تبليغاتX
فکر آزاد
 
فکر آزاد
 
 
مادر سادات زهراست ای بخیل تشنگی قدرت است این قال و قیل مهدی زهرا پناه میر ماست رنگ سبز مرهمی بر درد
 

اشاره

مردم عرب خوزستان در سال های اخیر هر از چندی در معرض توجه رسانه ها و نهادهای مطبوعاتی داخلی و خارجی وسازمان های حقوق بشر قرار می گیرند. و هر طرف وهر  کس وناکسی هم از ظن خود یارشان می شود. سخنان خانم میر بک مشاور امور زنان استاندار خوزستان درباره زنان عرب خوزستان نیز از این مقوله خارج نیست.

 من پیش از پرداختن به این سخنان لازم می دانم، بعدهای مختلف قضیه را بشکافم. هم چنین باید بگویم زنان عرب لایه ای گسترده از جامعه عرب خوزستان و این نیز یخشی ازجامعه بزرگ ایران است واین مجموعه های انسانی تاثیری جدلی بر یکدیگر دارند.  

 اصولا وضع و سرنوشت زن عرب را نمی توان جدای از سرنوشت مردم عرب خوزستان بررسی کرد. یعنی هرگونه داوری در باره زنان عرب وشرایط زندگی شان بدون بررسی شرایط اجتماعی، فرهنگی و تاریخی خلقشان ما را به نتایجی اشتباه می کشاند. ضمنا در بررسی وضع آنان باید شرایط عینی و ذهنی زندگی آنان وارتباطشان با قومیت مسلط را در نظر داشته باشیم.

 

 وضع اجتماعی

 زن عرب خوزستانی در سرزمینی می زید که خورشیدش، خاک را می سوزاند وگل و گیاه وسبزه تا سیزده فروردین بیشتر دوام ندارد. زن در این فضا زود می پژمرد وبر بسیط طبیعتی که بخشنده است گرفتار سرنوشت بغرنجی می شود که خواست او نیست. تاری تنیده از پیشداوری ها و سنت های نابه هنجار.

 زنان عرب خوزستانی یکی از سخت کوش ترین زنان میهنمان به شمار می روند. آنان در روستاها و حاشیه شهرها، در سنین پایین روانه خانه شوهر می شوند. شیردوشی، پخت وپز، بچه داری، شوهر داری، رختشویی، کارشاق باغ و مزرعه وچرداق، حمل آب ازچاه یا نهر یا رودخانه ومشارکت در بنای خانه های مسکونی گِلی یا بلوکی، از جمله کارهایی است که از بام تا شام، روز زن روستایی را می آکند. به اینها باید تیمار بزرگسالان وبیماران را نیز اضافه کنیم والبته بچه داری به معنای نگهداری میانگین 7- 8 بچه در هر خانه است.

 زن روستایی عرب در طبیعت طاقت فرسا و سنت های طاقت فرساتر زندگی نمی کند؛ بلکه فقط زنده است، زجر می کشد وتنها امیدش فرزندانش هستند که در سالخوردگی - اگر به آن سن برسد- تکیه گاهش باشند.

 از دیدگاه منطق عشایری که سایه شوم خودرا همچنان بر روستاها وحاشیه شهرها گسترده است، از زمان جاهلیت تاکنون پیوند دختر عرب را با پسر عمویش درآسمان ها بسته اند واین در نظام کهن سال عشیره ای یعنی اعطای حق به پسر عمو یا پسر پسر عمو - یا هرکس که در این مدار جای می گیرد- تا مالک رقاب یا درواقع صاحب اجازه ازدواج دختر باشد. بی اجازه عمو یا پسر عمو یا بستگان پدر، دختر حق ندارد با کسی ازدواج کند واین در قاموس قبیله کفر شمرده می شودوکیفرش، دعوا و جدال و آتش افروزی و گاهی قتل است. کافی است پسر عمو به خواستگار غریبه یا حتا پسر دایی اخطار کنند واو اصرار ورزد، ولو پدر ومادر دختر هم موافق باشند، خون به پا خواهد شد، مگر این که ریش سفیدان وسیدان پا پیش نهند. عموزادگان در این عرصه حق وتو دارند و بی رضایت آنان هیچ دختر عمویی نمی تواند ازدواج کند. گاهی شده پسر عمو قدری انعطاف نشان می دهد و دربرابر اخذ مبلغی - اغلب گزاف- از پدر یا خواستگار دختر، خودرا کنار می کشد واجازه ازدواج با غیر از خاندان را توشیح می نماید. وگرنه پسرعمو حتا اگر زن هم داشته باشد حق دارد دختر عمو را به عنوان "هوو" در گرو خود داشته باشد واین به ویژه در میان خانواده های شیوخ و موالی بسیار معمول است؛ چون اصولا دختر به غیر از شیوخ و موالی نمی دهند. آنان بارها دختری با تحصیلات دانشگاهی را مجبور کرده اند تا با پسر عمویی بی سواد یا با تحصیلات پایین یا دارای شغلی بسیار پایین تر از شغل دختر ازدواج کند. پاسداران این آیین غیر انسانی از این بابت دغدغه ای به خود راه نمی دهند چون تاکیدشان بر اجرا و تداوم این رسم جان سخت جاهلی است. البته دیری است که برخی از شیخ زادگان این سنت برتری جویانه را زیر پا نهاده اند واز غریبه و غیر شیوخ زن می گیرند وزن می دهند. " نهوه" واژه ای است که به

این سنت مندرس اطلاق می شود. پیداست که این واژه از " نهی"  می آید. دایره عمل این سنت - همان گونه که گفتم- مختص کسانی است که در روستاها زندگی می کنند  یا با ذهنیت روستایی در شهرها به سر می برند و به ندرت آن را در محله هایی می بینیم که بیش از شصت سال سابقه شهرنشینی داشته باشند.

 اعطای زن به عنوان "هدیه" به بازماندگان شیخ یا مولا یا بزرگ عشیره یا اجبار زن از یک عشیره به ازدواج با فردی از عشیره دیگر به عنوان دیه عشایری مقتول آن عشیره - که "فصلیه" نامیده می شود- جزو سنت هایی است که درحال اضمحلال اند وبه ندرت در جامعه عرب خوزستان دیده می شوند.         

 افزون بر روستاها، ما زنان عرب را در کسوت کارگری درکارخانه ها  وموسسات خدماتی شهرهای بزرگ همچون اهواز و آبادان و خرمشهر می بینیم. البته  حضور آنان در بیمارستان ها بیش از کارخانه هاست که اساسا نیاز به تخصص دارند. اما در شهرهای کوچک و بزرگ خوزستان اغلب دست فروشان پیاده روها - اعم از ماهی فروشان، سبزی فروشان وخرده ریز فروشان- از زنان عرب اند.  این زنان واژبخت به لایه ای تعلق دارند که می توان آن را مادون پرولتاریا نامید. آنان که بازار نادری وعامری و بیست وچهار متری اهواز یا بازارهای شادگان و دشت آزادگان و آبادان وخرمشهر وشوش و خلف آباد ود یگر شهرهای استان را دیده اند به این مساله واقف اند. اینان وقتی از کارهای بیرون فارغ می شوند، کارهای سخت وبی مزد خانه، انتظارشان را می کشد. والبته بچه داری در این جا  به معنای میانگین هفت تا هشت بچه در هر خانه است. زن عرب خوزستانی در هنگام پیری نیز سرنوشت روشنی ندارد؛ چون اغلب زنان عرب بیمه نیستند ودر سالمندی – به ویژه در شهرهای بزرگ -  با مشکلات فراوانی روبه رومی شوند. این قضیه در شهرهای کوچک که روابط عاطفی وخانوادگی قوی تر است کمتر به چشم مي آید.

 از بررسی اشتغال زنان عرب در بیرون از خانه مشخص می شود که آنان نقش اقتصادی و اجتماعی گسترده ای دارند والبته همچون مردان عرب - اغلب- اجبارا به کارهای کم تخصص یا فاقد تخصص اشتغال دارند واز نظر هرم اجتماعی در پایین ترین طبقات و لایه های اقتصادی و اجتماعی جامعه شغلی استان خوزستان جای می گیرند. البته زن عرب همان گونه که در باغ های حمیدیه و رامهرمز وکشتزارهای شوش وعنافجه و شعیبیه وشرکت نفت فعال است در دانشگاه ها و بیمارستان ها ومطبوعات و دوایر دولتی  نیز دوشادوش مردان کار می کند. پزشک است و مهندس و دبیرو هنرمند وحتا مغازه دار. ولی نسبت به جمعیت این قوم، این نسبت بسیار پایین است. درواقع اقلیت قدرتمند سیاسی واقتصادی  وعمدتا مهاجروغیر عرب  شهرهای بزرگ  خوزستان، بیشتر مشاغل تخصصی مربوط به زنان- از کارگری صنعتی و کارمندی گرفته تا مشاغل بالاتر-  را به عهده دارند.

در این جا نیز ستم قومی (ملی) آشکارا چهره کریه خودرا نشان می دهد.

 ضمنا باید توجه داشت که وضع زنان وتبعیضی که بر آنان درجامعه ایران می رود بر زن عرب خوزستانی نیز اعمال می گردد؛ چون خواهی نخواهی تابع نظام قضایی و حقوقی ایران وقوانین مربوط به آن است.

 ما بارها جمله "فروپاشی اجتماعی" را از زبان جامعه شناسان وسیاستمداران کشورمان شنیده ایم که دلالت آن را در وضع کنونی جوانان، زنان و قومیت ها جستجو می کنند. مطبوعات - وتا همین چند روز گذشته - بارها  صحبت از میزان بالای خودکشی زنان در استان هاي ایلام وکرمانشاه و  گلستان کرده اند. نیز اخیرا معاون سازمان بهزیستی از فشارها وازدواج های اجباری دختران در کردستان صحبت کرد که در مطبوعات درج گردید. این بدان معناست که زنان کشورما با مشکلات خاصی روبه رو هستند که البته این مشکلات در استان های قومیت نشین یعنی کردستان و کرمانشاه و ایلام (کرد و لرنشین) ، گلستان (ترکمن نشین) و زنجان (ترک نشین) و خوزستان(عرب نشین) شدت بیشتری دارد.    

  ضمنا فراموش نکنیم که جنگ ایران وعراق بختک سیاهی بود که هشت سال تمام زندگی زن عرب خوزستانی را در چنگال خونین خود فشرد. زن، پدر وفرزندان از روستای سعیدیه بستان تا چویبده آبادان، خانه های ویران را ترک کردند وآواره دیگر شهرها شدند.

 زن عرب در این مدت با هر بمباران دشمن، مختصر بار وبنه خودرا می بست و همراه سایر اعضای خانواده - والبته با مسوولیتی دوچندان- خانه و کاشانه و کشتزار را به امان خدا رها می کرد تا شاید خود و جگرگوشگانش را نجات دهد. واین کار نه یک روز  ودو روز یا یک سال و دوسال بلکه هشت سال تکرار شد. چه بسیار زنان و کودکانی که در این بمباران ها و گلوله باران ها کشته شدند وداغی بر دل مادرانشان گذاشتند؛ داغی داغتر از تازیانه خورشید. در واقع بار اصلی جنگ را خوزستانی ها – وبه ویژه – عرب ها تحمل کردند.

 مردم خوزستان همچنان از آثار ویرانگر این جنگ رنج می برند واین استان هنوز جایگاه پیشین خودرا نیافته و جزو عقب مانده ترین استان های کشوراست. ویرانی های جنگ هشت ساله  فقط مادی نیست ومحدود به ساختمان و خانه و کارخانه ورودخانه وپل ونظایر آنها نمی شود بلکه شامل آسیب های  روحی و روانی است که خودرا در میزان بالای جرم و جنایت و اعتیاد و بیکاری و طلاق ومرگ ومیر ناشی از بیماری های شیمیایی و سکته وسرطان وسقط جنین  نشان می دهد. بنا به اظهارات یکی از پزشکان اهوازی، بسیاری از زایمان ها در دوره جنگ به شکل غیر طبیعی صورت گرفته که  سقط جنین های گسترده و تولد نوزادان ناقص وغیر طبیعی پیامد آن بود واین امر تا سال ها پس از پایان جنگ نیز ادامه یافت. بی گمان عوارض روانی و جسمی ناشی از این جنگ ویرانساز تا نسل ها وسال ها، مردم را رنج خواهد داد.  میدان های گسترده مین در خوزستان همچنان جان بی گناهان را درو می کند ودر این عرصه فرقی میان زن ومرد نیست.

من در نوشته هایم بارها به این موضوع اشاره کرده ام و گفته ام که نسبت سرقت و قتل و اعتیاد و شمار خلافکاران و زندانیان در خوزستان در خوشبینانه ترین حالت چندین  برابر مشابه آن در استان های فارس نشین است که برخی از آنها جمعیتی به مراتب بیشتر از استان خوزستان دارند. درواقع ریشه اصلی این مشکلات در ستم قومی و ریشه های فرعی اش در پیامدهای جنگ دارد.

 مسوولان قضایی و سیاسی استان خوزستان بارها درباره نسبت بالای ناامنی و دیگر ناهنجاری ها و آسیب های اجتماعی در استان خوزستان صحبت کرده اند که ذکر آنها هفتاد من مثنوی می شود. اما آنان به ندرت درباره علل وریشه های این موضوع سخن رانده اند. متاسفانه سهم عرب های عقب نگه داشته شده در این آمارها بالاست. من در این جا فقط به یک خبر در روزنامه جمهوری اسلامی مورخ 13/8/82 اشاره می کنم و می گذرم. خبر می گوید: " دو اعلامیه با امضای خانواده معظم شهدا وامت حزب الله در خصوص نگرانی مردم خوزستان از وضعیت نا امنی وسرقت مسلحانه بخصوص در شهر اهواز در نماز جمعه هفته قبل اهواز توزیع شد. در یکی از این اعلامیه ها خطاب به استاندار خوزستان گفته شده است: متاسفانه هرج ومرج و غارت وچپاول در در خوزستان بیشتر از هر نقطه دیگر به چشم می خورد که سوزندگی آن جان دل را می سوزاند و حقا بر استاندار محترم است که به عنوان اولین فرد مسئول استان به این نابسامانی پایان دهد وزنگ امنیت را در استان به صدا در آورد.آقای استاندار چگونه است که این همه قتل وغارت وناامنی در جامعه وجود داشته باشد ولی دستگاه سیاسی و امنیتی استانداری هنوز نتوانسته است راه و چاره ای برای این معضل بیندیشد؟"         طبق آماری که یکی از نمایندگان اهواز در مجلس شورای اسلامی در اختیارم گذاشته است نشان می دهد از کل 7200 زندانی خوزستان 6500 نفر آنان عرب هستند که حدود 42000 خانواده وابسته به این زندانیان هستند. این نشان می دهد که بیش از 90 درصد از زندانیان زندان های استان خوزستان عرب هستند که شماری از آنان را زنان تشکیل می دهند.

 درشهر اهواز حدود 22000 دستفروش وجود دارد که بخشی از آنان را - همان طور که پیشتر گفتم-  زنان عرب تشکیل می دهند.

به ضرس قاطع می توان گفت که 98 درصد این دستفروشان،عرب هستند. اگر به رقم 80000 نفرعرب روستایی  که بر اثر طرح  عرب برانداز توسعه کشت نیشکراز زمین آباء واجدادی شان کنده شدند و آواره وحاشیه نشین کلان شهری مثل اهواز گشتند در خواهیم یافت که چرا این همه دست فروش ومعتاد وبیکار عرب در این کلان شهر به سر می برند.  

 طبق همین آمارها 35000 معتاد در استان خوزستان وجود دارند که 27000 نفر آنان عرب هستند واین به معنای آن است که عرب های بومی این استان بیش از 77 درصد از معتادان را تشکیل می دهند.

 

 وضع فرهنگی

 من در مقاله "قومیت ها و توسعه در ایران" از نسبت ترک تحصیل دانش آموزان عرب خوزستان به میزان 33 درصد در ابتدایی، 50 درصد در مرحله راهنمایی و 70 درصد در مرحله دبیرستان سخن گفته ام. بی گمان دختران نسبت بالایی از این آمارها را تشکیل می دهند.

 در دهه چهل شمسی در دبیرستان نظام وفا- که بزرگترین دبیرستان دخترانه آن زمان اهواز به شمار می رفت - از 2000 دانش آموز دختر فقط حدود 20 نفر آنان عرب بومی بودند؛ یعنی فقط یک درصد. تازه در آن هنگام شمار مهاجران غبر عرب در اهواز به مراتب کمتر از امروز بود. پس از انقلاب بهمن 57 و گسترش طبقه متوسط بر شمار دانش آموزان دختر عرب در اهواز افزوده شد که حدس می زنم اکنون چیزی در حد 30-40  درصد کل دانش آموزان دختر باشد. البته این خود نتیجه  تحولی است که طی سی – چهل سال اخیر پدید آمده اما هنوز تا نسبت 70 درصد (میزان جمعیت عرب های شهر اهواز) راه طولانی درپیش است.

 به این آمارها توجه کنیم:

 * 6،6% ظرفیت بزرگترین دانشگاه خوزستان یعنی دانشگاه شهید چمران اهواز در اختیار 66% از جمعیت بومی (عرب) خوزستان است.

 * سهم 5% از جمعیت کل کشور- یعنی سهم عرب های خوزستان- فقط 0،15% (پانزده صدم درصد) از ظرفیت تحصیلات دانشگاهی کشور است. یعنی از هرده هزار دانشجوی ایرانی فقط 15 نفر آنان عرب خوزستانی هستند ( توجه کنیم که دربرابر هر 10000 نفرایرانی بیش از 2300 نفر دانشجوی فارس زبان داریم).

 * 66% از جمعیت بومی خوزستان – یعنی عرب ها- 4،7 % از مطبوعات استان را به زبان خود منتشر می کنند (یک ماهنامه عربی- فارسی صوت الشعب دربرابر 21 نشریه فارسی که اخیرا به مدت 8 ماه به علت عدم حمایت مالی دولت، تعطیل بود).اگر مطبوعات سراسری فارسی را در نظر بگیریم، این نسبت به زیر صفر می رسد. درمقابل 34% جمعیت غیر عرب استان 95% مطبوعات خوزستان را به زبان فارسی منتشر می کنند. تازه ما در این جا اصل 15 قانون اساسی را داریم که بر حق قومیت ها در نشر مطبوعات به زبان هایشان تاکید دارد و درروزگار شکوفایی مطبوعات آقای خاتمی به سر می بریم.

 * در کل شهر اهواز- با 70% جمعیت عرب -  یک ناشر کتاب های عربی وجود ندارد یا به عبارت دیگر به آنان مجوزاین کار را نمی دهند. 

 بسیاری از زنان عرب خوزستان چه در شهرهای بزرگ و چه کوچک، فارسی نمی دانند یا درواقع بی سوادند چون امکان تحصیل - نه به زبان مادری نه به زبان فارسی-  را نداشته اند. در روستاهای عرب نشین  نسبت بی سوادی زنان بیداد می کند و می توان گفت حدود 90  درصد از زنان عرب خوزستانی بیش از 35 سال بیسوادند. این نسبت میانگین در شهر اهواز به 95 درصد ودر شادگان به حدود 100 درصد می رسد. اما میانگین نسبت بی سوادی در میان زنان عرب خوزستانی کمتر از 35 سال به 65 درصد می رسد. این بدان معناست که فقط 35 درصد زنان عرب خوزستان فارسی می دانند.

 * زنان عرب در خوزستان هیچ گونه نهاد یا سازمان صنفی یا مدنی خاص خودرا ندارند. نهادهای موجود که عمدتا دولتی وشبه دولتی و توسط زنان فارس اداره می شوند – هرچند خوب هم باشند – نمی توانند هیچ گونه ارتباطی با زنان عرب برقرار کنند. چون هم زبان و هم فرهنگشان باهم تفاوت دارد. از سوی دیگر نهادهای مسوول حاضر نیستند در این زمینه  به هیچ زن عرب اجازه فعالیت مدنی بدهند. در این جا بد نیست به یک تجربه شخصی اشاره کنم. خانم فریبا عذاری – دانشجوی کنونی فوق لیسانس ودبیر عرب اهوازی- هفت سال است که در پی اخذ مجوز یک نهاد مدنی براي زنان عرب به نام "مجمع النساء العربیات" است. او در این هفت سال تقریبا همه درها را کوبیده است وحتا یک بار قضیه را با آقای خاتمی درمیان گذاشته اما درخواست وی همچنان درهزار توی  میزها و کشوهای استانداری خوزستان ووزارت کشور خاک می خورد. به او می گویند که واژه عرب را از انجمنش بردارد و فعالیت خودرا محدود به زنان عرب نکند. این را به موسسان حزب الوفاق و دیگر افرادی که خواهان تشکیل انحمن های ادبی یا فرهنگی هستند نیزمی گویند. خانم عذاری به این مسوولان گفته است که زنان غیر عرب الی ماشاءالله سازمان وانجمن ونهاد خاص خودرا دارند، آن چه وجود ندارد نهاد مدنی ویژه زنان عرب است که بازبان و ادبیات و فرهنگ خودشان با آنان تعامل نماید تا بتواند با کار جمعی و مدنی بر رفتارآنان تاثیر بگذارد. احتمالا درخواست های مشابه دیگری نیز در این زمینه وجود دارند که هیچ گونه ترتیب اثری به آنها داده نشده است.       

 البته درسال های اخیر ما شاهد مشارکت فعال  تر مردان وزنان عرب خوزستانی به ویژه در عرصه های فرهنگی و اجتماعی هستیم. درسال 1381 سه زن عرب خوزستانی در صدر لیست 9 عربی بودند که به عضویت شورای شهر اهواز انتخاب شدند. در همین سال حدود 1400 دانش آموخته عرب از دانشگاه های استان داشتیم که بیش از پنجاه درصد آنان دختر بودند. این نسبت البته در قیاس با جمعیت عرب های خوزستان بسیار پایین است اما نشانگر کوششی است که زنان  و مردان این قوم برای جبران عقب ماندگی های تحمیلی انجام می دهند.

 وقتی ما از ویژگی های قومی مردم عرب خوزستان صحبت می کنیم به پاره ای از آداب ورسوم مندرس نیز نظر داریم که قید وبندهای سنگینی را بر زن عرب تحمیل می کند. از مهمترین این سنت ها " نهوه" است.

 وسخنی نیز با خانم میربک

من البته با خانم پری میربک دراین نکته موافقم که زن عرب – وبلکه کل مردم عرب خوزستان – دچار نوعی عقب ماندگی فرهنگی و اجتماعی هستند، اما آیا ایشان و امثال ایشان که هر از گاهی در فیلمی یا مصاحبهای یا مقاله ای این مساله را مطرح می کنند از خود پرسیده اند که مسوول این عقب ماندگی کیست؟

 من  با آمارهای ایشان در زمینه قتل های ناموسی موافق نیستم چون با نوعی اغراق همراه است و تجاوز با محارم را کاملا تکذیب می کنم. درواقع ما شاهد نوعی تناقض گویی در صحبت های ایشان هستیم: از یک سو می گویند در یک طایفه طی دوماه 45 زن و دختر کشته شده اند و از سوی دیگر اظهار می دارد که به محارم خود تجاوز می کنند. اگر این مردمان تا این حد تعصب ناموسی دارند که به خاطر کوچکترین بهانه ای زنان را می کشند، چگونه خود به محارمشان تجاوز می کنند. رسمی که هیچ گاه در میان اعراب نبوده است ونیاکان همینها بودند که در صدر اسلام این آیین زشت را که در ایران عصر ساسانی رایج بود، برداشتند وازدواج با محارم را تحریم کردند. ضمنا اگر میانگین قتل 45 زن در یک طایفه – ونه حتا عشیره و قبیله که بزرگترند-  را درست بدانیم، باید در عرض دوماه و باوجود بیش از 300 طایفه شاهد قتل 12500 زن ودختر عرب و طی یک سال 75000 زن عرب در خوزستان باشیم. اگر چنین چیزی صحت داشته باشد باید به حال وروز کشورمان و ثروتمندترین (وفقیرترین) استانمان وبه حال و روز دولت و قوه قضاییه زار زار گریه کنیم. این آمارها البته عاری از صحت است وپارامترهای دیگری جز کشف حقیقت در ارایه آنها دخالت دارند.من در این جا قصد کالبدشکافی شخصیت و گرایش های سیاسی ایشان را ندارم که بحثی طولانی است. فقط  من نقطه مشترکی می بینم میان این خانم و دیگر کسانی که هراز گاهی با بزرگنمایی برخی پدیده ها می کوشند عقده های تاریخی، جغرافیایی و  قومی خودرا برسر این قوم ستمدیده خالی کنند. البته این گلایه از استاندار خوزستان هم هست که آیا در میان زنان تحصیلکرده عرب خوزستانی هیچ کس وجود ندارد که صلاحیت مشاوربودن ایشان در زمینه مسایل زنان عرب را داشته باشد باشد و خانمی را برای این کار تعیین کند که نابومی ونآشنا با زیر وبم مسایل عرب های خوزستان است.البته این عادت همه استانداران و مسوولان کشوری در دهه های گذشته بوده واختصاص به استاندار کنونی این استان ندارد. آیا این نشانگر نوعی عدم اعتماد یا بدگمانی مسوولان نسبت به هموطنان عربمان در خوزستان نیست؟

 آماری که روز 17/8/82 از سوی آقای سهراب بیگ مدیر کل دادگستری خوزستان در مسجد تقوای اهواز اعلام شده نشانگر کاهش نسبت قتل های ناموسی در استان خوزستان طی 15 سال اخیر است.

 گفتنی است که آمارهای رسمی اعلام شده توسط ایشان مربوط به همه قومیت های ساکن خوزستان است.

 

 سال                                             فقره قتل ناموسی

 1368                                             56

 1381                                             28

 1382                                             13

 

 ایشان گفتند 85% قتل ها متعلق به دوشیزگانی است که برحسب تهمت یا شک وشبهه به قتل رسیده یا قربانی کشمکش های طایفه ای و عشیره ای بوده اند.  

البته نهادهای مدنی و سیاسی نظیر حزب الوفاق و  روشنفکران و روحانیان آگاه عرب وغیر عرب خوزستان، طی سال های اخیرمبارزه گسترده و آگاهی بخشی را علیه این گونه سنت ها انجام داده اند که بی تاثیر نبوده است. اما برای ریشه کنی اساسی آنها نیاز به اقدامات اساسی و برداشتن موانع از سرراه مردم عرب به طور عام و زنان عرب به طور خاص است. به گمان من می توان وباید این اقدامات اساسی انجام گیرد زیرا این رفتارها ذاتی عرب های خوزستان نیست. اینان براثر شرایط تاریخی وسیاسی خاصی در چاله عقب ماندگی اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی افتاده اند. این عقب ماندگی به آنان تحمیل شده است واگر این شرایط تغییر کند این عقب ماندگی ها نیز رفع می شود یا از شدت آن کاسته می شود.

 متاسفانه براثر سیاست های تبعیض آمیز 80 سال گذشته، مردم عرب خوزستان که بیش از 3  ملیون نفر جمعیت دارند - و نیمی از آن را زنان تشکیل می دهند- هم از هموطنان فارس و هم از هم زبانان عرب خود درکویت و امارات و قطر وعراق عقب ماندند. 80 سال پیش کویت وامارات وقطر از بافتی عشایری برخوردار بودند وهنوز هم هستند اما نسبت جرم و جنایت وقتل های ناموسی در این کشورها درقیاس با خوزستان بسیار کمتراست. فرزانگان، دلیل آن پیشرفت و اسباب این پسرفت را در می یابند ونیازی به باز کردن قضیه نمی بینم.    

 بی گمان برای کاهش بی سوادی در میان زنان (ومردان) عرب

نیاز به اجرای اصل 15 قانون اساسی است. یعنی تدریس زبان مادری وقومی شان در دوره ابتدایی.     

 هم چنین برای تغییر ذهنیت و رفتار و کردار مرد عرب خوزستانی به ویژه در روستاها وحاشیه شهرها نیاز به کار فرهنگی هست. من باز هم تکرار می کنم باید به روشنفکران عرب – اعم از زن ومرد- اجازه دهیم با توده های مردم تماس داشته باشند واین کار جز از طریق نهادهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و نهادهای خاص زنان عرب انجام نمی شود. نقش نهادهای فرهنگی عربی در محله ها و روستاها را نباید فراموش کرد. باید مطبوعات بیشتری به زبان عربی  برای ارتقای فرهنگ و مبارزه با خرافات و سنت های مندرس منتشر شوند. این مطبوعات باید همچون مطبوعات فارسی از حمایت دولت و وزارت ارشاد برخوردار باشند.

ایجاد گروه های هنری عربی – موسیقی و تآترونظائر آنها – می تواند در جهت فرهنگ سازی و تلطیف احساسات مردم ایجاد و حمایت شوند. چیزی که متاسفانه اکنون دراداره کل ارشاد استان انجام نمی گیرد. البته اين نقد به خود روشنفكران عرب خوزستان نيز هست كه دختران، خواهران و همسران خودرا بيش از بيش وارد فعاليت هاي اجتماعي و فرهنگی کنند ومانع معاشرت آنان با برادران عرب روشنفکرشان نشوند. ما این را باید حتی در زندگی اجتماعی ومیهمانی های خانوادگی نیزرعایت کنیم.

 ابتکار حزب الوفاق در مشارکت زنان عرب در کنگره اخیر حزب را باید به فال نیک بگیریم اما به نظر من به جای دو نفر از کل 120 نفر شرکت کننده باید نصف یا حداقل سی – چهل زن عرب در این کنگره شرکت می کردند.

 در نهایت باید گفت زن عرب خوزستانی که قهرمان عرصه های محتلف کار در خانه و بیرون خانه و باغ و کشتزار وکارخانه است، گاهی قربانی تعصبهایی می شود که  ناشی از عقب ماندگی های تحمیلی است ومن هیچ شکی ندارم که این تعصب ها - و جنایت های ناشی از آن-  با میزان عقب ماندگی ها نسبت مستقیم دارد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
 
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
  چه بي حيا شدي دختر...
 
  مادر لاي پاي نوزادش رو چرب مي كنه دختر كوچولوقهقهه ميزنه ، پدر ميگه " ببر اون اتاق عوضش كن، چه بي حيا شدي دختر..."
 
  فقط 4 سالشه، نق مي زنه مي خواد با پسر كوچولوي همسايه بازي كنه ، پدر از راه مي رسه ممانعت مي كنه قول قاقا لي لي ميده ، دختر كوچولو گريه مي كنه همبازيش رو مي خواد. پدر غرولندكنان دستش رو مي كشه، "چه بي حيا شدي دختر..."
 
   يك مقنعه سرش مي كنند مي برندش به مدرسه، دخترا جدا ، پسرا سوا، معلمهاش همه خانومند. تو كتابها به جز در باره امين و طاهره كه خواهرو برادرند ازهيچ ارتباط ديگه اي نوشته نشده فقط  مي دونه بايد موهاشو از پسرا بپوشونه.  وقتي با پسر خاله اش تلفني صحبت مي كنه برادرش رگ گردنشو كلفت ميكنه فرياد مي زنه "هروكر بسه، چه بي حيا شدي دختر..."
 
يه چيزايي از دوستانش در گوشي شنيده، قاچاقي فهميده چه جوري درست شده و از كجا بدنيا اومده از مادر بزرگش مي پرسه  "آقاجون چه جوري ماچت مي كنه؟" جواب مي شنوه "به حق چيزهاي نشنيده، چه بي حيا شدي دختر..."
 
 حالا ديگه 14 پونزده سالشه با اينكه شنيده اگه با پسرها تنها بشه جيزش مي كنن و كارهاي بي تربيتي انجام ميدن اما يك نيازدلپذير توي دلش جوونه زده.  يك كشش لذت بخش خواستني به جنس مخالف.  دست خودش نيست وقتي پسره بهش ميگه  "جون خوشگله"، دلش قيلي ويلي ميره وقتي در اينباره به مادرش ميگه  جواب مي شنوه  "چه بي حيا شدي دختر..."
 
صداش در مياد عاشق پسر همسايه شده پدر ميگه "هرچه زودتر بايد دادش به شوهر آخه بي حيايي هم حدي داره..."
 
هر كسي مي دونه كه در جامعه ايران روابط دو جنس عادي و طبيعي نيست محدود كردن ارتباط دختر و پسر و سركوب نيازهاي جنسي و آتش و پنبه خواندن دو جنس باعث شده  نيازهاي سكسي جوانان ايراني بخصوص دختران به طور طبيعي رشد نكنه چه برسه به اينكه ارضا بشه.  از اونجايي كه هيچ آموزشي در اين زمينه درخانواده و مدارس داده نمي شه وصحبت در باره سكس تابو شده، سركوب احساسات جنسي به صورت ارزشهايي با عنوان نجابت و حيا معنا پيدا مي كنه. افكار مذهبي و مرد سالارانه باعث شده كه دو جنس در برخوردشون با يكديگر و زندگي طبيعي و لذت بردن بر خلاف اغلب مردم دنيا در كنار همديگه دچار مشكل باشند. زنان صرفا به صورت ابزاري براي توليد مثل ورفع نياز جنسي مرد  و دفع شهوت و در يك كلام حفره شناخته بشوند و وجوه ديگر شخصيتشون و از همه مهمتر رضايتشون از ارتباط جنسي كمترين اهميتي نداشته باشه.  از طرفي  اين مسئله باعث ميشه زنان امنيت اجتماعي نداشته باشند و در كوچه و خيابون متلك بشنوند، انگولك بشن و مورد اذيت و آزارو اهانت قرار بگيرند و بخاطر حفظ آبرو دم بر نيارند و در اين بيغوله نابرابر، نا خود اگاه رفتارهاي جنسيتي نشون بدن  و با عشوه گري و قر و غمزه و چشم و ابرو كاراشونو پيش ببرند.
 
 آنچه مسلمه، اینه که  دختران نوجوان ایرانی هیچگونه آگاهی علمی از روابط جنسی، انواع آمیزش، وسایل و روشهای جلوگیری،  بیماریهای مقاربتی و ایدز ندارند و بدليل اينكه اغلب از سوی مردان خانواده مورد بی مهری و خشونت قرار می گیرند بدون آگاهی کامل و درک درست از ارتباط جنسی با اولین آشنایی به خونه های خالی کشونده میشن و اغلب به زور مورد تعرض قرار می گیرند یا برای حفظ بکارتشون تن به ارتباط به روشهایی که ابدا تمایل به انجامش ندارند می دن و اگر هم به قول معروف، بند رو آب داده باشند مجبورند هزینه های سنگینی رو بابت ترمیم  بکارتشون بپردازند.  البته ناگفته نمونه که تا اینجا ی قضیه مربوط به اقشار مرفه و پولدار ایرانیه،  دختران طبقه پایین و فقیرجامعه یا طعمه قتلهای ناموسی میشن و یا از خونه فرار می کنن و توسط باندهای فحشا و تجارت دختران مورد سوء استفاده قرار مي گيرند و برای گذران زندگیشون تن فروشی می کنند.
 
 بعضی از دختران که به اصطلاح به فکر آبروی خانواده هستند به خود ارضايي رو ميارند وبدون در نظر گرفتن آسيب هاي ناشي ازارضا نشدن بعد رواني اين نوع ارتباط بوسيله سكس تلفني واينترنتي خودشونو ارضا ميكنند كه اتفاقا خيلي هم رايجه. و يا تحت فشار و بی قراریهای جنسی در حالیکه ابدا تصمیم به تشکیل خانواده ندارند صرفا برای ارضای نیاز جنسیشون در سنین پایین تن به ازدواج زود رس و غیر آگاهانه میدن که کاشکی مشکلات در همین جا خاتمه پیدا می کرد اما تازه اول مصیبته.  اگر از اختلافات و عدم تفاهم و درک متقابل که معمولا گریبانگیر اینگونه ازدواجهاست بگذریم از این مسئله نمیشه گذشت که در اکثر خانواده های ایرانی ابدا به میل و رضایت زنان برای انجام عمل جنسی بهایی داده نمیشه و زنان همواره باید در انتظار ابراز تمایل شوهرانشون برای همخوابگی باشند و اگر زبونم لال درخواست هماغوشی بکنند یا رفتار سکسی ماهرانه ای از خودشون نشون بدن مورد مواخذه و سوء ظن قرار می گیرند که مثلا فلان کار رو از کجا و توسط چه کسی یاد گرفتند، می تونم به جرات بگم که بیشتر از نیمی از زنان شهری ایرانی با واژه ارگاسم و رضایت کامل جنسی بیگانه هستند.  زنان روستایی که وضعيتشون مشخصه.  تازه اينهمه كه گفتم معضلات مربوط به يك ارتباط جنسي طبيعي بين دو جنس مخالفه.  كش و قوسهاي بحث و اظهار نظر در باره همجنسگرايي، سكس در بين افراد يك خانواده ، سكسهاي دسته جمعي و گروهي كه ديگه نور علي نوره.
 
خلاصه اینکه اينايي كه گفتم يك اظهار نظر كارشناسانه نيست. صرفا ديده ها شنيده ها تجربيات و تحقيق محدوديست از واقعيت ملموس جامعه كه با وجود اینهمه سکوت، سرکوب و محدودیت و بی توجهی در باره مسایل جنسی نشون ميده دختران ایرانی با مشکلات و استرس فراوون در پیدا و پنهان رابطه جنسی دارند و کسی نمیتونه جلوشو بگیره، افزایش روزافزون تن فروشی، ایدز وشیوع بیماریهای مقاربتی، حاملگیهای خارج از ازدواج،  سقط جنین های غیر بهداشتی و غیر قانونی حرف منو تایید میکنه. با اینکه معتقدم هیچ کسی حق نداره برای اتاق خواب کسی تعیین تکلیف بکنه و انسانها آزادند در هر زمان به میل خودشون با هر کسی که مایلند ارتباط جنسی برقرار کنند، باید اعتراف کنم مجبور شدم قسمتی از حرفامو سانسور کنم چون اگه فامیلم این مطلب رو بخونن، خانومها رو نمی دونم، اما افراد ذکور خانواده بي ترديد یکصدا برآشفته خواهند شد که "چه بی حیا شدی دختر!!!"
 ستاره
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
658م ، بصره. این زمین لرزه که در 37-38 هجری روی داد آسیبی به بار نیاورد. لرزه دیگری نیز در بصره برای سال 714 م ثبت شده است که به نظر می رسد رویداد ناموثقی بوده باشد.

حدود 734 م ، سیستان. زمین لرزه ای « که هیچکس پیش از آن همانندش را شاهد نبوده» در فاصله 111-120 هجری سیستان را ویران کرد. احتمال دارد که بویژه به زرنگ ‌مرکز این ولایت، آسیب بیشتری رسیده باشد.

735م، وایوتس- دزور. زمین لرزه ای در ارمنستان که بطور محلی ویرانگر بود 10000 تن را در دره علبای مسیر آرپاچای کشت. پسلرزه ها چهل روز دنباله داشت.

743 م، دروازده خزر. در اواخر بهار 743 م زمین لرزه ویرانگری در خاوری، در منطقه دروازه خزر، یعنی تنگ سر دره که از میان کوه نمک می گذرد روی داد.

763م، خراسان. در سال 763 زمین لرزه فاجعه باری در خراسان روی داد که کوه ها را از جای خود حرکت داد و هیچ درختی و سنگی را برجای خویش استوار باقی نگذاشت. باز شناختن ناحیه آسیبدیده ناممکن است اما لرزه، که زمین لغزه هایی را به راه انداخته و یا با دگر ریختی های زمین همراه بوده است. بنظر نمی رسد که به هیچ یک از مراکز جمعیت آسیب رسانده باشد. محل های احتمالی این زمین لرزه، که راههای ارتباطی مهمی از آن می گذشته، می تواند منطقه قهستان ( خواف، قاین، طبس) و یا ناحیه جاجرم، جوین، نیشابور بوده باشد.

815 م، سیستان. در سال 199 ق سومین زمین لرزه ویرانگر در طی هشتاد سال در سیستان روی داد.

819م ، بلخ- طالقان. در ذیحجه 203 زمین لرزه فاجعه باری در خاور خراسان روی داد که یک چهارم شهر بلخ و مسجد جامع آن را ویران کرد. محل های دیگری که به شدت آسیب دید شهرهای فاریاب(‌دولت آباد)  و طالقان ( قلعه ولی ) و مناطق جوزجان در باختر و تخارستان در خاور بود. در این نواحی خانه های بسیاری ویران شد و تلفات سنگینی به بارآمد. لرزه در مرو و ماوراء النهر نیز حس شد. در نتیجه زمین لرزه سطح آب زیر زمینی بسیار بالا آمد و بیابان سدره بین شبرغان و بلخ را آب فرا گرفت و آنرا به سرزمینی حاصلخیز بدل کرد. پسلرزه ها زمان درازی ادامه داشت.

840 م، اهواز. درسال 225 ق زمین لرزه ویرانگری در زاگرس روی داد. در اهواز خانه های بسیار و نیز مسجد جامع ویران شد و مردم شهر را ترک کردند. تپه مشرف به اهواز شکاف برداشت. پسلرزه ها مدتی ادامه داشت.

849 م ، هرات. لرزه آسیبرسانی در هرات درسال 234 ق مایه فرو ریختن برخی خانه ها  شد.

855 م، ری. در سال 241 ق زمین لرزه بزرگی در ری خانه های بسیاری را در آن منطقه ویران کرد و شمار زیادی تلفات به بار آورد. در قم و کاشان، لرزه با شدت حس شد و شاید هم قدری آسیب رساند پسلرزه ها مدتی ادامه داشت.

856( 22 دسامبر)، قومس. در روز سه شنبه 18 شعبان 242 زمین لرزه فاجعه باری در البرز خاوری روی داد که منطقه قومس و ناحیه خراسان باختری، توابع نیشابور، را ویران کرد. در درازنای قطعه زمین حاصلخیزی که به طول 350 کیلومتر میان البرز و دشت کویر، از خور تا فراسوی بسطام و در بخش هایی از طبرستان و گرگان کشیده شده است، 200000 تن کشته شدند و عملاً همه روستاها ویران شد. در منطقه قومس، بیشترین زیان های زمین لرزه به دامغان رسید که نیمی از شهر ویران شد و در ان 45096 تن کشته شدند. در مناطق کوهستانی دگر ریختی های گسترده زمین، و از جمله احتمالاً گسلش سطحی، روی داد. شهر قدیمی قومس، مرکز پیشین ایالتة نیز ویران و احتمالاً پس از زمین لرزه سرانجام متروک شد. یک سوم بسطام فرو ریخت و در منطقه میان این شهر و دامغان،  دو نسل بعد هنوز اثرات زمین لرزه مشاهده می شده است. طبرستان وگرگان نیز در اثر زمین لرزه آسیب دید، و لرزه اثر فاجعه باری بر منابع تامین آب منطقه قومس داشت زیرا باعث خشکیدن چشمه ها و قنات ها شد، و یا با به راه انداختن زمین لغزه هایی مسیر رودهایی را که به سوی دشت جریان داشتند سد کرد.
بیرون از منطقه کلانلرزه ای، نیشابور در سوی خاور و ایالت جبال در سوی باختر و جنوب باختر قومس نیز به شدت لرزیدند و زمین لرزه در ری، قم و حتی در اصفهان حس شد و در آنجا نگرانی زیادی برانگیخت.  پسلرزه ها چند سال ادامه یافت و احتمالاً مایه آسیب هایی در خراسان باختری شد.

858 م، تبریز. زمین لرزه ای در سال 244 ق شهر در حال گسترش تبریز را، که به دستور خلیفه باز ساخته شده بود. تقریباً به تمامی ویران کرد.

859 م، خراسان. به احتمال زیاد این رویداد یک پسلرزه آسیبرسان زمین لرزه 856 م منطقه قومس بوده که در سمت خراسان روی داده است.

863 م ، (‌13 فوریه)، دوین. زمین لرزه ای با ویرانگری محلی در منطقه دوین روی داد و تلفاتی به بارآورد. شهر دوین به شدت آسیب دید. با روی شهر، ساختمانهای همگانی و خانه های بسیاری ویران شدو فروریخت و دنباله لرزه ها به مدت سه ماه بازماندگان را به ماندن در چادرهایی که در فضای باز برپا شده بود واداشت.

864 م ، ( ژانویه)،‌ری. زمین لرزه ای در ذیحجه 249 به ری زیان رساند. این لرزه خانه های بسیاری را ویران کرد و شمار زیادی از مردم را کشت. بازماندگان شهر را ترک کردند و در دشت های 1یرامون اقامت گزیدند. به نظر می رسد که لرزه در قزوین نیز حس شده باشد.

872 م ، (22 ژوئن)، سیمره. در 11 شعبان 258 زمین لرزه ای، به دنبال پیشلرزه آسیبرسانی که روز پیش روی داده بود، منطقه سیمره را ویران کرد. بزرگترین بخش شهر ویران شد. باروی شهر فرو ریخت و حدود 200000 تن کشته شدند. احتمال دارد که شهر سیروان نیز آسیب دیده باشد. لرزه احتمالاً در عراق ، در واسط و بصره، حس شده و نیز سبب زمین لغزه های بزرگی در دره سیمره بوده است.

874 م، گرگان. در اواخر سال 874 زمین لرزها ی با ویرانگری محلی 2000 تن از سربازانی را که در گرگان پناه گرفته بودند کشت. آسیب چنان شدید بود که بسیاری از گرگانیان به بغداد کوچ کردند . لرزه های شدید سه روز دنباله داشت. بعید است که اثرات ویرانگرانه زمین لرزه فراتر از گرگان گسترده بوده باشد.

893 م ( 28 دسامبر)، دوین. در شب 15 شوال 280 زمین لرزه ای در منطقه آرارات، دوین را ویران کرد. خانه ها، محل سکونت اسقف ها و کلیساها ویران شد و بسیاری از ساکنان شهر در ویرانه ها جان باختند. ناحیه  ای که سخت ترین آسیب را دید شهر دوین و پیرامون نزدیک آن بود که در زمین لرزه ای نیز که سی سال پیشتر روی داده بود آسیب چشمگیری دیده بود. بجز حدود 100 خانه همه خانه ها و نیز کلیسای بزرگ و محل سکونت جا ثلیق ویران شد و 30000 تن کشته شدند. آسیب درسراسر دشت آرتاشات، که در آن زمین لغزه ها نیز بر دامنه ویرانی می افزودند، گسترده شد، و گریگور، اسقف رتشونیک و برخی از پیروانش که برحسب اتفاق سرگرم برگزاری فصل ویژه روزه و دعا در کوهستان بودند جان خود را از دست دادند. این زمین لرزه ویرانگری محلی داشت و به منطقه نسبتاً کوچک ولی پرجمعیتی آسیب رساند. تا پنج روز پس از آن لرزه ها باز می آمد و بر میزان آسیب ها می افزود.

902 م، ( ژوئن)، بغداد. رشته ای از تکان های زمین لرزه و توفانهای تندری در رجب 289 نگرانی هایی را در بغداد برانگیخت.

906 م ( آوریل)، وایوتس دزور. زمین لرزه ای در منطقه وایوتس- دزور در ارمنستان شماری آبادی و دیر، از جمله دیرهای کاراکوپ و خوتا کریتس، را ویران کرد. رشته دراز پسلرزه ها سبب شد که منطقه مدتی متروک بماند.

912 م ( مه)، کوفه. در رمضان 299 توفان تگرگی شدیدی به همراه یک زمین لرزه، خانه های بسیاری را در کوفه ویران کرد و کشته های بسیاری به جا گذاشت.

914 م (آوریل)، بخارا. ممکن است که عامل ویرانی مسجد جامع بخارا که بسیاری در آن کشته شدند، زمین لرزه ای در رمضان 301 بوده باشد. در سراسر شهر بسیار کسان مردندو شهر خالی ماند.

943 م ( اوت)، اترک- نسا. در ذیحجه 331 زمین لرزه فاجعه باری در منطقه نسا روستاهای بسیاری را ویران کرد و بیش از 5000 تن را کشت.

زمین لغزه ها در دره سملقان بیش از سی روستا را فرا پوشاند و به نظر می رسد که دگر ریختی های زمین با سد کردن و قطع جریان آب اثرات مهمی بر رودخانه های این دره به جا گذاشته باشد.

956 م ، همدان. اسد آباد و همدان در اثر زمین لرزه ای در این منطقه در سال 345 ق به سختی آسیب دیدند. خانه های بسیاری، و نیز اداره حکومتی در همدان، ویران شد و شمار بسیاری از مردم کشته شدند.

958 م (23 فوریه)، ری – طالقان. در اول ذیحجه 346 زمین لرزه فاجعه باری در شمال مرکزی ایران روی داد. این لرزه همه روستاهای منطقه ری و طالقان را، هم آنهایی که در دشت واقع بودند و هم آنهایی که در کوهستان جای داشتند، ویران کرد، و بیشتر شهر ری بکلی ویران شد و تلفات سنگینی از هر دو منطقه گزارش شده است. در طالقان تنها 30 تن بازماندند و در منطقه ری 150 روستا ویران شد که یکی از روستاهای کوهستانی را زمین لغزه ها فرا پوشاند. کوهی در نزدیکی ری شکاف برداشت و آب از زمین به بیرون ریخت. در کوههای رویان درشمال ری، زمین لغزه های گسترده مسیر رودخانه را بست که آب آن پس نشست و دریاچه ای ساخت. آسیب ها درسوی شمال باختر به دیلمان و در جنوب به قم و کاشان گسترش یافت. لرزه احتمالاً در اصفهان،‌و نیز تا بغداد، حس شده است. پسلرزه های آسیبرسان به مدت چهل روز دنباله داشت،  و در سراسر منطقه شمال مرکزی ایران حس می شد. ممکن است که این زمین لرزه با افت نامعمولی در تراز آب دریای خزر ارتباط داشته است، که به هر ور به نظر می رسد که آن افت پیش از زمین لرزه روی داده بوده است( شکل 3-3).

958 م( آوریل) ، حلوان. در نیسان 347 ق زمین لرزه ای حلوان، سرپل ذهاب کنونی را ویران کرد و بسیاری را در جبال کشت. لرزه، که در بغداد حس شد، و پسلرزه های آن، که به تناوب در سرتاسر ماه های نخست سال ادامه داشت، بر منابع آب زیر زمینی در زاگرس اثر گذاشت.

977 م ( نوامبر)، بغداد. در ربیع الاول 367 چندین لرزه حس شد بی آنکه آسیبی به بار آید.

978 م (17 ژوئن)، سیراف. یکشنبه 7 ذیقعده 367 زمین لرزه ای با ویرانگری محلی در بندر سیراف در فارس روی داد. بیشتر خانه های شهر آسیب دید یا ویران شدو بیش از 2000 تن کشته شدند. پسلرزه ها به مدت یک هفته ادامه داشت و ساکنان شهر در دریا پناه گرفتند.

1008 م (‌آوریل)، دینور. در شب یکشنبه 16 شعبان 398 زمین لرزه ویرانگری در زاگرس مرکزی روی داد. تمرکز آسیب ها در شهر مهم دینور بود که بکلی ویران شد و بیش از 16000 تن، افزون بر آنانکه در زیر زمین لغزه ها ماندند، جان خود را از دست دادند. بازماندگان در بیرون شهر سرپناه هایی برای خود ساختند. در شهر زیان های رسیده به دارایی های مردم بیش از آن بود که بتوان برآورد کرد.

1008 م، سیراف. در بهار سال 398 ق زمین لرزه ای درسیراف و درازنای کرانه خلیج فارس روی داد. کسان بسیاری کشته شدند و شماری کشتی غرق شد که احتمال دارد عامل آن یک موج لرزه ای دریا       ( تسونامی) بوده باشد.

1042 م ( 4 نوامبر)، تبریز. زمینلرزه فاجعه باری در اواخر عصر پنجشنبه 17 ربیع الثانی 434 در تبریز روی داد. بخشی از شهر کاملاً ویران شد و بخشی از آن آسیبی ندید. گفته شده است که 40000 تن جان خود را از دست دادند. گواهی در دست نیست که ویرانی بسیار فراتر از منطقه تبریز گسترده بوده باشد،‌اما پسلرزه های شدیدی که مدتی ادامه داشت، سرانجام شهر را ویران کرد. دژ شهر، باروی آن، خانه ها، گرمابه ها و بازارها، و نیز بزرگترین بخش کاخ فرمانروای شهر ویران شد.
      به نظر می رسد که این لرزه اثر زیانبار دراز مدتی بر تبریز نگذاشته و هیچ تصمیمی برای تغییر جای شهر، که چند سالی پس از زمین لرزه دگر باره ساخته شد، گرفته نشده بوده است.

1052 م (2 ژوئن)، بیهق. زمین لرزه ویرانگری در منطقه بیهق و بویژه در پیرامون مرکز آن منطقه، سبزوار کنونی،‌ روی داد. لرزه اصلی در اول صفر 444 و پسلرزه های آن که به مدت بیش از یک ماه دنباله داشت شهرو باروی آن را به ویرانه ای بدل ساخت. زمین لرزه به گونه ای گسترده حس شد و از سالی که این لرزه روی داد، یک سده پس از آن هنوز به عنوان سال زمین لرزه یاد می شد. کسان بسیاری کشته شدند و باروی شهر به مدت بیست سال به صورت ویران باقی ماند.

1052 م ، خوزستان. درسال 444 ق زمین لرزه ویرانگری از جان و منطقه پیرامون اهواز را لرزاند و باعث فرو ریختن باروها و فرو افتاند کنگره های دژها شد. لرزه اصلی در سرتا سر خوزستان حس شد و از جمله جاهایی که آسیب دیدند، ایذه ( مال امیر) و بویژه منطقه پیرامون بهبهان بود که در آن روستاهای بسیاری ویران شد. کوه بزرگی، احتمالاً در اثر زمین لغزه ها، شکاف برداشت. در طی سالة پسلرزه ها چندین بار تکرار شد.

1058 م( 8 دسامبر)، زاگرس باختری – حمربن. به هنگام غروب 18 شوال 450 زمنی لرزه ای که به     گونه ای گسترده در زاگرس باختری حس شد آسیب چشمگیری به بار آورد و کسان بسیاری را کشت. جنبش های آهسته زمین در بغداد بیم و هراس پدید آورد و باعث فرو ریختن خانه های بسیاری شد. این لرزه نگارانی بزرگی در تکریت برانگیخت و تا عانه، موصل، همدان و واسط حس شد.

1063 م ( دسامبر)، واسط. در ذیحجه 455 تکان ممتد زمین لرزه ای در واسط حس شد و بی آنکه آسیبی برساند.

1064 م، آنی. گفته شده است که زمینلرزه ای در آنی ارمنستان آسیب چشمگیری به برج وباروی شهر رساند.

1066 م(مه)، قهستان. رشته ای از تکان های زمین لرزه در خراسا نروی داد که چند روی در ماه جمادی الثانی 458 ادامه داشت. در قهستان، کوه ها شکافته شد و شماری از روستاها بکلی ویران شد. بسیاری کسان جان خود را از دست دادند و بازماندگان در فضای بیرون ماندند.

1069 م ، جهرم. زمین لرزه ای در خورشان در نزدیک جهرم گویا  باعث از دست رفتن آب قلعه شد، و از اینرو دفاع کنندگان آنرا واداشت تا درخواست صلح کنند.

1085 م ( مه)، ارجان. در محرم 478 زمین لرزه ای ارجان و مناطق پیرامون آنرا لرزاند. و سبب کشته شدن کسان بسیار و فرو ریختن مسجد جامع شد. انبوهی از مردم و احشام در زیر آوار ویرانی ها مدفون شدند. لرزه هم در خوزستان و هم در فارس حس شد.

1087م (‌نوامبر)، همدان. در شعبان 480 زمین لرزه ای همدان و منطقه همسایه اش، جبال را لرزاند. دو برج از دژ همدان فرو افتاد و دو منطقه در حومه شهر ویران شد. خانه های بسیاری فرو ریخت و شماری از مردم کشته شدند. به مدت یک هفته پسلرزه های نیرومندی ادامه داشت و ساکنان شهر تا فروکش کردن لرزه ها به فضای باز بیرون شهر رفتند.

1094 م ( فوریه)، بغداد. در محرم 487 یک تکان زمین لرزه در بغداد حس شد.

1102 م ، دامغان. گرد کوه در منطقه دامغان شاهد رویداد زمین لرزه ای بود.

1102 م (28 فوریه)، هرات. شماری از خانه ها و ساختمان های دیگر در هرات در اثر زمین لرزه ای که به مسجد جامع نیز آسیب سنگینی رساند ویران شد و تلفاتی به بار آمد.

1118 م ( 3 آوریل)، زاگرس باختری. زمینلرزه ای در زاگرس باختری در 9 ذیحجه 511، به گونه ای گسترده در کردستان و در عراق حس شد. در بغداد جنبش های آهسته زمین شماری از خانه ها را، بویژه در سوی باختری شهر، ویران کرد؛ شمار اندکی از آنها، بی آنکه تلفاتی به بارآورند، فرو ریختند.

1119 م ( 10 دسامبر)،‌قزوین. زمین لرزه شدیدی در شب 5 رمضان 513 در منطقه قزوین کسان بسیاری را کشت و آسیب گسترده ای رساند. باروی قزوین ویک سوم شهر ویران شد و آسیب شدیدی  به مسجد ابوحنیفه رسید به گونه ای که به مرمت بعدی آن نیاز افتاد. پسلرزه ها به مدت یکسال دنبال داشت.

1127 م ، فریم- چهاردانگه. زمین لرزه بزرگی در منطقه هزار جریب مازندران جنوبی سبب ویرانی سراسری روستاهای منطقه فریم، که دره پهناوری در کوه های خاور پل سفید است، شد. روستاهای کنیم و زارم بیش و کم بطور کامل ویران شدند و روستای دولت در اثر یک زمین لغزه به سوی دیگر رودخانه ای که در کنار آن جای داشت رانده شد. سراسر هزار جریب باید در اثر این زمین لرزه آسیب دیده باشد، زیرا فریم در بخش دودانگه این منطقه و کنیم و زارم در چهاردانگه جای دارند.

1130 م ( 27 فوریه)، جبال. در اوایل عصر روز 16 ربیع الاول 524 زمی نلرزه ویرانگری در زاگرس باختری روی داد. این لرزه آسیب گسترده ای را در الجزیره، در عراق تا موصل، و در جبال وارد آورد. در بغداد جنبش های آهسته زمین که زمان درازی تداوم داشت سبب فرو ریختن خانه ها در بخش های خاوری و باختری شهر شد، بی آنکه تلفاتی به بار آید. پسلرزه ها مدتی ادامه داشت.

1135 م ( 25 ژوئیه)، کردستان. در 11 شوال 529 زمینلرزه ویرانگری در کردستان شمار زیادی تلفات به بار آورد. لرزه به شدت در عراق، موصل، منطقه جبال بین همدان و مراغه و نیز دربغدا حس شد. پسلرزه های شدید پی در پی تا پس از پایان ماه دنباله داشت و مایه رسیدن آسیب های افزونتری می شد.

1135 م (13 اوت)، کردستان. در اول ذیقعده 529 لرزه شدیدی که احتمالا خاستگاه آن کردستان بود. به گونه ای گسترده حس شد. در بغداد سقف ها ترک خورد و دیوارها فرو ریخت. تکان های خفیف برای مدتی دنباله داشت و مایه بیم و هراس می شد. این لرزه احتمالاً یک پسلرزه نیرومند زمین لرزه قبلی بود.

1144 م (29 مه ) ، بغداد. لرزه نیرومندی در 24 ذیقعده 538 حس شد بی انکه به شهر آسیبی برساند.

1145 م، نیشابور. درسال 540 ق زمین لرزه ای با ویرانگری در منطقه حلوان ( سرپل ذهاب) روی داد و سبب دگر ریختی های زمین در کوه ها شد.رباط بهروزی ویران شد و شمار بزرگی از کوچ نشینان ترکمن  کشته شدند . در بغداد لرزه بشدت حس شد و زمین به هنگام جنبش چند بار شکل امواج بخود گرفت و باعث ترک خوردن برخی دیوارها شد.

1156 م ( فوریه)، شمال عراق. در ذیحجه 550 یک تکان زمین لرزه درشمال عراق و احتمالاً در ناحیه کوهستانی همسایه کردستان حس شد. بغداد در میان جاهایی است که گفته شده که زمین لرزه در آن حس شده است.

1177 م ( مه)، خاور بوئین زهرا. در ذیقعده 572 زمین لرزه ای بسیاری شهرهای عراق عجم را، در طول  دامنه های جنوبی البرز تا منطقه آنسوی ری، ویران کرد. شهرهایی که به ویژه دستخوش ویرانی شدند قزوین و ری بود که کسان بسیاری در آن کشته شدند. گواه های درونی اطلاعات نشان می دهد که ناحیه ری، خاور بوئین زهرا و آبادی های کرج بیشترین آسیب ها را دیدند.

1179 م (29 آوریل)، اردبیل. زمین لرزه ویرانگری در زاب کبیر در 12 ذیقعده 574 قلعه ها و روستاهایی را در منطقه اردبیل ویران کرد و شمار زیادی از مردم را کشت. در سوی شمال اردبیل زمین لغزه های بزرگ و گسترده ای رودخانه را به مدت دو سال سد کرد. لرزه در ارمنستان حس شد و در بغداد نیز قابل درک بود.

1191 م، همدان. لرزه نیرومندی در همدان حس شد، بی آنکه آسیبی برساند.

1194 م ( مارس)، نجف. در ربیع الاول 590 لرزه ای که به گونه ای گسترده در عراق حس شد، در نجف آسیب هایی به بار آورد.

1209 م ، نیشابور. در سال 605 ق زمین لرزه فاجعه باری، که در سرتاسر بخش بزرگی از خراسان باختری حس شد، منطقه نیشابور را تقریباً بکلی ویران کرد. شمار بسیار اندکی از ساختمان ها در نیشابور توانستند در برابر لرزه ایستادگی کنند و این استثناء ها عبارت بودند از مسجد منبعی و میدان اصلی. بقیه شهر فرو ریخت و به رغم این واقعیت که پیشلرزه ها به مردم هشدار داده بود و بسیاری از آنان به فضای باز گریخته بودند، شمار بسیاری از مردم کشته شدند. آسیب در بیرون شهر نیز به همان اندازه سنگین بود، به گونه ای که در چندین روستا حتی یک تن نیز جان بدر نبرد. در مجموع، پیرامون 10000 تن کشته شدند . پسلرزه ها به مدت دو ماه دنباله داشتند و شهر نیشابور دگربار بر همان جایگاه ساخته شد.

1226 م ( 18 نوامبر)، شهر زور.در 25 ذیقعده 623 زمین لرزه ویرانگری در کردستان شهر زور را ویران کرد. شش سقلعه دیگر این ناحیه و روستاهای بسیاری نیز ویران شد. لرزه به گونه ای گسترده در ایران و عراق تا موصل، که در آن نگرانی هایی برانگیخت، حس شد. پسلرزه ها به مدت بیش از یک ماه دنباله داشت.

1238 م ، گناباد. در حدود سال 635 ق زمینلرزه ویرانگری در گناباد روی داد.

1251 م ، نیشابور.  زمین لرزه ای در نیشابور درسال 649 ق بخشی از شادیاخ را بکلی ویران کرد.

1270 م( 7 اکتبر)، نیشابور. در بامداد 19 صفر 669، زمین لرزه فاجعه باری در نیشابور روی داد،‌حومه پیشین شهر، شادیاخ، و شماری روستا را ویران کرد و 10000 تن از مردم از میان رفتند. به همه  ساختمان های عمده،‌از جمله مناره مسجد جامع،‌ زیان رسید. پسلرزه ها تقریباً بدون وقفه به مدت دو هفته دنباله داشت. سرانجام، نیشابور در جایی که از جایگاه پیشینش قدری فاصله داشت دگر باره ساخته شد.

1273 م ( 18 ژانویه)، تبریز. در شب چهارشنبه 18 کانون ثانی 1584 س زمین لرزه بزرگی در آذربایجن روی داد. در تبریز خانه های بسیاری فرو ریخت و نوک مناره ها فرو افتاد، اما آسیب ها بسیار دامنه دار نبود و تنها 250 تن کشته شدند. لرزه آسیبی به کلیسای مسیحی نرساند اما برخی از مسجدها ویران شد.
      جای رویداد این زمین لرزه احتمالاً قدری از تبریز فاصله داشته است، اما درباره ویرانی به بار آمده در بیرون از شهر، که در این دوره پایتخت ایران بود، هیچ اطلاعی در دست نیست. اگر چه آسیب رسیده به تبریز نسبتاً کم بود،‌ اما این رویداد در زمینه لرزه خیزی فرو کاسته ای که زمان درازی، از فاجعه سال 434/ 1042 به بعد، ادامه یافته بود زمین لرزه مهمی به شمار می آید. به دنبال هیجده لرزه ای که در نخستین بیست و چهار ساعت روی داد، لرزه های متناوب به مدت حدود چهار ماه ادامه داشت.

1291 م ، شیراز. گفته شده است که زمین لرزه ای در سال 690 ق آسیب هایی به مسجد نو در شیراز رساند.

1301 م ، فریم. در سال 700 ق زمین لرزه ای روستاهای بسیاری را در مازندران جنوبی بتمامی ویران کرد و سبب افول رونق منطقه فریم شد.

1304 م ، (‌7 نوامبر)، تبریز. در شب 7 ربیع الثانی 704، زمین لرزه نیرومندی در آذربایجان سبب به بار آمدن آسیب زیادی در تبریز شد. در سراب ساختمان ها به پس و پیش نوسان می کردند و بیم و هراس انگیختند. پس لرزه ها به مدت چند ماه دنباله داشت.

1305 م (16 آوریل)، آذربایجان. در 20 رمضان 704 زمین لرزه نیرومندی در آذربایجان روی داد.

1310 م، شهر زور. در سال 710 ق زمین لرزه ای در کردستان، خانه های بسیاری را در شهر زور ویران کرد و شمار زیادی  از مردم را کشت.

1316 م ( 5 ژانویه)، گلپایگان. در 8 شوال 715 بیش از بیست روستا در سیا ..... (؟)،‌ یکی از دهستان های همدان، و در گلپایگان، به تمامی ویران شد. در منطقه لرزه زده همه چیز با خاک یکسان شد و کشاورزان بسیاری کشته شدند و دارایی آنها نیز به زیر خاک رفت.

1319 م ، ماکو- تادئوس. در سال 1319 م زمین لرزه ای در منطقه ماکو، دیر سده در ازدهمی تادئوس قدیس ( قره کلیسا یا کلیسای طاطائوس)‌ را در همسایگی سیاه چشمه ویران کرد و هفتاد و پنج تن را کشت.

1320 م ، آنی. درسال 1320 م، زمین لرزه ای در منطقه آرارات شهر آنی را بتمامی ویران کرد. آسیب به بیرون از شهر نیز گسترش داشت و لرزه در مناطق سیونیخ، گغارقونی و شیراک حس شد. زمین لرزه ده ها هزار خانه و صدها کلیسا را در شهر ویران کرد، اما گواهی در دست نیست که ویرانی فراتر از پیرامون نزدیک آنی گسترده بوده باشد. به هر رو، این زمین لرزه به افول رونق شهر شتاب بخشید.

1336 م ( 21 اکتبر)، خواف. در اوایل بامداد دوشنبه 14 ربیع الاول 737 زمین لرزه فاجعه باری در خرسان در منطقه خواف روی داد. شهر جرد به تمامی ویران شد و در روستاهای میان جرد و زوون 20000-30000 تن جان خود را از دست دادند. در زوزن فرمانروای محلی در فرو ریزش کاخش در اثر زمین لرزه کشته شد. یک بیماری همه گیر، احتمالاً و با، پس از زمین لرزه شیوع پیدا کرد و در نتیجه 11000 تن دیگر در منطقه میان سنجان زاوه ( سنگان) و دوغ آباد مردند. همه نشانه ها حاکی از آنست که این بزرگترین زمین لرزه هایی بوده که در قهستان روی داده است. جرد، زوزن، و همه روستاهای بین آنها ویران شد، و تقریباً حتمی است که خود خواف به شدت زیان دیده است. از اینرو، ناحیه کلانلرزه ای زمینلرزه باید در امتداد دره های رود دو نخ و رود فدک به سوی سنجان (سنگان) کشیده شده باشد. محور بلند ناحیه حدود 110 کیلومتر درازا دارد و در جاهایی همراستای گسله های کواترنر می باشد. این گسله ها،‌ که بیشتر در آبرفت هستند، بر روی عکس های هوایی قابل مشاهده اند و بر روی زمین می توان آنها را که دارای امتداد شمال 140 تا 150 خاور هستند به گونه ای نا پیوسته در طول چند کیلومتر دنبال کرد. بزرگ بودن ناحیه کلانلرزه ای، همراستایی آن با آنچه که به نظر میرسد سیماهایی با خاستگاه زمینساختی جوان باشند، که لرزه احتمالاً بر منابع تامین آب منطقه داشته است و دیرش طولانی لرزه همگی نشان دهنده زمین لرزه ای با بزرگای زیاد است.

1344 م ، اصفهان. زمین لرزه ای در اصفهان در سال 745 ق باروی شهر و شماری از خانه ها را ویران کرد و حدود بیست تن را کشت.

1345 م ، تبریز. در سال 746 ق زمین لرزه ای در تبریز حس شد، بی آنکه آسیبی به بار آورد.

1361 م،‌ جزیره قشم. زمین لرزه ای آسیب فراوان به جزیره قشم رساند.

1364 م (10 فوریه)، هرات. در 6 جمادی الاول 765 زمین لرزه ویرانگری در منطقه هرات روی داد. بیشتر ساختمان های شهر، بویژه سازه های بلند، ویران شد. لرزه سبب افتادن کنگره ها از فراز باروها و فرو افتادن چندین متر از سر مناره فلک الدین گردید. مسجد جامع شهر نیز آسیب دید. طاق اصلی فرو ریخت، هر چند دو ستون نگهدارنده آن آسیب ندیده برجای ماندند.
      جزئیات این زمین لرزه این اندیشه را پیش می نهد که خاستگاه آن از هرات، که درآن آسیب های      عمده ای که به بار آمد در نتیجه جنبش های بلند بازایند زمین بود، قدری فاصله داشته و شاید در منطقه گلران بوده است.

1384 م، ری. گویا زمین لرزه ویرانگری در حدود این سال روی داده است.

1389 م ( فوریه)، نیشابور. درصفر 791 بار دیگر یک زمین لرزه فاجعه بار به دنبال پیشلرزه های نیرومندی که به مدت چهار روز روی می دادند، به نیشابور آسیب رساند. لرزه اصلی، که بسیار شدید بود و مایه ویرانی تقریباً آنی گردید. شهر را به تمامی ویران کرد و همه ساکنان شهر، بجز شمار اندکی را کشت.
چند ماه پس از زمین لرزه، بازماندگان در نزدیکی ویرانه های شهر ساختمانهایی را که سقف آنها با تیر و چادر پوشانده می شد برپا کردند. دگرریختی زمین،‌ احتمالاً زمین لغزه ها، آسیب های اساسی به برخی از روستاها راسند و به کشمکش های بعدی بر سر مالکیت زمین در نواحی آسیب دیده انجامید.

1400 م، لار. زمین لرزه ای در لار 500 خانه را ویران کرد.

1405 م ( 23 نوامبر)، نیشابور. در 30 جمادی الاول 808 زمین لرزه فاجعه باری در نیشابور و توابع آن روی داد. شهر کاملاً ویران شد و تنها کسانی که در بیرون و در صحرا بودند جان بدر بردند. پسلرزه ای ویرانگر به مدت چندین روز دنباله داشت و در مجموع بیش از 30000 تن جان باختند و هیچ ساختمانی پا برجا نماند. شهر، شاید در جای کنونی خود، دگر بار ساخته شد.

1406 م ( 29 نوامبر)، تاتو. زمین لرزه نیرومندی در تاتو نگرانی هایی برانگیخت.

1410 م، بلخ. درسال 813 ق زمین  لرزه هایی در شهرهای افغانستان(؟) حس شد که به بلخ و بخارا زیان رساند. در کوهستان زمین لغزه رودخانه را سد کرد و دریاچه ژرفی پدید آورد.

1428 م ، طالقان. درسال 831 ق زمین لرزه ویرانگری در طالقان روی داد. لرزه ها ده روز ادامه داشت و کسان بسیار زیادی جان باختند.

1430 م ، همدان. در سال 833 ق زمین لرزه ای در همدان روی داد. در برخی جاها در این منطقه، زمین فرو ریزش کرد؛ خانه ها و باروها ویران شد و تلفات بسیاری به بار آورد.

1430 م ، همدان. درسال 833 ق زمین لرزه ای در همدان روی داد. در برخی جاها در این منطقه، زمین فرو ریزش کرد؛ خانه ها و باروها ویران شد و تلفات بسیاری به بار آورد.

1430 م ، واسط. درسال 833 ق زمین لرزه آسیب رسانی در منطقه واسط روی داد.

1436 م، گرگان. درسال 839 ق زمین لرزه آسیب رسانی شماری از مردم را در گرگان کشت.

1436 م، آذربایجان. در همان سال یک زمین لرزه ویرانگر محلی در آذربایجان روی داد. یک روستا کاملاً از میان رفت و کسی از ساکنانش، و حتی یکی از دام های آن نیز، جان بدر نبرد.

1440 م ، کارزین – قیر. زمین لرزه ویرانگری در فارس جنوبی در سال 844 ق مایه آسیب چشمگیر و تلفات جانی در کازرین، و نیز در دیگر بخش های منطقه شیراز شد، و نزدیک به 10000 تن را کشت.

1457 م ، دجله. زمینلرزه ای، که شاید خاستگاه آن در همسایگی عماره بر کنار دجله بود، در بغداد، کوفه و بصره حس شد.

1459 م، زاگرس. درسال 863 ق لرزه ای در شیراز و نیز در اصفهان، بی آنکه هیچگونه آسیبی در آنجا به بار آورد، حس شد. منطقه کلانلرزه ای این رویداد را باید در نزدیکی کوهپایه های جنوب خاوری کوه علیجوق جستجو کرد.

1459م ، آذربایجان. در همان سال زمین لرزه ای در آذربایجان، که با رویداد زمین لغزه های گسترده ای همراه بود،‌ در تبریز حس شد.

1470 م، گرگان. در سال 875 ق زمین لرزه ای در گرگان روی داد و یکی از روستاهای آن، احتمالاً در نزدیکی آبسکون، به درون زمین فرو رفت. به گنبد کاووس تنها اندکی زیان رسید.

1483 م(18 فوریه)، مکران باختری. در 21 رمضان 887/3 نوامبر 1482، رشته ای از پیشلرزه ها آغاز شد که سه ماه بعد در 10 محرم 888/18 فوریه 1483 با زمین لرزه ویرانگری در تنگه هرمز به اوج خود رسید. در جرون زمین لرزه برخی ساختمان های بلند، مناره های مسجدها و بادگیرهای خاغنه ها را فرو انداخت و یا به آنها آسیب رساند. در حدود همین زمان شمال خاور عمان نیز در اثر زمین لرزه ای آسیب دید. جزئیات اثرات لرزه در هرمز این اندیشه را پیش می نهد که زمین لرزه ای با بزرگای زیاد روی داده و منطقه رو مرکزی آن قدری از جزیره دور بود است. از این رو، نبود داده هایی از زمینلاد ایران و اشاره به زمین لرزه ای در عمان نشان می دهد که امکان اینکه خاستگاه لرزه در فراکرانه ساحل باختری مکران بوده باشد بیشتر است.

1485 م( 15 اوت)، مازندران – گیلان. درست پیش از غروب آفتاب در روز یکشنبه 3 شعبان 890، زمین لرزه فاجعه باری در گیلان روی داد که بویژه به دیلمستان، ناحیه پهناوری درسوی خاور گیلان و میان گیلان و مازندران، آسیب رساند. در تنکابن لرزه ساختمان های مهم و استوار مانند قلعه ها، مسجدها، زیارتگاه ها و حمام ها را ویران کرد و آنچه باقی ماند نیز تا حد تعمیرناپذیری آسیب دیده بود. آسیب های به بار آمده در گرجیان و گلیجان نیز به همان اندازه شدید بود؛ تلفاتی به بار آمد و یک قلعه مستحکم در این ناحیه با خاک یکسان شد. درشکور نیز بسیاری روستاها ویران شد و ساختمان های قدیمی فرو ریخت و تلفاتی به بار آمد. در مناطق جنوبی تر، در رودبارات، بسیاری کسان جان باختند، اما شمار آنان دقیقاً دانسته نیست. در طالقان قلعه های دیگری ویران شد و در پالیسن، دژ بطور کامل فرو ریخت و 78 تن از ساکنانش را کشت. در سرتاسر دیلمستان لرزه مایه به راه افتادن سنگریزش هایی از کوه ها شد و حیوانات بسیاری تلف شدند. در سوی شمال باختر ناحیه، در دیلمان، ساختمانهای قدیمی بسیاری فرو ریخت اما اهالی آن و فرمانروای محلی، که در حال نماز بود، جان بدر بردند. بخشی از کاخی که در رانکوه بود فرو ریخت، اما در جاهایی که بیشتر به سوی شمال و شمال باختر جای دارند، در لاهیجان، گوکه، کیسم، پاشیجا و لشت نشا آسیب ها اندک بود و کسی کشته نشد، هرچند لرزه به شدت در این نواحی شد.
      پسلرزه ها به مدت شش هفته تا پایان ماه رمضان، یا اوایل اکتبر، دنباله داشت و بازماندگان را برآن داشت تا در چادرهای فضای باز بمانند. باری، پسلرزه نیرومند دیگری در دوشنبه 1 رجب 891/3 ژوئیه 1486 روی داد، اما به ویرانگری لرزه اصلی نبود.

1493 م ( 10 ژانویه)، مومن آباد. این زمین لرزه بزرگی بود که به منطقه کوهستانی مومن آباد در سوی خاوری بیرجند آسیب رساند. زمان رویداد آن حدود نیمروز جمعه 21 ربیع الاول 898 بود. بیشتر ساکنان نوزاد جان باختند و در مسک نیز بسیاری کشته شدند. به در میان آسیب بسیار رسید و خانه ها با زمین یکسان شد اما تلفاتی به بار نیامد.
      زمین لرزه با گسلشی همراه بود که بین نوزاد و مسک کشیده شده بود و اثر آن هنوز بر روی زمین قابل مشاهده است. اثر گسله همبری میان فلیش و آبرفت دره را دنبال می کند و در نزدیکی مسک روانده است و صفحه گسله شیب تندی به سوی جنوب- جنوب باختر دارد. این گسله کواترنر از جنوب روستاهای زارگز، مسک، مقدر و کلاته مزار می گذرد و امتداد آن تقریباً شمال 95 خاور است و درنزدیکی نیمراه بر می گردد و دارای امتداد شمال 125 خاور می شود و دنباله آن از جنوب باختر روستاهای خونیک، نوزاد، چک، تخویچ و تشوند می گذرد. تا این نقطه آبرفت دره به سوی شمال و شمال خاور پایین افتاده است. از آن پس، اثر گسله ناپیوسته است. بار دیگر در نزدیکی برکندان و چاه تکه، در حدود پنج کیلومتری در میان، می توان آنرا یافت که به سوی جنوب می گردد و امتداد شمال 170 خاور به خود می گیرد. در نیمراه رشته ای از اثر های سحطی محو و ناروشن متعلق به پادگانه هایی که روی به سوی شمال خاور دارند یافت شد که آبرفت دره را قطع می کنند و به سوی شمال باختر می روند. آنها را می توان تا جنوب باختری گسک و ملک آباد دنبال کرد و گمان می رود که نشانه راهنمایی برای امتداد گسله نوزاد با روندی به سوی شمال باختر از زیر آبرفت دره باشد. جای رویداد این زمین لرزه از درخش، که در اوایل سده بیستم ویران شد، چندان دور نبود.

1495 م، جبال. در سال 900 ق زمین لرزه ای در جبال روی داد. این لرزه در همدان، اصفهان و منطقه ری حس شد. در منطقه همدان زمین لغزه بزگی در اثر این لرزه پدید آمد.

1497 م، هرمز. سراسر یک شهر در همسایگی هرمز، به احتمال زیاد گامبرون، به تمامی ویران شد و ساکنانش در زیر ویرانه ها جان باختند.

1498 م ، گرگان. در سال 903 ق زمین لرزه ویرانگری سبب فرو ریختن بیشتر خانه ها در گرگان ( گنبد کاووس) و کشته شدن 1000 تن از ساکنان آن گردید.

1503 م ، هکاری. درسال 908 ق زمین لرزه بزرگی در منطقه هکاری روی داد. در منطقه موصل خانه های بسیاری ویران شد و برخی ساختمان ها در این شهر فرو ریخت. لرزه در آذربایجان تا تبریز و در اخلاط در کنار دریاچه وان حس شد.

1506 م، شیراز. زمین لرزه ای درشیراز در سال 912 ق سبب فرو ریختن سقف کتابخانه در مرقد شاهچراغ شد. احتمال دارد ساختمانهای دیگری نیز آسیب دیده باشد.

1549 م (15 فوریه)، خاور قاین. درشب چهارشنبه 17 محرم 956 زمین لرزه بزرگی در منطقه قاین روی داد. لرزه پنج روستا را، احتمالاً در منطقه زیر کوه، کاملاً ویران کرد و 3000 تن جان باختند. خود قاین، که گمان می رود از منطقه رو مرکزی زمین لرزه قدری فاصله داشته است، به نظر نمی رسد که از این زمین لرزه آسیب سختی دیده باشد. این رویداد را یک اختر گوی محلی، که خود نیز در جریان آن کشته شد، پیشگویی کرده بود.

1550 م، تبریز. زمین لرزه آسیبرسانی در تبریز درس ال 957 ق تلفات بسیاری به بار آورد و سبب پدیداری زمین لغزه های گسترده ای در کوهستان ها شد. پسلرزه ها به مدت شش روز دنباله داشت و احتمالاً به منطقه شمال باختر سهند آسیب رساند.

1567 م، ارسباران. درسال 974 ق زمین لرزه آسیبرسانی در ناحیه ارس سبب فرو ریختن بخشی از قلعه قهقهه در منطقه یافت قراجه داغ شد. در میان کشته شدگان، سام میرزا و دو تن از برادر زادگان او بودند که در قلعه زندانی بودند. ادامه یافتن استفاده از قلعه نشان می دهد که ساختمان آن به تمامی ویران نشد.

1591 م، شیراز. درسال 999 ق زمین لرزه آسیبرسانی درمنطقه شیراز روی داد. کوه های بیرون شهر شکاف برداشت و خانه های بسیاری در آبادی های پیرامون شهر در سوی شمال باختر شیراز ویران شد. به نظر نمی رسد که خود شهر آسیب سختی دیده باشد، با اینهمه لرزه به شاهچراغ . مسجد نو آسیب رساند به گونه ای که به مرمت گسترده ای نیاز افتاد.

1593 م، سراب . در تابستان سال 1001 ق سراب به تمامی ویران شد و محلات آن با خاک یکسان گردید. آسیب ها به منطقه میانه نیز گسترش داشت و زمین لغزه ها دو روستا را در آنجا فرا پوشاند.

1593م (سپتامبر)، لار. در اواخر تابستان 1001 ق زمین لرزه ویرانگری به لار آسیب رساند. در طی چهل و هشت ساعت سه لرزه روی داد. دومین آنها، در اوایل بامداد، همه خانه های بزرگ وساختمان های عمده را ویران کرد. زمین از هم باز شد، و این بازشدگی در برخی جاها به دو تا سه متر می رسید، و سبب فروریختن بسیاری خانه ها و ویرانی آب انبارهایی شد که برای جمع آوری آب باران به کار می رفت. سومین لرزه گرداله های بزرگی را از کوه هایی که لار در پای آن جای دارد برکند و فروانداخت و زمین لغزه ها بقیه شهر را فرا پوشاند. زمین لرزه بیش از 1200 خانه را ویران کرد و سبب مرگ 3000 تن شد. بزرگترین بخش باروی شهر ویران شد و قلعه ای که در بر خاوری شهر بود، اگر چه به گونه ای استوار بر روی سنگ ساخته شده بود، فرو  ریخت. این زمین لرزه، که پیشلرزه هایی هم داشت، به نظر نمی رسد که به ناحیه بزرگی آسیب رسانده باشد. حدود 1598م، مشهد. گویا زمین لرزه ای در نزدیکی مشهد به گنبد مسجد گوهرشاد آسیب رساند.

1604 م ( 18 ژوئن)، بصره. در 20 محرم 1013 زمین لرزه بسیار بزرگی در بصره، بیشتر خانه ها را هم در درون و هم در بیرون شهر ویران کرد. هزاران هزار از مردم در ویرانه ها از میان رفتند. ویرانی به یقین نتیجه انفجاری در زرادخانه بصره بوده است و نه در اثر یک زمین لرزه.

1608م ( 20 آوریل)، طالقان. در 4 محرم 1017 زمین لرزه بزرگی در گیلان جنوبی روی داد و مایه آسیب فراوان در ناحیه بزرگی شد. خانه های بسیاری در طالقان، رودبارات الموت و منطقه قزوین ویران شد. قلعه دربند نیز ویران شد؛ برجی که اخیراً ساخته شده بود فروافتاد و بخش درونی قلعه را در هم شکست، سه برجی که بر فراز دروازه قلعه بود نیز فرو ریخت. فراتر به سوی خاور، در آمل، ساری و اشرف، 280 کیلومتر دور از ناحیه رو مرکزی زمین لرزه، خانه هایی ترک برداشت و اجاق های دیواری فروریخت. لرزه در بیش از 300 کیلومتر آنسوتر، در میان کاله، با جنبش های شدید زمین همراه بود. در اثر زمین لرزه موج های بزرگی در دریای خزر پدید آمد که کرانه را در هم کوبید و مایه هراس فراوان در میان مردم و جانوران شد.

1619 م (مه)، دوغ آباد. لرزه ویرانگری در منطقه زاوه و محولات در خراسان در سال 1028 ق دوغ آباد را کاملاً ویران کرد. به رغم این واقعیت که بیشتر مردم در بیرون و در کشتزارها بودند زمین لرزه حدود 800 نفر را در شهر و بیرون آن کشت. این رویداد از همه لرزه هایی که پیش از آن در منطقه روی داده بود بزرگتر تلقی شد.

1622 م ( 4 اکتبر)، بندرعباس. زمینلرزه آسیب رسانی در بندر عباس و جزیره هرمز خانه های بسیاری را ویران کرد و باعث فرو ریختن یک برج دژ شد. لرزه های پیاپی که به مدت دو روز می آمد بر آسیب ها افزود.

1623 م ، مرودشت. زمین لرزه ای در مرودشت، از جمله قلعه شکسته و قلعه استخر را ویران کرد. احتمال دارد که این لرزه مسبب فرو ریختن شماری از ستون های تخت جمشید و آسیب هایی که به ناحیه نقش رستم رسید نیز بوده باشد.

1624م ، تبریز. گفته شده است که زمین لرزه نیرومندی در سال 1033 ق در تبریز روی داده، اما تقریباًً به یقین این یک رویداد ساختگی است.

1639 م ، قزوین. گفته شده است که در سال 1049 ق زمین لرزه ای در قزوین 12000 تن را کشت. احتمالاً این اشاره نادرستی به زمین لرزه 1608 م است.

1641 م ( 5 فوریه)، دهخوارقان- تبریز. در شب جمعه 5 فوریه 1641 در منطقه بین تبریز و دریاچه ارومیه در آذربایجان زمین لرزه ویرانگری روی داد. مناطق اسکو و خسروشاه بر دامنه های شمال باختر کوه سهند، و نیز دهخوارقان( آذر شهر کنونی)، بتمامی ویران شد و تلفات بسیاری به بار آمد. در تبریز بسیاری خانه ها و ساختمان های همگانی، از جمله بیشتر بناهای مشهور تاریخی، فرو ریختند. مجموعه نیمه ویران ساختمان های شام غازان، که در حدود پنج کیلومتری باختر شهر جای داشت، فرو ریخت و تنها چهار گوشه بنای اصلی برپا ماند. بخشی از مسجد استاد- شاگرد تبریز ویران شد، همچنانکه به احتمال بسیار زیاد مسجد علیشاه نیز پس از این زمین لرزه به حالت ویران در مرکز شهر به جا ماند. لرزه به ویژه گنبدها و مناره های مسجدها آسیب رساند که در هم شکسته و فرو می افتادند و نیز ساختمان های عمده شهر آسیب دیدند، هر چند برخی از آنها تا این زمان پیشاپیش به گونه ای دامنه دار به ویرانی کشیده شده بودند. آسیب ها به مناطق همسایه گسترش داشت و زمین لرزه رویهمرفته سبب مرگ 1200 تن شد. در کوهستان ها لرزه ها سبب راه اندازی سنگریزش ها و زمین لغزه ای بزرگی شد که بر میزان ویرانی ها افزود، و در برخی جاها زمین از هم باز شد. در جای دیگر، که گمان می رود دشت تلخه رود باشد، آب از شکاف های زمین به بیرون جریان یافت و تنها در روز سوم در اثر پسلرزه ای نیرومند قطع شد، آنگاه از جای دیگری سر برآورد تا اینکه خشک شد. گواهی در دست نیست که این دگرریختی های زمین خاستگاه زمینساختی داشته اند. منطقه استعداد زمین لغزه دارد. به دنبال لرزه اصلی، که در منطقه وان حس شد، پسلرزه های بسیاری آمد که بتدریج در طی یک دوره پنج ماهه فروکش کردند و در سه روز نخستین بویژه شدید بودند و احتمالاً به آسیب ها افزودند. در تاتو، حدود 160 کیلومتر آنسوتر، پسلرزه ها به مدت سه ماه حس می شد، در منطقه کلانلرزه ای یک ماه به درازا کشید تا توانستند همه دارایی ها و جسدها را از زیر آوار بدر آورند.

1648م ( 31 مارس)، وان- هایوتس دزور. زمین لرزه ویرانگری در منطقه وان در هایوتس دزور روی داد. در سوی شمال رودخانه هوشاپ منطقه پرجمعیت وان تقریباً به تمامی  ویران شد. صومعه ها و دیرهای ارمنی سرخووانک، نورا گیوت، برداک، کرنکووانک، کندنانیتس، کوروباش، واراگاوانک، سوسانس، سالناپاتی وانک، آرد جاکووانک و آلرووانکر یا ویران شدند و یا چنان آسیب دیدند که برخی از آنها پس از زمین لرزه متروک رها شدند. به شهر وان نیز آسیب رسید. باروی دژ پایینی شهر از تاور یزو- دارگالی تا خانی- بورتس به همراه خانه های بسیار و شماری از کلیساهای شهر فرو ریخت. لرزه سبب خشکیدن دوازده چشمه آب در آوانتس، نزدیک وان، شد و در نورا گیوت زمین لغزه ای به راه انداخت که این روستا و صومعه همسایه آن را از جای خود فرا برد و ویران کرد. آسیب ها در سوی جنوب رودخانه هوشاپ در دره کم جمعیت تر هایوتس دزور به همان اندازه سنگین ولی گسترده تر بود. همه صومعه ها و نیز دیر خگاوانک ویران شد. در آب غنر- لیارن، نزدیک  هوگئاتس وانک، زمین لغزه ها رودخانه را سد کرد و سبب متروک رها شدن شماری از آسیاب ها شد. در این منطقه سنگریزش ها نیز سبب کشته شدن  شماری از مردم شد. در هرمرو گیوت زمین دستخوش دگر ریختی شد و فروریزش کرد و در برخی جاها آبگیرهایی پدید آورد، در حالیکه در اغنا برد و پاغاخ پایین چشمه ها خشکید و سبب متروک رها شدن شش آسیاب و نقل مکان اهالی به کاسریک شد. لرزه در تبریز و ارمنستان به شدت حس شد. پسلرزه ها به مدت حدود سه ماه دنباله داشت.

1650 م، تبریز. گویا زمین لرزه ای در تبریز آسیب فراوان به بار آورد.

1657 م، تبریز. گفته شده است که تبریز در اثر یک زمین لرزه ویران شد.

1659 م، تاتو. زمین لرزه ای در تاتو واقع در استان گوریس روی داد که مایه پدیداری زمین لغزه بزرگی شد.

1664 م، تبریز. زمین لرزه ای در سال 1074 ق بسیاری جاها، از جمله تبریز، را ویران کرد.

 1665م، دماوند. درسال 1075ق زمین لرزه ویرانگری در دماوند و توابع آن روی داد. زمین لرزه خانه ها و ساختمان های بسیاری را در دماوند ویران کرد. کتیبه ای در مسجد جامع به آسیب زمین لرزه اشاره کرده و تاریخ مرمت بنا را، که درسال 1081/ 1670 انجام شده، ثبت کرده است.

1666م، زاگرس. زمین لرزه ویرانگری در مسیر علیای رود کارون در سوی شمال باختری هفت تنان درسال 1076 ق در میان عشایر محلی کشته های بسیار به جا گذاشت. لرزه سنگریزش های گسترده ای را سبب شد که گذرگاه های کوهستانی را بست و رودخانه هایی را سد کرد. این لرزه در همدان و شیراز حس شد سو در اصفهان نگرانی هایی برانگیخت.

1673 م، ( 30 ژوئیه)، مشهد. در 15 ربیع الثانی 1084 زمین لرزه ویرانگری در خراسان روی داد. دو سوم مشهد، از جمله گنبد مرقد امام رضا، سقف گنبدی مسجد گوهر شاد و بسیاری ساختمان های همگانی، ویران شد. 4000 تن کشته شدند. نیشابور نیز به سختی آسیب دید و نیمی از شهر فرو ریخت و 1600 تن جان خود را از دست دادند. گفته شده است که شهر کوچک دیگری نیز بکلی ویران شده بوده است.

1677 م، لار. چندین آبادی و کاروانسرا بر سر راهی که از لار به سوی شمال به بناوریه می رود، بویژه در پای کتل، در اثر دو زمین لرزه که به بریز و خود لار نیز آسیب رساند، ویران شدند.

1678م ( 3 فوریه)، لاهیجان. در 10 ذیحجه 1088 زمین لرزه ای، که پسلرزه های بسیاری نیز به دنبال داشت، در لاهیجان همه مسجدها، به ویژه مسجد جامع و مناره هایش، زیارتگاه ها و بقعه ها را ویران کرد.  همچنین گرمابه ها، پل ها و خانه های بسیاری ویران شد.

1678 م ، گناباد. زمین لرزه ویرانگری در خراسان روستاهای بسیاری را ویران کرد. شهر گناباد بطور کامل ویران شد و تلفات بسیار زیاد بود. تنها مسجد جامع قدیمی پس از لرزه برپا ماند و تنها یک تن جان بدر برد. بازماندگان روستاهای حومه شهر بار دیگر شهر راسامان دادند.

1679 م، ( 4 ژوئن)، ایروان. زمین لرزه شدیدی در منطقه ایروان روستاهای گارنی، گیامرز، گوخت، دزو راگغ و قاناکر را تقریباً به تمامی ویران کرد و 1228 تن را کشت. دامنه آسیب ها تا نوراشن، کارپی، ایروان و گتارگل، که در آن خانه های بسیاری ویران شد وتلفات بسیاری به بار آمدة گسترده بود. در ایروان بخشی از دژشهر، و نیز مسجدها، و مناره هایشان و چند خانه فروریخت. در اچمیادزین تنها سه کلیسای آسیب ندیده بر جای ماند. دیرهای هاوودز تئاتر، گغارد، خورویراپ و دژروژ ویران شد. در مجموع، حدود 7600 تن کشته شدند. زمین لرزه پلی را که بر روی رودخانه رزدان بود ویران کرد و سنگریزش ها بسیاری از گردنه ها را بست. تنگ ایروان در اثر زمین لغزه ها سد شد و آیندوروند بطور موقت قطع شد. در جاهای دیگری زمین فروریزش کرد و در دره ها خاک دچار روانگی شد و از شکاف ها  آب و گاز بیرون داد. زمین لرزه در جاهای چندان دوری حس نشد اما در منطقه آرارات نگرانی برانگیخت. پسلرزه ها به مدت بیش از سه ماه دنباله داشت.

1687 م ، مازندران. زمین لرزه شدیدی در مازندران روستاهای بسیاری را ویران کرد و زمین لغزه هایی به راه انداخت.

1687 م ( آوریل)، مشهد. لرزه آسیبرسانی در مشهد روی داد.

1695 م ( 11 مه)، اسفراین. در سپیده دم 27 رمضان 1106 زمین لرزه بزرگی در دره اسفراین روی داد. روستاهای بسیاری در این ناحیه تنک جمعیت ویران شد و در هر یک از آنها از یکصد تا حدود ده تن کشته شدند. روستای بزرگ باتای بطور کامل ویران شد و 360 تن در آنجا کشته شدند و دام های بسیاری نیز تلف شدند. در بنیر واقع در پای کوه های همجوار، زمین  لغزه ای روستا را فرا پوشاند. در کوران، جایی در سوی جنوب دره، لرزه آسیب هایی رساند و مایه بیم و هراس بسیار در میان مردم و حیوانات شد. به مدت بیش از یک سال، تا 25 محرم 1108/24 اوت 1696، پسلرزه های نیرومند به فراوانی روی می داد و تا لرزه های خفیف نیز یکسره فروکش کند نزدیک سه سال به درازا کشید.

1696م ( 14 آوریل)، چالدران. زمین لرزه بزرگی در ارمنستان روستاهای منطقه چالدران را بطور کامل ویران کرد. آسیب ها تا دواوانیتس، که در آن روستاهای وانتیس ویران شد، گسترش داشت. در نزدیکی ماکو دیوارهای دیرتادئوس قدیس و حجره های نوساخته فرو ریخت و شماری از مردم را کشت. این لرزه آبادی های بسیاری را در بخش علیای منطقه وان ویران کرد. پسلرزه ها مدت درازی دنباله داشت. یک پسلرزه شدید در ماه مه در منطقه ماکو مایه رسیدن آسیب افزونتری به دیر تادئوس قدیس شد.

1703 م ، قیس- هنگام. لرزه ویرانگری به جزیره های قیس و هنگام آسیب رساند.

1705 م ، بصره. زمین لرزه نیرومندی در منطقه بصره حس شد.

1715م ( 8 مارس)، جنوب خاوران. در سپیده دم زمین لرزه شدیدی در منطقه ماهماتان، جنوب خاور وان، روی داد. این لرزه روستاهای بسیاری را در دشت مهمدیک ویران کرد و شمار زیادی از مردم را کشت. در هوشاپ باروی دژ ویران شد و در استمانیس برج های دژ فرو ریخت. زمین لرزه سبب فرو ریختن گنبد کلیسای بارتولومیوس قدیس در دئیر و ویرانی دژ در سرای شد. در وان تنها یک خانه ویران شد و تنی چند کشته شدند.

1717م ( 12 مارس)، تبریز. اندکی پس از نیمه شب زمین لرزه ای در تبریز 4000 خانه را ویران کرد و بیش از 700 تن را کشت.

1721 م ( 26 آوریل)، جنوب خاور تبریز. در اوایل بامداد یکشنبه 28 جمادی الثانی 1133، زمین لرزه بزرگی منطقه تبریز را لرزاند و دست کم 40000 تن را کشت. در خود تبریز لرزه حدود سه چهارم خانه ها را ویران کرد و بیشتر ساختمان های بزرگتر، اگر چه فرو نریختند اما آسیب های اساسی دیدند اطلاعات تفصیلی درباره گستره منطقه آسیب دیده در بیرون از تبریز در دست نیست، اما گواه های درونی داده ها این گمان را نیرو می بخشد که سنگین ترین ویرانی ها، که شمار زیاد تلفات ناشی از آن است، در درون سنگین ترین ویرانی ها، که شمار زیاد تلفات ناشی از آن است، در درون منطقه ای روی داده است که از نزدیک تبریز به سوی جنوب خاور کشیده شده، از شبلی می گذرد و تا آنسوی قره بابا می رود. لرزه سنگریزش های بسیاری به راه انداخت و با یک شکستگی گسله همراه بود که در درازای دست کم پنجاه کیلومتر، از تکمه داش تا نزدیک تبریز، ادامه داشت. این شکستگی گسلی در 1809 م در شبلی هنوز قابل مشاهده بوده است، و بخشی از اثر گسله ای را که به نظر می رسد که با این زمین لرزه در پیوند بوده است امروزه می توان بر روی زمین دید. به نظر می رسد که لرزه در منطقه قزوین نیز بشدت حس شده است و پسلرزه های نیرومند بسیاری به دنبال داشته است.

1755 م ( 7 ژوئن)، کاشان. زمین لرزه ویرانگری در کاشان 600 خانه را ویران کرد و بیش از 1200 تن کشته شدند. به کاروانسرای شهر اسیب اساسی رسید. لرزهة که در بسیاری از شهرهای ایران حس شد، به فین نیز آسیب رساند و سیستم آبیاری آنرا ویران کرد. در مجموع، 3000 خانه ویران شد و اگر اکثریت جمعیت برای برداشت محصول پنبه در بیرون از خانه ها به سر نمی بردند شمار کشتگان بیشتر می شد.

1765م (23 آوریل)، شیراز. زمین لرزه ای در شیراز آسیب چشمگیری به خانه ها و نیز به ساختمان مسجد نور رساند. این مسجد چهار سال پس از رویداد مرمت شد.

حدود 1765 م، مکران. در راس کوچری بر کرانه مکران، در اثر یک زمین لرزه تپه ای با مردان و شترانی که بر روی آن بودند به تمامی به درون دریا فرو ریزش کرد.

1766 م، لار. زمین لرزه ای در منطقه لار زمین لغزه هایی به راه انداخت که یک روستا و ساکنانش را فرا پوشاند. ممکن است که به خود لار نیز آسیب هایی رسیده بوده باشد.

1769م ( 1 مه)، بغداد . دراثنای یک توفان تندری آسیبرسان، شماری لرزه در شهر حس شد.

1778م( 15 دسامبر)، کاشان. درست پیش از سپیده دم سه شنبه 25 ذیقعده 1192 زمین لرزه ویرانگری در زاگرس، پیرامون کناره باختری کویر روی داد. زمین لرزه به شدت در عراق عجم، منطقه ری و در قم و اصفهان حس شد. ویرانی در منطقه کاشان متمرکز بود که بیش از 8000 تن کشته شدند. در کاشان تقریباً همه خانه ها ویران شد و ساختمانهای عمده و دژها و استحکامات نیز کاملاً ویران شدند. شهر چنان به سختی آسیب دیده بود که اگر فرمانروا، کریم خان زند، بیدرنگ بازسازی را سازمان نداده بود بازماندگان به جای دیگر نقل مکان می کردند. دامنه آسیب ها شاید از سوی شمال تا سن سن و از سوی جنوب تا قهرود کشیده شده بود و به منابع تامین آب منطقه زیان رسانده بود. به دنبال زمین لرزه بیماری و با شیوع یافت و قربانیان افزونتری گرفت. تا یک ماه پس از رویداد، هر روز دو یا سه پسلرزه روی می داد.
زمین لرزه آسیب های شدیدی به بازار و مسجد جامع رساند که به همراه دیگر ساختمانهای همگانی در طول پنج یا شش سال پس از رویداد به وسیله عبدالرزاق خان تعمیر و بازسازی شد. گواهی در دست نیست که در کاشان مناره های مسجد جامع و مناره های زین الدین که در زمان سلجوقیان ساخته شده بود هیچ گونه آسیبی دیده باشند.

1780 م ( 8 ژانویه)، تبریز. به دنبال یک پیشلرزه نیرومند، زمین لرزه فاجعه باری در شب جمعه 29 ذیحجه 1193 به شنبه 1 محرم 1194 ( 7-8 ژانویه 1780) در منطقه تبریز، این شهر را تقریباً به تمامی ویران کرد و حدود 400 روستا، از جمله مرند، تسوج و ایرانق، را در هم کوبید. در خود تبریزة همه ساختمانهای عمده، که در اثر لرزه های پیشین سست شده بود، ویران شد و همه خانه های شخصی و همچنین دژ و باروی شهر به تمامی ویران گشت. شعاع ویرانی به تفاوت 72 یا 120 کیلومتر از تبریز داده شده است. در بیرون از این فاصله، در خوی، سلماس، ارومیه و گونایی(؟)، ساختمان ها آسیب دید اما تلفات جانی به بار نیامد. در این زمین لرزه شمار بزرگی از مردم جان باختند که برخی از برآوردها تلفات را تا بیش از 000، 200 تن دانسته اند. شمار کشتگان احتمالاً پیرامون000، 50 تن بوده است. در میان اینان پسر فرمانروای تبریز، فضلعلی بیگ دنبلی، نیز بود که به همراه حدود 700 تن از ملازمان و مستخدمانش در اثر فرو ریختن کاخ کشته شد.  زمین لرزه با یک شکستگی گسلی همراه بود که دست کم شصت کیلومتر درازا داشت و از همسایگی شبلی در جنوب خاور تا نزدیکی مرند در شمال باختر کشیده شده بود. گزارش های همروزگار نشان می دهد که گسلش از شمال خاور تبریز، در تپه های پای کوه سرخاب ( عین علی)، به درازای حدود چهل و پنج کیلومتر با روندی به سوی جنوب خاور تا شبلی کشیده می شد. در سرخاب، شکستگی گسلی به پهنای دو متر که در درازای دوازده کیلومتر با ورندی به سوی جنوب خاوری کشیده می شود توصیف شده است، در حالیکه در سوی شمال باختری تبریز شکستگی به صورت تنده ای پانزده کیلومتری به بلندی چهار تا ده متر توصیف شده است که رو به جنوب باختر دادرد و با رنگ خاکستری خود به روشنی بازشناخته می شود و در راستای شمال باختری کشیده شده است. فراتر به سوی شمال باختر، در همسایگی مرند، زمین از هم گشوده گشت اما بار دیگر برهم بسته شد. در منطقه پست باختر تبریز، خاک دچار روانگی شد و گل از زمین بیرون زد. در اثر لرزه چشمه ها و قناتها خشکید و روانه های جدید آب در جاهای دیگری جریان یافت که در برخی جاها تا بدان اندازه زیاد بود که بیم آن می رفت که ناحیه درهم کوبیده شده در اثر زمین لرزه را سیل فرا گیرد. جریان آب پس از حدود دوازده کیلومتری خاور تبریز، زمین لرزه سبب پدیداری لغزش و فروریزش گسترده ای در ناحیه بزرگی از سبزه زاران شد. زمین لرزه در وان و نیز تا دوریگی و ملطیه، یعنی 700 کیلومتر آنسوتر، حس شد. پسلرزه ها فراوان بود و به مدت سه یا چهار سال پس از زمین لرزه، شاید هم به مدتی درازتر، در فواصل کوتاه از یکدیگر حس می شد. در میان آنها، لرزه های نیرومندی که مایه افزایش دامنه آسیب ها شدند در 6 صفر ( 12 فوریه) و 14 صفر 1194 ( 20 فوریه1780) ثبت شده است. این زمین لرزه مسبب ویرانی همه ساختمان های تاریخی در تبریز بود. در میان آنهایی که بازسازی شدند و امروزه ( در شکلی بسیار دگرگون شده) هنوز موجودند می توان از مسجد جمعه واقع در بازار نام برد که کار بر روی آن بیدرنگ پس از زمین لرزه توسط احمدخان دنبلی آغاز شد. مرمت مسجد صاحب الامر در سال 1208/1794 توسط جعفر خان دنبلی در مجموعه ای که بلافاصله در شمال مهران رود جای دارد و مسجد ثقه الاسلام را نیز در بر می گیرد انجام شد. این مجموعه ها هر دو، ساختمان های دیگری را در بر می گیرند که از آنها همچون بناهایی که در اثر زمین لرزه به سختی آسیب دیده اند نام برده شده است،‌برای نمونه مدرسه طالبیه پیوسته به صاحب الامر که در اصل به وسیله اوزون حسن ( درگذشته به سال 882/ 1478) ساخته شده بود. مدرسه صادقیه، که آن نیز یک بنای دوره صفوی است، هنوز در ناحیه بازار بازمانده است، و بقعه و مدرسه سید حمزه ( در گذشته به سال 714/1314) نیز در محله سرخاب در سوی شمالی شهر است. ویرانه های مسجد علیشاه امروزه به نام ارگ شناخته می شود، و مسجد استاد شاگرد و مسجد دال ذال نیز تا به امروز بازمانده اند. عکس 7 موقعیت نسبی برخی ازاین ساختمان ها را در یک سده پیش از زمین لرزه نشان می دهد. شکستگی گسلی در پیوند با این زمین لرزه دامنه دار بود و ابعاد بزرگی داشت. امروزه، جنوب خاوری ترین بخش گسلش زمین که می توان باز شناخت و احتمالاً بیش و کم بطور مستقیم با این رویداد در پیوند بوده است در منطقه باریکی جای دارد که جاده کهنه تبریز به اوجان را، در حدود دو و نیم کیلومتر پیش از رسیدن به گردنه شبلی، بطور اریب قطع می کند. این منطقه را که عمدتاً از توف و آبرفت کواترنر تشکیل شده است، می توان بر روی زمین به سوی شمال باختر تا شمال باریش(‌یا بارنج) دنبال کرد که مارن های میوسن را می برد و شاخه ای ازآن جدا شده به باختر به سوی تبریز می رود اما کاملاً به حومه شهر نمی رسد. از شمال باریش، پس از گذشتن از تلخه رود، شاخه اصلی به صورت ناپیوسته در می آید. دنباله آن از میان مواد پهنه فرسایشی کواترنر می گذرد و همچنانکه به اولی و زبرلو نزدیک می شود، به تدریج به صورت تنده تمام عیاری درمی آید که بلندی جابجایی قائم آن، که رو به سوی جنوب باختر دارد، چندین متر است که یا از پی همبری میان سازند قرمز بالایی و سازندهای جوانتری که عمدتاً از نهشته های کواترنر ساخته شده اند می رود و یا آنها را قطع می کند. این گستگی تا چله خانه سفلی پیش می رود و در فراسوی آن بار دیگر اثر آن ناپیوسته می گردد. به نظر می رسد که جهت کلی جنبش گسله، بهنجار بوده است که سوی جنوب باختری آن حدود شش متر پایین افتاده است. داوری درباره اندازه یا جهت جنبش جانبی در امتداد شکستگی گسله، امکانپذیر نبود.تبریز به تدریج بر همان جایگاه پیشین دگر بار ساخته شد. خانه های تازه را کوتاه، بدون طبقه بالا، و با استفاده بیشتر از چوب ساختند. حتی کاخ فرمانروا نیز با مهاربندی چوبی ساخته شد و شیوه ساختمانی تازه ای به نام تخته پوش کاربرد گسترده یافت.

1780 م ، خراسان. در سال 1194 ق زمین لرزه ای سبب مرگ 3000 تن در خراسان شد.

1783م (13 ژانویه)، آرارات. گویا در 13 ژانویه و 22 فوریه 1783 آتشفشان آرارات فعال شد. این رویداد مورد تردید است.

1784م (1 مارس)،‌شیراز. زمین لرزه نیرومندی در شیراز حس شد بی آنکه آسیبی برساند. در سوی جنوب خاوری شهر این لرزه، که به مدت تقریباً یک دقیقه به درازا کشید، سنگریزش ها و زمین لغزه هایی را از کوه ها به راه انداخت.

1786( اکتبر)، مرند. زمین لرزه ویرانگری در منطقه زیلبیرچای مرند روی داد. در جنوب خاور مرند و در سرتا سر منطقه صوفیان تا تبریز روستاها ویران شد و در باختر شهر، لرزه چندین خیابان خوی را کاملاً ویران کرد. در تبریز بسیاری از خانه هایی که پس از زمین لرزه 1780م دگرباره ساخته شده بود فرو ریخت. لرزه به گونه ای گسترده تا اچمیادزین و ایروان حس شد.

1802 م ، سلیمانیه. زمین لرزه شدیدی در سلیمانیه روی داد.

حدود 1803 م ، سلطانیه. زمینلرزه ای به مسجد بزرگ سلطان الجایتو در سلطانیه آسیب رساند و سبب فرو ریختن باروی شهر شد.

1804م ، مهر. خانه های بسیاری در مهر ویران شد و خانه های دیگری آسیب دید. لرزه، که در سبزوار حس شد، سنگریزش هایی را از کوه های همجوار به راه انداخت.

1805م ، هراز. لرزه ویرانگری در مازندران شماری روستا را ویران کرد و به بار فروش( بابل) و دماوند آسیب رساند. این زمین لرزه مسجد جامع بارفروش را ویران کرد.

1807م ( 11 ژوئیه)، تسوج. لرزه ویرانگری در تسوج تقریباً تمامی این شهر،‌بازار و مسجدهای آنرا ویران کرد. دامنه آسیب ها تا منطقه سلماس گسترده بود اما حد گسترده ای که زمین لرزه در آن حس شد چندان دور نبود.

1808 م( 26 ژوئن)، رشم. زمین لرزه نسبتاً بزرگی در ناحیه شمال مرکزی دشت کویر منطقه تنک جمعیت رشم را در هم کوبید. این زمین لرزه، که در پی پیشلرزه نیرومندی آمد، آبادی های بسیاری را در امتداد سرحدهای مازنداران به سوی قم و سبزوار ویران کرد، اما تلفات بسیار کمی به بارآورد. این رویداد سرآغاز رشته درازی از زمین لرزه های آسیب رسان در البرز شد.

1808 م (‌16 دسامبر)، طالقان. در پایان شوال 1223 لرزه ویرانگری در مازندران باختری و طالقان روستاهای بسیاری را ویران کرد. در قزوین شمای از خانه ها فرو ریخت و تقریباً همه ساختمان های همگانی، از جمله مسجد عباسی،‌به سختی ترک برداشتند. در تهران لرزه ها مایه بیم و هراس شد و ساکنان شهر خانه هایشان را ترک کردند و در فضای باز اردو زدند. در تجریش به امامزاده قاسم آسیب رسید و در رشت لرزه به شدت حس شد. پسلرزه های دنباله دار که در تهران حس می شد بردامنه هراس افزود.

1809 م،‌آمل. زمین لرزه ویرانگری در مناطق شیرگاه، گنجرود و جولاب، بین مسیرهای سفلای رودخانه های هراز و تالار روی داد. در آمل پل روی هراز در هم شکست و خانه های بسیاری فرو ریخت و نیز بقایای مسجد شاه عباس، بخشی از مسجد جامع و سقف گنبد شمسی طبرسی ویران شد. همچنین گنبدهای دیگری، و نیز بازار که با چوبکاری ساخته شده بود، ویران شد. این لرزه پل بارفروش بر وی رودخانه بابل را ویران کرد و آسیب گسترده ای به بابل رساند. در ساری بسیاری از خانه های بزرگتر در اثر لرزه در هم کوبیده شد و گنبد سلم و تور ویران شد. امامزاده ابراهیم در نزدیکی دروازه بارفروش نیز ویران شد. دامنه آسیب ها تا اشرف ( بهشهر) گسترش داشت و در آنجا ویلای صفی آباد ویران شد. لرزه سبب پدیداری روانگی گسترده خاک در دره های رودخانه ها و نیز سنگریزش هایی در کوه ها شد.

حدود 1810 م، غلامان. شهر قدیمی مشهد غلامان در اثر زمین لرزه ای  ویران شد.

1812 م، شیراز. زمین لرزه ای به شیراز آسیب چشمگیری رساند؛ بخشی از بازار کریم خان وکیل را فرو ریخت و باروی شهر را در هم کوبید که به درون خندق فرو ریخت و آنرا تقریباً پرکرد. لرزه به امامزاده شاه میرعلی بن حمزه نیز آسیب رساند، اما ظاهراً تلفاتی در منطقه به بار نیاورد. ممکن است تخت جمشید نیز در اثر این زمین لرزه آسیب دیده باشد.

حدود 1812 م ، جلفا. زمین لرزه ای سبب سنگریزش های گسترده ای در جلف شد.

1815 م(ژوئن)، دماوند. زمین لرزه نیرومندی در دماوند حس شد. در آبگرم این لرزه سبب خشکیدن یک چشمه آب سرد شد.

1819م (ژانویه)، تبریز. رشته درازی از لرزه ها در تبریز خانه های بسیاری را ویران کرد.

1824م (2 ژوئن)، کازرون- شاپور. زمین لرزه شدیدی دهستان های کمارج، شاپور و کازرون را لرزاند. لرزه روستاهای بسیاری را در امتداد دره شاپور، از کمارج تا اردشیر، و نیز در دره کازرون ویران کرد. همچنین این زمین لرزه سنگریزش هایی به راه انداخت که گردنه تنگ دختر بین کمارج و کازرون را کاملاً انباشت. در خود کازرون، خانه های بسیاری که با سنگ و در دو طبقه ساخته شده بود فرو ریخت و حدود 150 تن را کشت. سرتاسر روستای دریس به تمامی ویران شد، کمارج نیز ویران شد و کاروانسرای آن فروریخت. دامنه آسیب ها تا برازجان گسترده بود که در آن کاروانسرا فرو ریخت اما فراتر از این محل و آنسوتر از دشت ارژن آسیبی به بار نیامد. لرزه در بوشهر و شیراز حس شد و به دنبال آن به مدت تقریباً یک هفته پسلرزه هایی روی می داد.

1824م ( 25 ژوئن)، شمال باختر شیراز. در سپیده دم 27 شوال 1239 لرزه ویرانگری در منطقه شیراز روی داد. در خود شهر، همه خانه ها آسیب دید و برخی از آنها فرو ریخت. بخش خاوری باروی شهر و تقریباً همه برج های آن فرو افتاد و به باقیمانده دژ شهر نیز آسیب رسید. از میان ساختمان های همگانی، آنهایی که در طول دوران کریم خان زند ساخته شده بودند، مانندبازار و مسجد وکیل، آسیب اندکی دیدند. گنبد و دیوارهای امامزاده شاهچراغ، مدرسه خان، امامزاده شاه میر حمزه و امامزاده سعید احمد، و نیز بخشی از کاخ ( حکمران) و چندین مناره فرو ریخت. بجز در منطقه گویم در شمال باختر شیراز که در آن شماری روستا، از جمله کلستان و قلات گویم، ویران شد و چند صد تن کشته شدند و برخی از بازماندگان به شیراز نقل مکان کردند، گواهی در دست نیست که دامنه اسیب های زمین لرزه فراسوی شیراز گسترده بوده باشد. آسیب های منطقه گویم تا شول گسترش داشت.  لرزه به شدت در بوشهر و امامزاده اسماعیل و همچنین تا یزد خواست، حدود 190 کیلومتری منطقه کلانلرزه ای، حس شد. زمین لرزه سبب بالا آمدن ماندگار سطح ایستابی در منطقه شیراز شد. به دنبال زمین لرزه به مدت شش ماه پسلرزه ها روی می دادند. لرزه ای در 28 اوت سبب به بارآمدن آسیب های افزونتری نزدیکی شیراز شد.

1825 م، هراز. زمین لرزه ویرانگری در دره هراز روستاهای بسیاری را ویران کرد  و سبب مرگ شمار زیادی از مردم شد. دامنه آسیب ها تا جاجرود، دماوند، آمل و ساری گسترش داشت. در منطقه رو مرکزی زمینلرزه تقریباً همه پل ها و تونل های جاده هراز، به ویژه آنهایی که بین کهرود و بل قلم جای داشت، ویران شد و جاده را به مدت دو سال کاملاً گذر ناپذیر کرد. برخی نشانه های بسیار باریک وجود دارد حاکی از آنکه در این محل لرزه با دگر ریختی های زمین، که احتمالاً خاستگاه زمینساختی داشته اند، همراه بوده است.

1825م، (اکتبر)، شیراز. لرزه نیرومندی شماری از ساختمان ها را در شیراز ویران کرد.

حدود 1827 م،‌زرباطیه. زمین لرزه آسیبرسانی در خاور عراق، زرباطیه و بدره را ویران کرد. این لرزه به شدت در بغداد حس شد.

1830م (27 مارس)،‌دماوند- شمیرانات. زمین لرزه بزرگی در مازندران جنوبی در بامداد 2 شوال 1245 مناطق شمیرانات  و دماوند در خاور تهران را تقریباً بطور کامل ویران کرد. در حدود 70 روستا که در سوی خاوری جاجرود و در امتداد راه هایی که از طریق دماوند به سمنان و دامغان می رود، جای داشتند ویران شدند و تنها در دماوند بیش از500 تن کشته شدند. دامنه آسیب ها تا جاجرود گسترش داشت که کاروانسرای آن در اثر لرزه درهم کوبیده شد و در تهران بسیاری خانه های کهنه فرو ریخت و حدود 30 تن را کشت. در پایتخت حتی یک خانه از آسیب در امان نماند و بخشی از کاخ به همراه بسیاری از خانه های پیوسته به آن و نیز بخشی از بازار فرو ریخت. ارگ، تالار بزرگ با رعام، شماری از عمارت های اعیانی و نیز ساختمان کهنه سفارت بریتانیا به سختی آسیب دیدند و دیواره های باغ سفارت با خاک یکسان شد. ارزش زیان های مالی در تهران نیم میلیون تومان برآورد شد. لرزه به شماری از ساختمان های همگانی در آمل، ساری و دامغان آسیب هایی رساند و سنگریزش هایی به راه انداخت که گردنه ها را در راه های هراز و تلار رود به شمال بست. زمین لرزه تا باکو حس شد و پسلرزه های شدیدی به دنبال داشت که مایه آسیب های افزونتری در منطقه شمیرانات شد و در تهران هراس بسیار برانگیخت، که بخش بزرگی از جمعیت آن در چادرها سکنی گزیدند. دربار سلطنتی نیز در فضای باز ارگ اردو زد. پسلرزه 6 آوریل کاروانسرای قدیمی را در جاجرود بکلی ویران کرد.

حدود 1833 م ، پامبوخ. زمین لرزه ای بسیاری روستاها را در منطق پامبوخ، بویژه که در امتداد دره ماسون، ویران کرد. دامنه آسیب ها تا با گاوان گسترش داشت که در آن کلیسای سورب هووهانس به سختی شکاف برداشت. دامنه آسیب ها به ارزاب نیز رسید.

1837م (ژوئن)، سلماس. لرزه آسیبرسانی در سلماس روی داد. در تبریز بسیاری از مردم خانه هایشان را تکر کردند و در چادرها پناه گرفتند.

1838م ، نصرت آباد. درسال 1838 م زمین لرزه ویرانگری در سیستان در امتداد سرحد های خاوری دشت لوت روی داد. دامنه آسیب ها در این منطقه عمدتاً بیابانی ایران خاوری از چهل دختران در شمال تا گور گز در جنوب،‌ مسافتی در حدود 150 کیلومتر، و نیز تا دو راهی گسترش داشت. در بین نصرت آباد و گورگز، و نیز در بین قلعه گرگ و حیدر آباد گسلش گسترده ای وجود داشت. در سوی باختر، نواحی پست به حدی دچار روانگی خاک شد که سالها پس از آن نیز راههای کاروانرو نا ایمن بود. در درون گستره ای هفتاد و پنج کیلومتری همه روستاها ویران شد اما تنها چند تنی کشته شدند. این لرزه میل نادری را در شمال خاور شورگز ویران کرد و پسلرزه ها به مدت تقریباً دو سال دنباله داشت.

1840م (2 ژوئیه)، ماکو- آرارات. در اواخر بعدازظهر 20 ژوئن ( سبک قدیم) 2 ژوئیه 1840، زمین لرزه فاجعه باری در منطقه تک افتاده بین فرات علیا و کوه آرارات روی داد که به ناحیه پهناوری در روسیه، ترکیه و ایران آسیب رساند. تمرکز آسیب ها عمدتاً در مناطق آواجیق، پامبوخ و گایلاتو بود که در آن تقریباً همه روستاها ویران شد و تلفات بسیاری به بار آمد . در دغو بایزید همه خانه ها و همچنین قلعه ویران شد و تنها مسجد بر جای ماند. کزل- گول و ماسون نیز ویران شد. در منطقه فرات علیا آبادی های بسیاری به سختی آسیب دید و در بازرگان و ماکو خانه های کم شماری از آسیب در امان ماند. دورتر، در کاگیزمان، کولپ و ایگدیر، و نیز در دشت ارس، از منطقه شارور تا نخجوان و اردوباد، شدت لرزه کمتر بود اما به روستاهایی که در بخش های پست دشت جای داشتند. آسیب های گسترده ای رساند. در اینجا زمین باتلاقی است و در اثر زمین لرزه، نواحی متعددی در سوی باختری ارس بین رودخانه های قره سو و آریاچای به شدت ترک و شکاف برداشت. از شکاف های زمین در همه نقاطی که در آن کناره های ارس و قره سو بلند است ماسه ای که دچار روانگی شده بود بیرون زد. زمین لغزه ها و فرو ریزش زمین بر میزان آسیب ها افزود. زمین لغزه هایی که در اثر پسلرزه ه به راه افتاد روستای قره خواجه لو را فرا پوشاند و در جای دیگری جریان ارس موقتاً سد شد و آب از کناره های رودخانه سر ریز کرد و پیرامون را سیل فرا گرفت. در بخش های پست مناطق شارور و نخجوان در خاک روسیه، این زمین لرزه و پسلرزه هایش 7821 خانه، 24 کلیسا و مسجد و 107 آسیاب را ویران کرد، 49 تن را کشت و حدود 30 تن را زخمی کرد. این زمین لرزه زمین لغزه بسیار بزرگی را از بالای برفمرز بر شمال خاوری کوه آرارات به راه انداخت. توده ای از سنگهای خردشده، یخ و برف چنان سریع به پایین کوه سرازیر شد که در پیشاپیش آن هوا به صورت تند باد شدیدی در می آمد. زمین لغزه پیش از آنکه به وسیله سدی طبیعی در 900 متری بالای کف دره باز ایستاده شود آرگوری، تنها روستا در آرارات، را فرا پوشاند، همه ساکنان آن ( در مجموع حدود 1000 تن) را کشت و دیر کوچک یعقوب را در سه کیلومتری بالای آن ویران و همه راهبان را مدفون کرد و چاه مقدس یعقوب را نیز ویران گردانید.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
پيچيدگي جوامع بشري در قرن بيست و يكم به آنجا رسيده كه روابط جنسي، كه جزء ابتدايي‌ترين مسائل انساني است، به پيچيده‌ترين مسئلة اجتماعي تبديل شده است. بهره‌جويي مادي از اين رابطه تا به آنجا پيش رفته كه شبكه‌هاي اقتصادي «زن» را مانند كالايي صادراتي در فهرست اقلام سودآور قرار داده‌اند و با تمسك به هر وسيله‌اي راه را براي كسب درآمد هرچه بيشتر خود فراهم مي‌كنند.
در روزگاري كه كوتاه‌ترين سفر تفريحي مي‌تواند سرآغاز راهي بي‌برگشت باشد، زنان اطلاع‌رساني و اعلام خطري را كه در مسير زندگي دختران جوان وجود دارد وظيفة خود مي‌داند. هرچند به‌عنوان رسانه‌اي نوشتاري ابزاري جز ارائة صريح تصاويري واقعي از آنچه آن سوي مرزها مي‌گذرد در اختيار ندارد.
پيش از اين نيز گفتيم كه فرهنگ‌سازي تدريجي درست‌ترين راه است، اما در برابر هجوم طوفاني كه تومار زنان ما را درهم مي‌پيچد چگونه مي‌توان ساكت ماند؟


سالن بزرگ است و نيمه‌تاريك. به‌زحمت مي‌شود چهره‌ها را تشخيص داد. فقط رنگ لباس‌هاست كه افراد را مشخص مي‌كند. مردان عرب، همه، لباس‌هاي بلند سفيد پوشيده‌اند.
وسط سالن، سن بزرگي برپا شده، گروه اركستر هم همان‌جا مستقر شده است. مردي ميكروفن در دست مي‌خواند: ديوونه، ديوونه، ديوونه شو، ديوونه...
دختر بلوز سفيد شب‌رنگ پوشيده با شلوار جين. موهايش كوتاه است. آنها را طوري آرايش كرده كه بخش عمده‌اي از صورتش را مي‌پوشاند. در ميان جمعيت مي‌رقصد. به‌سختي، با خستگي. حركات دست‌هايش از موزوني بيرون آمده. تلاش مي‌كند حركاتش چشمگير باشد. نگاهش به‌سرعت روي مردها مي‌چرخد. دنبال نگاهي مي‌گردد كه روي او ثابت مانده باشد. مردي با لباس بلند سفيد، دستش را بالا مي‌برد. با انگشتان اشاره مي‌كند. مردي قوي‌هيكل ـ از نگهبانان ديسكو ـ به سمت مرد مي‌رود. مرد در گوشش چيزي مي‌گويد. مرد قوي‌هيكل به دختر نگاه مي‌كند. دختر حركاتش را سامان مي‌دهد. كمي آرام‌تر، موزون‌تر.
ساعت سه و بيست دقيقة بامداد است. او فقط ده دقيقه فرصت دارد. اگر امشب هم مشتري نداشته باشد سومين شبي است كه بايد به خانه برود، تنها. اگر تا سه روز ديگر سه هزار درهم به ارباب ندهد، بايد به ايران برگردد، دست خالي. حركاتش موزون‌تر مي‌شود. رو به مرد مي‌كند، لبخند مي‌زند.
موسيقي تمام مي‌شود. خواننده صدايش را در محيط پر از دود رها مي‌كند: ديوووووونه... و به جمع شب‌به‌خير مي‌گويد. چراغ‌ها روشن مي‌شود. دختر دستي به موهايش مي‌كشد. آنها را در صورتش پريشان مي‌كند. به سمت ميزش مي‌رود. از جلو مرد مي‌گذرد. مرد اسكناس لولـه‌شده‌اي را به سمت دختر مي‌گيرد. دختر با ظرافت اسكناس را از دست او مي‌گيرد. قلبش مي‌تپد. پشت ميزش مي‌نشيند. قبل از آن‌كه پول را در كيفش بگذارد، آن را باز مي‌كند. صد درهم. بدون شماره تلفن!
منتظر مي‌ماند. همه دارند مي‌روند. بلند مي‌شود. تا جلو درِ ديسكو هم كسي كاري با او ندارد در راهرو تنگ همه به هم تنه مي‌زنند. جلو در اين پا و آن پا مي‌كند. كسي نمانده. هنوز دو تاكسي در انتظار مسافر ايستاده‌اند. به عربي دست و پا شكسته‌اي مي‌گويد: «برو قهوه‌خانة...»
خيابان‌ها شلوغ است. همة بارها و ديسكوها تعطيل شده. همه در راه‌اند.
تلفن همراهش را از كيف بيرون مي‌آورد. شماره‌اي مي‌گيرد: «سلام، فرزانه، من الان آمدم بيرون. مشتري نداري؟ تنهايم.»
تلفن را توي كيفش مي‌گذارد.
ـ چي شد، مشتري نداشت؟
نگاهم مي‌كند.
ـ قرار شد زنگ بزند.
موهايش را پريشان مي‌كند روي صورتش. سيگارش را روشن مي‌كنم.
ـ يك سال پيش آمدم اينجا. مادرم تازه مرده بود. كسي را نداشتم. پدرم هم رفته بود سراغ زني كه دوستش داشت. مدام مي‌رفت مأموريت. دفعة اول با پريسا آمدم. آن‌قدر كه توي گوشم خوانده بودند دختر زشتي هستم، هيچ‌وقت به هيچ مردي نگاه نكرده بودم. دروغ نگويم، مردهاي شيرازي هم هيچ‌وقت به من نگاه نمي‌كردند. وقتي روسري سرم است، صورتم كامل ديده مي‌شود ولي اينجا مي‌توانم موهايم را بريزم روي صورتم. مردهاي اينجا اول به هيكل نگاه مي‌كنند. انگار پوشيه‌اي كه زن‌هاي خودشان مي‌زنند، عادتشان داده كه به صورت نگاه نكنند.
ـ اولين مشتري را چطور پيدا كردي؟
ـ به‌راحتي، توي همين ديسكو، وقتي فهميد كه هنوز دخترم، با عجله گفت حاضر است 10 هزارتا بدهد.
ـ حالا چه‌كار مي‌كني؟
ـ مي‌پلكم، يك‌سري مشتري ثابت دارم كه هر چند وقت يك مرتبه مي‌آيند سراغم. يكي دو تا هم رابط دارم. كفيلم هم آدم بدي نيست. تا وقتي پولش را سر وقت بدهي، هوايت را دارد.
به قهوه‌خانه رسيده‌ام.
ـ نمي‌آيي؟ ساعت نزديك چهار صبح است.
ـ نه، ترجيح مي‌دهم بخوابم. فردا شب كجا مي‌روي؟
ـ معلوم نيست. بهم زنگ بزن.
از تاكسي پياده مي‌شود. به راننده آدرس هتل را مي‌دهم. سر تكان مي‌دهد.
- There is no difference Between day and night here. Are you Iranian?
- Yes. Why do you ask this question?
- Every night, I pick up lots of Iranian passengers.
- Are they women?
- Yes.
ـ من از آنها فارسي ياد گرفته‌ام.
ـ پس چرا از اول فارسي حرف نزديد؟
ـ چون فكر مي‌كرديد من ايراني هستم.
ـ دوست نداريد فكر كنند شما ايراني هستيد؟
ساكت مي‌ماند.
ـ اهل كجاييد؟
ـ پاكستان.
رسيده‌ايم به هتل. پياده مي‌شوم. مقابل هتل هنوز شلوغ است. دو دختر زير بغل دختر ديگري را گرفته‌اند تا نيفتد. دخترها سوار اتومبيلي مي‌شوند كه من از آن پياده شدم.
كارمند هتل كليد اتاقم را كه مي‌دهد پوزخند مي‌زند. ياد دختري مي‌افتم كه زير بغلش را گرفته بودند. او هم ايراني بود. حتماً كارمند هتل پاسپورت مرا هم ديده است.
به اتاق مي‌روم. كفش‌هايم را به گوشه‌اي پرتاب مي‌كنم. پاهايم پس از 23 ساعت نفس مي‌كشند.

بيست و سه ساعت پيش براي رفتن به فرودگاه كفش‌هايم را پوشيدم و چمدانم را برداشتم تا به پرواز هفت و سي دقيقة صبح تهران ـ دوبي برسم. همه‌چيز تا قبل از عبور از خروجي نهايي عادي بود. اما بعد از آن...
مرد 45 ساله به نظر مي‌رسيد با موهايي جوگندمي، جليقة سفري و موبايلي كه از لحظة ورودش به سالن زنگ مي‌زد. باورم نمي‌شد كسي ساعت شش و سي دقيقة صبح پيگير معاملات تجاري باشد. دومين تلفن را كه جواب داد، نگاهش به من افتاد. كمي مكث كرد و بعد از صندلي‌اش بلند شد و روي صندلي مقابل من نشست. از تعجب شاخ درآوردم. به اطرافم نگاه كردم. حدود 100 زن و مرد و كودك در سالن نشسته يا ايستاده بودند و حرف مي‌زدند. در ميان اين جمعيت، من چه ويژگي‌اي داشتم كه مي‌توانست براي اين مرد مهم باشد؟
سنگيني نگاهش باعث شد به دنبال راهي براي رهايي بگردم. كيفم را زير و رو كردم. در يكي از جيب‌هاي متعددش توانستم كتابي بيابم: خانة امن، سيدابراهيم نبوي. سرم را به كتاب گرم كردم.
صدايي در سالن پيچيد: «مسافران پرواز... به مقصد دوبي براي سوار شدن به هواپيما...» سرم را بلند كردم. مرد همچنان مرا مي‌پاييد. بلند شدم و راه افتادم. در مسير بود كه راز اين كنترل و دقت را فهميدم. من تنها بودم، برخلاف ساير مسافران كه در گروه‌هاي دو، سه يا پنج نفره به سفر مي‌رفتند. مرد كمي جلوتر از من حركت مي‌كرد. دو زن در كنارش راه مي‌رفتند. صميمي‌تر از آن به نظر مي‌رسيدند كه فكر كنم در فرودگاه با هم آشنا شده‌اند.
وقتي در سالن ترانزيت فرودگاه دبي پياده شديم، صميميتشان بيشتر شد. مرد با يكي از خانم‌ها ـ كه حالا مانتو و روسري‌اش را روي دستش انداخته بود ـ مي‌خنديد. موقع خروج از در، مرد بار ديگر نگاهم كرد. سنگين و خشن.
ساعت نه و سي دقيقة صبح، در فرودگاه بين‌المللي دوبي، منتظر اتومبيل هتل بودم كه مرد جواني به سراغم آمد، بيست تا 20 تا 24 ساله به نظر مي‌رسيد، با عينك آفتابي و سيگاري در دست.
پرسيد: «منتظر سرويس كدام هتل‌ايد؟» نام هتل را گفتم. گفت: «همين چند دقيقه پيش رفت.» با عصبانيت گفتم: «مگر ليست مسافران را ندارند؟ چرا منتظر من نشدند؟» خنديد: «اينجا همه‌چيز روي قانون نيست. نصف ماشين كه پر مي‌شود، مي‌روند.» گفتم: «پس حالا چه‌كار كنم؟ تاكسي‌هاي فرودگاه مرا به هتل مي‌رسانند؟» گفت: «من منتظر مسافرم، اگر نيامد، مي‌برمتان.»
گرماي هوا كلافه‌ام كرده بود، سردرگمي در اولين ساعت ورود به دوبي نشانة خوبي نبود. مرد خودش را معرفي كرد: «من وحيد هستم. از 20 سال پيش در دوبي زندگي مي‌كنم. كارم رتق و فتق امور مسافران ايراني است. چه كساني كه براي تفريح مي‌آيند و چه كساني كه مي‌خواهند تجارت كنند.»
وقتي كولر اتومبيل را روشن كرد، كمي آرام شدم. هواي شرجي ساعت 10 صبح را نمي‌شد تحمل كرد. وحيد همچنان حرف مي‌زد.
ـ اينجا پاچه‌خوار زياد پيدا مي‌شود.
ـ شما اين اصطلاح را از كجا ياد گرفته‌ايد؟
ـ من فقط تلويزيون ايران را تماشا مي‌كنم. دلم لك زده براي ديدن تهران و رفتن شمال.
ـ خوب چرا نمي‌رويد؟
ـ نمي‌شود كار را ول كرد. دو روز نباشي، همه‌چيز از دستت درمي‌رود.
موقعي كه مستخدم هتل چمدانم را از صندوق عقب اتومبيل وحيد برمي‌داشت، وحيد كارتش را به دستم داد: «هر وقت كاري داشتيد، زنگ بزنيد.» به او گفته بودم كه براي تهية گزارشي از وضعيت زنان ايراني در دوبي به اينجا آمده‌ام. با شنيدن حرفم، صورتش درهم كشيده شد. كارت را در محل امني در كيفم گذاشتم.
براي گشتن در اين كشور كوچك وقت كمي داشتم. چمدانم را در اتاق گذاشتم و بيرون آمدم.

پله‌برقي عظيمي طبقة اول ساختمان سيتي‌سنتر را به پاركينگ مي‌رساند. جايي كه تاكسي‌هاي زيادي در انتظار هستند. چرخ‌دستي را به‌آرامي به جلو حركت مي‌دهم تا از روي ريل‌هاي پله‌برقي خارج شود. رانندگان تاكسي منتظرند. سه مرد در گوشة ديگري با هم حرف مي‌زنند. يكي از آنها به سويم مي‌آيد.
- Can I help you?
- Yes, please.
مرد ميانسال است، حدود 40 ساله. كراوات گلداري يقة پيراهنش را مرتب نگه داشته است. هنوز با مناسبات دوبي آشنا نشده‌ام. مرد چرخ‌دستي را به كنار اتومبيل مي‌برد. وسايلم را داخل صندوق عقب مي‌گذارد. درِ عقب اتومبيل را برايم باز مي‌كند. قبل از سوار شدن، نگاهي به اتومبيل مي‌اندازم. نشانه‌اي از تاكسي بودن در آن نمي‌بينم.
نام هتل را مي‌گويم و كارت هتل را به او مي‌دهم تا آدرس را ببيند.
- Are you married?
- Yes.
- Where is your husband?
- He is in Iran.
- Are you alone?
- Yes.
- Why did he let you leave by yourself?
- I’m a Journalist. I want to write a report about Iranian women.
مي‌خندد. نگاهم مي‌كند.
- Someone told me Arab men like Iranian women. Do you agree with them?
مي‌خندد. سر تكان مي‌دهد.
- You can find lots of Iranian women here.
- Do you like them?
- If you want to write a report about Arab men, I’ll talk to you.
مقابل هتل توقف كرد. وقتي از او پرسيدم چقدر بايد بپردازم چند لحظه سكوت كرد و بعد پرسيد:
- What’s your plan this afternoon?
- I have to meet one of my friends. Why do you ask this question?
- let me give you some advice. Next time you come here, make sure to bring your husband.
- It’s my job.
- But don’t come alone again.
به‌سرعت سوار اتومبيل مي‌شود و راه مي‌افتد. باورم نمي‌شود كه مردان عرب هم دغدغه‌هايي مشابه مردان ايراني داشته باشند.
عصر را در كافي‌نتي نزديك هتل مي‌گذرانم. كافي‌نت پر است از دختران و پسران چشم‌بادامي. سرعت اينترنت را نمي‌شود با سرعت اينترنت در ايران مقايسه كرد.
هوا تاريك شده، به هتل برمي‌گردم. در رستوران مي‌نشينم و سعي مي‌كنم بفهمم اطرافم چه مي‌گذرد.
چهار مرد عرب دور يك ميز نشسته‌اند، شام مي‌خورند و نوشيدني مي‌نوشند. صداي خنده‌شان فضاي رستوران را پر كرده است. دو زن فيليپيني كمي آن سوتر نوشيدني مي‌نوشند و چشم از مردها برنمي‌دارند. اما مردها مراقب‌اند لباس‌هاي بلند سفيدشان كثيف نشود و مدام مي‌خندند، بي‌توجه به هيچ زني.
شام را سفارش مي‌دهم. مشغول خوردن سالاد هستم كه سنگيني نگاهي را روي خودم احساس مي‌كنم. سر بلند مي‌كنم. يكي از مردها سنگين نگاهم مي‌كند. سعي مي‌كنم خودم را بي‌توجه نشان بدهم. ياد نصيحت مرد عرب مي‌افتم: «ديگر تنها به اينجا نيا!»
به خودم لعنت مي‌فرستم. شايد زماني‌كه سعي مي‌كردم از روابط اينها سر دربياورم، بيش از حد به آنها نگاه كرده‌ام، مثل زنان فيليپيني.
گارسون ظرف استيك را مقابلم مي‌گذارد. نوع غذاها و شيوة تزيينشان فرق چنداني با رستوران‌هاي ايراني ندارد. مي‌خواهم به گارسون سفارش روغن‌زيتون بدهم كه چشمم به چشم مرد عرب مي‌افتد. تيز نگاهم مي‌كند و دقيق. نگاهم را مي‌كشم روي صورت گارسون و سفارش مي‌دهم. هنوز صورت مرد عرب به سوي من است. بلافاصله مشغول خوردن غذا مي‌شوم، بي‌توجه به اطرافم. عصبي شده‌ام. سريع‌تر از هميشه غذا را مي‌بلعم. ظرف غذا كه تقريباً خالي مي‌شود، سرم را بلند مي‌كنم. مردها رفته‌اند. نفس راحتي مي‌كشم. از خوردن باقيماندة غذا لذت مي‌برم.
گارسون دستمال خيس بزرگي را به دستم مي‌دهد تا دست و دهانم را تميز كنم. دو مرد پشت ميز مقابل مي‌نشينند. سفارش قهوه مي‌دهم و كتاب خانة امن را از كيفم درمي‌آورم. ديگر جرئت نمي‌كنم بي‌پروا به اطرافم نگاه كنم. دو مرد عرب كه بلوز و شلوار پوشيده‌اند كنار شيشه‌اي ايستاده‌اند كه راهرو را از رستوران جدا مي‌كند. اين سوي شيشه دو زن موطلايي نشسته‌اند، سيگار دود مي‌كنند و نوشيدني مي‌خورند. انگار نه انگار كه دو مرد به آنها زل زده‌اند. مردها به شيشه مي‌زنند، زن‌ها بي‌توجه مي‌خندند. يكي از مردها شكلكي درمي‌آورد. زن‌ها انگار هيچ‌چيز نمي‌بينند. مردها خندان مي‌روند. زن‌هاي ديگري در لابي هتل نشسته‌اند.
قهوه را كه روي ميز مي‌گذارد، شروع مي‌كنم به خواندن كتاب. هنوز صفحة اول را تمام نكرده‌ام كه باز هم سنگيني نگاهي را احساس مي‌كنم. سرم را بلند مي‌كنم. مرد از ميز روبه‌رو زل زده به من. وقتي نگاهش مي‌كنم، لبخند مي‌زند. سريع به خواندن كتاب ادامه مي‌دهم. پنج صفحه از كتاب را زير سنگيني نگاه مي‌خوانم. كنجكاوي اذيتم مي‌كند. چرا چشم برنمي‌دارد؟ اهل كجاست؟ عرب است؟ ايراني است؟ پاكستاني است؟ هندي است؟ جرئت ندارم نگاهش كنم. به صداهاي اطراف دقت مي‌كنم. گارسون سر ميز آنها ايستاده.
«آب خنك.»
«نه بابا، واتِر پيليز.»
حس مي‌كنم تمام صورتم قرمز شده، اينها ايراني‌اند!
بيست و پنج صفحه از كتاب را مي‌خوانم. وقتي گارسون فنجان خالي قهوه را برمي‌دارد، سر بلند مي‌كنم. ايستاده است كنار شيشه، لبخند مي‌زند. سرخ مي‌شوم. سرم را پايين مي‌اندازم. چطور جرئت مي‌كند؟ مگر من چه كرده‌ام؟ نصيحت مرد عرب مثل پتك روي سرم مي‌كوبد: «ديگر تنها نيا!» صداي تق‌تقي عجيب توجهم را جلب مي‌كند. سر بلند مي‌كنم. صدا از سمت راست من است. ديوارة سنگي مشبكي مي‌بينم كه ديواري شيشه‌اي پشت آن قرار گرفته است. مرد كنار شيشه ايستاده و به آن ضربه مي‌زند.
احساس مي‌كنم دارم بالا مي‌آورم. به گارسون اشاره مي‌كنم: صورت‌حساب.
*
از قسمت پذيرش هتل به وحيد زنگ مي‌زنم و از او مي‌خواهم مرا به يك ديسكو ايراني ببرد. نيم ساعت بعد دربان هتل به لابي مي‌آيد و مي‌گويد اتومبيل بيرون منتظرم است.
تمام طول راه تندتند يادداشت برمي‌دارم. اطلاعات وحيد آن‌قدر ذي‌قيمت است كه نمي‌خواهم آن را از دست بدهم: «عيد فطر و عيد قربان اينجا از هميشه شلوغ‌تر است. فقط آن موقع مي‌تواني دخترهاي 13، 14 ساله را پيدا كني. براي عقد كردن هر كدام، 150 هزار درهم به واسطه مي‌دهند. او هم اگر خوش‌حساب باشد 20 تا 30 هزار تا به دختر مي‌دهد. بعد هم بستگي به شانس دارد كه شيخ نگهش دارد يا نه، بتواند پيش خانواده‌اش برگردد يا نه.
اينجا براي «زن» هر چه در جيب داشته باشند خرج مي‌كنند. همين عيد غدير يك مرد عرب سراغ من آمد. فكر مي‌كرد من هم جزء دلال‌ها هستم. دويست و پنجاه هزار درهم از بانك وام گرفته بود و مي‌خواست خوش بگذراند. يك ماهي در ديسكوهاي ايراني مي‌گشت. خانه هم نمي‌رفت و هتل مي‌ماند. بچه‌ها مي‌گفتند شبي پنج هزار درهم خرج دخترهاي ديسكو مي‌كند. بعد هم كه پولش تمام شد برگشت سر خانه و زندگي‌اش. خودش ماهي هفت هزار درهم حقوق مي‌گرفت.
يك خبر ديگر هم شايع شد كه نمي‌دانم شوخي بود يا جدي، مي‌گفتند: يك كارمند بانك خيلي كار باحالي كرد، 400 ميليون درهم از بانك دزديد و در عرض شش ماه خرج دخترهاي ايراني كرد. وقتي بانك فهميد، بدبخت را اخراج كرد! اين مردها در برابر زن نه غرور دارند نه شخصيت. همه‌اش به دنبال فحشا هستند.
يك‌بار مسافر برده بودم رالي. همان‌كه مسابقات خاورميانه‌اي‌اش اينجا برگزار شد. پنج‌تا مرد عرب نشسته بودند كنار پيست. يك رقاصه آورده بودند برايشان برقصد، 25 هزار درهم به او پول دادند براي سه ساعت رقص.»
مقابل هتل توقف مي‌كند.
ـ برو طبقة دوم. از سروصداي اركستر مي‌فهمي كدام ديسكو ايراني است.
ـ مگر با من نمي‌آييد؟
ـ نه، مسافر دارم، بايد بروم فرودگاه. هر مشكلي برايت پيش آمد به من زنگ بزن.
از درِ ديسكو كه وارد مي‌شوم، مي‌ايستم تا چشمانم به تاريكي عادت كند. صداي خوانندة زن فضا را پر كرده است. مردي قوي‌هيكل مقابلم مي‌ايستد:
ـ چه كار مي‌توانم برايتان انجام بدهم؟
ـ فقط يك صندلي خالي مي‌خواهم.
ـ با من بياييد.
تمام طول ديسكو را طي مي‌كنيم. از كنار ميزهاي مختلف مي‌گذريم تا سرِ ميزي مي‌رسيم با دو صندلي. زني تنها روي صندلي نشسته است. مرد محترمانه مي‌گويد: «اين خانم مي‌توانند سر ميز شما بنشينند؟» زن لبخند مي‌زند: «حتماً، بفرماييد.» هنوز روي صندلي جابه‌جا نشده‌ام كه گارسونِ فيليپيني را صدا مي‌زند و در گوشش چيزي مي‌گويد. چند لحظه بعد ظرفي بزرگ از ميوه‌هاي قطعه‌قطعه شده روي ميز قرار مي‌گيرد.
لي‌لي 45 ساله است، اما جوان‌تر به نظر مي‌رسد. حداكثر 37 يا 38 ساله. مي‌گويد كه دو دختر و يك پسر دارد. يك دختر و پسرش تهران زندگي مي‌كنند و يك دخترش در دوبي ازدواج كرده است. چهار نوه دارد كه همه مثل عسل شيرين‌اند.
زياد با من حرف نمي‌زند. بيشتر مشغول حرف زدن با تلفن همراهش است كه مدام زنگ مي‌زند. با بسته شدن درِ ديسكو مي‌فهمم كه ديگر صندلي خالي باقي نمانده است.
سالن مملو از جمعيت است. مرداني كه با لباس عربي يا لباس معمولي نشسته‌اند زنان را زير نظر دارند. كمتر ميزي است كه مرد و زن دور آن نشسته باشند. جمع‌ها يا زنانه است يا مردانه. تك و توك زناني هستند كه سر ميز مردها نشسته‌اند.
با پايان هر ترانه، كساني كه در حال رقص‌اند مي‌نشينند و نفسي تازه مي‌كنند. در همين رفت و آمدهاست كه لبخندها رد و بدل مي‌شود و دستمال‌هاي كاغذي!
نمي‌توانم جلو كنجكاوي‌ام را بگيرم. از لي‌لي مي‌پرسم: «ماجراي اين دستمال‌كاغذي‌ها چيست؟» با خنده درِ كيفش را باز مي‌كند و پنج شش دستمالِ تاشده نشانم مي‌دهد. لاي هر كدام را كه باز مي‌كنم، يك نام نوشته شده و يك شماره تلفن.
هم نرم است و راحت در دست تا مي‌شود، هم علامتي است كه كسي را مشكوك نمي‌كند. مي‌تواني به‌راحتي آن را روي ميزي جا بگذاري يا به دست كس ديگري بدهي.
ـ خوب، چرا اين كار را يواشكي انجام مي‌دهند؟
ـ مردها دوست ندارند رقيب داشته باشند!
دختر جواني صندلي را جلو مي‌كشد و با شيطنت به لي‌لي سلام مي‌كند و شروع مي‌كنند در گوش هم حرف زدن و پچ‌پچ كردن. دختر زيباست، از زيباترين دختران ديسكو. كت و دامن مشكي پوشيده با تاپ قرمز. موهايش را بالاي سرش جمع كرده، چهره‌اي اشرافي دارد، موقرتر از ساير دختران به نظر مي‌رسد. به دست‌هايش نگاه مي‌كنم. دستمال‌كاغذي در ميان انگشتانش ديده نمي‌شود.
لي‌لي مي‌گويد: «مريم از دخترهاي گل اينجاست. خانم‌تر از او پيدا نمي‌كني.» مريم لبخند مي‌زند. مي‌گويم: «براي تهية گزارش در مورد شرايط زنان ايراني در كشورهاي همساية ايران به اينجا آمده‌ام.»
مريم مي‌پرسد: «براي اطلاعات كار مي‌كني؟»
لي‌لي توضيح مي‌دهد: «بعضي‌ها مي‌آيند و با ما رفيق مي‌شوند. چند روز بعد گم مي‌شوند و مي‌روند. سر و صدايش وقتي درمي‌آيد كه مي‌خواهيم برويم ايران. همان‌جا توي فرودگاه...»
ـ قول مي‌دهم گزارشم كه چاپ شد برايتان بفرستم.
ـ نه عزيزم. بايد خودت برايمان بياوري.
هر سه مي‌خنديم.
لي‌لي مي‌گويد: «تا شيخ نيامده، هرچه مي‌خواهي بپرس.» و مريم با اولين سؤال من شروع مي‌كند به حرف زدن.
*
وقتي مريم چمدان‌هايش را مي‌بست، يك چمدان را به كتاب اختصاص داده بود. مي‌رفت تا در انگلستان در رشتة پزشكي تحصيل كند. پدرش تمام هزينه‌ها را تا قبل از پرواز پرداخته بود. گفته بودند برايش كار دانشجويي پيدا كرده‌اند و مي‌تواند هزينة زندگي‌اش را تأمين كند. به زبان انگليسي مسلط بود، براي همين به‌راحتي برايش پذيرش گرفته بودند.
در فرودگاه همه مي‌خنديدند، جز مادرش. «نگرانم مريم، تا رسيدي زنگ بزن.»
مريم مي‌خنديد. «مامان نترس. همه‌چيز رديف شده. باشد زنگ مي‌زنم.»
اما مادر راضي نمي‌شد. «مادر نشدي كه بداني چقدر سخت است. مواظب خودت باش.»
مريم دلش لرزيد. «قول مي‌دهم.»
مقابل در خروجي فرودگاه دبي، مردي كارتي را بالا گرفته بود. مريم خوشحال به سوي او رفت.
- Hi, good night.
مرد بي‌حوصله با لهجة غليظ جنوبي گفت: «درست حرف بزن ببينم چي مي‌گي!» مريم دلش ريخت.
«چيزي در دلم لرزيد. ترسيدم. فكر مي‌كردم چون مي‌خواهم بروم انگليس، تمام كساني كه مسئول انتقال من‌اند بايد آدم‌حسابي باشند. اما محمود، با آن لهجة عجيب و غريبش، تمام پيش‌بيني‌هاي مرا به هم ريخت. رفتيم حيات، يك هتل شش ستاره. دچار تناقض شده بودم. لحن حرف زدن محمود اصلاً با سر و شكل هتل نمي‌خواند. يك اتاق برايم رزرو شده بود.
هر شب به ديسكو هتل مي‌رفتم. محمود هم مي‌آمد. اما اصلاً از اين‌كه همراهي‌ام مي‌كرد خوشم نمي‌آمد. سر و وضعش به من و هتل نمي‌خورد. شب سوم بود كه برايم يك چمدان آورد. پرسيدم: اين چيه؟ گفت: يك هديه. رويم نشد ازش بپرسم چرا به من هديه مي‌دهد. فكر كردم شايد ازم خوشش آمده.»
همة لباس‌ها دقيقاً اندازة مريم بود، سايز 38. مريم براي هر يك از شب‌هاي باقي‌ماندة اقامتش در هتل يك لباس جديد داشت. لباس‌هايي شبيه لباس ساير دختراني كه به هتل مي‌آمدند، مد روز و شيك.
«باورم نمي‌شد كه اينها را محمود به سليقة خودش خريده باشد. كم‌كم به او و فضا عادت كردم. ديگر از خجالت يك گوشه قايم نمي‌شدم. از هر آهنگي كه خوشم مي‌آمد، بلند مي‌شدم و با آن مي‌رقصيدم. احساس آزادي مي‌كردم. كم‌كم با افراد و نگاه‌هايشان آشنا شدم. به نظرم مي‌رسيد نگاه‌ها تحسين‌آميز است. اما كسي به سويم نمي‌آمد. حتي هيچ‌كس با من حرف نمي‌زد، جز محمود.
آن دو هفته بهترين روزهاي زندگي مريم بود. محمود براي او 100 هزار درهم خرج كرده بود، از نتيجه هم راضي به نظر مي‌رسيد. مريم زيبا بود و خوش‌اندام.
تسلطش بر زبان انگليسي او را از ساير دختران ايراني متمايز كرده بود. دو هفته فرصت براي محمود كافي بود تا بهترين را براي او پيدا كند: «شيخ‌محمد قدبلند و سياه‌پوست بود. از اين عرب افريقايي‌هاي پولدار. چندبار او را در ديسكو ديده بودم. دخترهاي زيادي دور و برش مي‌پلكيدند. هيچ‌وقت نديده بودم كه به من نگاه كند. همين هم توجهم را جلب كرده بود.
دو هفته از ورودم به هتل مي‌گذشت كه يك شب محمود به اتاقم تلفن زد و گفت: امشب خيلي مراقب خودت باش. خوب لباس بپوش. شايد مهمان داشته باشيم. پرسيدم: توي اتاقم؟ گفت: نه، براي شام.
توي لابي نشسته بودم كه شيخ‌محمد كنارم نشست. نمي‌دانستم چه بگويم. به انگليسي سلام كرد، جواب دادم و خودش شروع كرد به صحبت كردن. مرد مهرباني به نظر مي‌رسيد. هنوز محمود نيامده بود. دلشوره داشتم. براي خوردن شام دعوتم كرد. مؤدبانه قبول كردم. فكر كردم شايد در درست شدن كار انتقالم به انگليس نقشي داشته.
نزديك دو ساعت در رستوران بوديم. كم‌كم به نظرم رسيد مرد جذابي است. خيلي مهربان نگاهم مي‌كرد. وقتي بعد از شام از من خواست تا اتاقش را نشانم بدهد، نمي‌دانستم در هتل اتاق دارد. قبول كردم.»
مريم مدت‌ها بعد فهميد كه يك طبقه از هتل هميشه در اختيار شيخ‌محمد است. آپارتماني اشرافي كه برخلاف منزل شيخ محمد كاملاً اروپايي تزيين شده و مريم ـ برترين سوگلي شيخ‌محمد ـ توانست پنج بار ديگر به آنجا برود.
ـ نمي‌خواهي برگردي ايران؟
ـ نه، پدر و مادرم فكر مي‌كنند من لندن هستم. كالج را تمام كرده‌ام و آمادة ورود به دانشگاهم. دارم تلاش مي‌كنم شايد بتوانم بروم. هنوز پذيرش نگرفته‌ام. شيخ‌محمد خيلي كمكم مي‌كند اما هنوز درست نشده.
ـ از شرايطت راضي هستي؟
ـ اِي، مي‌گذرد.
محافظ قوي‌هيكل ديسكو نزديك گوش مريم چيزي مي‌گويد. مريم از كيفش آينه‌اي درمي‌آورد و خودش را برانداز مي‌كند. لي‌لي به گونه‌اش مي‌زند: «خوشگلي بابا ول كن.» مي‌پرسم: «چي شده؟»
لي‌لي پاسخ مي‌دهد: «هيچي بابا، شيخ آمده، سوگلي بايد برود پيشش.»
مريم بلند مي‌شود: «آن پشت نشسته. به بهانة رد شدن، بيا ببينش. مرد بدي نيست.» مريم كه مي‌رود، سرك مي‌كشم. مردي سيه‌چرده و قوي‌هيكل لباس عربي بلند پوشيده و شال عربي روي سر انداخته. با ديدن مريم بلند مي‌شود. مريم به‌زحمت تا سر شانة او مي‌رسد. ميز مقابلشان پر مي‌شود از ميوه و بطري.
لي‌لي مي‌گويد: «چون شيخ‌محمد نفر اول بوده، توي هر ديسكو يا رستوراني، مريم بايد سر ميز او بنشيند.»
تلفن همراه لي‌لي مدام زنگ مي‌زند. فقط صداي لي‌لي را مي‌شنوم: «نه، كدام را مي‌گويي؟ آهان، آن دو تا خواهر، يكي مشكي پوشيده، يكي قرمز. خوب، فهميدم، هر دو تا؟! پولدار شدي؟ خبر بگير.»
بلند مي‌شود مي‌رود سراغ يكي از ميزها. دو دختر و چهار پسر دور ميز نشسته‌اند. دم گوش يكي‌شان چيزي مي‌گويد. برمي‌گردد دستمال كاغذي را روي ميز باز مي‌كند. تلفن همراهش زنگ مي‌زند. «شماره را گرفتم، لقمة گنده‌تر از دهنت برداشتي... با هم مي‌آيند...»
كم‌كم از روابط سر درمي‌آورم. اطراف ديسكو زنان ميانسالي نشسته‌اند كه كمتر از سر ميز خود بلند مي‌شوند. يا تنها هستند يا با يك يا دو دختر جوان.
همه‌شان مدام در حال حرف زدن با تلفن همراه‌اند. با حركت سر و چشم هم با مردهاي ميزهاي اطرافشان حرف مي‌زنند. آنها عامل جابه‌جايي بعضي از دستمال‌ها هستند. گاهي هم مسئوليت چانه‌زني را بر عهده دارند.
لي‌لي دوباره شروع مي‌كند به حرف زدن: «خودم دارم ديسكو مي‌زنم. دفعة بعد كه آمدي، بيا پيش خودم. ديگر لازم نيست پول هتل هم بدهي.»
مرد عربي رد مي‌شود. لي‌لي بلند مي‌شود، با صداي بلند سلام مي‌كند. مرد سري تكان مي‌دهد و مي‌رود.
ـ كفيلم بود. مرد بدي نيست. كفيلِ نصف زنان اين ديسكو است. خوش‌حساب است. از ما كه قديمي‌تريم كمتر مي‌گيرد، از جوان‌ترها بيشتر. من ماهي 1500 درهم مي‌دهم.
ـ كفيل يعني چه؟
ـ او كارهاي اقامتمان را درست مي‌كند. بعضي از زن‌ها را عقد مي‌كند، بعضي‌ها را به‌عنوان كارگر استخدام مي‌كند. مسئوليت ما در مدتي كه اينجا هستيم با اوست.
ـ تا حالا دخترهاي قاچاقي ديده‌ايد؟
ـ خيلي كم. شايد سالي دو يا سه مرتبه مي‌آورند، آن هم براي عيدها. اينجا به زنان زير 30 سال سخت ويزا مي‌دهند. براي همين مجبورند آنها را با لنج بياورند.
ـ با اين دخترها چه مي‌كنند؟
ـ دخترها لباس‌هاي گران‌قيمت مي‌پوشند، آرايش مي‌كنند و مي‌روند حَفْله، يعني جشن عيد. اگر خوش‌شانس باشند يك شيخ مي‌پسنددشان، اگر هم نپسنديد مي‌آيند توي ديسكوها.
صداي موزيك همچنان بلند است. مردي با تقليد از يكي از خواننده‌هاي لس‌آنجلسي آهنگ‌هاي شاد مي‌خواند و جمعيت روي سن مي‌رقصند. دختري با لباس شب‌رنگ توجهم را جلب مي‌كند.
ـ او را مي‌شناسي؟
ـ مي‌خواهي با او حرف بزني؟
ـ مي‌شود؟
ـ صبر كن برنامه تمام شود. آشنايتان مي‌كنم.
ساعت سه صبح است.
*
وحيد پشت تلفن مي‌گويد: «ميدان جمال عبدالناصر از ساعت هفت بعدازظهر به بعد پر است از دختراني كه تو دنبالشان مي‌گردي. فقط مراقب خودت باش. آنجا جاي امني نيست.»
از مسئول پذيرش هتل مي‌پرسم كه چطور مي‌توانم به ميدان جمال عبدالناصر بروم. مي‌گويد: «پياده بروي، نيم ساعت ديگر مي‌رسي آنجا.» كروكي مسير را برايم مي‌كشد. زني فيليپيني است كه فارسي را با لهجة غليظي حرف مي‌زند.
راه مي‌افتم. خيابان‌هاي دوبي عريض است و مرتب. سنگفرشي يك‌دست پياده‌روها را پوشانده، تك و توك افرادي در پياده‌روها قدم مي‌زنند يا براي خريد وارد فروشگاهي مي‌شوند.
به ميدان جمال عبدالناصر كه مي‌رسم ساعت از هفت گذشته و هوا رو به تاريكي مي‌رود. ميدان بزرگي است با ورودي‌هاي متعدد. در حاشية ميدان، چند مركز خريد سه‌طبقه قرار گرفته است. دور ميدان كمي شلوغ‌تر از خيابان‌هايي است كه از آنها گذشته‌ام. تعداد اتومبيل‌ها هم بيشتر است. از معدود ميدان‌هايي است كه ورودي خيابان‌هايش چراغ راهنمايي دارد. فروشگاه‌هاي دور ميدان مملو از اجناس مختلف است. اما كمتر كسي به آنها توجه دارد. تعداد زيادي زن و مرد در اطراف ميدان قدم مي‌زنند. دو زن با مرد جواني در حال گفت‌وگو هستند. نزديكشان مي‌شوم. هر سه ايراني‌اند. زن با خشم به من كه به آنها زل زده‌ام نگاه مي‌كند و پشتش را به من مي‌كند. مرد لبخند مي‌زند.
كافه‌تريايي در كنار ميدان قرار دارد كه صندلي‌هايش را در پياده‌رو چيده. پشت يك ميز مي‌نشينم و آب‌پرتقال سفارش مي‌دهم. افرادي كه از كنارم مي‌گذرند 20 تا 40 ساله به نظر مي‌رسند. همه لبخند بر لب دارند. نگاهشان به هم آشناست. چهار زن و يك مرد دور يك ميز نشسته‌اند. هرچند دقيقه يك‌بار اتومبيلي كنار پياده‌رو توقف مي‌كند. مرد به سوي اتومبيل مي‌رود. با راننده گفت‌وگو مي‌كند و برمي‌گردد. زن‌ها حرف مي‌زنند و مي‌خندند، بي‌توجه به رانندگان اتومبيل‌ها. يك هيونداي مشكي توقف مي‌كند. گفت‌وگويشان كوتاه است. مرد به زن‌ها اشاره مي‌كند. دختري جوان با موهاي بلند طلايي به سوي اتومبيل مي‌رود. مرد در را برايش باز مي‌كند. دختر لبخندزنان سوار مي‌شود.
حرف‌هاي وحيد را به ياد مي‌آورم: «دور اين ميدان همه‌جور آدمي پيدا مي‌شود، از قيمت‌هاي كم تا متوسط رو به بالا. بستگي به دخترها دارد. بعضي‌ها از هتل خوششان نمي‌آيد. مي‌گويند آدم زود تابلو مي‌شود. بايد دو سه ساعتي توي ديسكو هتل بمانند تا مشتري پيدا شود. اما اينجا اين‌طور نيست. جز زن‌هاي چيني كه تا نزديك‌هاي صبح مي‌مانند، بقيه زود مي‌روند. اگر هم آشنايي آنها را ببيند مي‌گويند براي خريد آمده‌اند. تازه‌كارها و كساني كه مدام در حال رفت‌وآمد به ايران‌اند دور اين ميدان مي‌گردند.»
زنان جوان همچنان مي‌خندند. مرد به من نگاه مي‌كند. لبخند مي‌زند. سعي مي‌كنم خودم را بي‌توجه نشان بدهم. جوان‌ترين دختر جمع بلند مي‌شود و به سوي ميزم مي‌آيد. ليوان نوشيدني‌اش را در دست دارد.
ـ تنهايي؟
ـ آره
ـ مي‌توانم اينجا بنشينم؟
ـ حتماً.
ـ براي خريد آمده‌اي؟
ـ نه، آمده‌ام بگردم.
ـ تنها يا با تور؟
ـ تنها. حوصلة جمع را ندارم. تو چطور؟
ـ من يك سالي هست كه اينجايم.
ـ چه خوب، شهر قشنگي است.
ـ آره، فقط تابستان‌ها جهنم است.
ـ مي‌تواني تابستان بيايي ايران.
ـ نه ترجيح مي‌دهم همين‌جا بمانم.
ـ كار مي‌كني؟
ـ آره، منشي يك شركت صادرات و واردات هستم.
ـ صادرات چي؟
ـ زعفران ايران.
نيم ساعت بعد، مهناز آغاز مي‌كند: «هيچ‌وقت رابطه‌ام با مادرم خوب نبود، دختر بزرگ بودم و توسري‌خور. مدام سرم داد مي‌كشيد. حق نداشتم از خانه بيرون بيايم. حتي مدرسه هم برادر بزرگ‌ترم مي‌برد و مي‌آورد. شهر ما بزرگ است اما مردمش خيلي دگم و بسته‌اند. لااقل محل ما و خانوادة ما اين‌طور بود. تا اين‌كه فرار كردم. شب اول پارك ملت خوابيدم. خيلي ترسناك بود. صبح، بين درخت‌ها نشسته بودم كه خانمي مرا ديد. آمده بود ورزش كند. كنارم نشست و با هم حرف زديم. تاجر... بود. گفت حاضر است به من جا و كار بدهد. قبول كردم. از اين‌كه يك شب ديگر توي پارك بخوابم مي‌ترسيدم. رفتم خانه‌اش. خانة قشنگي داشت. دو روزي توي خانه بودم تا اين‌كه گفت: اگر بيايي اينجا سرِ كار، خانواده‌ات مي‌فهمند و مي‌آيند سراغمان. هر دو بدبخت مي‌شويم.
مرا برد تهران. يك ماهي تهران بودم. توي دفترش مي‌پلكيدم، با كامپيوتر بازي مي‌كردم. هرچه بود از خانة خودمان بهتر بود. همان هفتة اول مرا برد آرايشگاه. يك روز تمام آنجا بودم. موهايم را رنگ كردند، ابروهايم را برداشتند. شدم يك مهناز ديگر. مامانم هم اگر مرا مي‌ديد نمي‌شناخت. دو سه تا مهماني هم رفتيم. خوش مي‌گذشت. مهربان بود.
هر چقدر پول مي‌خواستم بهم مي‌داد. باسليقه بود و لباس‌هاي خوب برايم مي‌خريد.
بعد از يك ماه گفت: بيا برويم دوبي. اما من نه شناسنامه داشتم نه پاسپورت. وقتي بهش گفتم خنديد. گفت: جورش مي‌كنم. دو هفته بعد پاسپورتم را با بليت دوبي گذاشت جلويم. از خوشحالي بال درآوردم.
دو روزي را به خريد كردن و گشتن گذرانديم. تا اين‌كه گفت فردا شب بايد برويم مهماني. مرا برد آرايشگاه، مثل يك عروس بهم رسيدند. صورتم را ماساژ دادند و آرايشم كردند. احساس خيلي خوبي داشتم. فكر مي‌كردم اگر مامانم مي‌ديد كه چقدر ديگران به من اهميت مي‌دهند، چه مي‌كرد؟
ساعت شش بعدازظهر من آماده بودم. اما از لباسم خوشم نمي‌آمد. يك لباس پرزرق و برق قرمز كه با طلايي روي آن گلدوزي كرده بودند. او هم از هميشه بيشتر به خودش رسيده بود.
پرسيدم: كجا مي‌رويم؟ گفت: تحمل كن، مي‌آيند دنبالمان.
ساعت شش و نيم يك بنز تشريفات آمد دنبالمان. داشتم از هيجان مي‌مردم. سوار شديم. دستم را محكم گرفته بود. مي‌گفت: امشب مهم‌ترين شب زندگي توست. منظورش را نمي‌فهميدم. به يك خانة خيلي بزرگ رفتيم. شبيه كاخ بود، پر از سنگ‌هاي مرمر سفيد. ديوارها همه‌اش آينه‌كاري شده بود. پرده‌هاي مخمل سبز و منگولـه‌هاي كرم جلو پنجره‌ها آويزان بود. لوسترهاي بزرگ كريستال همه‌جا را روشن كرده بود. به سالن خيلي بزرگي رفتيم كه دورتادورش مبل‌هاي استيل گذاشته بودند. يك گوشة سالن، گروه اركستر آهنگ‌هاي عربي مي‌زد و سه تا رقاصة زن مي‌رقصيدند. دو سه تا از خواننده‌هاي عرب هم آنجا بودند.
مهمان‌ها زياد نبودند. خانم با دو سه تا از آنها احوالپرسي كرد و بعد رفتيم پيش يك شيخ عرب. لباس عربي پوشيده بود با آن شال‌هاي مخصوص. خيلي پير نبود. فقط سلام كرديم و برگشتيم پيش بقية مهمان‌ها. دو سه ساعتي آنجا بوديم. موقع شام دست و پايم را گم كرده بودم. فكر مي‌كنم تمام ظرف‌ها از طلا بود. خانم خيلي عصباني شده بود و من تقريباً اصلاً شام نخوردم. چون نمي‌دانستم چطور بايد غذا بخورم.
تا از سر ميز شام بلند شديم خانم گفت: بايد برگرديم. با يك ماشين ديگر برگشتيم هتل. از آن شب ديگر با من حرف نزد. فهميدم كه مهم‌ترين شب زندگي‌ام در مراسم حفله را باخته‌ام. شيخ مرا نپسنديده بود.
دو روز بعد خانم يك اتاق اجاره كرد و من وسايلم را به آنجا بردم. همان روز هم علي آمد سراغم. چند ماهي را در هتلي كه فهميدم مال خانم است كار مي‌كردم اما همة پول‌ها را علي مي‌گرفت. ولي حالا اينجا را ترجيح مي‌دهم. محمد بهتر از علي با آدم تا مي‌كند. درصدي هم كه مي‌گيرد كمتر است. كارم را جور كرد تا زن يك مرد عرب بشوم و مشكل اقامتم حل شود.»
ليوان خالي نوشيدني‌اش را گارسون پر مي‌كند.
ـ خودم مي‌دانم كه دارم تند مي‌روم. ولي كار ديگري نمي‌توانم انجام بدهم. از روز اول بدبخت بوده‌ام، تا آخر هم بدبخت مي‌مانم.
ـ از آن خانم خبر نداري؟
ـ نه خيلي، هرچند وقت يك مرتبه مي‌آيد اينجا، يكي دو تا بيچاره مثل من هم مي‌آورد. ولي حالا حرفه‌اي‌تر شده، سليقة شيخ‌ها هم دستش آمده.
صداي خندة همراهان مهناز بلند مي‌شود.
ـ تو چرا آمدي سر ميز من؟
ـ محمد مرا فرستاد از كار تو سر در بياورم. فكر كرد تو هم...
ـ حالا به او چه مي‌گويي؟
ـ هيچي، مي‌گويم منتظر شوهرت هستي!
مي‌خندد. گونه‌هايش چال مي‌افتد. چشم‌هايش قرمز شده. دستش را به ميز مي‌گيرد و بلند مي‌شود. تا رسيدن سر ميز خودشان تلوتلو مي‌خورد.
دور ميدان قدم مي‌زنم. اتومبيل‌ها به طرف پياده‌رو مي‌آيند، توقف مي‌كنند، كمي منتظر مي‌مانند و مي‌روند. اما نگاه مرداني كه قدم مي‌زنند سنگين‌تر است. اكثرشان مسافراني به نظر مي‌رسند ناآشنا با فضا. با مكث و تأمل راه مي‌روند.
يكي آرام نزديك مي‌شود: «ببخشيد ساعت چند است؟» تعجب مي‌كنم. ايراني‌ها چه زود همديگر را مي‌شناسند. جواب مي‌دهم: «نُه و سي دقيقه» پياده‌رو مملو از جمعيت است. مردها و زن‌ها به هم لبخند مي‌زنند. دو مرد به سويم مي‌آيند، با لبخند.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ خوبي؟
ـ مرسي.
ـ چه خبر؟
ـ هيچي.
ـ منتظر كسي هستي؟
ـ نه، دنبال تاكسي مي‌گردم.
ـ مي‌خواهي برسانيمت!
مرد مي‌خندد. سي ساله به نظر مي‌رسد. بدني فربه دارد با سبيل‌هايي بلند تا روي لب‌هايش.
ـ متشكرم. خودم مي‌روم.
ـ تعارف نكن. در خدمت باشيم.
دست بلند مي‌كنم، تاكسي مي‌ايستد. خودم را روي صندلي عقب پرت مي‌كنم. دست‌هايم مي‌لرزد.
رستوران هتل خلوت شده، صداي موسيقي عربي فضا را پر كرده است. از مسئول پذيرش مي‌پرسم: «صدا از كجاست؟» جواب مي‌دهد: «نايت كلاب عربي.» راهرو شيشه‌اي كنار رستوران را طي مي‌كنم تا به در ورودي مي‌رسم. دو نگهبان قوي‌هيكل دو طرف در ايستاده‌اند. با احترام در را برايم باز مي‌كنند. سالني است مستطيل‌شكل كه در يكي از اضلاعش گروه اركستر، خواننده و رقاصه‌ها حضور دارند. تعداد ميزها كم است، حداكثر بيست ميز.
روي تنها صندلي‌اي كه كنار يك ميز كوچك قرار دارد مي‌نشينم. اكثر ميزها تك‌صندلي‌اند. صندلي‌ها همه رو به سن گذاشته شده‌اند. پنج مرد عرب روي صندلي‌ها نشسته‌اند. جز من، هيچ زني در سالن نيست كسي هم به من توجه نمي‌كند.
خوانندة مرد عربي مي‌خواند، چهار رقاصه مي‌رقصند. دو نفر در قسمت راست صحنه، دو نفر در قسمت چپ صحنه. دو زن لباس‌هاي شب بلند پوشيده‌اند و دو زن لباس‌هاي اسپرت (بلوز و شلوار).
در هر طرف صحنه، دو صندلي براي استراحت رقاصه‌ها گذاشته‌اند. ترانه كه تمام مي‌شود دخترها روي صندلي‌ها مي‌نشينند. دخترهاي اسپورت‌پوش حرف مي‌زنند و مي‌خندند. صداي يكي‌شان به گوشم مي‌رسد: «برو گمشو، ديوونه.»
دو دختر ديگر با خواننده عربي حرف مي‌زنند.
كم‌كم سالن شلوغ‌تر مي‌شود. يك زن قدبلند و درشت‌هيكل و سياه‌پوش با آرايش غليظ وارد سالن مي‌شود، گروه موزيك براي او سر تكان مي‌دهد. ترانه كه تمام مي‌شود خواننده از حاضران مي‌خواهد كه به افتخار زنِ تازه‌وارد دست بزنند. زن در تاريك‌ترين قسمت سالن مي‌نشيند، جايي كه بيشتر مشرف به سالن است تا صحنه.
دو ميز آن‌طرف‌تر از من، مرد عربي نشسته، درشت‌هيكل و فربه. روي ميزش پر است از بطري‌هاي كوچك و بزرگ. نگاهش را به دختر ايراني قدبلند دوخته. دختر هم نگاه‌هايش را جواب مي‌دهد، با لبخند. همپاي آهنگ‌هاي تند عربي، مرد دست‌هايش را بالا مي‌برد و ابراز احساسات مي‌كند.
پسر جواني با لباس بلند سفيد سر ميز كنار من مي‌نشيند. از همان لحظة ورود به سالن، تلوتلو مي‌خورد. يكي از نگهبان‌ها او را به كنار صندلي هدايت مي‌كند. پسر جوان است، خيلي جوان، 17 يا 18 ساله. بلافاصله سفارش نوشيدني مي‌دهد. روي ميزش پر مي‌شود از بطري. زنان عرب به او نگاه مي‌كنند. مي‌خندند. پسر مي‌خندد. به عربي چيزي مي‌گويد، همه مي‌خندند. گارسون دو بطري خالي‌شده را از روي ميزش برمي‌دارد.
در فاصلة دو ترانه، پسر جوان از خواننده مي‌خواهد ترانة دلخواهش را بخواند. اركستر شروع مي‌كند، آهنگ تند عربي، خواننده همپايش مي‌شود. پسر از جايش برمي‌خيزد. اداي رقاصه‌ها را درمي‌آورد. نگهبان به سويش مي‌رود. دست‌هايش را مي‌گيرد و با اشاره مي‌خواهد كه روي صندلي‌اش بنشيند. پسر جوان مي‌نشيند. نگهبان كنار من ايستاده و مراقب پسر جوان است. پسر به معناي تأييد حركت نگهبان سر تكان مي‌دهد. بطري ديگري خالي مي‌شود.
توجه دختر ايراني همچنان به مرد عرب است. مرد برايش دست مي‌زند. لبخند مي‌زند. يكي از نگهبان‌ها به طرف مرد مي‌رود. چيزي در گوشش مي‌گويد. مرد با عجله مي‌رود. دختر ايراني سگرمه‌هايش درهم مي‌رود. رقص را رها مي‌كند. مي‌نشيند.
درِ سالن با سروصداي زياد باز و بسته مي‌شود. دو مرد و سه زن وارد مي‌شوند. زن‌ها ايراني‌اند. اين را از لباس پوشيدنشان مي‌توان فهميد. دختري بسيار جوان، 12 يا 13 ساله، همراه دو زنِ حدوداً 30 ساله. مردها هر دو جوان‌اند، 27 يا 28 ساله. توجه همه را جلب مي‌كنند. يكي از مردها، قبل از نشستن روي صندلي، دسته‌اي پول روي سر رقاصه‌ها مي‌ريزد. زن سياه‌پوش لبخند مي‌زند.
رقاصة ايراني هنوز روي صندلي نشسته است. با دست اشاره مي‌كنم. در فاصلة دو ترانه به‌سراغم مي‌آيد.
ـ سلام.
ـ جانم. كاري داري؟
ـ مي‌خواستم كمي حرف بزنيم.
ـ با جميله هماهنگ كن.
زن سياه‌پوش را نشان مي‌دهد.
ـ خيلي طول نمي‌كشد. ده دقيقه.
ـ بگذار سرم خلوت بشود، مي‌آيم.
وقتي خواننده شروع مي‌كند به خواندن يك ترانة سوزناك عربي، صندلي‌اي را كنار ميز مي‌كشد و مي‌نشيند. راحت حرف مي‌زند.
ـ اسمم هاله است. 24 ساله هستم. از بچگي رقصيدن را دوست داشتم. هشت سال پيش فرار كردم. دوست نداشتم درس بخوانم. پدرم پزشك بود. مي‌گفت يا مرگ يا درس. خانه‌مان پاسداران بود. از مدرسه فرار كردم. رفتم شمال. يك ماهي اين طرف و آن طرف پلكيدم بعد يكي را پيدا كردم كه مرا بياورد دوبي. رفتم جنوب، با لنج آمدم اينجا. دو سالي كار كردم. ديدم دارم داغان مي‌شوم. زن يك مرد عرب شدم تا لازم نباشد ناز كفيلم را بكشم. او هم كاري به كارم ندارد. مي‌گويد: وقتي خودت خرجت را درمي‌آوري، من چكاره‌ام؟
شش سال است مي‌رقصم، شب‌ها تا صبح. عصرها هم به خودم مي‌رسم، ورزش مي‌كنم و تمرين مي‌كنم. نان هيكلم را مي‌خورم.
ـ آخرش چي؟
ـ نمي‌دانم. دو سال است با بهروزم. همديگر را دوست داريم. توي ديسكو... مي‌خواند. همان‌جا با هم آشنا شديم. ولي بعد من آمدم اينجا.
ـ چرا؟
ـ مي‌گفت نمي‌تواند تحمل كند كه مردها اين‌طور به من نگاه كنند.
ـ از خانواده‌ات خبر داري؟
ـ مادرم مي‌داند اينجا هستم. گاهي با هم تلفني حرف مي‌زنيم. پارسال هم يك هفته رفتم ايران، توي محله‌مان چرخ زدم. رفتم مطب بابا. نشستم بين مريض‌ها، در اتاقش كه باز و بسته شد مي‌ديدمش. هنوز همان‌قدر بداخلاق است. اما نتوانستم مامان را ببينم. ترسيدم مرا ببيند سكته كند. پير شده. ديگر طاقت ندارد.
خواننده شروع مي‌كند به خواندن ترانة شاد ديگري. پسر جوان رقصان بلند مي‌شود. نگهبان او را مي‌نشاند.
ـ چرا نمي‌گذارند برقصد؟
ـ رقصيدن با لباس عربي براي مردان ممنوع است.
جميله با سر به هاله اشاره مي‌كند.
ـ بايد بروم. وگرنه از حسابم كم مي‌كند.
ـ او چه‌كاره است؟
ـ ]مي‌خندد[ همه‌كاره! 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط رضا   | 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
جناب آقای سيدمحمد خاتمي؛
رياست محترم جمهوری اسلامی ايران!
تاريخ هيچ گاه اين روزها را فراموش نخواهد كرد، روزهايی كه در آن صاحبان قلم و فعالان عرصه های فرهنگي، سياسی و اجتماعی تنها برای حضور در مدار انديشه مجبور به پرداخت هزينه هايی می شوند كه همواره بر گرده دگرانديشی ايرانی بار شده است.
وقايع هفته های گذشته بازداشت تعدادی از فعالان مطبوعاتی - اينترنتي، دور جديد پروژه نواب سازی و تهديد و ارعاب آنها روی جديد اين چرخه معيوب سياسی است، چرخه ای كه هر از چندگاهی اصحاب مطبوعات و خبرنگاران كشور را گرفتار مي‌‏آورد و آنها را تنها به دليل سخن گفتن و انديشيدن خارج از محدوده تعاريف سليقه ای و جناحی خاص دچار آشفتگی های اجتماعي، سياسی و خانوادگی مي‌‏كند.
ما روزنامه نگاران و بهتر است بگوييم، همه جهانيان از آنچه در هيات نظارت و پيگيری قانون اساسی بيان شده و شما نيز خود چنين اقداماتی را دون شان جمهوری اسلامی و نظام عادلانه خوانديد، آگاهيم.
اين موارد نشان داد كه مسايلی درباره روزنامه نگاران و امروز وبلاگ نويسان وجود دارد كه به هيچ وجه نمی شود از كنار آن مانند بسياری از موضوعات ديگر به راحتی گذشت و بر آن چشم بست.
اين كه تعدادی از روزنامه نگاران بازداشت شوند و پس از مدت زمانی با خروج از زندان، همگی توبه كنند و به انديشه ای معتقد شوند كه تريبون اقتدارگرايان مبلغ اصلی آن است و تنها پس از مدت كوتاهی به تكذيب سخنان گذشته خود بپردازند، داستان تكراری اين سالهاست و هنوز اين پرسش بی پاسخ مانده است كه مگر در دوره بازداشت بر دگرانديشان و روزنامه نگاران چه مي‌‏گذرد كه به اين روز در مي‌‏آيند و با اصرار عليه خود اعتراف مي‌‏كنند و هيچ حمايتی را نيز نمي‌‏پذيرند؟
به راستی چه دستگاه و چه ساز و كاری مي‌‏تواند ميزان تحت فشار قرارگرفتن بازداشت‌‏شدگان در بازداشتگاههای نامعلوم را اندازه‌‏گيری و ثابت كند؟ و بازداشت‌‏شدگان به ظاهر آزاد شده با توسل به چه تكيه‌‏گاه و مرجعی مي‌‏توانند خود را از رنج و فشار جسمی و روانی كه معتقدند؛ ناشی از تهديدهای پيدا و پنهان درون و بيرون زندان است، برهانند؟
اما فارغ از پخش دوره جديد سريال "تواب سازی" آنچه كه پيش از هر چيز ديگری اهميت دارد، در معرض خطر قرارگرفتن حيثيت شغلی اهالی مطبوعات كشور است، احضار مجدد بازداشت شدگانی كه از شكنجه و تهديد توسط كسانی كه بايد "داد" آنها را از "بيدادگران" بستانند، پرده برداشته اند، زنگ خطری جدی را برای حوزه فرهنگ كشور و فعالان ركن چهارم دموكراسی به صدا در آورده است، زنگ خطری كه طی سالهای گذشته به مراتب به صدا درآمده اما همچنان گوش های بسياری آن را نشنيده گرفته اند.
ما امضا كنندگان اين نامه ضمن محكوم كردن اقدام كسالت بار و تكراری تواب سازان، اعتراض خود را نسبت به تخريب و مخدوش كردن حيثيت فرهنگی و انديشه ورزی ايرانی اعلام مي‌‏كنيم و با قاطعيت يك بار ديگر هشدار مي‌‏دهيم كه اجبار جامعه به پذيرفتن جريان تك صدايی و تزريق سكوت سياسي، اجتماعی و فرهنگی به عروق جامعه، در نهايت ايران را تبديل به قبرستان هفتاد ميليون نفری زندگان خواهد كرد.
انتظار ما روزنامه نگاران از جنابعالی كه هياتی را برای رسيدگی به حادثه اخير گمارده‌‏ايد، آن است كه هرچه سريعتر و به قول خود كه هميشه بر شفافيت تاكيد داشته‌‏ايد، هرچه شفاف‌‏تر به اين موضوع رسيدگی و نتيجه را اعلام كنيد.
قطعا اين خواسته ای بزرگ و خارج از توان شما نيست كه در ماه های پايانی رياست جمهوری خود به موضوعی رسيدگی كنيد كه انتظار می رفت، بسيار پيش‌‏تر به آن توجه می كرديد.
آقای رئيس جمهوری! روزهای زيادی از دوران رياست جمهوری شما گذشته و روزهای كمی باقی مانده است، اميد است در اين مورد همچنان كه خود بارها گفته‌‏ايد "از اصول خود كوتاه نمی آييد"، اصول را فدای مصلحت انديشی هايی نكنيد كه بعدها برای همه به خصوص روزنامه نگاران و حتی خود شما جای تاسف باشد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط رضا   | 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط رضا   | 
مقدمه ای بر مبحث ايلاميان بزبان فارسی: ايلاميان شاخه اي از آن دسته از اقوام خويشاوند و همزبانی بودند كه در حدود 5000 سال قبل از ميلاد از اسياي ميانه به ايران كوچ كردند. ايلاميان در جنوب غرب ايران امروزي ساكن شدند. و بعد از چندين قرن موفق به ايجاد تمدن بزرگي به نام ايلام شدند و دولت عيلام نزديک به سه هزار سال دوام يافت. ايلاميان تقريبا همزمان با سومري ها دولتشان را كه شامل خوزستان, اطراف كوههای بختياري,لرستان,پشتكوه و انشان يا انزان(فارس) بود تشكيل دادند.پايتختشان شوش بود و اهواز و خايدالو(خرم اباد) از شهرهاي مهم شان بود(حقوق تاريخ, صفحه ٨۳, علي پاشا). ولي بعدا سرزمين تحت سلطه شان را تا نواحي مركزي و شرقي ايران گسترش دادندַ خود اهالي ايلام كشورشان را Haltamtu هلتمتو به معني سرزمين خدا(ئي) مي ناميدند. سومري هاي دشت نشين ناحيه بين النهرين, ان كشور را ايلام(Elam) يعني كشور كوهستاني و اهالي ان را ايلامي يعني ساكنين مناطق كوهستاني خطاب ميكردند. اين نامگذاري را اكدي ها از سومري ها اخذ و از طريق تمدن بابل به تورات رسيد كه با املاي "عيلام" به اعراب و ديگر مسلمين منتقل شد.هخامنشيان مهاجر انان را Huwaja مي ناميدند.( دكتر ضַ صدر,پيرامون نام تاريخي كشور"ايلام") دولت مقتدر ايلام از ۳۵۰۰ سال قبل از ميلاد تا 645 ق م يعني به مدت ۳۰۰۰سال تداوم داشت و بيشترين تاثير را بر فرهنگ اقوام ساكن در ايران گذاشته است. از ايلاميان كتيبه و لوحه هاي زيادي به جاي مانده و بيش از ده هزار لوحه ايلامي در دانشگاه شيكاگو نگهداري ميشود و اثاري كه تا حال ترجمه شده اطلاعات زيادي راجع به سلسله هاي شاهي ايلام ميدهند ولي اطلاعات راجع به زمان قبل از سارگون اول (2334ق م) شاه اكد كم است. اولين سلسله سراسري ايلام "آوان" نام داشت (2550-2600ق م) و شوشتر كنوني مركزشان بود. سلسله "سيماش" 12 شاه داشتند و مركز حكومتشان در شمال خوزستان و جنوب لرستان بود. اوايل حكومتشان همزمان با حاكميت قوتتي هاي اذربايجان در بابل بود و تابع انها بودند و اخرين شاه اين سلسله "Eparli" بود و اين سلسله در سال ۱٨٦۰ق م سرنگون شدַاز حوادث مهم اين دوران جنگهاي طولاني با سومر-اكد كه منجر به انقراض انان و تسلط درازمدت ايلاميان بر بين النهرين شدַ سلسله "سوككال ماخ" (۱٨۰۰-۱۵۵۰ق م) : از شاهان معروف اين سلسله" shirukduk" ميباشد كه بابل را مطيع ايلام كردַ در سال ۱٩۵٧ در شمال عراق كتيبه اي از او پيدا شد كه اشاره ميكند به حمله او به قوتتي هايي كه بين درياچه اورميه و ايلك باتان(همدان) ساكن بودند ,در ان حمله shirukduk شكست خورده و به شوش برگشته و بعد از مدتي ميميردַ بعد از او برادرش" شيموت-وارتاش" شاه ايلام شدַ دوره ميانه پادشاهي ايلام( ۱۴۵۰-۱۱۰۰ ق م) دوران زرين ايلام بود. ولي در قرن هاي ۱۱-٩ ق م به علت كشمكشهاي داخلي ايلام فاقد دولت مركزي بود و همه ايالتها كاملا مستقل بودندַ دوران جديد دولت ايلام (٧۴۵-٦۴۵ق م ) از حساسترين دوران در تاريخ دولت ايلام بود,در اين دوره كياكسار شاه ماد همراه با بابل بر عليه آشور ميجنگيدند و ايلاميان از اين فرصت استفاده كرده دولت خود را تقويت كردند در اين دوران "تيگلات پيلسر" شاه آشور توانست لولوبي ها و هوري ها را مطيع خود ساخته و مستقيما با ايلام همسايه شودַ سارگون دوم در سال ٧۲۲ق م به ايلام حمله كرد ولي شكست خوردַ آشور بني پال در سال ٦۴۵ به ايلام حمله كرده و " خوم بان كالداش" اخرين شاه ايلام را دستگير كرد و دولت مركزي ايلام را منقرض كردند ولي دولت هاي محلي به عمر خود ادامه دادند و شكست نهايي ايلام با حمله هخامنشيان در سال ۵۴۵ق م انجام گرفتַ ايلاميان بعد از اين شكست ديگر فرصت باز سازي دولت مركزي خود را نيافتند و بعد از انقراض ماد توسط هخامشيان٬ پارس ها بتدريج اراضي ايلام را ضميمه امپراطوري تازه تشكيل شده خود كردند و دولت هاي محلي ايلام تابع انها شدندַ ايلاميان براي تشكيل دولت مستقل خود حتي در زمان هخامنشيان بارها قيام كردند ولي ديگر موفق نشدنددولت پايداري را ايجاد كنند . داريوش در سال اول حكوتش سه بار براي جنگ با سه نفر از استقلال طلبان ايلام به انجا لشكر كشي كرد و هر سه قيام را با خشونت زياد سرکوب کرد.داريوش شهرشوش را گرفته و به پايتختی تبديل كرد و بدين ترتيب حكومت ايلام توسط هخامنشيان از بين رفت ولی ايلاميان مثل يک ملت تا قرن ها به حيات خود ادامه داد. در زمان اشکانيان ٬ ايلاميان حق ضرب سکه خود را داشتند و بارها در زمان اشکانيان برای استقلال خود قيام کردند. از آنجا که به هيچ وجه حمله آشوريها و حتی حمله هخامنشيان را پايان کار ايلام نميدانيم٬ بخش مهمی از کتاب را به بررسی تاريخ ايلام در دوره سلوکی ٬ اشکانی و ساسانی اختصاص داده ايم و اميدواريم خواننده مجاب شود که حمله آشور بنی پال و ظهور هخامنشيان پايان کار ايلام نيست که حتی در دوره اشکانی برای استقلال خود می جنگيده اند.( د.ت.پوتس٬ باستان شناسی ايلام٬ مقدمه٬ص۲ ٬ از انتشارات دانشگاه کمبريج٬سال ۱۹۹۹) ايلاميان بر عكس سومريان بعد از انقراض حاكميتشان در طول عصر هاي زيادي به زندگي در وطن خود ادامه داده و زبان و تمدن خود را زنده نگه داشتندַزبان ايلامي كه به علت شباهت اش با زبان ديگر اقوام (قوتتي ه,كاسسي ها,ַַַ) از زمان Puzur inshushinak پوزور اين شوشيناک (۲۲۰۰ ق.م.)زبان مشترك و اداري سراسر ايران بود توانست موقعيت ممتاز خود را تا اوايل ساسانيان حفظ كندַبا ترجمه تعدادي از لوحه هاي ايلامي نگهداري شده در شيكاگو بطور قطعي ثابت شده است كه زبان ايلامي يك زبان التصاقي ميباشد و لغات زيادي در ان با تركي آذري امروزي شبيه يا عين هم هستندַ آكادئمك "مار" ثابت كرد كه زبان ماد و ماننا نيز همان زبان ايلامي بودַ زبان ايلامي تا قرن ها بعد از سقوط ايلام اهميت خود را حفظ كرد , داريوش هخامنشي آن را زبان رسمي و اداري امپراطوري كرد و همه ۳۰ هزار لوحه پيدا شده در تخت جمشيد به زبان ايلامي هستند(هنوز هم ترجمه نشده اند)ַ اكادمئك"مار" ثابت كرده است كه زبان رسمي و اداري ماد هم ايلامي بود(تاريخ و تمدن ايلام, ص۵), اين موضوع بعدا در بخش مربوط به ماد ها شرح داده خواهد شدַ ايلاميان در زمان هخامنشيان, سلوكيان, اشكانيان و ساسانيان زبان خود را نگه داشتند و حتي در دوره بعد از اسلام نيز زبان ايلامي به حيات خود ادامه داد واز طرف تاريخنويسان اسلامي "خوزي" ناميده شد ,براي مثال اصطخري در كتاب"مسالك الممالك" به ان اشاره ميكند و تاريخدانان امروزي مثلا دكتر سيد محمدعلي سجادي وַַزبان خوزي را همان زبا ن ايلامي ميدانندַ اين زبان حالا هم در شوش و مناطق عراقي نزديك به شوش , از جمله شهر "مندلي" و هم چنين در شهر "سنقر" لرستان و اطراف ان و بعضي جاهاي ديگر زنده است و زبان عادي و روزمره اهالي ميباشد و خودش هم به زبان تركي اذري امروزي خيلي نزديك است, انان خودشان را اشكاني مينامند(تاريخ ديرين تركان ايران,جلد۱, پروفسور ذهتابي) " دمورگان" كه سالها در خرابه هاي شوش كاوشگري كرده بود مينويسد كه ايالت فارس حتي بعد از به قدرت رسيدن هخامنشيان شديدا تحت نفوذ فرهنگ و زبان ايلامي بود و پارس ها دولت و فرهنگ خود را بر آنچه كه از ايلاميان ياد گرفته بودند بنا نهادندַ "مַ دياكونوف" محقق روسيمينويسد: در ايالت فارس چندين كتيبه ايلامي از اوايل حكومت هخامنشيان وجود دارد كه حضور بالاي ايلاميان در آنجا را حتي در زمان داريوش دوم نشان ميدهدַ و اين مسئله از انجا ديده ميشود كه" مارتيا " كه خود را پادشاه ايلام مينامد در ايالت فارس زندگي ميكرد و در دفترخانه "استخر" حاكميت كامل زبان ايلامي نشانه بيسوادي مامورين و دولتمردان پارس ميباشد و نه اينكه تصور كنيم كه ان زبان فقط رايج در بين اهالي بودַ (تاريخ ماد صفحه ۵٨۰-۵٨۱) چونكه هخامنشيان كوچ نشين از خود تمدني نداشتند و حاكميت را با زور شمشير و خشونت و بيرحمي خاص خودشان بدست آورده بودند امپراتوري خود را بر پايه تمدن ايلام بنا كردند و به وسيله آنان تمدن ايلامي در دنيا توسعه يافتַ در آن زمان دعواي تمدن و فرهنگ قومي در ايران وجود نداشت و اين عارضه از زمان ساسانيان توسط اردشير بابکان شروع شد( از بين بردن آثار تركان ماد و اشكاني توسط ساسانيان) و بعدا اين کار زشت توسط رژيم پهلوي كه خود را وارث انها معرفي ميكرد ادامه يافت( خيلي از آثار باستاني اذربايجان را در اين دوره از بين بردند)ַ تمدن واحد سنتي ايران تا زمان انقلاب مشروطيت تقريبا همان تمدن ايلامي بود كه براي اولين بار با ورود اسلام تغييراتي در ان ايجادشده بود و بار دوم قازان خان سلطان معروف و کاردان ايلخاني با اصلاحات اجتماعي عظيم خود تغيراتی را در سيستم اجتماعی ايران داد و بعد ها هم در زمان مشروطيت و هم با انقلاب سفيد تغيراتي در آن شد ولي رويهمرفته ساختار اجتماعی امروزی ايران همان ساختار ايلامي و تمدن ايراني مساوي است با تمدن ايلامي و تمدني به اسم تمدن آريايي وجود خارجي نداشته و نظريه پوچ و بي اساسي است كه از طرف استمارگران غربي براي رسيدن به اهداف استمارگرانه شان در اواخر قرن نوزدهم به ميان كشيده شد و حالا خود انها خيلي وقت پيش به دغل بازي خود اعتراف كرده و موهومي بودن ان نظريه را تاييد نموده و حالا حتي نظريه زبان هندو اروپايي در محافل علمي طرد شده و احتمال خويشاوندي بين زبانهاي اروپايي و هندوايراني را كلا رد ميكنندַ دين ايلاميان بت پرستي بود و عقيده به ارواح مختلف, شامان ها, در بين انان رايج بودַاسم خداي بزرگ ايلام "شوشيناك"بود و هر شهري خداي خود را داشت و مجسمه خدايان در عبادتگاه هاي شهرها گذاشته شده بود ַ مراسم ديني ايلام شبيه مراسم ديني سومر و بابل بود (تاريخ ماد, م دياكونوف ص ۵٨٩). در سيستم اجتماعي ايلام نيز مثل سومريان و ديگر خلق هاي التصاقي زبان زن از حقوق اجتماعي خيلي بالايي برخوردار بود و در كارهاي دولتي و سرپرستي اماكن مذهبي زنان حضور گسترده اي داشتند و ستم جنسي بر عليه زنان از خصوصيات اجتماعی قبايل تات( قبايلی از اواخر قرن ۱۹ به غلط با اسم اريايی خطاب ميشوند) بود و آنها زن را يك انسان حساب نميكردند و او را مثل يک جنس خريد و فروش ميكردند( هنوز هم در بين كردها, تاجيكها و بعضی ديگر از قبايل تات دختر را در مقابل پولي به مرد خواستگار ميفروشند) با به حاكميت رسيدن هخامنشيان به تدريج زنان از فعاليت هاي اجتماعي كنار زده شدند و تمام حقوق اجتماعی خود را از دست دادند. وضع اسفناکی را که هخامنشيان به زنان تحميل کرده بودند٬ در زمان ساسانيان بدتر شد ولي با آمدن دين مبين اسلام وضعيت زنان كمي بهتر شد٬ اما هيچوقت به زمان قبل از آمدن تات ها بر نگشتַ(زن در سيستم حقوقي ساسانيان,k.Bartlemen , ترجمه دكتر نַ صاحب الزمان) . مجسمه سنگي"ناپير اسو" ملكه ايلام از ۱۵۲۰ ق م قديميترين مجسمه زن پيدا شده در دنياست, اين مجسمه كه سرش كنده شده ۱٨۰۰كيلو وزن دارد و نمونه هنر و ظريف كاري آنها است ومجسمه هاي يوناني و رومي كه صدها سال بعد از آن درست كرده شده اند از لحاظ هنري در سطح خيلي پايين تري قرار دارندַلباس هاي تن اين ملكه شبيه لباس هاي زنان اذري ميباشدַ هر كسي كه با زبان تركي اشنايي دارد با نگاهي به اسامي شاهان ايلام تشابهات آنها را با اسامي تركي امروزي ميبيندַمثال:اسامي تعدادي از شاهان ايلام: شيموت-وارتاش shimut-vartash , تن دن- اولي tan dan-uli, اونتاش قال untash-gal, ليلا-ايرتاشlila-ir-tash, هومبان هال تاشhumban-haltashو غيرهַ در آخر اكثر اسامي ايلامي پسوند هاي"تاش","آش" و"لي" وجود دارد كه در زبان همه اقوام التصاقي زبان ساكن اطراف كوههاي زاگرس(قوتتي,لولوبي,هوري,گيلزان,ماننا,ماد,ַַַ) نيز صرف ميشد و هنوز هم در بين اكثر اهالي همين سرزمين ها رايج است و براي مثال پسوند " تاش" بصورت "داش" در تركي آذري استفاده ميشود:يولداش, قارداش,تيمورتاش و غيره. ايلاميان نيز همچون سومريان موفق به افريدن يكي از تمدنهاي عالي بشري شدند و در طول تمام دوره تقريبا ۳۰۰۰ ساله حكومتشان "دمكراسي ابتدايی و سنتی" خاص اقوام ترك را حفظ كردند كه بعدا مادها, اشكانيان,سلجوقيان و ديگر سلسله هاي ترك آن روش را ادامه دادند(ايالات و ولايات نوعي استقلال داخلي داشتن و به فرهنگ و دين ديگران احترام ميگذاشتند), اين خصوصيت از اخلاق طبيعي تركان قديم به حساب مي آيد و در نتيجه همين روحيه آزاد ملي ايلاميان توانستند نزديك به سه هزار سال حكومت كنند و در مقابل اقوام سامي و غيره ايستاده و اغلب غالب ايندַسيتم حكومتي فدرالي اولين بار در تاريخ در ايلام شكل گرفتַ به مرور زمان تمدن درخشان ايلام هر چه بيشتر اشكارتر ميشود و شوينيست هاي فارس و حاميان ارياپرست شان( استمارگران غربی که تاريخ ايران را به نفع قوم موهوم آريا شديدا تحريف کرده اند) كه تا ديروز ٬يا وجود آنها را کلا انكار ميكردند و يا آنها را وحشي و غير ايراني ميناميدند٬ حالا با بيشرمي ميخواهند به آنها لباس اريايی ( بخوان لباس وحشيت) بپوشانند , براي مثال "يوسف مجيد زاده" در كتاب "تاريخ و تمدن ايلام" مينويسد:منطقي ترين فرضيه اين است كه ايلاميان به عنوان پروتولر زبانشان با ورود به دوران ماد به زبان ايراني مبدل شد.( اين پان فارس همان به اصطلاح تاريخ دانی هست که اخيرا در مصاحبه ای با روزنامه همشهری ادعا های دروغين پان فارس ها را در مورد کتابسوزی مسلمين در ايران را پس گرفته و اعتراف کرد که آريايی ها تا قرن ۹ ميلادی هيچوقت هيچ نوشتاری از خود نداشتند و اولين بار در اواخر قرن ۹ ميلادی با کمک گيری از زبان عربی زبان فارسی قدرت نوشتاری پيدا کرد) ( همشهری، ۶ مهر ۱۳۸۲)., اينها ٨۰ ساله كه مشغول تحريف تاريخ ايران به نفع قوم موهوم آريا هستند و هنوز هم با سماجت به اين كار غير انساني و ضدفرهنگی شان ادامه ميدهندַ
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط رضا   | 

به طور کلی در مورد افغانستان و سابقه تاریخی آن مطالعات اندکی صورت گرفته است ، بطوریکه کشور افغانستان برای بسیاری از جهانیان و حتی ایرانیان که در همسایگی آن زندگی می کنند ، ناشناخته مانده است ، این مساله عوامل بسیاری دارد ، شاید بتوان یکی از عوامل اصلی این امر را نا امنی ناشی از جنگ دانست ، سرنوشت هرات ، نقطه ای که از لحاظ تاریخی بسیار مهم می باشد ، نیز به سرنوشت افغانستان گره خورده است ، و این شهر که روزگار در مسیر جاده ابریشم قرار داشته و بخاطر اهمیت سوق الجیشی خود در طول زمان مورد توجه حکام قرار گرفته ، به فراموشی سپرده شده است .

هرات ، این کهن شهر ، در گذر تاریخ وابستگی نزدیکی با کشور ایران داشته است ، چرا که در گذشته بخشی از خراسان بزرگ محسوب می شده است و امروزه متاسفانه بعلت وجود مرزهای سیاسی از اصل خود وامانده است و گرنه از لحاظ فرهنگی استان خراسان با هرات امروزی مرزی را نمی شناسد ، مع الوصف با این مقدمه کوتاه ، نگاهی به آثار تاریخی آن خواهیم داشت .

این طور به نظر می رسد که تاریخ هرات در دوره قبل از مغول چندان جالب توجه نیست ، اما بارتولد در کتاب " تذکره جغرافیای تاریخی ایران " می نویسد : « مسلمانان اسکندر کبیر را بانی هرات و مرو می دانستند واحتمال می دهد روایات مورخان یونان راجع به بنای شهر اسکندریه در ولایت " آریا " موید این مطلب است » . (1)

بنظر می رسد منظور از روایات مورخان یونان که بارتولد به آن اشاره نموده است ، همان شهر " ارتاکوان " ( آرتاگوان ) باشد ، او می نویسد : « به عقیده توماشک شهر آرتاکوان درجای ارگ هرات واقع بوده است ، که بعدها در زمان سلسله کرت ( قرن سیزدهم و چهاردهم میلادی ) به اسم اختیار الدین معروف گردید » .(2)

اما برخی از محققین معتقدند شهر آرتاگوان در ایران می باشد ، ( از جمله دکتر بلد و ژنرال سرپرسی سایکس انگلیسی ) قلعه کوه قاین واقع در جنوب خراسان را همان شهر می دانند که در دوره هخامنشیان در مقابل لشکریان اسکندر مقدونی مقاومت و ایستادگی کرد .

بهرحال اگر اسکندر مقدونی را بانی هرات بدانیم این شهر نمی تواند همان آرتاگوان باشد ، وبه نظر می رسد که شهر آرتاگوان دوره هخامنشی در جایی دیگر قرار گرفته باشد .

از سرنوشت هرات در دوره اشکانی و ساسانی اطلاع چندانی در دست نیست، ولی در صدر اسلام بخصوص در دوره سامانیان هرات یکی از بلاد خراسان بوده است ، در این دوره طول و عرض شهر یک فرسخ و مانند سایر شهرهای دوره اسلامی دارای شهرستان ( شارستان . اصل شهر ) ، ربض ( محلات خارج ) و کهندژ ( ارگ ) بوده است ؛ ولی آنطور که پیداست اهمیت فرهنگی وسیاسی هرات بعد از ایلخانان مغول نمود پیدا می کند ، درسال 1222م شهر هرات مورد محاصره تولوی مغول قرار گرفت ، منتها لشکریان مغول در زمان چنگیز خان در خراسان متوقف نشدند ، و در زمان سلطنت اوغدی مغولها مجبور شدند که باردیگر این ولایت را تصرف کنند ، بدین جهت ولایت خراسان مورد خرابی و ویرانی جدید واقع شد ، اما هرات قبل ازسایر بلاد خراسان ترمیم یافت .

در زمان سلطنت منکو ( 1251 /1259م ) شمس الدین محمد کرت که قبلا غور و قلعه ی خیسار را متصرف بوده ، شهر هرات را به چنگ خویش درآورد ، شمس الدین موسس سلسله کرت گردید ، بنابراین دوباره در هرات سلسله غوری الاصل استوار شد .

رونق هرات بعنوان مهمترین شهر خراسان از این تاریخ شروع می شود ، سلسله کرت در تمام مدت استیلای مغول درایران سلطنت می کرد .

در قرن سیزدهم وچهاردهم میلادی فخرالدین کرت ارگ کنونی هرات را که درسمت شمالی شهر واقع شده و در آن زمان به اختیارالدین معروف بود ، بنا نهاد ، و نیز در دوره سلاطین کرت قلعه دست نیافتنی امان کوه و یا اشکلجه در چهار فرسخی جنوب شهر بنا شد .

مقتدرترین سلاطین آل کرت ، معزالدین حسین ( 1331/ 1370 م ) بود که سقوط مغولهای ایران در زمان وی واقع گردید ، معزالدین تا سال 1356 میلادی ظاهرا مطیع آخرین پادشاه سلسله طغاتیمور مغولهای ایران بود ، وپس از فوت سلطان مغول پادشاه مستقلی شد ، و تازمان مرگ در فرمانروایی باقی بود .

درسال 1380 میلادی زمان قیاس الدین پیرعلی فرزند معزالدین هرات به تصرف تیمور درآمد ، ولی هرات بسرعت از خرابی های وارده قد علم کرد و پایتخت خراسان شد ، چند سالی میران شاه پسر تیمور در این مملکت حکمفرمایی کرد و ازسال 1397 میلادی شاهرخ پسر دیگر تیمور در مسند سلطنت هرات قرار گرفت .

در سال 1415 میلادی شاهرخ استحکامات هرات را که تیمور خراب کرده بود ترمیم کرد ، (3 ) به دستور شاهرخ میرزا در هرات عمارات و ابنیه فراوانی ساخته شد ، و عمران و آبادانی آن در دوره های بعد و به دستور امیران دیگر تیموری علی الخصوص سلطان حسین بایقرا ادامه پیدا کرد .(4)

دوره تیموریان از درخشانترین ادوار تاریخی هرات است ، نام شاهرخ وسلطان حسین بایقرا تا به امروز در خاطره ساکنان هرات باقی مانده است ، (5) شاهرخ بعد از مرگ تیمور در سال 807 هـ ق هرات را رسما بعنوان پایتختی دولت تیموری برگزید ( 6) و از هنرمندان سراسر ایران جهت آبادانی این شهر دعوت بعمل آورد ، بطوریکه قوام الدین شیرازی که درهندسه و نجوم دست داشته ، واورا استاد عصرخود می خواندند ،علاوه بر مدرسه هرات ، مسجد گوهرشاد هرات و مزار گازرگاه در نزدیکی آن شهر را با مهارت و استادی بنا نهاد ( 7)

بدنه بسیاری از ابنیه و آثار معماری دوران تیموریان باقی مانده درسمرقند وهرات را کاشیهای معرق و یکرنگ زینت داده اند که همگونی و نمونه کاملا مشابهی در شهرهای تبریز ، اصفهان ، یزد و مشهد دارند ، وبی تردید توسط هنرمندان ایران ساخته و نصب شده اند ، اما دریغ که نام ونشانی از آنها در دست نداریم .(8)



حال که اشاره کوتاه به سرگذشت تاریخی هرات داشتیم اینک به توصیف بعضی از بناهای منسوب به تیموریان می پردازیم :



قلعه اختیارالدین :

اصل این قلعه متعلق به آل کرت می باشد ، درسال 810 هجری شاهرخ قلعه را با آجر بازسازی کرده است و آنرا با پوشش تزیینی عالی زینت بخشیده است ، تنها تزیینی که می توان با اطمینان تاریخ آنرا در قرن نهم هجری دانست ، پوشش تزیینی کاشی بروی دیوار مجاور و برجهای این بنا می باشد ، که ثابت می کند تصاویر خیال انگیز قلاع تیموری درنقاشی این دوره درکل ساخته خیال نبوده است ، تزیین روی برج شامل یک نوار پهن کاشی می باشد که بروی آجر لخت زیر آن قرار گرفته است ، و به نظر می رسد که یک کتیبه بزرگ کوفی در بالای آن قرار داشته است که متاسفانه امروزه اثری از آن وجود ندارد ، این نوار پهن به خانه های کوچک هندسی توسط خطوط آبی سیر و نقطه های سفید تقسیم شده است که شباهت به رشته های مروارید دارد ، داخل هر خانه اسامی بزرگان دینی با خط کوفی هندسی نوشته شده است .(9)



مصلای هرات :

مصلی، مکانی است که در اعیاد بزرگ مذهبی مسلمانان در هوای آزاد برای ادای نماز درآن مکان گرد هم می آیند ، متاسفانه مصلای هرات در سال 1855 میلادی توسط عبدالرحمن خان بواسطه اصرار انگلیسیان ویران گردید ، و امروزه دیگر اثری از آن برجای نمانده است ، خوشبختانه سه نمونه دیگر از این نوع مصلی در ایران وجود دارد ، دو مصلی در مشهد و یک مصلی در سبزوار که احتمالا متعلق به دوره سربداران می باشد (10) ، بطور عام، ساختمان آن از یک ایوان بزرگ ، شبیه شبستان و یک گنبد خانه و دو مناره در اطراف آن تشکیل می شود بنابراین، می توان مصلای هرات که تقریبا هم دوره این بناها است بازسازی نمود ، بارتولد می نویسد :

« مصلای هرات در شمال غربی شهر واقع و معروف به مصلی ( محل نمازگزاردن ) بود ، و بطور کلی در حوالی شهرهای بزرگ محلی را که مسلمین برای برگزار کردن دو عید بزرگ یعنی عید فطر و عید قربان در دهم ذی الحجه جمع می شوند ، مصلی می گفتند».(11)

درحال حاضر در مجموعه مصلای هرات از مسجد و مدرسه گوهرشاد ، دو مناره و آرامگاه گنبد وار برجای مانده است .



مسجد جامع گوهرشاد :

ساختمان های عصر تیموری نموداری گویایی از اوج هنر در آن عهد و پیشرفت ذوقی هنرمندان هرات است ، عالی ترین نمونه هنر معماری این عهد را باید مسجد گوهرشاد خاتون دانست ، که به نام بانی آن همسرشاهرخ ، مشهور شده است ، این مسجد با ابعاد 5/63× 116 از بناهای مجموعه مصلای هرات می باشد و ساختمان آن در اوایل سال 821 هجری قمری آغاز گردید و نزدیک به دوازده سال ساخت آن به درازا کشید ، این مسجد از شاهکارهای معمار نامدار عصر تیموری ، استاد قوام الدین شیرازی است .

آثار تعمیرهایی که در کتیبه های گوناگون این مسجد به گوش می خورد ، حکایت از دگرگونی های اوضاع و نابسامانیهای مردم خراسان دربرابر هجوم ازبکان می کند ، ایوان باشکوه و کتیبه کاشی آن که ظاهرا به خط بایسنقر میرزا بروی زمینه آبی رنگ با حروف سفید نوشته شده است عالی ترین نمونه هنر کاشی سازی و خوشنویسی ، هردو را نشان می دهد ، نقش های زرد روشن و تضاد آن با سبز تیره رنگ که بعدا در اصفهان و سایر شهرها رواج یافت ، بروی گنبد پیازی شکل این مسجد تاریخی ، دلفریب و خیال انگیز است (12)

آرایش فضای آستانه ورودی این مجموعه کاملا از نوع بناهای تیموری است که حیاط در وسط عمارت قرار دارد ، به احتمال قوی کاشی کاری معرق این مسجد پس از مرگ گوهرشاد توسط سلطان حسین بایقرا صورت پذیرفته است ( 13) .



گازرگاه ، مرقد خواجه عبدالله انصاری :

مزار خواجه عبدالله انصاری در منطقه ی گازرگاه هرات با ابعاد 84×51 متر واقع شده است ، این بنا درسال 832هـ ساخته شده است ، و لحاظ طاق وتویزه با مزار شیخ احمد جام و از نظر طرح و پوشش تزیینی به شیوه طاق زنی قابل مقایسه با مدرسه غیاثیه خرگرد خواف و مسجد گوهرشاد هرات می باشد .( 14 )

در تزیینات این بنا کمال دقت بکار برده شده است ، که تمام بنا در سراسربخشهای گوناگون احساس وحدتی داده می شود ، همان ازاره ی مرمرمعرقی که بروی نما قرار گرفته است در اطراف سردر ورودی بچشم می خورد ، و همه حیات را دور می زند ، همان قسمتهای نمایان قوسهای حیاط با یک نوع طرح ستاره ای با شیوه ترصیع تزیین گشته ، این طرحهای تزیینی از صفحات کاشی معرق که در داخل یک زمینه سفال بی لعاب کارگذاشته شده تشکیل گردیده است ، (15 )

در مجموعه خواجه عبدالله انصاری در گازرگاه بناهای دیگر نیز واقع شده است که صرفا به ذکر نام آنها اکتفا می شود ، از جمله این بناها می توان به آرامگاه کوچک میرزا و خانقاه زرنگار خانه نیز اشاره کرد .



از آنجا که این مقاله در حدی نیست که بتوان به تمام بناهای دوره تیموری و یا توضیحات کامل آن اشاره کرد صرفا به اسامی تعداد دیگر از بناهای این دوره در هرات بسنده می کنیم . از جمله این بناها به زیارتگاه شیخ زین الدین خوافی ـ مسجد حوض کرباس ( غلور ) ـ زیارتگاه عبدالله بن معاویه ، آرامگاه عبدالله الوحید ( فیروزآباد هرات ) ، مجموعه سلطان حسین بایقرا شامل مدرسه و خانقاه ، زیارتگاه ابوالید ،( آزادان ) خانقاه غوردرویشان ، زیارتگاه امام شش نور می توان اشاره کرد .(16)

بی دلیل نیست ابن بطوطه شهر هرات را در دوره تیموری آبادترین شهر خراسان شمرده است ، شاهرخ مدت 43 سال ( 850 ـ 807 هـ) در این شهر پادشاهی کرد ، و درعوض این مدت از هیچ گونه کوش در راه ترمیم خرابی ها و تشویق فضلا و هنرمندان مضایقه ننمود و دراثنای این 43 سال که پسر ارشد شاهرخ ، الغ بیک حکمرانی می کرد ، سمرقند و هرات کانون علم و هنر دنیای اسلامی شد ، شعر دوستی و هنرپروری شاهرخ موجب رستاخیزی در هنر ایران عهد تیموری بود و هرات میعادگاه پیکرنگاران ، موسیقی دانان ، خوشنویسان ، معماران ، فلزکاران ، آبگینه و چینی و کاشی سازان گردید ، بزرگترین دانشمندان وریاضی دانان و اخترشناسان جهان اسلامی روبه سمرقند و هرات نهادند و در آنجا رصد خانه ی تاسیس شد که حداقل تا یکصد سال مهمترین مرکز اخترشناسی جهان بود.(17)

_____________________________________

منابع و مآخذ :

1 ـ و . بارتولد ، تذکره جغرافیای تاریخی ایران ، ترجمه حمزه سردادور ، انتشارات توس ، ج سوم ، مشهد 1372 ص 76

2 ـ بارتولد ، همان منبع ،

3 ـ بارتولد همان منبع ص 86 ـ 90

4 ـ لباف خانیکی رجبعلی ، فرهنگ وتمدن هرات و سمرقند در عصر تیموری ، خراسان پژوهی ، فصلنامه مرکز خراسان شناسی ، سال اول ، شماره دوم ، انتشارات آستان قدس رضوی ، مشهد 1377 ص 63

5 ـ بارتولد ، همان منبع ص 92

6 ـ لباف خانیکی همان منبع ، ص 47

7 ـ لباف خانیکی ؛ همان منبع ، ص 63

8 ـ لباف خانیکی ، همان منبع ، ص 63

9 ـ دونالد ویلبر و لیزا گلمبک ، معماری تیموری در ایران و توران ، ترجمه کرامت الله افسر و محمد یوسف کیانی ، سازمان میراث فرهنگی کشور ، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، ج اول ، تهران 1374 صص 415 و 416

10 ـ ر . ک . دونالد ریلبر ، همان منبع ، ص 417

11 ـ بارتولد ، همان منبع ، ص 92

12 ـ طاهری ابوالقاسم ، جغرافیای تاریخی خراسان از نظر جهانگردان ، انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ایران ، تهران ، 1348 صص 14 و15

13 ـ دونالد ویلبر و ولیزا گلمبک ، همان منبع ، ص 422

14 ـ دونالد ویلبر و لیزا گلمبک ، همان منبع ، ص 428

15 ـ دونالد ویلبر ولیزا گلمبک ، همان منبع ، ص 427

16 ـ دونالد ویلبر و لیزا گلمبک ، همان منبع ، صص 425 ـ 445

17 ـ طاهری ابوالقاسم ، همان منبع ، صص 12 و 13

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط رضا   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا  
free counters Google Page Rank