ناآشنا چيزي  بفهمد. يكي  از مردها در برابرش  ايستاد و چيزي  نامفهوم  گفت . سعي  كرد با توجه  به  سؤالي  بودن  كلمات ، جوابي  پيداكند. تكه  كاغذي  را كه  شماره  پرونده  روي  آن  نوشته  شده  بود، به طرفش  دراز كرد. مرد به  جاي  آن  كه  كاغذ را بگيرد، سيلي  محكمي  به  صورتش  زد. جا خورد. دست  به  صورت  كشيد. لب  به  دندان  گرفت . به  زن  سياه  پوش  نگاه  كرد. سيلي  بعدي  كه  توي  صورتش  نشست ، يك  قدم  به  عقب  برداشت  و داد زد: «نزن  آقا!»

 دستهايش  را ضربدري  حفاظ  صورتش  كرد و داد زد: «چرا مي زني  مرد حسابي ؟»

 ضربه هاي  پي  در پي  امانش   را بريد. گوشه  ديوار كز كرد.

  چرا مي زند مردك  بي شعور؟! حيف  كه  ناچارم  رعايت  رحيم  لوله كش  را بكنم ! اگر اين  حسين  داداي ِمادر فلان  نبود، چنان  مي زدم  بيخ  گوشت  كه  دور خودت  بچرخي . بي شعور زبان  نفهم !

  به  مردي  كه  او را مي زد، نگاه  نمي كرد. حواسش  به  نفر دوم  بود كه  خشمگين  به  طرفش  مي آمد. درمانده  نگاهش  كرد. جوان  وگردن  كلفت  بود.

 نبايد ضربه اي  از اين  يكي  بخورم ، بزند، ناكارم  مي كند.

  بدنش  را جمع  كرد. شانه اش  را تا كنار گوش  بالا كشيد. آن  كه  مسن تر بود، يورش  برد. چند نفر ديگر هم  حمله  كردند. وضعي  پيش  آمد كه  مرد جوان  توانست  لگد محكمي  به  پهلويش  بزند. زنها فرياد كشيدند. همراه  با كلماتي  نامفهوم . لحظاتي  بعد اتاق  از آدمهاي  جورواجور پر شد. هر كس  چيزي  مي گفت  و ضربه اي  مي زد. درد و فشار زيادي  را تحمل  كرد تاتوانست  خود را راست  نگهدارد.

  چرا مي زنند؟ بي پدر و مادرهاي  ديوث ! مگر من  چكار كردم ؟. شهر هرت است  انگار. نه ، شهر هرت  هم  اين  طور نيست . تقصير صدام  نبود كه  زد روزگارشان  را سياه  كرد. ول  كن  هم  نيستند. تاكي  مي خواهند بزنند؟ صدام  هم  لابد از دست  خرچنگ هاي  اينجا دق  دلي  داشت . نزنيد ديوانه هاي  احمق ! نرنيد خرچنگهاي  زشت !

  كسي  چيزي  گفت  كه  بقيه  را تحريك  كرد. سرش  راتا آنجا كه  مي شد، توي  دست  و شانه ها قايم  كرد. ضربه ها از هر طرف  زده  مي شدند. لگد محكمي  به  شكمش  خورد. ديگر تاب  ايستادن  نداشت . خفيف  ناليد. بغض  و خشمش  را خورد. دست  روي  شكم  گذاشت . خم  شد. به  ديوار تكيه  داد. مچاله  شد. روي  زمين  نشست . سر را بين  زانوها خم  كرد. ديگر نه  به  آدمهاي  بالاي  سرش  اهميت  مي داد، نه  به  ضربه ها.

 بزنيد قرمساق ها! هر چقدر مي خواهيد بزنيد! دنيا پر است  از آدمهاي  ديوانه  و خشن . همه  هم  از پدران شان  كتك  خورده اند. هيچ  كه  ياد نگرفته  باشند، اين  يكي  را خوب  بلدند. جواب  نامه  چه  مي شود؟ نامه  اعمال . جواب  حسين  را كي  مي دهد؟

  ولوله  جمعيت  خشمگين  را رها كرد و به  سراميك  سربي  رنگ  كف  خيره  شد.

  چه  كسي  حاضر است ، به  جاي  من  باشد؟ محمود؟ حسين  دادا؟ يا رحيم  لوله كش ؟ به  كجا رسيد، كار من  و نامه  اعمالم !

  ديگر كسي  او را نمي زد. اما همچنان  خشمگين  بالاي  سرش  ايستاده  بودند و حرفهاي  نامفهوم  مي زدند. بيني اش  گرم  و مرطوب  بود. تازه  متوجه  خوني  شد كه  روي  كف  سربي  مي چكيد. درد ضربه ها آرام  مي آمد و بدن  كوفته اش  را بيدار مي كرد.

  آن  جوان  كه  محكم تر مي زد، چه  صورت  سياهي   دارد! همه  جا سياه است . تاريك  وترسناك . همه  دريچه ها به  سوي  انبار فتنه  دنياگشوده  شده اند. همه  خانه ها در تاريكي  فرو رفته اند. هيچ  جاي  جهان  رنگ  شادي  ندارد. اي  رفيق  سرخوش ! ديدي  چه  نسخه اي  به  دستم  دادي ؟ تو بيدار بودي  و مرا به  جايي  خوابزده  فرستادي . اين  رسم  رفاقت  نيست . دنيا رسم  رفاقت  را از ياد برده  است . اين  آدم هاي  خشن  چه  طور مي توانند رسم  رفاقت  را به  دنيا برگردانند؟

 ناگهان  زني  فرياد كشيد. خشمش  همهمه  را خاموش  كرد. حتا نمي خواست  سرش  را بلند كند و صورتش  را ببيند.

  بگذار دنيا براي  خودش  و به  رسم  خودش  بچرخد! من  هم  براي  خودم  وبه  رسم  خودم  مي چرخم . حالا كه  منطق  دنيا اين  است ، كاش  دنيا تاريك تر از اين  هم  بشود! تاريك  و پر از خرچنگ . باز هم  خرچنگ ها به  جانم  افتادند. سرم  پر موريانه  شد. حالم  به  مي خورد، از چنين  دنياي  بي  رحمي .

  زن  به  جمعيت  نزديك  شد و با تحكم  چيزي  گفت  كه  موج  جنون  فرو نشست . سايه ها به  تدريج  از بالاي  سرش  دور شدند. زن  باز هم  فرياد كشيد.

 شانه هايش  لرزيد. خشم  را بين  دندانهايش  له  كرد. نمي دانست  زن  چه  مي  گويد. غمبار شد از اين  كه  باز هم  در تشخيص  اتاق  اشتباه  كرده  است .

  كاش  اشتباهي  نيامده  بودم ! كاش  اصلاً نمي آمدم !

  تازه  واردي  كه  شمرده  حرف  مي زد، دست  روي  شانه اش  گذاشت  و چيزي  نامفهوم  گفت . بعد مچ  دستش  را گرفت  و به  زور از روي  زمين  بلندش  كرد.

 با دست  راست  بيني اش  را گرفته  بود تا جلوي  چكيدن  خون  را بگيرد. سرش  را پايين  گرفته  بود. از افرادي  كه  صداي شان  را مي شنيد، خجالت  مي كشيد.

 خجالت  بكشيد! بيشعورهاي  نفهم ! براي  چي  مرابه  اين  روز انداختيد؟ مگر من  چكار كرده  بودم ؟ چرا؟ مادر ....

  تازه  وارد، او را روي  صندلي  نشاند و چيزي  گفت  كه  نفهميد. زن  به  او نزديك  شد و جعبه  دستمال  كاغذي  را مقابلش  گرفت  و چيزي  نامفهوم  گفت . مرد سرش  را بلند كرد، اما دستمال ها را نگرفت . زن   همچنان   منتظر ايستاد. تازه  وارد، چشم  غره  رفت . ترسيد. چند برگ  ازكاغذها را گرفت . لب  لرزه  داشت . به  زور بغض  نتركيده  را مهار كرد.

  مشتي  مفتخور عوضي ! اين  پدر سوخته  هم  لابد رييس شان  است . سگ  پدر! چه  بادي  به  غبغب  انداخته . اين  زنك  هم  كه  اداي  بانوي  نيكوكار را در مي آورد، لابد توي  آن  بلبشو مشتي ، لگدي ، تفي ، لعنتي ، چيزي  حواله  من  كرده است . نگاه  كن ! چطوري  چپ  چپ  نگاهم  مي كند. بي  پدر انگار ارث  پدرش  را خوردم . اگرتنها جايي  گيرت  بياورم ، چنان  گلويت  را مي جوم  كه  بيا و ببين !

  دهانش  خشك  و تلخ  بود. زبانش  در دهان  راحت  نمي چرخيد. دستمالها را توي  مشت  فشرد و بعد جلوي  بيني  گرفت . دسته اي  خرچنگ  توي  ذهنش  درهم  لوليدند. صداي  انفجار لرزانش  كرد.

  بخت  بد ما را ببين ! گير چه  آدمهايي  افتاديم  امروز! يك  سبيل  كلفت  نره  خر، يك  صاحب  منصب  بي  عرضه ، يك  زن  چاق  سرا پا سياه . آدم  ساكتي  كه  فقط  بلد است  خوب  سيلي  بزند. اين  زنك  هم  كه  لباس  آبي  پوشيده ، فقط  بلد است ، چشم  و ابرو بيايد. خيال  مي كند، از خودش  خوشگل تر به  دنيا نيامده  هنوز. جوري  جعبه  دستمال  راجلوم  گرفت ، انگار گداي  در خانه اش  هستم . ملكه  زيبايي  لابد آن  دماغ  گنده  و كوفته اش  را توي  آينه  نديده . چه  عشوه  هم  مي كند! ادفاري !

  اتاق  در سكوت  فرو رفت . مرد فرصت  كرد، اتاق  را با چشمان  نمناك  بكاود. فقط  پنج  مرد و دو زن  در اتاق  مانده  بود. يكي  از مردها خم  شد و شماره  پرونده  را برداشت  و به  صاحب  منصب  داد.

 دو مردي  كه  زودتر از همه  او را زده  بودند، آرام  به  طرف  ميزهاي  كارشان  رفتند. مأموري  با لباس  نظامي  به  او نزديك  شد و كنارش  ايستاد. زن  سياه پوش  رفت  و پشت  ميزش  نشست . آن  كه  شمرده  حرف  مي زد، به  زن  ديگر چيزي  گفت . زن  باغيظ  نگاهش  كرد و راه  افتاد. از درِسبز گذشت  و چند دقيقه  بعد با يك  ليوان  آب  به  اتاق  برگشت . ليوان  را به  طرف  مرد گرفت  و گفت : «اِشرِب !»

  عطش  مرا دريايي  نمي نشاند. تو با ليواني  مي خواهي  آتشفشاني  را خاموش  كني ؟! اگر آب  حيات  هم  بياوري ، تا نفهمم  چرا بيخودي  مرا كتك  زديد، محال  است  از دست  تو يكي  بگيرم . من  تشنه ام ، امانه  تشنه  آب . چنان  تشنه  انتقامم  كه  دلم  مي خواهد، خون  همه تان  را بريزم . عطش  مرا آب  نمي بُرد. اگر آب  عطش  مي بريد، دنيا مثل  سگي  تشنه ، اين  همه  له  له  نمي زد.

  صاحب  منصب ، باز هم  چشم  غره  رفت . ترسيد. باعجله  ليوان  آب  را گرفت  و سر كشيد.

 صداي  زن  كه  بلند شد، مكث  كرد. بعد جرعه  آخر را لحظاتي  در دهان  گرداند. زن  زيرچشمي  نگاهش  مي كرد. منتظر بالاي  سرش  ايستاده  بود. ليوان  خالي  را توي  مشت  فشرد. بعد آنرا به  زن  داد و گفت : «ممنونم .»

 زن  به  چشمهايش  نگاهي  گذرا انداخت  و سرش  را تكان  داد. ليوان  را با غيظ  گرفت  و دور شد. صاحب  منصب ، در مقابلش  قدم زنان  فكر مي كرد. چند قدم  كه  دور شد، آرام  برگشت  و با تشر پرسيد: «شِسمِك ؟»

 آنچه  را شنيده  بود دو بار در ذهن  مرور كرد. خواست  بگويد: «خرچنگ .»

 اما گفت : «ناصر.»

 زن  كه  مي رفت  پشت  ميزش  بنشيند، ايستاد و به  عقب  برگشت . حيرت  زده  تكرار كرد: «ناصر!؟»

 پشت  ميز كارش  نشست  و به  ناصر خيره  ماند.

 صاحب  منصب  پرسيد: «وِين  جَوازِك ؟»

 ناصر خشمگين  به  زن  سياه پوش  نگاه  كرد. گذرنامه اش  را از جيب  بيرون  آورد و به  او داد.

  آدمي  و دفترچه اي  كم برگ ، شماره اي  و مشتي  خرچنگ  دست  شكسته ، دنيايي  پر از سؤال  بي جواب . سرم  لانه  موريانه  است . شما را به  خدا! اجازه  بدهيد بروم . چرا مثل  خرچنگ  دفترم  را ورق  مي زنيد؟ به  اعتبارم  خوب  و با حوصله  نگاه  كنيد! بعد كه  كارتان  تمام  شد، بگذاريد بروم . حالم  از بوي  گند دهانتان  به  هم  مي خورد. همين  خانم  كه  آبي  پوشيده  و چند جور عطر به  خودش  زده ، چرا باز هم  بوي  گند مي دهد؟ خوب ! راستش  خيلي  هم  بد نيست . آب  و رنگي  دارد، اماچه  فايده ، وقتي  مثل  موريانه  است . نگاه  كن ! چطور نگاهم  مي كند. انگار به  دشمن  خوني  پدرش  نگاه  مي كند. لامصب ! از من  خانه خراب تر پيدا نكردي  امروز؟

  زن  آبي  پوش ، زير چشمي  ناصر را مي پاييد. نگاهش  پركينه  بود. دست هايش  را از آرنج  تا كرده  و صورتش  را بين  كف  آنهاگرفته  بود. مرد جوانتر پاكت  سيگارش  را بيرون  آورد، بلند شد وبه  صاحب  منصب  نزديك  شد. آن  را مقابلش  گرفت . عصبي  به  طرف  ناصر برگشت  و حرفهاي  نا مفهوم  زد. صاحب  منصب  به  سيگارش  پك  زد. دود را توي  صورت  ناصر فوت  كرد. انگشتش  را بالا آورد و به  مرد فهماند، ساكت  باشد. زن  آبي  پوش  چيزي  گفت  كه  ناصر نفهميد.

  چرا اين  جوري  نگاهم  مي كني ؟ انگار هنوز نفهميده اي  با يك  ليوان  آب  نمي شود، شهر سوخته اي  را خاموش  كرد. فقط  دريا مي تواند آتش  درونم  را سرد كند. انگار مراخريده اي . يا از بند آزادم  كرده اي . برو به  خانه ات  و به  آنكه  در بغلش  مي خوابي ، بگو: "امروز كسي  آتش  گرفته  بود، براي  نجاتش  يك  دريا بنزين  روي  او ريختيم ، اما نمي دانم  چرا بيچاره  خاموش  نشد. شايد از درون  سوخته  بود كه  با يك  عالمه  دود به  آسمان  رفت . "حاضرم  شرط  ببندم ! الان  كه  تو داري  براي  من  در به  در نقشه هاي  نا جور مي كشي ، او توي  مخش  دارد براي  يكي  كه  شايد خوشگل تر از تو هم  نباشد، نقشه  مي كشد. حال  و روز ما را مي بيني ؟

  زن  سياه پوش  از جايش  بلند شد. آرام  به  صاحب  منصب  كه  گذرنامه  ناصر را با وسواس  نگاه  مي كرد، نزديك  شد. ضمن  راه  رفتن  با صدايي  خفه  حرف  مي زد. چيزهايي  مي گفت  كه  ناصر معني شان   را نمي فهميد. تمام  مدت  خشمگين  به  ناصر نگاه  مي كرد. كم كم  صدايش  اوج  گرفت . دستهايش  را به  شدت  تكان  مي داد. هر بار كه  به  ناصر نگاه  مي كرد، خشمش  بيشتر مي شد و صدايش  بلندتر. صاحب  منصب  مي خواست  حرفش  را قطع  كند. زن  عصبي  و پرخاشگر شد. اشكريزان  فرياد كشيد: «هذا حَرامي ! وَالله  هذا حرامي !»

 ناصر لرزيد. پوست  تنش  مورمور شد. سرش  به  دوران  افتاد. سرگردان  به  زن  آبي پوش  نگاه  كرد.

  بگو! داد بزن ! بلندتر! آنقدر كه  گلويت  پاره  بشود. بگو! بگو به  خدا دزد است ، اين  خانه  خراب  خواب آلود. اما يك  روز يك  جايي  تنها به  پستم  مي خوري . چنان  بلايي  به  سرت  بياورم  كه  به  گربه  بگويي : "يوزپلنگ "حالا مي بيني ! بدبخت ! من  خودم  غارت  شده ام . چرا الكي  تهمت  مي زني ؟ تو هم  كه  فقط  بلدي  پشت  پلك  نازك  كني  و به  آن  لباس  آبي ات  بنازي . آخ  كه  اگر تنها به  چنگم  بيفتيد! چنان  گلويتان  را با دندان  پاره  مي كنم  كه  بيا و ببين ! ديوانه هاي  احمق ! خرچنگ هاي  بي شعور!

  كند از جايش  بلند شد. صداي  خود را كه  شنيد تعجب  كرد: «خرچنگ ! خرچنگ  بي شعور!»

  زن  فرياد كشيد. ناصر به  طرف  زن  آبي  پوش  رفت  و داد زد: «تو يك  چيزي  به  اين  زبان  نفهم ها بگو!»

 بعد رد نگاه  زن  را گرفت . وقتي  چشمش  به  روي  ميز افتاد، يكه  خورد. دستهايش  را بالا برد. به  سقف  نگاه  كرد. دست هاپايين  آمدند. گنگ  ناليد: «بدبخت  شدم .»

 صاحب  منصب  همچنان  قدم  مي زد. ناصر مي توانست  آنچه  را كه  روي  ميز پخش  شده  بود، به  راحتي  ببيند. يك  كيف  بزرگ  زنانه  كه  محتوياتش  روي  ميز خالي  شده  بود. يك  آينه  گرد كوچك ، چند لوله  ماتيك ، يك  قوطي  كوچك  رنگي ، يك  سوهان  ناخن ، دو شيشه  كوچك  عطر، يك  دسته  كليد، يك  كيف  پول  و يك  جلد عينك .

 زن  سياه  پوش  كه  حالا پشت  ميزش  نشسته  و خشمناك  به  ناصر نگاه  مي كرد، باز تكرار كرد: «حرامي ! حرامي !»

 ناصر تند بلند شد و داد زد: «خرچنگ ! خرچنگ  بي شعور!»

 صاحب  منصب ، او را روي  صندلي  نشاند و كنارش  نشست . دود سيگارش  را توي  صورت  او فوت  كرد. يكي  از مهرهاي  گذرنامه  رانشان  داد و چيزي  پرسيد. ناصر چشمهايش  را بست  و دو سه  كلمه  انگليسي  حرف  زد. صاحب  منصب  با اشاره  به  او فهماند، انگليسي  نمي داند. مأموري  كه  كنار دست  ناصر شق  و رق  ايستاده  بود، چيزي  گفت  كه  ناصر نفهميد. وقتي  صاحب  منصب  از زن  آبي  پوش  سؤال  كرد، ناصر فقط  يك  كلمه  از حرفهايش  را فهميد. زن  سرش  را پايين  انداخت . مرد سؤالش  را تكرار كرد. ناصر گيج  و منگ  در انتظار پاسخ  زن ، دست  به  هم  مي ماليد.

  حرف  بزن ! لامصب  به  جاي  اين  همه  عشوه  الكي ، حرفي  بزن  كه  من  از اين  درد سر نجات  پيداكنم . چرا فقط  چشم  و ابرو مي آيي ؟ زيبايي ، مي دانم . كور كه  نيستم . مي بينم . چنان  با غرور راه  مي روي  كه  انگار كل  زمين  زير پاي  توست . خانه  خراب ! اگرحرف  نزني ، دوباره  مي ريزند روي  سرم  و دمار از روزگارم  در مي آورند. چرا چنين  خوار نگاهم  مي كني ؟ دريا هم  كه  باشي  از تو يكي  نمي ترسم . حرف  بزن  تابيشتر از اين  ويرانم  نكردي . باور كن ! برجنازه  بدبختي  مثل  من ، فخر فروشي  گناه  است . نكبت ! حرف  بزن  پيش  از آنكه  خرچنگ  صدايت  كنم .

  صاحب  منصب  داد زد: «تَكَلِم  فُوزي !»

 فُوزي  به  آرامي  سر برداشت . اشكهايش  را پاك  كرد و گفت : «دنائير، ذَهَب .»

 ناصر چشمانش  را گرد كرد. نگاهش  ميان  مرد و فوزي  سرگردان  ماند. در ذهنش  آواهايي  گنگ  اما آشنا را جستجو مي كرد. نگاه  خشمگين  مرد، ناصر را ترساند. فوزي  سرش  را پايين  انداخت . از نگاه  ناصر شرم  داشت . مرد فرياد كشيد: «كَم  دينار؟»

 فوزي  بغض  كرده گفت : «ثِلاث  ميه  دنائير.»

 ناصر گيج  و مات  به  فوزي  خيره  شد. در آواي  كلمات  گم  شد. بغض  كرد. درمانده  به  صاحب  منصب  نگاه  كرد. دستهايش  كم رمق  شدند. زبانش  دوباره  خشك  و دهانش  تلخ  شد. توي  ذهنش  خرچنگها رژه  مي رفتند.

  چه  مي گويي ؟! چرااين  همه  با اطمينان  حرف  مي زني ؟ خيال  كردم  چون  رنگ  و لعابي  داري ، به  اين  زودي  كسي  را متهم  نمي كني . من  كجا و اموال  تو كجا؟ تمام  دارايي  من ، خانه  خرابي  توي  ذهنم  است . رعشه  مي گيرم  وقتي  كسي  بي  جهت  متهمم  مي كند. من  آمده  بودم  جواب  انگشت نگاري
 را براي  اداره  كار بگيرم . چرا تهمت  مي زني ؟! دنيا بايد ديوانه  باشد كه  فردا دو باره  آفتاب  از شرق  بيايد و از غرب  برود. تو كه  با اين  همه  غمزه ، خودنمايي  مي كني ، چه  احتياجي  به  آفتاب !!!

 هجوم  ناجوانمردانه  خرچنگ ها بسم  نيست  كه  تو مي خواهي  نابودم  كني ؟ خرچنگهاي  بي شعور دارند سلولهاي  مغزم  را مي خورند. بهتان  چرا مي زني  ديوانه ؟!

  مرد از جايش  بلند شد و چيزي  گفت  كه  ناصر معني  آن  را نفهميد. عصبي  شد و دستش  را بلند كرد. اما نزد. فرياد زد: «تَكَلِّم  رَجُل !»

 ناصر مي دانست  كه  بايد چيزي  بگويد. اما مي دانست  كه  كسي  زبانش  را نمي فهمد. ساكت  و سربه  زير به  مرد نگاه  كرد. زن  سياه پوش  چيزي  گفت . مأمور يقه  ناصر را گرفت  و از جا بلندش  كرد و با غيظ  چيزي  گفت  كه  ناصر معني اش  را نفهميد. وقتي  مأمور به  جيب هاي  ناصر اشاره  كرد، فهميد كه  بايد جيبهايش  را خالي  كند. يك  پاكت  سيگار وينستون ، يك  قوطي  كبريت ، ربع  دينار پول  و يك  كيف  جيبي  را روي  ميز ريخت .

 فوزي  با غيظ  به  صاحب  منصب  نگاه  كرد. مأمور ناصر را به  اتاق  پشتي  برد و تمام  لباسهايش  را كند. حتا جورابهايش  را به  دقت  وارسي  كرد. بعد اجازه  داد، لباس  بپوشد. خودش  زودتر بيرون  آمد. در حالي  كه  سرش  را تكان  مي داد، گفت : «مافي  شي ء.»

  ديوانه ايد! چرالختم  كرديد؟ بوي  ميز صبحانه  شما تنبل هاي  راحت  طلبِ بي خاصيت  تا آن  سرراهرو مي رود. آنوقت  به  جاي  آن  كه  فكري  به  حال  خرچنگها بكنيد، مرا لخت  مي كنيد. دنبال  چي  مي گرديد بي شعورهاي  احمق ؟!

 وقتي  ناصر به  اتاق  وارد شد، صاحب  منصب  كيف  او را به  فوزي  داد. فوزي  به  عكسهاي  وسط  كيف  خيره  مانده  بود. ناصر تسليم  و خاموش  منتظر ماند. تصوير ميز صبحانه  در ذهنش  مي چرخيد. بوي  نان  تازه ، مشامش  را پر كرده  بود. دزدانه  به  فوزي  نگاه  مي كرد كه  داشت  عكسها را با دقت  مي ديد.

  چه  خوشگل  است  بي وجدان ! عجب  موهايي ! چه  چشمهايي ! مثل  چشمهاي  ناهيد. چه  اندامي ! حيف  كه  دماغش  توي  ذوق  مي زند. عوضش  لب  و دندان  قشنگي  دارد. اما او هم  از همين  خرچنگهاي  بي رحم  است . اتفاقاً خوشگل ترها بي رحم ترند. ببين  كارم  به  كجا كشيده ، انگار آمدم  خواستگاري . اصلاً به  من  چه  مربوط  كه  خوشگل  است . حيف  كه  مادر نيست ! اگر بود، يك  جوري  خودش  را به  او نزديك  مي كرد كه  بوي  دهان  و زيربغلش  را بفهمد. انگار خواب  مي بينم  كه  در چنين  دام  بلايي  افتادم . كدام  خر پدري  شب  ....

  صاحب  منصب ، چيزي  گفت  كه  ناصر فقط  معني  كلمه "شُرطي "را فهميد. فوزي  چند بار پلك  زد. ناصر لال  و غمگين  به  مرد و فوزي  نگاه  كرد.

 فوزي  از جايش  بلند شد و گفت : «ناصر طَعَل !»

 ناصر آرام  به  او نزديك  شد. فوزي  به  دقت  به  صورتش  نگاه  مي كرد. وقتي  در برابرش  ايستاد، عكس  زني  را كه  وسط  كيف  بود، به  او نشان  داد و پرسيد: «مِنو هذا؟»

 ناصر به  عكس  خيره  شد. سرش  را تكان  داد.

 عجب  مصيبتي ! به  سير تا پياز زندگي  آدم  كار دارند. من  چه  طوري  به  شما زبان  نفهم ها حالي  كنم  كه  چي  به  چي  هست . بابا كتكي  كه  زديد، نوش  جانتان ! چرا ولم  نمي كنيد، بروم  سراغ  بدبختي  خودم ؟ فوق  فوقش  مي خواهيد به  پليس  تحويلم  بدهيد. به  درك ! مُردم  از بس  كه  حرف هاي  در هم  برهم  شنيدم . اي  بر پدرت  صلوات  حسين  دادا!

  زن  بي تاب  بود. دوباره  سؤال  كرد. ناصر سرش  را پايين  انداخت  و خاموش  به  كف  سربي  خيره  ماند.

 صاحب  منصب  به  آنها نزديك  شد و همان  سؤال  را با تشر تكرار كرد. ناصر همچنان  خاموش  ماند. فوزي  بار ديگر كيف  را مقابل  ناصر گرفت . اين  بار عكس  دو بچه  را كه  كنار هم  ايستاده  بودند، به  او نشان  داد و از او سؤالي  كرد كه  برايش  درست  مفهوم  نبود. ناصر به  عكسها خيره  شد. دلش  ريش  شد. سرش  گيج  رفت . خفيف  لرزيد. چشمهايش  را بست . دلش  مي خواست ، مي توانست  سيگارش  را از روي  ميز بردارد و دود كند.

  از اين  جهان  بي  در و پيكركه  همه  هميشه  تشنه  انتقامند و مثل  سگ  له  له  مي زنند، به  من  فقط  سيگارم  را بدهيد تا بغضم  را در دود گم  كنم ، تا اشكم  را از نگاه  نامحرمتان  پنهان  كنم . اگر آدميد، چرا نمك  به  زخم  مي پاشيد؟!

  فوزي  به  ناصر خيره  شد و دوباره  سؤالش  را تكرار كرد. اما او همچنان  خاموش  دستهايش  را روي  سينه  گذاشته  و به  جاي  دوري  خيره  شده  بود.

 مرد دوباره  حرفهايي  زد كه  ناصر فقط  يك  كلمه  از آنها را فهميد. «مَغفَر».

 ناصر دلتنگ  و تسليم  به  پاكت  سيگار كه  روي  ميز بود، نگاه كرد. صاحب  منصب  كم كم  عصبي  مي شد. حرفهايي  زد كه  ناصر فكر كرد، فحش  مي دهد. بعد فرياد كشيد: «تكلّم  ناصر!»

 فوزي  با اشاره  دست ، زن  سياه  پوش  را كه  از جايش  بلند شده  بود و مي خواست  حرفي  بزند، ساكت  كرد. خم  شد و پاكت  سيگار را برداشت  و به  طرف  ناصر دراز كرد. تلخ  خنديد و گفت : «اِشرب  ناصر!»

 ناصر سيگار را گرفت . صاحب  منصب  فندكش  را روشن  كرد و جلوي  صورت  او گرفت . دود چشمانش  را زد. كينه  و كنجكاوي  فوزي  را عذاب  مي داد. منتظر جواب  بود. مأمور به  صاحب  منصب  چيزي  گفت  كه  ناصر معني  آن  را نفهميد. صاحب  منصب  متحير به  مأمور نگاه  كرد. زن  سياه  پوش  با خشم  گفت : «حرامي !»

 فوزي  با فرياد چيزي  گفت  كه  ناصر معني  آن  را نفهميد. صاحب  منصب  به  مأمور چيزي  گفت  كه  ناصر حدس  زد او را به  صبر دعوت  مي كند. آن  دو مرد ديگر پشت  ميز كارشان  ساكت  نشسته  بودند. مردي  كه  زياد دخالت  نمي كرد، از اتاق  خارج  شد. فوزي  قد راست  كرد و تلخ  به  ناصر خنديد و از ته  گلو گفت : «اِستِري  ناصر!»

 ناصر كه  از اشاره  دست  او فهميده  بود كه  بايد بنشيند، روي  صندلي  چرمي  نشست .

 فوزي  بار ديگر عكسها را به  ناصر نشان  داد و سؤال  كرد. ناصر نمي توانست  حرفي  بزند. با كف  دست  چشمهايش  را ماليد. زن  آرام  گفت : «تكلِّم  ناصر!»

 ناصر به  سيگارش  پك  زد.

 خودتان  بريده ايد و دوخته ايد. لابد اگر بخواهيد وادارم  مي كنيد، همين  جا برايتان  برقصم . اما كور خوانده ايد. اگر لازم  باشد آن  روي   سگم  را نشانتان  بدهم ، پشيمان  مي شويد. كاري  نكنيد همين  جا شلوارم   را در بياورم  و دور سرم  بپيچم . تف  به  اين  زندگي ! خاك  بر سر من !

  بغض  كرد. سرش  سنگين  شد. دود معده  خالي اش  را تحريك  كرد. چشمهايش  را بست  تا چيزي  نبيند.

  خرچنگها و عقرب ها توي  مغزم  با هم  در گير شده اند. چيزي  مثل  زالو ديواره  معده ام  را مي مكد. فركانس هاي  خوبي  از مغزم  صادر نمي شود. حالم  خوش  نيست . مي خواهم  عُق  بزنم . بگذار بروم ! خانم  جانِ هركس  كه  دوست  داري ، دست  از سرم  بردار!

  زن  سياه پوش  حرفهايي  زد. فوزي  پشت  ميز كارش  خود را رها كرد و كيف  را روي  ميز انداخت  و با تشر جواب  زن  سياه پوش  را داد.

 ناصر چيزي  از حرفهاي  آنها نفهميد. صاحب  منصب  از فوزي  چيزي  پرسيد. زن  سرش  را بالا گرفت . اشكهايش  را نشان  نداد. به  صاحب  منصب  چيزي  گفت . مرد گذرنامه  ناصر را به  او داد. به  مأمور چيزي  گفت  و هر دو سريع  از اتاق  خارج  شدند. ناصر در انتظار بازگشت  مردها خاموش  ماند.

  برويد چند مأمور بياوريد و دنيايي  را كه  خواب آلود و خسته  است  از خواب  بيدار كنيد! برويد زندان هاي  تان  را خوب  آب  و جارو كنيد! شلاقها را براق  كنيد، من  دزديده ام . تمام  تلخي  دنيا را من  غارت  كرده ام . خوشيد براي  خودتان ! برويد گم  بشويد! خفه  شدم ، توي  اين  اتاق  پر از موريانه . موريانه ها دارند مغزم  را مي خورند.

 زن  سياه پوش  داشت  با يكي  از مردها حرف  مي زد. آن ها ديگر به  ناصر نگاه  نمي كردند. فوزي  با لبخند از ناصر پرسيد: «مِنواِنتَ رَجُل ؟»

 ناصر مفهوم  سؤال  زن  را درست  حدس  زد، اما نمي توانست  حرف  بزند. زن  بار ديگر گفت : «تَكلِّم  يا رَجُل !»

 ناصر از گذشته هاي  دور، باز هم  دورتر شد. به  صورت  زن  نگاه  كرد و لب  گزيد.

  چه  چشمهاي  گيرايي ! چه  صورتي ! چه  لب  و دنداني ! خدايا تو كه  ساختي ، دماغش  را هم  خوب  مي ساختي ! چي  مي شد مگر؟ از مايه  ضرر مي كردي ؟ به به ! چه  پيراهني ! چه  رنگي ! همه  عمر از رنگ  آبي  خوشم  آمده ، رنگ  خيال  است . مثل  ناهيد نگاهم  مي كند. چشم  كه  مي گرداند، انگار خودِ ناهيد است .

  زن  در انتظار كلام  ناصر خاموش  ماند.

  نمي دانم  شما چه  گم  كرده ايد؟ يا چه  چيزتان  را دزديده اند. اما مي دانم  كه  من  خودم  را گم  كرده ام . هستي ام  را غارت  كرده اند.

  فوزي  به  رفتار ناصر، به  پول ها و به  دستبندش  كه  حالا ديگر نبودند، به  دستهاي  ناصر كه  موقع  سكوت  در هم  قفل  شده  بودند، فكر مي كرد.

 ناصر كرخت  بلند شد. فوزي  هم  بلند شد و با اشاره  دست  او را به  نشستن  خواند.

 بعد سريع  از اتاق  خارج  شد. ناصر خاموش  روي  صندلي  نشست . كيف  را از روي  ميز برداشت  و به  عكسها خيره  ماند.

  ميان  ما چقدر فاصله  است . حال  و روزم  را مي بينيد؟ ديديد سر كارم  با چه  كساني  افتاده ؟. هي  يابوي  خسته  زندگي  را راندم . به  خيال  خودم ، داشتم  مي تاختم . ديديد آخر به  كجا رسيدم ؟! حسين  دادا! پدر نامرد! من  كه  گفتم  اين  دنياي  خوابزده  را در بيداري  اصلاً دوست  ندارم .

  چند دقيقه  بعد فوزي  برگشت . مردي  پشت  سرش  بود. ناصر كيف  را بست  و روي  ميز گذاشت . بلند شد. فوزي  اشاره  كرد، بنشيند. مرد به  ناصر سلام  كرد و با او دست  داد و گفت : «جريان  چيه  همشهري ؟»

 ناصر بلند شد و پرسيد: «كجايي  هستي  دادا؟»

 مرد لبخند زد و گفت : «كجايي  باشم  خوبه ؟»

 ناصر خنديد و گفت : «اصفهاني  باشي ، خيلي  كيف  مي كنم .»

 مرد بار ديگربا او دست  داد و گفت : «اصفهوني ، نه ، اما خيلي  دور هم  نيسم . بچه  شهرِ كُردَم .»

 فوزي  بي  تاب  بود. به  مرد چيزي  گفت . مرد به  ناصر گفت : «خانم  دوس  نداره ، ما فارسي  حرف  بزنيم .»

 ناصر عصبي  خنديد و گفت : «حيف  كه  اين  جا آب  سرد نيست ! نگفتي  اسمت  چيه ؟»

 «اسمم  ابوالقاسمه ، اما همه  قاسم  صِدام  مي زنن . خُب ! حالا بگو چي  شده ! خانمه  داره  چپ  چپ  نگامون  مي كنه .»

 «تا جان  از چيزش  در بره .»

 «عيبه  همشهري ! اگه  بفهمن ، اَبَرِمون  مي كنن .»

 «عيب  نيست  چند نفر بريزند، سر يك  آدم  غريب  و تنها و به  قصد كشت  كتكش  بزنند؟»

 «درسته ! خيلي  نامرديه . اما لابد يه  علتي  داره . چرا رو سر يكي  ديگه  نريختن .»

 «راستش  من  درست  نمي دانم . فكر كنم  كيف  اين  خانم  را يكي  خالي  كرده . توي  يكي  از اتاق ها كاري  داشتم . وقتي  وارد اتاق  شدم ، هيچكس  نبود. به  من  شك  بردند. لباسهايم  را در آوردند و وارسي  كردند. اما هنوز هم  شكشان  برطرف  نشده . تازه ! كتك  مفصلي  هم  خوردم . اينجا ديگر كجاست  كه  بيخودي  تهمت  مي زنند؟!»

 فوزي  به  دستهاي  ناصر نگاه  مي كرد كه  موقع  حرف  زدن  اشكالي  گنگ  را در فضا رسم  مي كردند، به  صدايش  كه  خفه  و زنگدار بود.

 قاسم  به  طرف  فوزي  برگشت  و گفته هاي  ناصر را برايش  ترجمه  كرد. زن  چيزهايي  گفت  تا قاسم  از ناصر سؤال  كند. قاسم  رو به  ناصر كرد و گفت : «خانم  از تو سؤالهايي  داره ، من  مي پرسم  و ترجمه  مي كنم .»

 «بپرس !»

 «خانم  مي خواد بدونه  چطوري  وارد اتاق  شدي ؟»

 «مثل  همه  كه  وارد اتاق  مي شوند. اين  كه  پرسيدن  نداشت .»

 «ولي ، آخه  چه  جوري ؟»

 «در باز بود. آمدم  تو. تو هم  سرجدت  هي  نگو خانم  اين  جور، خانم  آن  جور فرمودند.»

 «آن  آقا، مي پرسن  چطور در فقط  براي  تو باز بود؟ چرا غير از تو كسي  توي  اتاق  نبود؟»

 «اول  از قول  من  به  اين  برزنگي  بگو چرابي  خودي  به  جان  من  افتاد؟»

 «نمي شه  همشهري ! درد سر واسم  دُ رُس  مي شه . زد كه  زد. تو بايداين  جا كوتاه  بياي ! پي  شر نباش  دادا! اينا وطنين ، نبايد سر به  سرشون  بذاري !»

 «چون  وطني اند، هر گُهي  كه  نبايدبخورند.»

 «تو رو خدا دس  ور دار! يه  كاري  مي ديدي  دسمون  امروز. من  خودم  هزار بدبختي  دارم . اين  بابا همه  كاره  اين  اتاقه ، صلوات  بفرس !»

 «اين  يارو اگر مرد بود، وقتي  صَدام  حمله  كرد، مي ماند و از كشورش  دفاع  مي كرد. به  اين  خانم  هم  بگواگراين  مردك  دخالت  بكند، جواب  سوألش  را نمي دهم ».

 فوزي  از مرد خواهش  كرد، دخالت  نكند. مردبرافروخته  شد. سكوت  ناصر كه  ادامه  پيدا كرد، با اصرار فوزي  و پادر مياني  زن  سياه  پوش  و مرد ديگر، مرد قول  داد كه  دخالت  نكند. بعد به  اتفاق  همكار ديگرش  از اتاق  خارج  شد.

 قاسم  بالبخند گفت : «خانم  مي گه  چه  طوري  ثابت  مي كني ، كار تو نبوده ؟»

 ناصر سر جنباند و گفت : «به  خانم  بگو، همان  طوري  كه  او نمي تواند ثابت  كند كه  كار من  بوده .»

 بعد عصبي  خنديد. دندان هاي  مرتبش  پيدا شد. زن  سياه  پوش ، چيزي  گفت  كه  قاسم  حاضر نشد، آن  را براي  ناصر ترجمه  كند.

 باز ناصر سكوت  كرد. فوزي  از زن  سياه  پوش  خواهش  كرد، دخالت  نكند. قاسم  هم  پادر مياني  كرد تا ناصر حرف  بزند.

 قاسم  با خوشرويي  به  ناصرگفت : «كيف  مي كنم  دادا! خوب  ازت  حساب  مي برن . خانم  مي خواد بدونه  وقتي  اومدي  تو اتاق  كسي  رو نديدي .»

 ناصر سيگارش  را با اجازه  فوزي  و با كبريت  قاسم  گيراند و گفت : «نه  كسي  نبود.»

 قاسم  گفت : «خانم  مي گه  چرا بدون  اجازه  اومدي  تواتاق ؟»

 «كسي  جلوي  در نبود. از كي  بايد اجازه  مي گرفتم ؟»

 «وقتي  اومدي ، تنها بودي  يا كسي  همرات  بود.»

 «تنها بودم .»

 فوزي  فكر كرد وبه  ناصر خيره  شد. بعد انگشتانش  را در هم  قفل  كرد. حرف  زد و قاسم  ترجمه  كرد: «خانم  مي گه  معلومه  كه  تو تازه  به  كويت  اومدي . مگه  مي شه ، تو كه  اصلاً عربي  بلد نيسي ، تنها اومده  باشي  دنبال  كارت ؟»

 ناصراخم  كرد و گفت : «ببين ! قاسم  آقا! من  دزد نيستم . حالا اگر خانم  حرفم  را باور نمي كند، هر كاري  دلش  مي خواهد، بكند.»

 فوزي  به  پيشانيش  دست  كشيد و به  قاسم  گفت  ترجمه  كند: «خانم  مي گه  دلم  مي خواد، باوركنم ، اما نمي تونم .»

 «اين  حرف  يعني  اين  كه  باور نمي كند. اشكالي  ندارد. من  بدجوري  خسته  و كلافه ام . اگر قاطي  بكنم ، هركاري  ممكن  است ، بكنم . يا اجازه  بدهد بروم  يا تحويل  پليسم  بدهد.»

 قاسم  بيشتر از ده  دقيقه  با فوزي  حرف  زد. بعد به  ناصر گفت : «خانم  مي گه  آن  دو بچه  كه  عكسشان  توي  كيفه ، كي اند؟»

 «گر چه  سؤال  خانم  ربطي  به  موضوع  ندارد، بچه هايم  هستند.»

 «خانم  مي گه : تو مثل  بقيه  ايراني ها نيستي .»

 «مگر بقيه  ايراني ها چه  جوري اند؟»

 «خانم  مي گه : به  نظر مي رسه  تو آدم  درس  خونده اي  باشي .»

 «چرا فوزي  خانم  چنين  فكري  مي كند؟»

 «اسم  نبر دادا! عربا بد شون  مياد مرد غريبه  اسم  زنا شونو ببره .»

 «اول  كه  من  عرب  نيستم . تازه ! اگر دوست  ندارند، كسي  اسم  زن ها را بگويد، يااسم  فاميل  براي  خودشان  بگذارند، يا زن هاي شان  را مثل  عهد عتيق  توي  خانه هاي شان  زنداني  بكنند.»

 «تو خيلي  راحتي دادا! من  جرأت  نمي كنم ، اينايي  كه  گفتي  بهش  بگم .»

 «اگر مي ترسي ، نگو! اما مردانه  چيزي  نگو كه  طرف  خوشش  بيايد.»

 قاسم  باز هم  با ناصر دست  داد. فوزي  متعجب  نگاه شان  مي كرد و لبخندمي  زد.

 قاسم  پس  از آن  كه  حرف هاي  فوزي  را شنيد، گفت : «خانم  مي گه  تو با مديرشون  انگليسي  حرف  زدي . پس  معلومه  خيلي  درس  خوندي .»

 «به  خانم  بگو از اين  كه  حسابي  مرا كتك  زدند، ممنونم .»

 «خانم  مي گه : چرا فقط  ربع  دينار پول  داري ؟ راستي  مي خواي  چيزي  از خودم  به  تو قرض  بدم .»

 «از تو چيزي  نمي خواهم . شرمنده ام  كه  باعث  زحمتت  شدم . به  خانم  هم  بگو خيلي ها هستند كه  در حال  حاضر همين  ربع  دينار را هم  ندارند، وضع  من  از آنها بهترست .»

 «خانم  مي گه : چطوري  زندگي  مي كني ؟»

 «به  خانم  بگو: اين  كه  زندگي  نيست .»

 «خانم  مي گه : واقعاً از اتفاقي  كه  افتاد، متأسفه  و دِلش  مي خواد جبران  بكنه . اين  عيناً حرفهاي  خودشه . فكر نكني  من  كم  و زياد مي گم .»

 «به  خانم  بگو: رخصت  بدهد بروم . خيلي  خسته ام .»

 «خانم  مي گه : از بابت  اتفاق  امروز واقعاً متاسفه .»

 «به  فوزي  خانم  بگو: اجازه  بدهد بروم . خسته ام ، من  همه  عمرم  پابرهنه  روي  تيغ  راه  رفتم . دوست  دارم  باز هم  همين  كار را بكنم .»

 «خانم  مي گه : از اينجا به  كجا مي خواي  بري ؟»

 «مي روم  ميدل گار. به  خانم  بگو، سؤالي  نكند كه  جواب  نمي دهم .»

 «خانم  جداً عذرخواهي  مي كنه .»

 «به  خانم  بگو: مالش  را محكم  نگه  دارد و همسايه اش  را دزد نكند. بگو ظهر كه  رفت  لاي  رختخواب  پر قويش  استراحت  كند، يادش  باشد كه  زندگي  با امثال  من  چه  بازي  مسخره اي  مي كند.»

 «مي ترسم  اينو براش  ترجمه  كنم .»

 «اگر مي ترسي ، همشهري  برو بمير!»

 فوزي  با دست  به  ناصر اشاره  كرد، چيزهايش  را از روي  ميز بردارد. ناصر در حال  خروج  از اتاق  بود كه  فوزي  صدايش  كرد: «ناصر! صَبور!»

 شهركُردي  باز به  زحمت  ترجمه  كردن  افتاد.

 «خانم  مي گه : اگه  كار اداري  داري ، بگو تا كمكت  كنم . مي خواي  پرونده تو بياره  و جواب  نامه  تو بده ؟»

 «به  خانم  بگو: مي خواهم  بروم  گم  بشوم .»

 «ناصر! يك  سؤال  هم  خودم  دارم .»

 «بپرس !»

 «چند كلاس  درس  خوندي ؟»

 «برو بابا حال  نداري ! جايي  كه  مي گويند: "دينكم  ديناركم "چند و چونش  چه  فايده ؟»

 ناصر به  سرعت  از اتاق  خارج  شد و در را محكم  بست . دهانش  مزه  كف  صابون  گرفت . راهرو دراز را طي  كرد. همه  چيز درهم  به  نظرش  مي رسيد. خطوط  به  هم  چسبيده  ديوارها انگار در حال  ترك  خوردن  بودند. سقف  حركت  مي كرد. هر لحظه  امكان  فرو ريختن  سـاختمان  در ذهنش  بيشتر مي شد. شتاب  داشت ، آن  جا را زودتر ترك  كند. از پله ها كه  پايين  مي رفت ، دست  فرهاد پسر شش  ساله اش  را محكم  گرفته  بود. دلواپس  بود كه  فرهاد نتواند پله ها را پا به  پايش  بيايد. حتا يك  بار صداي  خود را شنيد: «فرهاد! بابا عجله  كن ! ساختمان  دارد خراب  مي شود. مواظب  پله ها باش !»

 از در اصلي  ساختمان  كه  بيرون  زد، تنها بود. فرهاد را توي  پله ها جا گذاشته  بود. مقابل  عمارت  ايستاد. نگهبان هاي  مصري  داشتند با هم  گپ  مي زدند.

 گرسنه  بود. دلش  مالش  رفت . ساختمان  محكم  و استوار سر جايش  بود.

 كنار ديوار، آن  جا كه  جمعيت  زيادي  دور ماشين نويس "سوري "را گرفته  بودند، نشست . آدمهاي  جورواجور از مليت هاي  مختلف ، با صداهاي  درهم . همه  هم  عجول  و بي تاب ، درهم  وول  مي خوردند.

 خسته  و گرسنه  بود. عده اي  ايراني ، با هم  آمدند. با ديدن  جمعيت ، نااميد شدند.

 ناصر تلاش  مي كرد، تعادلش  را باز يابد.

  اگر پافشاري  مي كردند كه  من  دزدم ، لابد به  پليس  تحويلم  مي دادند. آن  وقت  مدتي  آب  خنك  مي خوردم . به  درك ! چه  فايده اي  دارد، زندگي  وقتي  حتا نگران  خودت  نباشي .

  يكي  از ايراني ها به  او نزديك   شد و گفت : «ببينم  مَشتي ! مي توني  اين  كاغذارو برامون  پُر كني ؟»

 «نه ، سواد ندارم .»

 «اين  جا چكار مي كني ؟»

 «نمي دانم ، خسته  بودم . مي خواستم  كمي  استراحت  كنم .»

 «صورتت  چرا خونيه ؟»

 «چي ؟! خون !»

 «بله . خون  روي  صورتت  ماسيده .»

 «اي  بابا! حواس  ندارم  كه ، اين  اطراف  شير آب  نيست ؟»

 «شير آب  اون  جاست .»

 شير آب  را به  ناصر نشان  داد. سنگين  از جايش  بلند شد. اما با عجله  به  طرف  شير آب  رفت . كمي  آب  كه  به  صورتش  زد، حواسش  جمع تر شد. يك  لحظه  تصميم  گرفت ، برگردد و شماره  پرونده  را بردارد. پشيمان  شد.

  وقتي  قرار است ، ساختمان  خراب  شود و بريزد. بايد فرار كرد. ماندن  حماقت  است . دنيا در حال  زير و رو شدن  است . ساختمان هاي  خواب آلود قرار است  كه  بيدار شوند و مثل  رعد غرش  كنند. اين  ساختمان  الان  است  كه  آوار شود. پس  چرا من  احمق  و اين  جماعت  احمق تر از من  ايستاده ايم  و داريم  با دل  خوش كنك هاي  دنيا لاس  مي زنيم . دنيا پر از آدمهاي  ديوانه  است .

  اما ساختمان  همچنان  سر جايش  محكم  ايستاده  بود و به  او دهن  كجي  مي كرد. بغض آلود پايين  كتش  را بالا آورد و با آستر آن  صورتش  را خشك  كرد. به  طرف  مرد راه  افتاد. ميل  داشت ، سيگار بكشد. گرسنه  بود، منصرف  شد. چند قدم  مانده  به  جمعيت ، صداي  انفجار شوكه اش  كرد. يك  لحظه  منتظر فرو ريختن  ساختمان  ماند. صدا همه  را متوجه  كرد. اما لحظه اي  بعد جمعيت  در هياهوي  خود فرو رفت . قاسم  كه  با چند نفر حرف  مي زد، متوجه  وحشت  او شد. به  طرفش  رفت  و گفت : «نترس  همشهري ! صداي  مينه . دارن  مين  خنثي  مي كنن .»

 «مي دانم ، اما حواسم  نبود. خوب  كه  گفتي .»

 «حالا چرااين جا موندي ؟ كاري  داري ؟»

 «نه ، مي روم . كارم  تمام  شد. خداحافظ !»

 «خداحافظ .»

 راه  افتاد. قاسم  از پشت  نگاهش  كرد و آه  كشيد.

 به  دنبال  محل  انفجار، آسمان  را نگاه  كرد. اثري  از دود نبود. مدتي  در بيابان  راه  رفت .

  كي  طرح  اين "كشور- شهر"را داده ؟ بيابان ، اتوبان ، خاك  و رمل ، تپه  ماهور، آن  دورها دريا، ساختمان هاي  بلند، مجتمع هاي  مسكوني  نيمه  خالي  با شيشه هاي  شكسته . مثل  يك  بشفاب  شكسته  است  كويت . هر تكه  يك  جا. اگر يك  آدم  بيكاري  پيدا بشود و اين  تكه هاي  شكسته  را كنار هم  بچيند، يك  بشقاب  خوشگل  براي  روي  ديوار خانه اش  به  هم  مي چسباند. حيف  اين  نخل ها كه  اين  طور سر كنده  و پر ريخته  مانده اند. مردم  اين  جا هزار سال  ديگر هم  مشكل  مسكن  پيدا نمي كنند. اين  پارك  هم  روزي  جاي  بازي  يكي  مثل  فرهاد بوده . چه  گرد و خاكي ! نروم  روي  مين  خيلي  شانس  دارم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
گل يخ



همه چيز با آن زنگ بي هنگام تلفن آغاز شد، بعد از ظهر تفتيده و طولاني يكي از روزهاي مردادماه ، باز هم مثل روزهاي ديگر، بي حوصله و كسل روي تختخوابم افتاده بودم تا عصر شود و نسيمي بوزد، بلكه بتوانم به كار و مشغله هاي معمولم برسم ، زنگ تلفن به صدا در آمد، ميان خواب و بيداري گوشي را برداشتم و گفتم :

ــ بفرماييد!

پس از مكث كوتاه ، صداي آرام و گرفته ي غريبه اي از آن طرف سيم به گوشم رسيد:

ــ مي توانم چند دقيقه مزاحمتان شوم ؟

فكر كردم باز هم گرفتار همان مزاحم هاي بي چشم و رو شده ام و خواستم گوشي را بگذارم كه دوباره با همان صداي محزون گفت :

ــ خواهش مي كنم !

حسي مرموز و كنجكاوي اي خاص مرا از گذاشتن گوشي بازداشت . گويي دست ناپيداي تقدير بازويم را كرخ كرده بود تا بر خلاف هميشه كه بي درنگ گوشي را بر جاي مي گذاردم در ميان خواب و بيداري چشم به سقف دوزم و منتظر مانم .

آن وقت بود كه ادامه داد:

ــ ممنونم . يك وقت فكر نكنيد از آن مزاحم هاي بي سرو پا هستم ! باور كنيد اين اولين بار است كه بي اختيار دستم بر شماره گير تلفن چرخيده ، مي دانيد از شدت كلافگي در اين بعدازظهر گرم و بي پايان بود، فكر كردم شايد از غصه خوردن و آشفتگي بهتر باشد، اين طور نيست ؟

او منتظر ماند اما من همچنان ساكت بودم . دوباره گفت :

ــ به هر حال خيلي به ذوقم مي خورد اگر همين بار اول و آخر هم كسي به حرف هايم گوش نمي داد، از اين بابت از شما متشكرم .

و ادامه داد:

ــ مي دانيد يكباره هوس كردم براي كسي حرف بزنم ، كسي كه مثل دور و بري هايم نباشد، كسي ديگر و گوشي ديگر... و البته ناشناس ! براي همين زنگ زدم و صداي شما اعتمادم را جلب كرد، در حالي كه اصلاً نمي دانم كي هستيد، كجا هستيد و چند سال داريد؟ فقط همين قدر فهميدم كه زن هستيد.

پس از مكثي باز ادامه داد:

ــ ببينم به نظر شما مسخره نيست كه آدم فقط با يك كلمه به كسي اعتماد كند؟

اما من اين طورم و گاهي فقط به طنين يك صدا و يا برق يك نگاه اعتماد مي كنم ، يعني انگار به كمك يك حس دروني ، كشف و شهود مي كنم و خوشبختانه تا به حال هم اشتباه نكرده ام .

و خنده كوتاهي سرداد و باز ساكت شد و من در حالي كه ديگر كاملاً بيدار شده بودم ، همچنان ساكت دراز كشيده و گوش مي دادم .

آن وقت ادامه داد:

ــ از قرار معلوم شما نمي خواهيد چيزي بگوييد اما من تازه زبانم باز شده است و تا حرفم را قطع نكنيد دست بردار نيستم . راستي بگذاريد چيزي از شما بپرسم ، به نظر شما اين زندگي يك بازي احمقانه نيست ؟ اينكه توي اين هستي بي پايان و بدون سر و ته كه نه اولش معلوم است و نه آخرش ، روي يكي از اين بي نهايت اجرام معلق ، موجوداتي ناچيز و چهار دست و پا بيايند و براي خود دفتر و دستكي راه بيندازند و حرف و حديث و حساب و كتابي و آن هم فقط در فرصت كوتاهي به اندازه ي عمر يك شهاب چه سوداهايي كه در سر نمي پرورانند! دسته دسته در فاصله ي يك نيستي تا نيستي ديگر مي آيند و با اين همه خيالات باطل و آرزوهاي محال ، خب كه چي ؟ تا به حال فكر كرده ايد كه ما كي هستيم وجريان چيست ؟

و دوباره ساكت شد. من ديگر نيم خيز روي تختخوابم نشسته بودم و داشتم با تعجب به حرف هاي اين ناشناس مغموم گوش مي دادم كه باز ادامه داد:

ــ همه هم فكر مي كنند عمر نوح دارند و بر نصف كاينات مسلط ؛ آن چنان با غرور راه مي روند و با يقين حرف مي زنند كه انگار نه انگار اين موجود حقير همان بازيچه ي محكوم به زوال دست روزگار است .

و بعد كه مرا همچنان ساكت يافت گفت :

ــ خب مثل اينكه از متانت شما سوءاستفاده كردم و حسابي سرتان را درد آوردم اما در عوض كمي سبك شدم . به هر حال هر كه بوديد لطف كرديد حوصله به خرج داديد و حرف هايم را شنيديد. خداحافظ .

و گوشي را گذاشت .

آن وقت من نيز پس از چند لحظه كه همچنان هاج و واج از حرف هاي او گوشي را در دست گرفته بودم ، حواسم سر جا آمد و گوشي را در جايش گذاشتم .

تنها سايه ي كم رنگي از حرف هايي كه زده بود، فرداي آن روز و آن هم زماني به يادم آمد كه دوباره حوالي همان ساعت زنگ تلفن به صدا درآمد. اين بار هم با تأني گوشي را برداشتم و گفتم :

ــ بفرماييد!

آن وقت همان صدا پاسخ داد:

ــ چه خوب ! خودتانيد؟ باور كنيد اصلاً قصد نداشتم دوباره تلفن بزنم ، شماره تان در حافظه ي تلفنم مانده بود و بي اختيار دستم پيش رفت و...

پس از مكثي ادامه داد:

ــ يعني دروغ مي گويم ، خيلي هم بي اختيار نبود. اصلاً همين بعداز ظهري خداخدا مي كردم شماره تان در حافظه ي تلفن مانده باشد، كه خوشبختانه همين طور هم بود اما براي اينكه خاطرتان جمع شود كه من آدم بي سروپايي نيستم ، اگر ناراحت شده ايد همين حالا قطع كنيد و من هم ديگر زنگ نمي زنم .

راستش نمي دانم كدام لجاجت مرموزي مرا واداشت تا تلفن را قطع نكنم ، او نيز پس از چند لحظه مثل دون ژواني كاركشته كه با اولين ترفند، شكار تازه اش را رام مي كند، خنده ي كوتاهي از سر رضايت كرد و ادامه داد:

ــ قرارمان سر جاي خود باشد، شما مجبور نيستيد حرف بزنيد. همين قدر هم كه گوش مي كنيد نيمي از لطف را در حق من كرده ايد. راستش من هنوز نمي دانم شما كي هستيد، مجرد يا متأهل ، بچه داريد يا نه .

و ساكت شد. در دل گفتم چقدر پررو! همين الان شرط كرده بود فقط او حرف بزند. خيال مي كند من خام هستم و ناگهان مثل كودك گول خورده اي دهان باز مي كنم . همچنان منتظر ماندم .

آن وقت گفت :

ــ خب اشكالي ندارد، در عوض شما هم از من چيزي نمي دانيد. و باز خنده ي شيطنت باري سرداد كه يعني حالا مرا نيز مثل خودش در دام دغدغه ي وسوسه ي شناسايي مخاطب گرفتار ساخته است ! بعد گفت :

ــ راستي نمي دانم حرف هاي ديروزم يادتان هست يا نه . البته انتظاري هم ندارم يادتان باشد اما به نظر من با وجود تمام اين بي اعتباري و ابهام و ندانم كاري ما آدم ها و با وجود اين هستي مطلق و بي انتها كه هنوز هم كسي از ماوراي آن خبر ندارد، بايد پاي يك چيزي در ميان باشد، يك چيزي كه اين هستي نمي تواند بدون آن سر پابماند، انگار چيزي مثل توري نامرئي يا حبابي بلورين روي سر همه ي اين كاينات كشيده شده است . نمي دانم چيست ؟ اما مطمئنم كه هست ؛ شايد يك فكر باشد، يك حكمت يا يك انرژي ، نمي دانم ، اما هر چه هست وجود دارد. شما چه فكر مي كنيد؟

وقتي ديد خيال ندارم سكوتم رابشكنم ، باز ادامه داد:

ــ من خيلي وقت است كه به دنبال آن گمشده مي گردم و دلم مي خواهد چيزي را كه فلاسفه و حكما نيافتند، پيدا كنم ، مسخره نيست ؟

پس از مكثي كوتاه دوباره ادامه داد:

ــ اما مي دانيد به نظر من پيدا كردن حقيقت بيشتر به ايمان و اميد نياز دارد تا به معرفت و فلسفه و اينكه آدم دلش را پاك سازد، به خاطر همين من مأيوس نمي شوم و به جست وجو ادامه مي دهم و قول مي دهم اگر به جايي رسيدم ، دوستانم را هم بي خبر نگذارم .

و بعداز مكثي گفت :

ــ مخصوصاً دوستان ساكت و صبورم را...

خنده اي كوتاه كرد و اين بار بدون خداحافظي گوشي را قطع كرد. دلم مي خواست رو به رويم بود و با همين گوشي تلفن به مغزش مي كوبيدم .

فردا درست در همان لحظات معمول ، ناخودآگاه منتظر صداي زنگ تلفن بودم . لحظات آن قدر كش دار و طولاني مي گذشت كه ديگر حرصم درآمده بود اما او زنگ نزد. اول سايه اي از دلتنگي در اتاقم نشست اما در عرض يك ساعت حالم به جا آمد و با خودم فكر كردم كه ديگر از شر رشته ي دراز دغدغه هاي يك پريشان فكر و وسوسه هاي يك ياوه گو خلاص شده ام .

پس فردا درست رأس ساعت سه بعداظهر زنگ تلفن به صدا درآمد. مطمئن نبودم كه او باشد، با تأني گفتم :

ــ بفرماييد!

با پررويي جواب داد:

ــ دلتان برايم تنگ نشده بود؟

حتي اگر نزديكترين كسانم تا اين حد ازخودراضي شده بودند، بلافاصله گوشي را مي گذاشتم . اما نمي دانم دوباره كدام طلسم جادويي بازويم را فلج كرده بود كه مثل عقب مانده هاي ذهني ، حيران و با دهان باز، منتظر حرف هايش ماندم . فقط در دل به خودم ناسزا فرستادم كه اي بُزدل همين مانده كه آب دهانت هم سرازير شود.

آن وقت او دوباره با همان صداي سُكرآوري كه انگار تسخيرم كرده بود، دوباره آرام آرام مثل كرجي باني كه در تاريك و روشن سحرگاهي برخلاف مسير رودخانه پارو مي زند و پيش مي راند، ادامه داد:

ــ اعتراف مي كنم كه انگار ديگر نمي توانم زنگ نزنم ؛ يعني وابسته شده ام ! مسخره نيست ؟ لابد مي پرسيد به چي ، فقط به يك كلمه ؟ اما من مي گويم حتي اگر همان يك كلمه هم نبود باز مي شد دلبسته شد. مگر حتماً بايد چيزي ديده و لمس شود تا آدم را گرفتار كند؟ همين كه حال و هواي ديگري دهد كافي است .

و بعد پرسيد:

ــ شما تا به حال رُمان خوانده ايد؟

با سكوت من او ادامه داد:

ــ مي خواستم بگويم گاه آدم با خواندن رماني جادويي درگير و گرفتار همان فضا و حال و هوا مي شود، با يكي از شخصيت هاي آن انس و الفتي خاص برقرار مي كند، با او مي خندد و همراهش گريه مي كند، در صورتي كه تمام اينها فقط زاييده ي تخيلات كسي ديگر است . پس با اين حساب لازم نيست حتماً چيزي در كنار آدم باشد تا با او همزباني كنيم .

مكثي كرد و گفت :

ــ تازه من چيزي دارم به اندازه ي يك كلمه ، نه بيشتر و نه كمتر، اين طور نيست ؟

و باز ساكت شد. اين بار پس از سكوتي طولاتي تر كه مرا نيز مردد كرد، ادامه داد:

ــ حالا ديگر من كسي را دارم ، يك كسِ واقعي ! كسي كه خيلي بيشتر از يك كلمه است . كسي كه منتظر زنگ تلفنم مي ماند و اين انتظار هر چقدر هم كه باشد، تحمل مي كند و حتي در صورت سكوتِ من در پشتِ خط هم تلفن را قطع نمي كند، اين خيلي مهم است ! معنايش اين است كه يك دوست پيدا كرده ام ، يك دوست واقعي و نه دوستي خيالي و تخيلي ، و حالا از اين دوست خوب يك انتظارِ كوچولو دارم و آن اينكه جوابِ خداحافظيِ دوستش را بدهد.

و خداحافظي كرد و منتظر ماند اما من همچنان ساكت بودم تا بالاخره گوشي را گذاشت .

ديگر تا يك هفته خبري نشد. مثلِ احمق ها حوالي ساعت سه بعدازظهر دلشوره مي گرفتم و بي تاب مي شدم . مدام خود را به آن راه مي زدم كه لابد غذايِ ظهرم بد بوده يا گرمازده شده ام و سعي مي كردم سرم را به چيزي گرم كنم اما آن دلشوره ي لعنتي دست بردار نبود. آخر هفته به زمين و زمان و آن صدايِ گرفته ي محزون و صاحبِ بيگانه و مجنونش بد و بيراه مي گفتم . چيزي نمانده بود كه براي هميشه تلفن را قطع كنم و اجازه ندهم كه ديگر بازي هايي از اين دست ذهنم را اوراق كنند و برنامه هايم را درهم ريزند. كه روز هشتم و درست در همان ساعت زنگِ تلفن به صدا درآمد. اين بار بدون معطلي و بدون اينكه حتي يك كلمه از من شنيده باشد تند و تند شروع كرد كه :

ــ نشد، آخرش نشد كه ديگر تماس نگيرم . خب آدم است ديگر و نمي تواند در برابر بعضي وسوسه ها مقاومت كند.

و بعد ساكت شد و آهسته پرسيد:

ــ راستي در عرض اين يك هفته دستگيرم شد كه آن نامعلومي كه اين خيمه ي لاجوردي آسمان را سرپا نگه داشته ، يعني همان گمشده ي من بايد چيزي باشد از جنس اميد، دوستي و انتظار، درست همان چيزي كه نگذاشت من نيز رها كنم و ديگر به شما زنگ نزنم . آن گمشده بايد چيزي از اين قبيل باشد كه اين قدر استوار و ديرپاست ، شما اين طور فكر نمي كنيد؟

ولي من با خيالي آسوده و خاطري خشنود همچنان ساكت بودم كه او دوباره گفت :

ــ يعني چيزي است شبيه همين ها، مثل آرزوهايِ خوب و مثلِ روشنايي روز، و خلاصه جنسِ همه ي خوبي هاست . اگر بيشتر شناختمش حتماً برايتان خواهم گفت . هرچه كه هست همان نگذاشت آن صدا را فراموش كنم و ديگر تلفن نزنم . جاي شوره زار يأس و برهوت نااميدي ، نم باراني به دشتِ ملالم پاشيده است . راستي شما چه فكر مي كنيد؟ اصلاً كي هستيد، چه كار مي كنيد، كجا هستيد؟ اما نه ، لازم نيست چيزي بگوييد. بگذاريد همين روشنايي اندك در همين فانوس لرزان باقي ماند.

و دوباره خداحافظي كوتاهي قطع كرد.

تا دو ماه ، گاه و بيگاه اما حوالي همان ساعت زنگ مي زد. گاه هر روز پشت سر هم درست در همان ساعت زنگ مي زد و گاه نيز چند روزي نه خبري از او داشتم و نه ردپايي و در تمام اين مدت او بود كه در ميان سكوت و خاموشي من بار حرف زدني يك طرفه را به دوش مي كشيد. هيچ گاه نشان نداد تمايلي به باز كردن باب گفت وگو دارد، هيچ گاه تلاشي نمي كرد كه مرا به سخن وادارد. انگار همين قدر كه به حرف هايش گوش مي دادم برايش كافي بود و دغدغه ي ديگر در سرنمي پروراند.

با خود فكر مي كردم كه شايد سكوت مرا همچون برگ هاي سفيد و نانوشته ي دفتر خاطراتش تلقي مي كند كه هر روز بر رويِ آن حرف هايِ غريب و تازه اش را مي نويسد و مي نويسد و ورق مي زند و مي گذرد. او از هر دري حرف مي زد، از زمين و زمان ، از ديروز و امروز، از نهان و آشكار، از همه چيز. گاه چيز جالبي را كه آن روز ديده و يا شنيده بود برايم تعريف مي كرد، گاه قطعه شعر يا كلامي را كه در جايي خوانده بود، برايم تعريف مي كرد، گاه قطعه شعر يا كلامي را كه در جايي خوانده بود، برايم شمرده مي خواند. گاه از اميدها و آرزوها و تلاش ها و جست وجوهايش مي گفت . گاه با اندوه سخن مي گفت و گاه با ذوق ، گاه شكوه مي كرد و گاه شكر، گاه خشمگين بود و گاه شادمان ، اما هرچه بود انگار آن شورِ مذابِ نهفته در سينه اش تمامي نداشت و ناگفته هايِ ديرينه اش به انتها نمي رسيد. گاه از رنگ ها مي گفت ، از سبز و آبي و بنفش و گاه از صدايِ آب و عبور باد و تكانِ برگ ... گاه از موسيقي مي گفت و از جادوي صدا و گاه اصلاً قطعه اي را مي گذاشت و انگار ادامه ي حرف هايش را در هارموني دلنشين آن نت ها جست وجو مي كرد.

خلاصه مي گفت و مي گفت و مي گفت و من همچون شب زده اي خمار مانده و يا مجنوني از همه جا رانده فقط به اين اعتبار كه او ناشناسي است بي اسم و رسم و گمنامي است بي غل و غش و اثري نمي گذارد و جايي نمي ماند، تنها دل به اين شوريده دل و گوش به اين مست مدهوش مي سپردم و حرف هايش را مي شنيدم و مي گذشتم . در طول اين مدت فقط يك بار در ميان حرف هايش تلفن را قطع كردم ، هفته ي پيش حرفش را نيمه تمام رها كرد و بعد از مكثي طولاني گفت ، راستي شما چقدر قشنگ نفس مي كشيد! كه بي اختيار نفسم به شماره افتاد و تلفن را قطع كردم و محكم به ديوار پشتِ سرم تكيه دادم و با طپشِ قلبِ خودم تنها ماندم و اين در حالي بودكه هنوز نمي دانستم او كيست ، نامش چيست ، كجاست و اصلاً چه كار دارد، عاقل است يا ديوانه ، مست است يا هوشيار، حتي گاه به شبهه مي افتادم و ترديد مي كردم كه آيا او حقيقت است يا پندار، حضور دارد يا وهمي بيش نيست ؟ اصلاً او كه بود كه اين طور آن بعدازظهرهاي يكنواخت و كسالت بار را حال و هوايي ديگر بخشيده بود؟

پاييز از راه رسيده بود و غبار كهربايي رنگ خويش را بر در و ديوار و شيشه ها پاشيده و سفره ي دلتنگي خود را براي همه ي عالم گسترده بود كه يك روز در ميان حرف هايش گفت :

ــ راستي ديگر فكر مي كنم آن ناپيدايي كه همه ي كاينات را سرپا نگاه داشته و آن نيرويِ ماورايي كه خيمه ي هستي را برافراشته و نيز آن يگانه ي گمشده ي من همان عشق باشد.

اينجا بود كه ناگهان و بدونِ اختيار گفتم :

ــ نه ، عشق نيز بازيچه اي بيش نيست !

بي آنكه از حرف زدن من پس از ماه ها خاموشي ، خود را شگفت زده بنمايد، شتابزده پاسخ داد:

ــ هرگز! عشق تنها حقيقت ماندگار است .

بار ديگر گفتم :

ــ عشق فريب است و سرابي ساخته ي ذهنِ آدميان تا در رنج هايشان تسكيني بيابند و روزگار را به هر ترتيبي شده بگذرانند.

گفت :

ــ كسي كه اين گونه بينديشد يعني هرگز عشق را نشناخته است .

گفتم :

ــ مگر شما هيچ وقت عاشق شده ايد كه اين طور مطمئن حرف مي زنيد؟

گفت :

ــ لزومي ندارد خودم عاشق شده باشم ، آثار عاشقان را خوانده ام ، موسيقي شان را شنيده ام و دسترنجشان را ديده ام ، آيا اين همه كافي نيست تا به آن ايمان بياورم ؟

دوباره ساكت شده بودم و او اين بار با صدايي آرامتر گفت :

ــ راستي سخن از كدام واژه و گريز به كدام وادي ديگري غير از عشق مي توانست زبانِ سنگدلي لجوج و ساكتي صبور را باز كند؟

اين را گفت و گوشي را گذاشت .

هرگز بنا نداشتم رسم غريبِ اين مكالمه ي يك طرفه را بشكنم و خود را درگير بازيِ كودكانه ي الفاظ نمايم اما بدون اختيار اين كار را كردم و هرچه بود ديگر طلسم شكسته بود.

دو روز بعد زنگ زد و اين بار سلامش را با سلام و تعارفش را به گرمي پاسخ دادم . از اينكه سكوت را شكسته بودم و خود را راحت كرده بودم هيچ ابراز تعجبي نمي كرد، چنان كه انگار در تمام اين ماه هايِ خاموشي ، من نيز با او هم صحبت بودم و اصلاً سكوتم را عين پاسخ تلقي مي كرده است ، آن وقت گفت :

ــ چطور دلتان مي آيد كه نام عشق را بازي بگذاريد و اين تنها دغدغه ي روح بشري را ناچيز انگاريد! همان دغدغه اي كه حتي از هزاران سال پيش بر ديوارِ غارها و لابه لاي نقوشي ساده و بدوي نقش بسته و هنوز كه هنوز است اساسي ترين سودا و دلمشغولي انسان هاست . اين همه قول و غزل و مسجد و معبد و بحث و جدل همه از دولتِ سر عشق است . كدام يك از اينها كهنه شده است و بي رونق كه حالا ادعا كنيم كه عشق نيز سراب و فريبي بيش نيست ؟

گفتم :

ــ زندگي رنج است ؛ يك رنجِ بي پايان ! ما آدم ها هستيم كه مي كوشيم تا با اين گونه بازي ها به آن رنگ و لعابي بزنيم و آن را زيبا سازيم ، فقط برايِ اينكه از رنج اين سفر بكاهيم .

گفت :

ــ نه ، هرگز! كه زندگي هديه اي الهي است ، اما رنج ، دستاوردي بشري و محصولِ بي عدالتي ، مثل جنگ كه حاصلِ جهل است و هر دويِ آنها كه دست پرورده ي آدم ها. اما زندگي ، زندگي است ! فرصتي رؤيايي است و هر كسي كه اين فرصت را بيهوده از دست ندهد، بازي را برده است .

گفتم :

ــ چطور مي توان بيهوده و باطل نبود؟

با لحني محكم گفت :

ــ با اميد، با تلاش ، با آرزو، با جست وجو، با نگاه ، با گفت وگو.

بعد از مكثي ادامه داد:

ــ و اصلاً شايد روزي هم با نگاه ، با لبخند، با دوستي ، با پيوند.

و چون مرا همچنان ساكت و حيران يافت ، گفت :

ــ من ديگر اين گونه فكر مي كنم ، به خاطر همين هم از سردرگمي نجات يافته ام . بگذاريد صريح بگويم ، اين ماه ها روزگارم بهاري شده است .

و بعد مثل هميشه خداحافظي كرد.

پيش از اين هرگز به حرف هايي كه مي زد فكر نمي كردم و فقط در همان دقايقي كه سخن مي گفت حواسم به او بود، درست مثل گوش دادن به صدايِ راديو در فاصله ي ميان باز كردن و بستنِ پيچِ آن . اما اين اواخر، هر بار تا تلفنِ بعدي گاهي ذهنم به سمت گفته هاي او كشيده مي شد، حرف هايي كه گاه به فكرم فرو مي برد و گاه مغموم و زماني سرخوشم مي كرد.

هفته ي بعد كه زنگ زد پيش دستي كردم و گفتم :

ــ مثلِ اينكه خيلي تند رفتيد!

و بعد با طعنه ادامه دادم :

ــ مي ترسم دوستِ مأيوس و مستأصلِ چند ماهِ قبلِ من با اين سرعتِ سرسام آوري كه در پيش گرفته ، ناگهان واژگون شود. راستي چه شد كه آن همه ترديد و تشويش ، جايِ خود را به اين همه اميد و اعتماد داد؟

اين بار با لحن مرموزتري پاسخ داد:

ــ دليلش را نمي دانيد؟

گفتم :

ــ بايد بدانم ؟

گفت :

ــ البته اگر ديوارهاي بلندِ غرور و انكار بگذارد!

اما من واقعاً نمي دانستم ، به خاطر همين گفتم :

ــ خب كه چي ؟

گفت :

ــ اينكه اين ماه ها كسي را پيدا كرده ام كه با او مي گويم و از او مي شنوم ، منتظرش مي مانم و منتظرم مي ماند، به او فكر مي كنم و به من فكر مي كند.

گفتم :

ــ فقط همين ؟

پاسخ داد:

ــ در اين دنيايِ به اين بزرگي و برايِ هر آدمي فقط همين يك نفر كافي است . كسي براي زمزمه كردن ، دردِ دل كردن ، شكوه كردن ، از هر دري حرف زدن ، كسي براي ...

اما ديگر هيچ نگفت و گوشي را گذاشت . اين بار مانده بودم كه اين ديوانه ي پريشان دل و اين غريبه ي بي شكيب ، حرف حسابش چيست و از من چه مي خواهد. فكر مي كردم كه به راستي تكليفم با اين جويباري كه به ناگهان در برهوتِ زندگيِ من راه يافته و آرام آرام دارد راه خويش را از ميانِ سنگ و خاره مي جويد و به پيش مي رود، چيست ؟ گاه خاموش كردنِ سودايي و فرونشاندنِ شوري ديگر، از توان آدمي خارج مي شود. درست مثل آنكه بخواهيم بر باد، لگام زنيم و يا باران را به زنجير كشيم . به همين خاطر بود كه اين روزها احساس مي كردم مفتون و معتادِ حرف هاي او شده ام و ديگر مرا چاره اي نبود جز آنكه مي گذاشتم تا اين نسيم جادويي همچنان از ميان شاخ و برگ هايِ فرسوده ي بودنم وزيدن گيرد و تارهاي زنگار بسته ي روحم را بپالايد و بنوازد. بايد همچنان دل به زمزمه هايِ اين غريبِ آشنا و سر به سودايِ اين ناشناسِ از راه رسيده مي سپردم و در ميان كلماتش گمشده ي خويش را مي جستم .

روز بعد كه تلفن كرد گفت :

ــ دلم مي خواهد از آنها كه زندگي را سراسر رنج مي دانند بپرسم خيلي خب ، چه بايد كرد؟

گفتم :

ــ بايد انسان بود و فقط خوبي كرد.

گفت :

ــ آسان است و نصيحت عافيت طلبان .

گفتم :

ــ دلم مي خواهد از آنها كه سرانجام راز اين هستي را گشوده اند و به رمز زندگي رسيده اند بپرسم چه بايد كرد؟

گفت :

ــ بايد عاشق بود و تنها دوست داشت .

گفتم :

ــ دروغ است و مصلحت فريبكاران .

گفت :

ــ نه ! فقط قدري سخت است و از هيچ كس ساخته نيست مگر عاشقان .

گفتم :

ــ اما در اين دنيايِ خراب كجاست بهانه اي براي دوست داشتن ، چه رسد به سوداي عاشقي !

گفت :

ــ بهانه هاي دوست داشتن همه جا در اطرافِ ماست . بر دوش باد، همراهِ آب و هم نفسِ صدا. اما حق باشماست ، سوداي عاشقي دور است و دست يافتن به آن اقبالي بلند مي خواهد.

گفتم :

ــ پس ما در دو مسير متفاوتيم .

گفت :

ــ بعكس ! ما شانه به شانه ي يكديگريم ، فقط من چند قدمي از شما جلوترم .

پرسيدم :

ــ آخر چطور؟

گفت :

ــ هر كه اهلِ خوبي باشد، بهتر از همه ي آدم هاست و هر كه عاشق باشد، از مرز آدمي فراتر است .

همين كه فردا زنگ زد، پيشدستي كردم ، مي خواستم بدانم در ادعايش چقدر بي پيرايه است و سفره ي دلش تا كجا گسترده است . به همين دليل از حال و روزش پرسيدم و از كار و بارش ، از ديروز و امروزش و از گذشته و هنوزش ... اما او تمامي سؤال هايم را خالصانه و بي پرده پاسخ مي گفت و هيچ ابهامي را باقي نمي گذاشت . اينكه فرزند ارشد خانواده اي متوسط است و فارغ التحصيل دانشكده ي فني و شاغل در شركتي خصوصي و با اتكا به همين شغل ، بر رويِ پايِ خود ايستاده و با دستمايه ها و علايقِ خود دلگرم و راضي است ، اينكه اين روزها بزرگترها از هر ترفندي براي به درآوردنِ او از تنهايي و تجرد استفاده مي كنند. در پاسخِ سؤالِ متقابلِ او، من نير گامي از جاده ي صداقت و صراحت بيرون نگذاشتم و به دور از غبار دروغ و مصلحت برايش گفتم كه : روانشناس هستم و مي نويسم و ترجمه مي كنم و كلاس مي روم و مشاوره مي دهم تا بتوانم جوابگوي حوايج خود باشم و منت غير نكشم و اينكه سالِ پيش پدر و مادرم با اصرار و پافشاري مي خواستند يوغ بندگيِ مردكي بيگانه با من و دنيايم را بر گردنم بيندازند و خوشبختانه توانستم به بهانه ي استخدامي كه پيش آمده بود از شهر و كاشانه ام كوچ كنم و به اينجا بيايم و اكنون نيز تنها زندگي مي كنم و به همين زندگيِ ساده و بي آلايشم دلخوشم و هيچ آرزويي در دل ندارم و... اين شد كه ناگهان هر دوي ما در عرضِ چند دقيقه تمامِ آنچه را كه هفته ها و ماه ها از يكديگر نمي دانستيم بر هم عيان كرديم و بيرون ريختيم .

در تمام فصل پاييز و نيمي از فصلِ زمستان ، گاه وبيگاه زنگ مي زد و او مي گفت و من مي شنيدم ، من مي گفتم و او مي شنيد. فقط ساعت تماس از بعدازظهرهايِ كوتاه آن فصول به آخر شب هايِ بلند و يلدايي زمستان منتقل شده بود وگرنه همان طنين آشنا و خوش آهنگ بود و همان اعترافاتِ بي ريا و همان سلام گرم و آغازين و همان وداعِ زودرسِ پاياني و ديگر هيچ .

از كارش مي گفت و روزمرگي هايش ، از خستگي برنامه هايِ يكنواختش ، از زمين و آسمان كه گاه چقدر دوست داشتني و زماني چه ملال انگيز مي شود، از دلگرمي ها و تعلقاتش ، از كتاب ها و از نوارهايش ، از طبيعت ، از سرما و از جلوه هايِ بي بديلِ زمستان و... من هم برايش از روزهايم مي گفتم ، از آنچه كه رفته بود و از كساني كه ديده بودم ، از خوانده ها و شنيده هايم ، از رنجِ مردم و از بهانه هايِ ساده ي زنان براي خوشبختي ، از انسان مي گفتم و تنوع رفتارهايشان ، از اتاق كوچكم مي گفتم و از تنهايي هايم و از گنجشك هاي كوچكي كه هر صبح سروصداكنان ، جيره شان را در ايوانِ خانه ي من مي جستند. خلاصه هر دو از اينكه با مخاطبي آشنا و ناپيدا راز دل مي گفتيم ، راضي بوديم و خشنود.

يك روز ناگهان در حرف هايش گفت :

ــ مي خواهم ببينمت .

اين حرف را چنان ناگهاني و بي مقدمه گفت كه من يك مرتبه سكوت كردم و ماندم حيران كه چه پاسخي بدهم . حتي نمي توانستم فكرش را بكنم كه روزي اين محرمِ ماه هاي بي خبري را ملاقات كنم . به همين خاطر هم قاطعانه گفتم :

ــ نه !

گفت :

ــ چرا؟

گفتم :

ــ مگر همين طور كه هست چه عيبي دارد؟

باز هم تكرار كرد كه :

ــ مي خواهم ببينمت .

گفتم :

ــ مي ترسم .

گفت :

ــ از چي ؟

گفتم :

ــ از اينكه همه چيز خراب شود.

و ادامه دادم :

ــ مي داني در حال حاضر همزباني دارم شريك سفره ي تنهايي ام و رؤيايي كه با آن ، ديگر روزگارم بيهوده نمي گذرد. مي ترسم كه يكباره همه ي اينها را از دست بدهم . حالا اگر اندكي تعلق خاطر احساس مي كني ، به خاطرِ من هم كه شده لطف كن و ديگر اصلاً تماس نگير.

اين را گفتم و گوشي را گذاشتم . روز بعد كه زنگ زد گفت :

ــ فكر كرده اي ديوانه ام و يا بيكاره اي هرزه گرد، چطور انتظار داري كه ناگهان تمام كنم در حالي كه ماه هاست دلبسته ام ؟

پرسيدم :

ــ هيچ فكر كرده اي به چي دلبسته اي ؟

پاسخ داد:

ــ به صدايت .

گفتم :

ــ چه بهانه ي واهي اي !

گفت :

ــ تنها صدايي در خاطر مي ماند و نگاهي . صدايت را يافته ام ، حال نگاهت را مي جويم .

گفتم :

ــ حيف است ! خرابش نكن ، بگذار اين تنها دلبستگيِ روزهاي خالي مان همچنان پابرجا بماند، بگذار هنوز هم گاه و بيگاه اين بويِ خوش ، روحمان را سرمست سازد تا بعد كه دست تقدير هر يك را به كدام گوشه اي راند.

گفت :

ــ مي خواهم ببينمت .

گفتم :

ــ باور كن من دختري معمولي هستم و هيچ ويژگي علاوه اي ندارم ، بيهوده جست وجو مي كني .

گفت :

ــ مي خواهم ببينمت .

ناچار پذيرفتم و براي پنجشنبه عصر، رويِ نيمكت چوبي در گوشه ي آشنايي از پاركِ شهر قرار گذاشتيم و گفت كه برايِ آنكه او را بشناسم ، چند شاخه گل يخ در دستش ... و بعد نيز مثلِ هميشه خداحافظي كرديم .

فردا و پس فردا را همچنان با خود در كلنجار بودم . هرگز تجربه اي از اين دست نداشتم ، صادقانه بگويم ، بيشتر ذوق و التهاب داشتم تا تشويش و يأس ؛ دوست داشتم هرچه زودتر صاحبِ اين صدايِ دلنشين را ببينم . اصلاً انگار او را از خود مي دانستم . دلم هوايش را كرده بود، در اين غريبستان شده بود تنها مايه ي دلخوشي ام . در طي اين دو روز چندين بار جلوي آينه قرار گرفتم و ضمن برانداز خودم انعكاسِ ذهنم را نيز به تماشا مي نشستم . مي دانستم فوق العاده نيستم ، نه زشت و نه زيبا، نه پولدار و نه بي بهره از مال دنيا، و با همه ي اين احوالات دختري بودم مثلِ بقيه ، نه كمتر و نه بيشتر. تنها خصوصياتي كه مي توانستم بدانها ببالم غرورم بود و آزادي و كتاب ها و تنهايي ام و ديگر هيچ . به همين جهت هم بدون هيچ هراس و يا طمعي ، عصر پنجشنبه ي يكي از آخرين روزهاي زمستان ، حوالي ساعتِ مقرر، راهيِ محلِ موعود شدم .

آسمان نيلي رنگ بود و شاخه ها هنوز لخت و كلاغ ها ساكت و دلتنگ ، بر رويِ چمن هنوز اثري از برفِ چند روز پيش به چشم مي خورد. همين كه رسيدم ، قدم هايم را سست تر كردم ، خيلي نزديك شده بودم ، صدايِ تپش قلبم را به وضوح مي شنيدم و در همين حال چشمم به كسي افتاد كه بر روي نيمكت چوبي نشسته بود و رو به رويش را تماشا مي كرد، ايستادم و ناخودآگاه خود را پشت درختان پنهان كردم و دوباره نگاه كردم ؛ جواني بود با قامتي ورزيده ، موهايي براق و چهره اي روشن . يقه ي كت اش را بالا كشيده بود و گاه اطرافش را نگاه مي كرد و گاه شاخه هايِ گل يخي را كه در دست داشت به صورت نزديك مي كرد و مي بوييد. جرئت نزديك تر شدن نداشتم . نه ! اين آن تصويري نبود كه از او در سر داشتم . حس كردم صاحب آن صدا با من سنخيتي ندارد. فكر مي كردم شايد اگر او نيز چشمش به من بيفتد، حس كند كه مرا عوضي گرفته و سرخورده و مأيوس به راهِ خودش برود. وقتِ آن بود كه شخصيت و غرورم را در بوته ي محكي بيرحمانه بگذارم ، آزمايشي كه به هيچ وجه نه تاب و توانِ آن را داشتم و نه حوصله و بنايِ آن را، نه اينكه به خود باور نداشتم و خود را كمتر انگارم ، اصلاً اين طور نبود، كه خود واقف به تمام بود و نبودم و آشنا بر همه وجودم بودم اما حوصله ي دغدغه هايي اين چنين را نداشتم . مي ترسيدم دستمايه ي امتحانِ جوانكي هوسباز قرار گيرم تا يا به جسارت و پوزخند به راهِ خويش رود و يا به محذور و مصلحت ، مدتي ادامه دهد. نه من خواهانِ هيچ كدام از اينها نبودم . حتي اگر روزي روزگاري در سر سودايي را مي پروراندم ، به دنبال كبوتر بام خويش بودم و نه بيشتر. همه ي اين افكار همان طور كه از پشت آن بوته ها او را مي پاييدم كه چگونه با بي قراري اطراف را مي كاود و گاه مي نشيند و گاه با شاخه هاي گل يخ دستانش بازي مي كند، از ذهنم گذشت ؛ ناگزير كم كم پا پس كشيدم و از همان راه آمده بازگشتم .

همان شب زنگ زد و بدون مقدمه بنايِ شكوه از بي اعتباري حرف و قول زنان را گذاشت و اينكه راست مي گويند كه زنها در دوستي نامطمئن و در قول و قرار بي اعتبارند و اينكه عهدشان را همچون خواب از ياد مي برند و قولشان مثل برف زود آب مي شود، و همه ي اينها را شنيده بود و اما تا امروز آنها را باور نداشت . همين طور مي گفت و مي گفت و چون تمامي عقده هايش را بيرون ريخت و سكوت كرد گفتم :

ــ اما من آمدم ، ولي ...

و ديگر چيزي نگفتم . آن وقت پرسيد:

ــ ولي چي ؟

گفتم : مي داني من عاشق تنهايي هستم ، فكر مي كنم آدم اگر تنها باشد، از غير آزاد است و هرگز سرخورده و مأيوس نمي شود. مي تواند در خود و در خيال و خاطره اش دنيايي امن بسازد و در آنجا همه چيز و همه كس را مطابقِ ميل و دلخواهش بجويد و از زبان هر كدام هرچه دوست دارد بشنود و در نگاهِ آنها گمشده ي خود را بيابد. مي داني من در تنهايي نفس مي كشم و بال و پر مي زنم . قسم خورده ام كه اين همسفرِ وفادارم را به آساني از دست ندهم و اين سفره را با كسي شريك نشوم . ولي حالا در آسمان تنهايي ام پرنده اي پيدا شده كه آوازهايي تازه سر داده است و عزم كرده است تا مرا به سوگندشكني وادارد. بگذار بر عهدم بمانم و آسمان آبي خيال و خاطره ام فقط با نغمه هاي اين پرنده همچنان دوست داشتني بماند و نه چيزي بيشتر و بگذار اين خاطره ي شيرين هميشه در ذهنمان يادگار بماند كه من از ادامه ي اين راه مي ترسم و از هرچه رنگِ ناسپاسي و حسابگريِ آدمي را به خود بگيرد بيم دارم ... اما هرچه گفتم بي فايده بود و او تا قول و وعده ي ديگري براي هفته ي آينده در همان زمان و مكان نگذاشت دست برنداشت .

هفته ي بعد حوالي همان ساعت به راه افتادم . اين بار ديگر دل به قضا داده و خود را به دستِ تقدير سپرده بودم . با خود گفتم هرچه باداباد! هرچه مي خواهد بشود!

اين بار آسمان سربي رنگ بود و بعض آلود. سوز سردي مي وزيد و سرشاخه ها را به هر سو مي راند. وقتي رسيدم او را ديدم كه بر رويِ همان نيمكت نشسته بود. بارانيِ قهوه اي رنگي پوشيده بود و شال گردني شيري انداخته بود. باز هم همان شاخه هاي گلِ يخ را در دست داشت . با ديدنش بار ديگر قلبم لرزيد و زانوانم از رفتن بازماند و روحم دوباره گرفتار وسواس و ترديد و دودلي شد. نمي دانم كدام بيم و چه ترسي بود كه قدم هايم را چنين از رفتن بازمي داشت و ذهنم را عاجز مي ساخت . كمي در جايِ خود ماندم و سپس در ميانِ دسته اي دخترِ دبيرستاني كه سروصداكنان در حال عبور بودند، وارد شدم و خود را به او نزديك كردم و از رو به رويش گذشتم . با همان صورتِ مهتابي و پيشانيِ بلند و چشمانِ جست وجوگر داشت اطراف را مي كاويد. برايِ يك لحظه نگاهِ نگرانش در نگاهم گره خورد و بيش از پيش آشفته و سودايي ام كرد. هرچه بود باز نتوانستم تاب بياورم و همچنان همراه آن دختركان از آنجا دور شدم و حتي نيم نگاهي نيز به پشتِ سرم نكردم و دوباره از همان راه بازگشتم .

تا دو هفته ، زنگ نزد و من بي قرار و ناآرام از خودم ، از كرده ام و از آنچه رفته بود، پشيمان بودم . فكر اينكه ديگر تماس نگيرد، ديوانه ام مي كرد. درست حالِ قماربازي را داشتم كه خال برنده را در دست داشته اما در اثر بُزدلي و ترديدي كه مبادا دستش خوانده شده باشد، آن را رو نكرده و اكنون بازي را مفت باخته است . كاش حداقل يك بار ديگر تماس مي گرفت ! انگار به اين ارتباط مرموز معتاد شده بودم . در اين مدت اگر خودم شماره اي از او داشتم ، بدونِ معطلي قدم پيش مي گذاشتم و تماس مي گرفتم . اما اكنون بايستي روزها و لحظه هايم را در انتظاري واهي و شايد هم بي فرجام ، سپري مي كردم .

اما او پس از پانزده روز تلفن كرد و با صدايي مأيوسانه گفت :

ــ افسوس كه نتوانستم ديگر زنگ نزنم و حيف كه قلب ما مردها از شماها مهربانتر است و افسوس كه در دوستي و معرفت پابرجاتريم !

و ديگر چيزي نگفت . آن وقت من پرسيدم :

ــ تو هيچ گاه كوه مي روي ؟

گفت :

ــ كم و بيش ، چطور مگر؟

گفتم :

ــ مثل اين است كه آدم در كوه آرام آرام با هر قدمي كه برمي دارد از تعلقاتش فاصله مي گيرد. مي داني ، در كمركشِ همين كوهِ حاشيه ي شهر نقطه ي غريبي هست كه همه از آن هراسانند اما من خيلي دوستش دارم . آنجا، يعني درست پشتِ همان آخرين پيچِ تند، صخره سنگي هست رو به پرتگاهي مخوف ، من هر وقت كوه مي روم ، مدت ها همان جا پشت به همان صخره مي نشينم و به پايين نگاه مي كنم .

عجيب است ، در آنجا فاصله ي ميان مرگ و زندگي به اندازه ي يك تار موست . مي نشينم آنجا و به همه چيز فكر مي كنم ، اصلاً گاه در يك لحظه وسوسه مي شوم تا همانند آن عُقابي كه جلويِ چشمانم و بر فراز دره اي عميق بال مي گستراند و جولان مي دهد، خودم را از آن بالا رها كنم و ديگر از تمامي بيم و اميدها خلاص شوم .

و بعد ادامه دادم :

ــ مي داني در آن نقطه و پشت به همان صخره به همه چيز فكر مي كنم ، به زندگي ، به دنيا، به آسمان بالايِ سر و به دشت هاي روبه رو، به كودكي ام ، به جواني ام ، به روزگارم ، به آرزوهايم و به ...

آن وقت ساكت شدم و او پرسيد:

ــ به چي ؟

گفتم :

ــ به مرگ ... راستي تو درباره ي مرگ چه فكر مي كني ؟

با دلخوري گفت :

ــ آه ! مرگ حقيقت است و تنها نغمه ي غم انگيز اين سمفوني زيبا.

گفتم :

ــ نه ! مرگ ، فضيلت است و تنها پايانِ رهايي بخش اين معما.

گفت :

ــ چه مي گويي ! مرگ ، كجا فضيلت است ؟

گفتم :

ــ آنجا كه درد، رنج ، بيماري ، زوال ، فقر و تباهي است و آنجا كه دروغ و خيانت .

گفت :

ــ مي خواهم ببينمت .

ــ گفتم دوباره مي آيم و باز هم مي آيم اما فقط برايِ اينكه خود لحظه اي ديدار تازه كنم و نه چيزي بيشتر.

پس از مكثي ادامه دادم :

ــ با چه مهارتي پروانه اي تنها و آزاد را در ميان تارهايي كه آرام آرام اما به استادي تنيدي زمين گير خويش ساختي .

و چون همچنان ساكت بود، ادامه دادم :

ــ اما تو هرگز مرا نخواهي ديد!

آن وقت گفت :

ــ اصلاً مقصر خودم هستم كه حالا تو اين طور بيرحمانه قضاوت مي كني .

گفتم :

ــ چطور مگر؟

گفت :

ــ در همان اولين قرار، بايد خود پا پيش مي گذاشتم و در ميان آن بوته هاي انجير كه مخفي شده بودي به ديدنت مي آمدم و در همان دومين قرار بايد خود برمي خاستم و از ميانِ آن دخترانِ مدرسه اي دستت را مي گرفتم و پايِ قرارت مي آوردم . اما در هر دو بار تنها به انتظار نشستم تا خودت پيش آيي و به عهدت وفا كني .

در حالي كه قلبم از حرف هايش به لرزه افتاده بود و دهانم از حيرت باز مانده بود

پرسيدم :

ــ تو مرا ديدي ؟

گفت :

ــ هر دو بار! با همان لباس تيره و شال مشكي بلند بر رويِ موهايي قهوه اي و در بين دختران بازيگوش مدرسه اي كه از مقابلم مي گذشتند؛ دو چشم سياه كه متفاوت مي نمود.

احساس مي كردم زبانم بند آمده است و توان جواب ندارم . گويي يكباره تماميِ آن ديوارهايِ نفوذناپذير ترس و ترديد فروريخت و ديگر خود را از هر قيدي رها احساس مي كردم . دلم مي خواست همين لحظه كنارم بود تا به پاسِ آن همه متانت و وفاداري و به عذرِ اين همه بدعهدي و پريشان گويي ، او را مي بوسيدم .

دوباره گفت :

ــ مي خواهم ببينمت .

گفتم :

ــ مي آيم ، اصلاً اين بار براي جبران دفعات قبل زودتر مي آيم و به انتظارت بر روي همان نيمكت چوبي مي نشينم .

آخر هفته با ذوق و شوقي خاص خود را آراستم ، زيباترين لباسم را پوشيدم و همان شالِ سياه رنگي را كه دوست مي داشت رويِ سر انداختم و به سويِ وعده گاه شتافتم . مي ترسيدم كه مبادا لحظه اي كوتاه را از دست بدهم . مي خواستم زودتر در همان محلِ موعود به انتظارش نشينم ، به انتظار اين همدمِ ساعاتِ دلتنگي و اين مونسِ لحظاتِ بي كسي ام ، به انتظار صاحب آن صدايِ دلنشيني كه اينك سلطان روح و قلبم شده بود. غرق در اين خيالات بودم كه ناگهان ديدمش كه داشت از روبه رو خرامان و خندان پيش مي آمد اما تنها نبود و دست در دست دختري زيبا و آراسته ، هر دو سرخوش از زمزمه اي در ميانشان . ناگهان بر جايم ميخكوب شدم و انگار همه دنيا پيش چشمم تيره و تار شد، چه زود كاخ كاغذي رؤياهايم فروريخت و چه زود ايماني كه به انسان و عشق آورده بودم تباه شد! بر زودباوري و ناپايداري ام در برابر زبان بازي هاي او نفرين فرستادم و قبل از اينكه نزديكتر شود صورتم را برگرداندم و به سرعت بازگشتم ، اما انگار او نيز لحظه ي آخر مرا ديد و چيزي گفت و چند قدمي به سويم آمد، اما من ديگر هيچ چيز نمي ديدم و هيچ صدايي نمي شنيدم و به سرعت خود را در ميان جمعيت گم كردم و به سمت خانه بازگشتم . اما نه ، به خانه نيز بازنگشتم ، گويي اختيار قدم هايم را نداشتم و آنها داشتند مرا به سمت و سوي روزهاي تنهايي و ميعادگاه هميشگي دلتنگي هايم ، يعني كوهستان مي بردند، با اينكه سرد بود و خلوت و چند نفري بيشتر آن اطراف پرسه نمي زدند اما من آشفته و غرق در افكارم با سرعت داشتم بالا و بالاتر مي رفتم ، بعد به همان نقطه ي غريب و همان صخره ي سحرآميز رسيدم ، يك بار ديگر بر همان سنگ خاره تكيه دادم و افكارم را متوجه اوهام بر باد رفته ام كردم . نفس زنان و ملتهب مدتي را همان جا گذراندم و به تمام اين ماه هاي فريب و ريا انديشيدم و بر خود كه بازيچه ي مشتي تزوير و دروغ شده بودم لعنت فرستادم .

خورشيد داشت بي صدا و سنگين به سوي مغرب پايين مي رفت تا پشت بلندترين قله پنهان شود، دوباره همان افكار موهوم به ذهنم هجوم آورده بودند، فكر پوچي حاكم بر هستي ، فكر سراب بودن تمام سوداها، فكر خرابي و نامردمي و دغلكاري آدم ها، فكر كسالت و بي حاصلي زندگي و بعد دوباره وسوسه ي مرگ و تصور پاياني شجاعانه و اختياري بر تمامي اين فريبكاري ها... و آنگاه دلم قوت گرفت ، يك قدم بر لبه ي آن پرتگاه پيش تر رفتم ، حتي سوز سردي كه مي وزيد نيز نمي توانست دانه هاي درشت عرق روي پيشاني ام را بسترد و گرماي پيكر آتش گرفته ام را اندكي فرونشاند، پاهايم سست تر شدند و خويش را با همه وجود به سمت پايين رها كردم ، اما انگار درست در آن لحظه ي آخرين و در واپسين دم انگشتاني نيرومند به دور بازوانم حلقه شد و بدن بي حس و رخوتناكم را به سمت عقب كشيد، چون يك لحظه صورتم را برگرداندم و صاحب آن دستان را ديدم ، بي اختيار خويشتن را در اختيار او رها كرده ، سر در سينه اش قرار دادم و چشم هايم را بستم ، خداي من او اينجا چه مي كرد! هر دو لحظه هايي در سكوت و بي خبري و وحشت و در همان فضاي ملتهب آنجا نشستيم و بعد كه به خود آمدم با دست او را عقب زدم و به او مثل غريبه اي ناآشنا و مزاحم رسيده از راه گفتم :

ــ لعنتي ، ديگر راحتم بگذار و برو با دل مشغولي هايت سرگرم باش ! خشمگين گفت :

ــ اي ديوانه ي حسود! خواهرم بود و هنوز آنجا، آن پايين منتظر ماست .

تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه دوباره با شرم در آغوشش خزيدم و گونه ام را روي سينه اش كه هنوز نفس نفس مي زد گذاشتم و در دل بر ندانم كاري و خشم و تعجيل خويش و آن كار احمقانه اي كه مي خواستم بكنم ناسزا فرستادم .

روزها و فصل هايي كه رفته بود آن قدر حرف و حديث و بحث و حكايت با همديگر داشتيم و آن قدر در گوش هم نجوا و زمزمه كرده بوديم كه ديگر اكنون فارغ از هر گونه ترس و ترديد و دغدغه ، هر دو خيلي زود در مقابل تمناي دل و سوداي روح مان تسليم شديم و جفت آخرين خويش شديم و زندگي مشتركي را آغاز كرديم .

شايد همه چيز از ابتداي آشنايي خانواده ها و خواستگاري تا برگزاري مراسمي ساده و بي تكلف در شهرستان ما، چند روزي بيشتر طول نكشيد و تمام آن دل نگراني ها و پرس و جوها و تشريفات و مراسم ، همه و همه با همدلي و هم نفسي ديرين ما دو نفر به سادگي و سهولت و بي ريايي آب و باد و آفتاب گذشت و به انجام رسيد و دوباره هر دو به سر كار و زندگي خود بازگشتيم ، با اين تفاوت كه قرار شد فعلاً همان خانه ي كوچك و ساده من ، خانه بختم باشد و آنجا را با كمك يكديگر به سادگي آراستيم و اينها همه مقارن نخستين ماه بهار بود.

هر بامداد پنجره ام را با سرخوشي به روي آسمان صبح مي گشودم و براي گنجشك هايي كه هنوز روزي خود را در ايوان روبه روي اتاق من مي جستند، چيزي مي پاشيدم و بعد به آسمان و زمين و زمان نظري خريدارانه مي انداختم ، نگاهم از رنگ و نور و طراوت آفتاب و از صف ممتد و به هم فشرده ي درختان صنوبر حاشيه ي خيابان جان مي گرفت و نسيم خوش سحرگاهي را به اعماق سينه ام فرو مي بردم و با برگ و باد و قاصدك ها نجوا مي كردم . قطره هايي چند بر گل برگ هاي نورسته و گلدان هاي پامچال و زنبق كنار پنجره آب مي پاشيدم و زير لب چيزي مي خواندم و بعد خود را مي آراستم و به نيت بيدار كردن دلدارم با سروصدا سفره اي مهيا مي ساختم ، تا او را نيز در اين سرخوشي خويش شريك كنم .

روزها و شب ها از پي هم مي گذشتند و ما دو تن ، همچون دو چكاوك مست بي خبر، بال در بال يكديگر مي پريديم و نفس در نفس هم مي دميديم و سر در آغوش يكديگر مي آرميديم .

من همچنان سرگرم كارم بودم ، مي خواندم ، مي نوشتم ، ترجمه مي كردم و به تدريس مشغول بودم و او نيز به تازگي در يك شركت حفاري بزرگ مشغول شده بود. دو هفته در كنار من بود و دو هفته دور از من ، روي يك سكوي نفتي در جنوب . اما انگار مهجوري او مشتاقي بيشتر مرا همراه داشت . وقتي مي رفت تا يك هفته دلمرده و پريده رنگ بودم ؛ درست مثل همين شمعداني هاي روبه رويم و مثل همين آفتاب افسرده ي پاييزي . اما هفته دوم به محض بازگشتن اش بار ديگر شاداب و ترانه خوان مي شدم ؛ درست مثل همين باراني كه مي باريد و مثل همين فاخته اي كه گاه آوازي سرمي داد.

خانه ي دلتنگ و پرملالم هميشه در آستانه ي بازگشت او رنگ و صفايي ديگر مي گرفت . غبار از شيشه و آينه مي گرفتم و فرش و قالي را مي روبيدم و ايوان و كوچه را آب مي پاشيدم ، پيراهني به رنگ شاد زنده ، درست همرنگ روزگارم مي پوشيدم و غذايي را كه دوست داشت تدارك مي ديدم و بعد به انتظارش مي نشستم و چون صداي قدم هايش را مي شنيدم ، سراپا شوق به سوي در مي شتافتم و آن را مي گشودم و نفس زنان به گردنش مي آويختم و دوباره روزهايي در سبكباري و بي خبري با جفت خويش نجواكنان از شاخساري به شاخسار ديگر مي پريديم و آوازخوانان از باغچه اي به باغچه ي ديگر مي گريختيم . هفته ها مي گذشت و ماه ها و فصل ها و ناگهان سالي طي شد و ما همچنان به كامروايي و عشرت و آسمان و زمين به تماشا و حسرت ، و من مانند طفلي دبستاني ، تازه داشتم واژگان انسان و عشق و زندگي را با تمامي تار و پودم تجربه مي كردم . حضور او، صداي او و نگاه او به راستي برايم رستاخيزي دوباره بود، بارها و بارها با خويشتن و تنها و در كوه و دشت و صحرا به شوق فرياد برمي آوردم كه : آه خدايا، زندگي هست ، عشق هست و انسان چه والاست

يك روز عصر زودتر از معمول صداي قدم ها و بعد در زدن او را شنيدم ، در يك چشم برهم زدن خود را پشت در رساندم و ذوق زدگي خود را از آمدن زودهنگامش پنهان نكردم ، رنگي پريده و نگاهي بي رمق داشت و چون با دلواپسي چشم به او دوختم ، گفت ، مريض شده ام و بايستي كمي استراحت كنم . دستپاچه خود را كنار كشيدم و زودتر بستري مهيا ساختم و كمك كردم لباس هايش را عوض كند و باز دل نگران منتظر ماندم تا بيشتر بگويد. مي گفت ، چند روزي است اشتهايش را از دست داده و چند باري است كه خون بالا آورده و حالا مرخصي استعلاجي گرفته و آمده تا آزمايش هايي بدهد بلكه زودتر روبه راه شود و برگردد. گفتم :

ــ شايد از غذاي ناسالم آنها باشد و از اين پس ديگر به حرفت گوش نمي دهم و خودم برايت غذا درست مي كنم تا ببري .

و چون خسته و خواب آلود از رنج سفر به نظرم رسيد و پلك هايي كه از فرط خستگي داشت روي هم مي افتاد، مثل بچه اي خواباندمش و رواندازش را تا گردنش بالا كشيدم و پاورچين پاورچين از اتاق بيرون آمدم تا چيزي باب ميلش براي شب روبه راه كنم .

تا چند روز نگذاشتم پايش را از خانه بيرون بگذارد و اين قدر تر و خشكش كردم تا باز سرحال آمد و روبه راه شد و دوباره اين فرصتي را كه طلب نكرده حاصل شده بود، به همزباني با يكديگر و گشت و گذاري گاه گاهي غنيمت شمرديم .

در آستانه ي بازگشت بود و اصلاً در بند پي گيري نتايج آزمايش هايش نبود. مي گفت ، نه ديگر نياز نيست و حالش خوب شده است كه به اصرار من و براي اطمينان نزد پزشك شركت رفتيم و او نيز بار ديگر آزمايش هايي مفصل نوشت و بعد هم به دكتر ديگري ارجاع مان داد و نهايتاً آن پزشك هم در حالي كه برگه هاي آزمايش روي ميزش پراكنده و عكس هايي را كه از استخوان هايش گرفته بود بر چراغ روبه رويش آويخت ، از او خواست بيرون باشد و مرا مثل آدم هاي سرد و گرم چشيده و دنياديده تنها گير آورد و برايم توضيحاتي داد و دست آخر خطاب به من گفت كه نتايج آزمايش ها و عكسبرداري نشان مي دهد او نوعي سرطان خون دارد و آينده اش هيچ معلوم نيست و بايستي خيلي مراقب باشيم . راستي آن دكتر سنگدل فكر كرده بود من كي هستم و او كجاي جان و روح من جاي دارد كه اين طور در كمال خونسردي و آرامش حرف مي زد؟ من همين طور مات و مبهوت نگاهش مي كردم و او همچنان حرف هايش را دنبال مي كرد. من مثل برق زده ها روي صندلي خشكم زده بود و ديگر فقط حركت لب هايش را مي ديدم . دوست داشتم همه ي اينها اوهامي بيش نباشد و تمام را در خواب ديده باشم . تا اينكه چند بار اسمم را پشت سر هم صدا كرد و من به خود آمدم و در همان آشفتگي و پريشاني از اتاق خارج شدم . حس مي كردم حلقه اي آهنين دور گلويم پيچيده و چيزي به سنگيني همه ي دنيا روي سينه ام تلنبار شده و هر دو با تمام توانشان داشتند بر من فشار مي آوردند، وقتي بيرون آمدم و او مرا با آن حال و روز ديد، به گوشه اي كشاند و با حيرت پرسيد:

ــ چي شده ، مگر دكتر چي گفت ؟

و چون خاموشي مرا ديد يك مرتبه او نيز ساكت شد و آهسته گفت :

ــ فهميدم سرطان گرفته ام . مي دانستم ، همان اول خودم از آن حال و روزم بو برده بودم ، اما آخر چرا من ؟

يك مرتبه بغضم تركيد و همان جا گوشه ي راهرو به گريه افتادم . هر كسي كه از كنار ما مي گذشت با دلسوزي نگاهي به من مي انداخت و نگاهي به صورت ساكت و رنگ پريده ي او و زير لب دعا مي خواند و مي گذشت . فردا صبح وسايلش را جمع كرد و مي خواست برود. اصلاً زير بار نمي رفت و مي گفت :

ــ چيزيم نيست ، نگران نباش !

اما من تا چند روز ديگر پيش خود نگاهش داشتم و همه را نيز خبر كردم تا شايد كاري از دست كسي برمي آمد و يا حداقل كسي در اندوهم شريك مي شد و زير بالم را مي گرفت . چند تا دكتر ديگر هم عوض كرديم و هر كدام چيزي مي گفتند.

اوايل هفته ي بعد كه خوب روبه راه شده بود، دوباره به محل كارش بازگشت اما هنوز يك هفته نشده بازگشت ، يعني اين بار با ماشين اداره بازگرداندنش . رنگ و روي زارش خبر از حال نزارش مي داد. دوباره بسترش را آماده ساختم و به اصرار خواباندمش . مثل پروانه دورش مي گشتم و او با همان چشماني كه هنوز از آتش ميل به هستي و سوداي عشق به زندگي مي سوخت ، فقط آمد و رفت و حركات مرا تماشا مي كرد. چاره اي نبود بايستي درمان را شروع مي كرديم ، به خاطر همين اندكي حالش رو به بهبود گذاشت . اما ديگر در وجودش از آن سرزندگي ، شور، نشاط و آن جنب و جوش لبريز از حيات خبري نبود. سلطان جسم و روحم داشت همين جا در مقابل چشمانم مثل شعله اي كه رو به احتضار رود، آرام آرام فرومي فسرد و خاموش مي شد.

اوايل ، در خانه ي كوچك مان غوغايي برپا بود. همه جمع مي شدند و دلجويي مي كردند. مرتب يا كسي مي آمد و يا كسي مي رفت . دلسوزترها در خفا گريه مي كردند و دورترها ابراز همدردي و اظهارنظري و نشان پزشك ديگري را در اختيارمان مي گذاشتند. اما چند ماهي كه گذشت همه رفتند و دوباره من ماندم و او. من ديگر اصلاً كارم را رها كرده بودم و همه زندگي ام شده بود مراقبت از او. هر گاه بحران تبي پيش مي آمد پاهايش را در ظرف آبي مي گذاشتم و به آرامي مي شستم و هر لحظه هجوم هذياني به سراغش مي آمد بر پيشاني اش پارچه اي مرطوب مي بستم و به نوازشش مي پرداختم . هر وقت از درد بي تاب مي شد بي صدا گريه مي كردم و با قرص و دارويي آرامش مي ساختم و هر زمان زخمي و جراحتي برمي داشت آن را بر پوست و گوشت خود حس مي كردم و آهسته بر آن مرهم مي نهادم . هر موقع حالش بدتر مي شد چند شبي در بيمارستاني بستري اش مي ساختم و خود از شب تا صبح كنار بالينش مي نشستم و هر شب و نيمه شبي چيزي نياز داشت بي مهابا از خانه بيرون مي زدم و برايش آماده مي ساختم . تمام بند بند وجودم در تلاش براي بهبود او و همه ي تارهاي روحم به نماز و دعا براي سلامتي او مشغول بود، اما افسوس كه انگار دست تقدير را چاره اي ديگر در آستين و پاي سرنوشت را راهي ديگر در پيش روي بود.

يك روز صبح ، پس از يك شب تمام بي خوابي و ناله و پريشاني ، تازه چشمانش برهم رفته و آرام گرفته بود و من در ايوان خانه داشتم به گل هاي خشكيده در كوزه ها آب مي دادم و علف هاي هرز كنار آنها را حرس مي كردم ، آن وقت بي اختيار و ناگهان هرچه خار و خاشاك در دستم جمع شده بود را به سمت آسمان پرتاب كردم و با خشم گفتم : اي زمانه ي بي چشم و رو! ديدي آخر اين دو دلداده هم نفس را نگون بخت ساختي و اي روزگار حسود ديدي آخر اين دو فاخته سر فرو برده درهم را به تير چشم زخم خود بر زمين انداختي ...

سرانجام بعد از شكوه هاي ديگر خودم نيز رفتم و كنار تخت او به خواب رفتم .

هر تمهيدي بي فايده و هر تلاشي بي حاصل بود. چند بار به تهران رفتيم و هر بار مأيوس تر از پيش بازگشتيم . عفريت نابهنگام بيماري همچون صاعقه اي كه به ناگاه شاخسار سرسبز درختي تناور را بر فراز تپه اي در صحرا به كام خود كشد، هر روز در كار كاستن وجود او بود و دم به دم نحيف ترش مي ساخت و او خود با چشماني باز و ذهني آگاه ، به تماشاي زوال و خاموشي شمع هستي اش نشسته بود و ديگر به آنچه از ازل بر لوح سرنوشتش نوشته شده بود تسليم بود. هر بار سخني از يأس و نااميدي مي گفت ، با عجله ميان حرفش مي دويدم و آيه هاي صبر و اميد بر زبان مي راندم و هر لحظه كلامي از خداحافظي و وداع به ميان مي آورد با مهرباني سرش را به سينه مي فشردم و ترانه هاي عشق و وفا در گوشش مي خواندم و روزگارمان به همين منوال مي گذشت و روز و حالمان همين گونه طي مي شد.

اواخر پاييز بود و طبيعت نيز به همان حال و روز من حالش رو به وخامت گذاشت . دو هفته بود در بيمارستان بوديم و هر روز خون تازه به او تزريق مي كردند و هر شب تنها خودم تيماردارش بودم و اجازه نمي دادم كس ديگري نزدش بماند. شبي كه حالش از هميشه وخيم تر بود و تا سپيده صبح چشمانش بر هم نرفته بود و مي ناليد و پريشاني مي كرد و من هر بار مي دويدم و دكتر و پرستاري بر بالينش مي خواندم و آنها نيز دارويي تجويز مي كردند و مي رفتند، نزديك سپيده صبح ديدم دوباره نفسش به شماره افتاده است و لبانش خشكيده و از تب مي سوزد، خواستم باز كسي را خبر كنم ، دستم را محكم نگاه داشت و رها نكرد و نفس نفس زنان در حالي كه به زور چشمانش را باز نگاه داشته بود، نگاهم كرد. همان جا آرام گرفتم و گونه هايم را به صورتش چسباندم و شروع كردم زير لب به زمزمه خواندن و برايش درد دل كردن ؛ اينكه چقدر دوستش مي داشته ام و چطور عاشقش بوده ام و همين طور آرام و آهسته داشتم شرح دلدادگي ام را در گوشش نجوا مي كردم كه ديدم پس از ماه ها دوباره لبخندي از سر رضايت بر لبانش نقش بست و بعد از چند لحظه سينه اش را بالا آورد و نفسي بلند كشيد و ديگر تكان نخورد. اما من همچنان سر در گوشش ، نواي دوستت دارم را ترنم مي كردم تا كم كم صورتش مثل گل يخ به سردي گراييد، در حالي كه هنوز رايحه ي دل انگيزش نفسم را آكنده بود... و باز من ماندم و تنهايي و پاهايي كه از او سرپا مانده و دست هايي كه از او گرما گرفته و قلبي كه او به طپش انداخته بود
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
اين كدام اجباري است كه به نوشتن دارم و چه نيرويي است كه پيوسته دستم را به سوي قلم برده و مرا وادار به نوشتن مي كند؟ نمي دانم ...

شايد ميل به عرضه ي خويشتن خويش باشد بر سينه ي سپيد و بي غل و غش كاغذ و بر اثبات اينكه فارغ از ماجراي موهوم هستي و نيستي هنوز هستم و دارم نفس مي كشم ...

شايد اعلان جنگي باشد به خصم بي ترحم روزگار كه مي گويد: مهلت عمر رو به پايان است و فرصت حيات رو به انجام ...

شايد جستن نقشي باشد كه چون نفس ايستاد از آن همه هاي و هوي باقي بماند و بپايد ...

شايد فريادي باشد بر سر هر آنچه زندگي نام گرفته است و تمامي آن بار سنگيني كه وبالش شده است ...

شايد تيغ آخته اي است از نيام بركشيده و عربده كشان پرده ي سياهي هاي نمي دانم را نشانه رفتن ، نمي دانم كه هستم ، از كجا آمده ام ، چرا آمده ام و رهسپار كجايم .

شايد افروختن كورسوي چراغي باشد در اين وهم آبادي كه نامش زندگي است تا كليدي جويم براي گشودن راز سر به مهر هستي ...

آيا از ژرفا و مغاك قيرگون نيستي ، اين ذره ي پردغدغه را باز هم راهي به گستره غريب و دلچسب حيات هست ؟ آيا اين كاروان رو به عدم را كاروانسرايي ديگر و گذرگاهي دوباره هست ؟

آن پرده نشين باشكوه كه تمامي اين ترانه ها و بهانه ها از اوست كجا منزل دارد و چه در سر داشته ؟ شايد هم اين همه فقط غريو عصيان بار حلقومي خشمگين باشد كه فرياد مي زند ... نه ، هيچ كس حق نداشته آدمي را به ميدان چنين بازي عبث و دردآوري فراخواند...

خانم ها، آقايان ! تا دقايقي ديگر درفرودگاه بين المللي مهرآباد به زمين خواهيم نشست . لطفا پشتي صندلي هاي خود را ...

صداي آرام مهماندار، دكتر ملك را به خود آورد، خودكار سبز رنگش را در جلد چرمي دفترچه ي قديمي خاطراتش قرار داد و آن را فروبست . نگاهي از پنجره به بيرون انداخت ، بال سمت راست هواپيماي غول پيكر بويينگ ، اندكي به پايين ميل كرده بود و همان طور كه سينه ي ابرها را يك به يك مي شكافت ، مدام از ارتفاع خود مي كاست .

امروز دقيقاً شش سال و چهار ماه مي شد كه كشورش را ترك كرده بود. در تمام اين مدت حتي يك بار نتوانسته بود كه سري به وطن بزند، چرا كه نه مجالي در بساطش بود و نه مالي ! ناگهان چهره ي شكسته ي مادر و نگاه معصومانه ي تنها برادر معلولش ، پيش چشمانش مجسم شد. طي اين سالها فقط چند باري توانسته بود برايشان نامه بنويسد و حالا موفق شده بود به تنها سفارش مادر جامه ي عمل پوشاند و به درسش خاتمه دهد. از طرف ديگر هرگز مادر لب به شكوه و شكايت نمي گشود و همواره وانمود مي كرد كه هيچ مشكلي ندارند و هنوز قادرند گليم خود را از آب بيرون كشانند! با اين همه ، دكتر شرايط سخت خانواده اش را درك مي كرد و مي دانست چشم اميدشان به آينده دوخته شده است . هر چه بود امروز پس از اين همه فراق و انتظار، با دستي پر برمي گشت تا از اين پس عصاي دستشان باشد. البته اين سفر زودتر از اينها بايد به آخر مي رسيد، اما به يمن تلاشها و شايستگي هايش پس از اتمام دوران تحصيل در رشته ي جراحي ، براي يك دوره ي فوق تخصص ، از انگلستان به آمريكا اعزام شد و او به رغم تمام اشتياقي كه به بازگشت داشت ، رهسپار آن سوي آبهاي اقيانوس گشت . اينك پس از طيِ عالي ترين مدارج علمي به كشور باز مي گشت .

صداي برخورد چرخ هاي هواپيما با باند فرودگاه ، بار ديگر او را به خود آورد، كمر بند ايمني را گشود و مهياي پياده شدن گشت . خوشبختانه چندان در فرودگاه مهرآباد معطل نشد و با بليت يكسره اي كه از قبل براي شير از تدارك ديده بود، پس از چند ساعتي با هواپيماي كوچكتري ، تهران را به مقصد شيراز ترك كرد.

در اثر خستگي راه ، خيلي زود چشمانش به هم رفتند و بار ديگر خاطرات گذشته مجال يافتند كه بر سرش هجوم آورند.

پدرش را سال ها قبل از دست داده بود. او مردي زحمتكش و بانشاط بود و به واسطه ي همين صفات هم در ميان اهالي زبانزد بود و مورد احترام . پيشه ي اصلي اش درودگري بود و به وقت كسادي بازار و تنگي عرصه ي معاش ، به مدد يال و كوپال و سر و شانه اش ، در يك چشم بر هم زدن بساط معركه گيري علم مي كرد و زنجيري پاره مي كرد و سيني اي مي دريد و گاه نيز مي خوابيد و مي گذاشت تا جيپي از روي قفسه ي سينه اش عبور كند. به اين ترتيب هيچوقت دست خالي به خانه باز نمي گشت و اصلا به همين خاطر لقب پهلوان رحيم گرفته بود.

به ياد مي آورد برادر كوچكترش ، زينل در بدو تولد به زردي مبتلا شد و خانواده به خاطر فقدان امكان تعويض خون در آن شهرستان دور افتاده ، مجبور شدند به شيراز منتقلش كنند. وقتي به شيراز رسيدند، ديگر دير شده بود و طفل معصوم محكوم شد تا بقيه ي عمر را با عقب ماندگي ذهني سر كند. درست از همان مقطع بود كه با خودش عهد كرد بالاخره روزي در شهرشان ، بيمارستاني مجهز احداث كند تا ديگر، مادران و كودكان با مرگ دست و پنجه نرم نكنند.

همچنان كه در ميان خواب و بيداري ، خاطرات دور و نزديكش را مرور مي كرد هواپيما بر فراز شهر شيراز چرخي زد و فرود آمد. با آنكه لحظه ي دقيق ورودش را به احدي نگفته بود با استقبال غيرمترقبه ي آشنايان دانشگاهي و برخي از سرشناسان هم ولايتي مواجه شد. در ميان همه ي آنها چهره ي تكيده و شكسته ي حاج رستم پيله ور، ريش سفيد محله را به جا آورد. همان كسي كه با محبت پيش آمد و پيشاني اش را بوسيد و از جانب تمام همشهرياني كه دورادور خبر موفقيتهاي علمي پزشك شهر خود را در خارج از كشور شنيده و اينك به استقبال او شتافته بودند، به او خير مقدم گفت .

صبح روز بعد، نخستين سمپوزيوم علمي دكتر ملك در حضور شماري از اساتيد و دانشجويان پزشكي برگزار شد، ابتدا رياست بخش جراحي بيمارستان عهده دار ارائه ي معرفي اجمالي سوابق علمي و مدارك تخصصي او شد و سپس دكتر ملك خود، دست آوردهاي سفر علمي شش ساله اش به اروپا و آمريكا را براي حضار تشريح كرد بياناتش با استقبال شاياني از سوي حاضران مواجه شد.

پس از اتمام جلسه ، در حين پذيرايي از اساتيد و متخصصان در تالار، رياست دانشكده به ميهمان خود يعني دكتر ملك روكرد و گفت :

ــ استاد! دلم مي خواهد بدانم از چه زماني اين دستورهاي علمي و جالب را عملاً در اختيار بيماران شهرمان قرار مي دهيد؟

دكتر ملك با لبخندي پاسخ داد:

ــ در حال حاضر بيش از شش سال است كه از ديدار خانواده ام محروم بوده ام ، امروز بعدازظهر به شهرستان مي روم تا با آنها ديداري تازه كنم . چند روز ديگر برمي گردم و در خدمت خواهم بود.

«اما مگر مي شود همه چيز را نوشت ؟ مگر مي توان تمامي مكنونات دروني خود را بر اين صفحات اغواگر و هوسباز كاغذ كه همانند زني افسون كار آغوش باز كرده و دلبري مي كند، عريان ساخت و به تماشا گذارد؟ مگر جرأتي هست تا هر آنچه بوده ايم و هستيم را همانند اسبي چموش به مهميز قلم كشيده ، يكسره بر صفحه كاغذ به يورتمه رفتن واداريم ؟ كيست كه بتواند هزار توهاي ذهنش را پيش چشمان همگان بگشايد و از اوهام ، ترديدها، جهالت ها، دروغ ها و رياكاري هاي خويش پرده بردارد؟ كيست كه اين همه را بنماياند و پاي پرداختِ تاوان سنگين آن نيز بيايستد و آيا اساسا لزومي هست كه آدمي تمامي هويت نهايي اش را مكتوب ساخته ، به نمايش بگذارد.

بن بست عجيبي است اگر بنويسيم هر آنچه را تاكنون بوده ايم رهايي بخش و خوشايند است ، درست نزديك شدن به نوعي احساس آزادي و خلاصي از هزار جور بند و زنجيري كه از ابتداي عمر بر ذهن و اراده خويش افكنده ايم و اگر همچنان جرات ابراز خويشتن و پرداخت بهايش را نداشته باشيم و باز هم كوهي از اعترافات بازگو نشده را در سينه تلنبار نگه داريم بايستي در قفا به تنهايي گريزناپذير نوع انسان در حيات و مرگ ايمان آوريم و اندوهگين شويم و همچنان سردرگريبان بمانيم .»

اتوبوس فرسوده اي كه در آن